آیات روز
تقویم جدید
لوقا 22:1-39 ( انجیل, داماد)
لوقا 22:1-39 ( انجیل, داماد)[1] و چون عید فطیر که به پِسَخ معروف است نزدیک شد، [2] سران کاهنان و کاتبان در انتظار میبودند که چگونه او را به قتل رسانند، زیرا که از قوم ترسیدند. [3] امّا شیطان در یهودای معروف به اِسخَریوطی که یکی آن دوازده بود، داخل گشت [4] و او رفته با سران کاهنان و سرداران سپاه گفتگو کرد که چگونه عیسی را به ایشان تسلیم کند. [5] ایشان شاد شده با او عهد بستند که نقدینهای به وی دهند. [6] و او قبول کرده در صدد فرصتی برآمد که او را به دور از چشم مردم به ایشان تسلیم کند. (متّی 26:17-19؛ مَرقُس 14:12-16) [7] امّا چون روز فطیر که در آن میبایست بره پِسَخ را قربانی کنند رسید، [8] پطرس و یوحنا را فرستاده، گفت: «بروید و پِسَخ را برای ما آماده کنید تا بخوریم.» [9] به وی گفتند: «در کجا میخواهی مهیّا کنیم؟» [10] ایشان را گفت: «اینک هنگامی که داخل شهر شوید، شخصی با کوزهای آب به شما برمیخورد. به خانهای که او داخل شود، از عقب وی بروید [11] و به صاحبخانه گویید: ‘استاد تو را می گوید مهمانخانه کجا است تا در آن پِسَخ را با شاگردان خود بخورم.’ [12] او بالاخانهای بزرگ و مفروش به شما نشان خواهد داد. در آنجا مهیّا سازید.» [13] پس رفته چنانکه به ایشان گفته بود، یافتند و پِسَخ را آماده کردند. [14] و چون وقت رسید، عیسی با دوازده رسول بنشست. [15] و به ایشان گفت: «اشتیاق بینهایت داشتم که پیش از عذاب دیدنم، این پِسَخ را با شما بخورم. [16] زیرا به شما میگویم، از این دیگر نمیخورم تا وقتی که در پادشاهی خدا به انجام رسد.» [17] پس پیالهای گرفته، شکر نمود و گفت: «این را بگیرید و در میان خود تقسیم کنید. [18] زیرا به شما میگویم که تا پادشاهی خدا نیاید، از میوه مو دیگر نخواهم نوشید.» [19] و نان را گرفته، شکر نمود و پاره کرده، به ایشان داد و گفت: «این است جسد من که برای شما داده میشود، این را به یاد من به جا آرید.» [20] و همچنین بعد از شام پیاله را گرفت و گفت: «این پیالهٔ عهد جدید است در خون من که برای شما ریخته میشود. [21] لیکن اینک دست آن کسی که مرا تسلیم میکند، با من در سفره است. [22] زیرا که پسر انسان مطابق آنچه مقدر است، میرود، لیکن وای بر آن کسی که او را تسلیم کند.» [23] آنگاه از یکدیگر شروع کردند به پرسیدن که کدامیک از ایشان باشد که این کار بکند؟ [24] و در میان ایشان نزاعی نیز افتاد که کدامیک از ایشان بزرگتر میباشد؟ [25] آنگاه عیسی به ایشان گفت: «پادشاهان قومهای دیگر بر ایشان سروری میکنند و حکام خود را ولینعمت میخوانند. [26] لیکن شما چنین مباشید، بلکه بزرگترین شما مثل کوچکترین باشد و رهبر چون خادم. [27] زیرا کدامیک بزرگتر است؛ آنکه به غذا نشیند، یا آنکه خدمت کند؟ آیا نیست آنکه نشسته است؟ لیکن من در میان شما چون خادم هستم. [28] و شما کسانی میباشید که در امتحانهای من با من به سر بردید. [29] و من پادشاهی برای شما قرار میدهم، چنانکه پدرم برای من مقرر فرمود. [30] تا در پادشاهی من از سفره من بخورید و بنوشید و بر تختها نشسته بر دوازده قبیلهٔ اسرائیل داوری کنید.» [31] پس خداوند گفت: «ای شمعون، ای شمعون، اینک شیطان خواست شما را چون گندم غربال کند، [32] لیکن من برای تو دعا کردم تا ایمانت تلف نشود و هنگامی که تو بازگشت کنی، برادران خود را استوار نما.» [33] پطرس به وی گفت: «ای خداوند، حاضرم که با تو بروم حتی در زندان و در مرگ.» [34] عیسی گفت: «تو را میگویم ای پطرس، امروز پیش از آنکه خروس بخواند، تو سه مرتبه انکار خواهی کرد که مرا میشناسی.» [35] و به ایشان گفت: «هنگامی که شما را بیکیسه و توشهدان و کفش فرستادم به چیزی محتاج شدید؟» گفتند: «هیچ.» [36] پس به ایشان گفت: «لیکن الان هر که کیسه دارد، آن را بردارد و همچنین توشهدان را و کسی که شمشیر ندارد، لباس خود را فروخته آن را بخرد. [37] زیرا به شما میگویم که این نوشته در من میباید به انجام رسید، یعنی ‘با گناهکاران محسوب شد.’ زیرا هر چه در خصوص من است، به انجام خود میرسد. [38] گفتند: «ای خداوند اینک دو شمشیر.» به ایشان گفت: «کافی است.» [39] عیسی مطابق عادت خود بیرون شده به کوه زیتون رفت و شاگردانش از عقب او رفتند.
اِرمیا 11:18-12: 5، 9 -11، 14 -15
[18] و خداوند مرا تعلیم داد، پس دانستم. آنگاه اعمال ایشان را به من نشان دادی. [19] و من مثل بره دست آموز که به قربانگاه برند، بودم. و نمیدانستم که تدبیرات به ضد من نموده، میگفتند: «درخت را با میوهاش برباد دهیم و آن را از زمین زندگان قطع نماییم، تا اسمش دیگر در یادها نماند.» [20] اما ای یهوه صِبایوت، که داور عادل و امتحان کننده باطن و دل هستی، بگذار که انتقام کشیدن تو را از ایشان ببینم، زیرا که شکایت خود را نزد تو آوردهام. [21] بنابراین خداوند چنین میگوید: «درباره اهل عَناتوت که قصد جان تو دارند و میگویند: «به نام یهوه نبوت مکن، مبادا به دست ما کشته شوی.» [22] از این جهت یهوه صِبایوت چنین میگوید: اینک ایشان را مجازات خواهم کرد. جوانان ایشان به شمشیر خواهند مرد و پسران و دختران ایشان از گرسنگی هلاک خواهند شد. [23] و برای ایشان کسی باقی نخواهد ماند، زیرا که من بر اهل عَناتوت، در سال مجازات ایشان، بلا خواهم فرستاد.»
[1] ای خداوند، تو عادلتر هستی از اینکه من به حضور تو شکایت آورم. لیکن درباره احکامت با تو سخن خواهم گفت. چرا راه شریران کامیاب میشود؟ و تمامی خیانتکاران ایمن میباشند؟ [2] تو ایشان را غرس نمودی، پس ریشه زدند و نمو کرده، میوه نیز آوردند. تو به دهان ایشان نزدیکی، اما از قلب ایشان دور. [3] اما تو، ای خداوند، مرا میشناسی؛ مرا دیده، دل مرا نزد خود امتحان کردهای. ایشان را مثل گوسفندان برای قربانی بیرون کش، و ایشان را به جهت روز قتل تعیین نما. [4] زمین تا به کی ماتم خواهد نمود و گیاه تمامی صحرا خشک خواهد ماند؟ حیوانات و پرندگان به خاطر شرارت ساکنانش تلف شدهاند، زیرا میگویند: «او به عاقبت ما توجهی ندارد.» [5] اگر وقتی که با پیادگان دویدی، تو را خسته کردند، پس چگونه با اسبان میتوانی برابری کنی؟ و هرچند در سرزمین سالم، ایمن هستی، در طغیان اُردن چه خواهی کرد؟
[9] آیا میراث من برایم مثل مرغ شکاری رنگارنگ که پرندگان دور او را گرفته باشند، شده است؟ بروید و تمامی حیوانات صحرا را جمع کرده، آنها را بیاورید تا بخورند. [10] شبانان بسیار تاکستان مرا خراب کرده، میراث مرا پایمال نمودند. و میراث مرغوب مرا به بیابان ویران تبدیل ساختند. [11] آن را ویران ساختند و آن ویران شده، نزد من ماتم گرفته است. تمامی سرزمین ویران شده، چونکه کسی این را در دل خود راه نمیدهد.
[14] خداوند درباره تمامی همسایگان شریر خود که ضرر میرسانند، به مملکتی که قوم خود اسرائیل را مالک آن ساخته است، چنین میگوید: «اینک ایشان را از آن سرزمین برمیکَنم و خاندان یهودا را از میان ایشان برمیکَنم. [15] و بعد از برکَندن ایشان، بازگشت خواهم کرد و بر ایشان ترحم خواهم نمود و هر یک از ایشان را به ملک خویش و هر کس را به سرزمین خود باز خواهم آورد.
خروج 19:10-19(عصر)
[10] خداوند به موسی گفت: «نزد قوم برو و ايشان را امروز و فردا تقديس نما. و ايشان رخت خود را بشويند. [11] در روز سوم مهيا باشيد، زيرا که در روز سوم خداوند در نظر تمامی قوم برکوه سينا فرود آید. [12] و حدود برای قوم از هر طرف قرار ده و بگو: ”مواظب باشيد از اينکه به فراز کوه برآييد، يا دامنه آن را لمس نماييد، زيرا هر که کوه را لمس کند، به یقین کشته شود. [13] دست بر آن گذارده نشود، بلکه يا سنگسار شود يا به تير کشته شود؛ خواه چارپا باشد خواه انسان، زنده نماند.“ اما چون شیپور نواخته شود، ايشان به کوه برآيند.» [14] پس موسی از کوه نزد قوم فرود آمده، قوم را تقديس نمود و رخت خود را شستند. [15] و به قوم گفت: «در روز سوم حاضر باشيد و به زنان نزديکی منماييد.» [16] و واقع شد در روز سوم به وقت طلوع صبح، که رعدها و برقها و ابر غليظ بر کوه پديد آمد و صدای شیپور بسيار سخت، به طوری که تمامی قوم که در لشکرگاه بودند، بلرزيدند. [17] و موسی قوم را برای ملاقات خدا از لشکرگاه بيرون آورد و در پای کوه ايستادند. [18] و تمامی کوه سينا را دود فرو گرفت، زيرا خداوند در آتش بر آن نزول کرد و دودش مثل دود کورهای بالا میشد و تمامی کوه به شدّت میلرزید. [19] و چون صدای شیپور بسیار بلندتر و بلندتر میشد، موسی سخن گفت، و خدا او را به زبان جواب داد.
ایوب 38:1- 23 , 42:1-5 (عصر)
ایوب 38:1- 23 , 42:1-5 (عصر)[1] و خداوند ایوب را از میان گردباد خطاب کرده، گفت: [2] «کیست که مشورت را از سخنان بیعلم تاریک میسازد؟ [3] الان کمر خود را مثل مرد ببند، زیرا که از تو سؤال مینمایم پس مرا اعلام نما. [4] وقتی که زمین را بنیاد نهادم کجا بودی؟ بیان کن اگر فهم داری. [5] کیست که اندازههای آن را تعیین نمود؟ اگر میدانی! و کیست که ریسمان اندازهگیری را بر آن کشید؟ [6] پایههایش بر چه چیز گذاشته شد؟ و کیست که سنگ زاویهاش را نهاد، [7] هنگامی که ستارگان صبح با هم ترنم نمودند، و تمامی پسران خدا آواز شادمانی دادند؟ [8] و کیست که دریا را به درها مسدود ساخت، وقتی که به در جست و از رحم بیرون آمد؟ [9] وقتی که ابرها را لباس آن گردانیدم و تاریکی سخت را قنداق آن ساختم. [10] و حدی برای آن قرار دادم و پشت بندها و درها تعیین نمودم. [11] و گفتم: ”تا به اینجا بیا و سرپیچی منما. و در اینجا امواج سرکش تو بازداشته شود؟“ [12] «آیا تو از ابتدای عمر خود صبح را فرمان دادی، و سحر را به موضعش آگاه گردانیدی؟ [13] تا کرانههای زمین را فرو گیرد و شریران از آن افشانده شوند. [14] مثل گِل زیر خاتم تبدیل میگردد. و همه چیز مثل لباس صورت میپذیرد. [15] و نور شریران از ایشان گرفته میشود، و بازوی برافراشته شکسته میگردد. [16] آیا به چشمههای دریا داخل شده، یا به عمقهای ژرفا رفتهای؟ [17] آیا درهای مرگ برای تو باز شده است؟ یا درهای سایه مرگ را دیدهای؟ [18] آیا پهنای زمین را درک کردهای؟ خبر بده اگر این همه را میدانی. [19] راه مسکن نور کدام است، و مکان ظلمت کجا میباشد، [20] تا آن را به حدودش برسانی، و راههای خانه او را درک نمایی؟ [21] به یقین میدانی، چونکه در آن وقت مولود شدی، و شماره روزهایت بسیار است! [22] آیا به مخزنهای برف داخل شده، و انبارهای تگرگ را مشاهده نمودهای، [23] که آنها را به جهت وقت تنگی نگاه داشتم، به جهت روز کشتار و جنگ؟ [1] و ایوب خداوند را جواب داده، گفت: [2] «میدانم که به هر چیز قادر هستی، و ابدا قصد تو را منع نتوان نمود. [3] کیست که مشورت را بیعلم مخفی میسازد. لیکن من به آنچه نفهمیدم صحبت نمودم. به چیزهایی که فوق از عقل من بود و نمیدانستم. [4] الان بشنو تا من سخن گویم. از تو سؤال مینمایم، مرا تعلیم بده. [5] از شنیدن گوش درباره تو شنیده بودم، لیکن الان چشم من تو را میبیند.
اِشعیا 50:4-11
اِشعیا 50:4-11[4] خداوند یهوه زبان شاگرد به من داده است تا بدانم که چگونه خستگان را به کلام تقویت دهم. هر صبح بیدار میکند. گوش مرا بیدار می کند تا مثل شاگردان بشنوم. [5] خداوند یهوه گوش مرا گشود و سرکشی نکردم و از آن روی برنگردانیدم. [6] پشت خود را به زنندگان و رُخسار خود را به آنان که ریش مرا کندند؛ روی خود را از رسوایی و آب دهان پنهان نکردم. [7] از آنجا که خداوند یهوه مرا یاری میکند، پس رسوا نخواهم شد از این جهت روی خود را مثل سنگ خارا ساختم و می دانم که خجل نخواهم گردید. [8] آنکه مرا تصدیق میکند نزدیک است. پس کیست که با من دشمنی نماید تا با هم رو در رو بایستیم؟ و کیست که بر من شکایت نماید؟ بگذار که نزدیک من بیاید. [9] اینک خداوند یهوه مرا یاری میکند، پس کیست مرا محکوم سازد؟ به یقین همگی ایشان مثل رخت کهنه شده، و بید ایشان را خواهد خورد. [10] کیست از شما که از خداوند میترسد و صدای بنده او را میشنود؟ هر که در ظلمت گام بردارد و روشنایی ندارد، او به اسم یهوه توکل نماید و به خدای خویش اعتماد بکند. [11] اینک، تمامی شما که آتش میافروزید و کمر خود را به مشعلها میبندید، در روشنایی آتش خویش و در مشعلهایی که خود افروختهاید، روان باشید، اما این از دست من به شما خواهد رسید که در غم خواهید خوابید.
اوّل قرنتیان 11:23-32
اوّل قرنتیان 11:23-32[23] زیرا من از خداوند یافتم، آنچه به شما نیز سپردم که عیسی خداوند در شبی که او را تسلیم کردند، نان را گرفت [24] و شکر نموده، پاره کرد و گفت: «بگیرید، بخورید. این است بدن من که برای شما پاره میشود. این را به یادگاری من به جا آرید.» [25] و همچنین پیاله را نیز بعد از شام و گفت: «این پیالهٔ عهد جدید است در خون من. هرگاه این را بنوشید، به یادگاری من بکنید.» [26] زیرا هرگاه این نان را بخورید و این پیاله را بنوشید، مرگ خداوند را آشکار مینمایید تا هنگامی که باز آید. [27] پس هر که به طور ناشایسته نان را بخورد و پیاله خداوند را بنوشد، مجرم بدن و خون خداوند خواهد بود. [28] امّا هر شخص خود را امتحان کند و به این گونه از آن نان بخورد و از آن پیاله بنوشد. [29] زیرا هر که میخورد و مینوشد، محکومیّت خود را میخورد و مینوشد اگر بدن خداوند را تشخیص نمیدهد. [30] از این سبب بسیاری از شما ناتوان و مریضاند و بسیاری خوابیدهاند. [31] امّا اگر بر خود قضاوت میکردیم، قضاوت بر ما نمیشد. [32] لیکن هنگامی که بر ما قضاوت میشود، از خداوند تنبیه میشویم، مبادا با اهل دنیا بر ما قضاوت شود.
متّی 26:2-20 , یوحنا 13:3-17 , متّی 26:21-39 , لوقا 22:43-45 , متّی 26:40-27: 2
متّی 26:2-20 , یوحنا 13:3-17 , متّی 26:21-39 , لوقا 22:43-45 , متّی 26:40-27: 2[2] «میدانید که بعد از دو روز عید پِسَخ است که پسر انسان تسلیم کرده میشود تا مصلوب گردد.» [3] آنگاه سران کاهنان و کاتبان و مشایخ قوم در کاخ کاهن اعظم که قیافا نام داشت جمع شده [4] شورا نمودند تا عیسی را به حیله گرفتار ساخته به قتل رسانند. [5] اما گفتند: «نه در وقت عید، مبادا در میان قوم آشوب به پا شود.» (متّی 26:6-13 ؛ مَرقُس 14:3-9) [6] و هنگامی که عیسی در بیتعنیا در خانهٔ شمعون جذامی شد [7] زنی با شیشهای عطر گرانبها نزد او آمده چون بنشست بر سر وی ریخت. [8] اما شاگردانش چون این را دیدند غضب نموده گفتند: «چرا این اسراف شده است؟ [9] زیرا ممکن بود این عطر به قیمت گران فروخته و به فقرا داده شود.» [10] عیسی این را درک کرده به ایشان گفت: «چرا به این زن زحمت میدهید، زیرا کار نیکو به من کرده است. [11] زیرا که فقرا را همیشه نزد خود دارید، اما مرا همیشه ندارید. [12] این زن با ریختن این عطر بر بدنم، مرا برای دفن آماده کرده است. [13] به راستی به شما میگویم؛ هر جایی که در تمام عالم به این بشارت موعظه کرده شود، کار این زن نیز به یاد او بازگو خواهد شد.»[14] آنگاه یکی از آن دوازده که به یهودای اسخریوطی ملقب بود، نزد سران کاهنان رفته [15] گفت: «مرا چند خواهید داد تا او را به شما تسلیم کنم؟» ایشان سی پاره نقره به وی دادند. [16] و از آن وقت یهودا در پی فرصت شد تا او را به ایشان تسلیم کند. [17] پس در روز اوّل عید فطیر شاگردان نزد عیسی آمده گفتند: «کجا میخواهی پِسَخ را آماده کنیم تا بخوری؟» [18] گفت: «به شهر نزد فلان کس رفته به او گویید: ‘استاد میگوید: وقت من نزدیک شد و پِسَخ را در خانه تو با شاگردان خود صرف مینمایم.’» [19] شاگردان چنانکه عیسی ایشان را امر فرمود کردند و پِسَخ را آماده کردند. [20] چون وقت شام رسید، عیسی با آن دوازده بنشست.
[3] عیسی با اینکه میدانست که پدر همه چیز را به دست او داده است و از نزد خدا آمده و به جانب خدا میرود، [4] از شام برخاست و لباس خود را بیرون کرد و حولهای گرفته، به کمر بست. [5] پس آب در لگن ریخته، شروع کرد به شستن پایهای شاگردان و خشکانیدن آنها با حولهای که بر کمر داشت. [6] پس چون به شمعون پطرس رسید، او به وی گفت: «ای آقا، تو پایهای مرا میشویی؟» [7] عیسی در جواب وی گفت: «آنچه من میکنم الان تو نمیدانی، لکن بعد خواهی فهمید.» [8] پطرس به او گفت: «پایهای مرا هرگز نخواهی شست.» عیسی او را جواب داد: «اگر تو را نشویم، تو را با من سهمی نیست.» [9] شمعون پطرس به او گفت: «ای آقا، نه پایهای مرا و بس، بلکه دستها و سر مرا نیز.» [10] عیسی به او گفت: «کسی که حمام کرده، محتاج نیست مگر به شستن پایها، بلکه تمام او پاک است. و شما پاک هستید، لیکن نه همه.» [11] زیرا که تسلیم کنندهٔ خود را میدانست و از این جهت گفت: «همگی شما پاک نیستید.» [12] و چون پایهای ایشان را شست، لباس خود را گرفته، باز بنشست و به ایشان گفت: «آیا فهمیدید آنچه به شما کردم؟ [13] شما مرا ‘استاد’ و ‘آقا’ میخوانید و خوب میگویید، زیرا که چنین هستم. [14] پس اگر من که آقا و معلّم هستم، پایهای شما را شستم، بر شما نیز واجب است که پایهای یکدیگر را بشویید. [15] زیرا به شما نمونهای دادم تا چنانکه من با شما کردم، شما نیز بکنید. [16] به راستی به شما میگویم، غلام بزرگتر از آقای خود نیست و نه رسول از فرستنده خود. [17] هرگاه این را دانستید، خوشا به حال شما اگر آن را به عمل آرید.
[21] و وقتی که ایشان غذا میخوردند، او گفت: «به راستی به شما میگویم که یکی از شما مرا تسلیم میکند!» [22] شاگردان بسیار غمگین شده هر یک از ایشان به وی سخن آغاز کردند که «آقا، آیا من آنم؟» [23] او در جواب گفت: «آنکه دست با من در قاب فرو میبرد، همان کس مرا تسلیم خواهد کرد! [24] پسر انسان به همانطور که در مورد او نوشته شده است، میمیرد. لیکن وای بر آن کس که پسر انسان به دست او تسلیم شود! آن شخص را بهتر میبود که تولد نمییافت!» [25] و یهودا که تسلیمکننده وی بود، به جواب گفت: «ای استاد، آیا من آنم؟» به وی گفت: «تو خود گفتی!» [26] و چون ایشان غذا میخوردند عیسی نان را گرفته برکت داد و پاره کرده به شاگردان داد و گفت: «بگیرید و بخورید این است بدن من.» [27] و پیاله را گرفته شکر نمود و به ایشان داده گفت: «همه شما از این بنوشید. [28] زیرا که این است خون من در عهد جدید که در راه بسیاری به خاطر بخشش گناهان ریخته میشود. [29] اما به شما میگویم که بعد از این از میوه مو دیگر نخواهم نوشید تا روزی که آن را با شما در پادشاهی پدر خود تازه آشامم.» [30] پس از خواندن سرودی به سوی کوه زیتون روانه شدند. [31] آنگاه عیسی به ایشان گفت: «همهٔ شما امشب در مورد من لغزش میخورید چنانکه نوشته شده است که ‘شبان را میزنم و گوسفندان گله پراکنده میشوند.’ [32] لیکن بعد از برخاستنم، پیش از شما به جلیل خواهم رفت.» [33] پطرس در جواب وی گفت: «حتی اگر همه در مورد تو لغزش خورند، من هرگز نخورم.» [34] عیسی به وی گفت: «به راستی به تو میگویم که همین شب قبل از خروسخوان سه مرتبه مرا انکار خواهی کرد!» [35] پطرس به وی گفت: «حتی اگر مردنم با تو لازم شود، هرگز تو را انکار نکنم!» و سایر شاگردان نیز چنین گفتند. [36] آنگاه عیسی با ایشان به مکانی که ملقب به جِتسیمانی بود، رسیده به شاگردان خود گفت: «در اینجا بنشینید تا من رفته در آنجا دعا کنم.» [37] و پطرس و دو پسر زِبِدی را برداشته بینهایت غمگین و مضطرب شد. [38] پس به ایشان گفت: «جان من از زیادی غصه به حال مرگ افتاده است. در اینجا مانده با من بیدار باشید.» [39] پس قدری پیش رفته به روی در افتاد و دعا کرده گفت: «ای پدر من، اگر ممکن باشد این پیاله از من بگذرد، لیکن نه به خواهش من، بلکه به اراده تو.»
[43] و فرشتهای از آسمان بر او ظاهر شده او را تقویت مینمود. [44] پس به رنجی جانکاه افتاده به جدیّتی بیشتر دعا کرد، چنانکه عرق او مثل قطرات خون بود که بر زمین میریخت. [45] پس از دعا برخاسته نزد شاگردان خود آمده ایشان را از غصه در خواب یافت.
[40] و نزد شاگردان خود آمده ایشان را در خواب یافت. و به پطرس گفت: «آیا نمیتوانستید یک ساعت با من بیدار باشید؟ [41] بیدار باشید و دعا کنید تا در امتحان نیفتید! روح راغب است لیکن جسم ناتوان.» [42] و بار دیگر رفته باز دعا نموده گفت: «ای پدر من، اگر ممکن نباشد که این پیاله بدون نوشیدن از من بگذرد، آنچه اراده تو است، بشود.» [43] و آمده باز ایشان را در خواب یافت، زیرا که چشمان ایشان سنگین شده بود. [44] پس ایشان را ترک کرده رفت و دفعه سوم به همان کلام دعا کرد. [45] آنگاه نزد شاگردان آمده به ایشان گفت: «خواب و استراحت خود را برای بعد بگذارید. اکنون وقت آن رسیده است که پسر انسان به دست گناهکاران تسلیم شود. [46] برخیزید برویم. اینک تسلیمکننده من نزدیک است! [47] و هنوز سخن میگفت که ناگاه یهودا که یکی از آن دوازده بود، با جمعی بسیار با شمشیرها و چماقها از جانب سران کاهنان و مشایخ قوم آمدند. [48] و تسلیمکننده او به ایشان نشانی داده گفته بود: «هر که را بوسه زنم، همان است. او را محکم بگیرید.» [49] در همان لحظه نزد عیسی آمده گفت: «سلام، استاد!» و او را بوسید. [50] عیسی وی را گفت: «ای دوست، از بهر چه آمدی؟» آنگاه آن افراد پیش آمده، دست بر عیسی انداخته او را گرفتند. [51] و ناگاه یکی از همراهان عیسی دست آورده شمشیر خود را از غلاف کشیده، بر غلام کاهن اعظم زد و گوشش را از تن جدا کرد. [52] آنگاه عیسی وی را گفت: «شمشیر خود را غلاف کن، زیرا هر که شمشیر گیرد، به شمشیر هلاک گردد. [53] آیا گمان میبری که نمیتوانم هماکنون از پدر خود درخواست کنم که زیاده از دوازده لشکر از فرشتگان برای من حاضر سازد؟ [54] لیکن در این صورت کتب چگونه به انجام خود رسد که میگوید این وقایع میبایست رخ دهد؟» [55] در آن ساعت به آن گروه گفت: «آیا برای گرفتن من با شمشیرها و چماقها چنان آمدهاید که انگار دزد میگیرید؟ هر روز با شما در معبد نشسته تعلیم میدادم و مرا نگرفتید. [56] لیکن این همه شد تا کتب انبیا به انجام رسد.» در آن وقت همه شاگردان او را واگذارده فرار کردند. [57] و آنانی که عیسی را گرفته بودند، او را نزد قیافا کاهن اعظم جایی که کاتبان و مشایخ جمع بودند، بردند. [58] اما پطرس از دور در عقب او آمده، به خانه کاهن اعظم وارد شد و با خادمان بنشست تا انجام کار را ببیند. [59] پس سران کاهنان و مشایخ و تمامی اهل شورا به دنبال یافتن شهادت دروغ به ضدّ عیسی بودند تا او را به قتل رسانند [60] لیکن نیافتند. با آنکه چند شاهد دروغ پیش آمدند، هیچ نیافتند. آخر دو نفر آمده [61] گفتند: «این شخص گفت: ‘میتوانم معبد خدا را خراب کنم و در سه روز بنایش نمایم.’» [62] پس کاهن اعظم برخاسته به او گفت: «هیچ جواب نمیدهی؟ چیست که اینها به ضدّ تو شهادت میدهند؟» [63] اما عیسی خاموش ماند. تا آنکه کاهن اعظم روی به وی کرده گفت: «تو را به خدای زنده قسم میدهم ما را بگوی: آیا تو مسیح، پسر خدا هستی؟» [64] عیسی به وی گفت: «تو گفتی! و نیز شما را میگویم: بعد از این پسر انسان را خواهید دید که بر دست راست قوت نشسته بر ابرهای آسمان میآید!» [65] در همان لحظه کاهن اعظم لباس خود را چاک زده گفت: «کفر گفت! دیگر ما را چه نیاز به شاهدان است؟ هم اکنون کفرش را شنیدید! [66] حکم شما چیست؟» ایشان در جواب گفتند: «سزایش مرگ است!» [67] آنگاه آب دهان بر رویش انداخته، او را زدند و بعضی سیلی زده [68] میگفتند: «ای مسیح، به ما نبوت کن! کیست که تو را زده است؟» [69] اما پطرس در حیاط بیرون نشسته بود که ناگاه کنیزکی نزد او آمده گفت: «تو هم با عیسی جلیلی بودی!» [70] پطرس در مقابل همه انکار نموده گفت: «نمیدانم چه میگویی!» [71] و چون به دهلیز بیرون رفت، کنیزی دیگر او را دیده به حاضرین گفت: «این شخص نیز از رفقای عیسی ناصری است!» [72] پطرس باز قسم خورده انکار نمود که «این مرد را نمیشناسم.» [73] بعد از چندی آنانی که ایستاده بودند، پیش آمده پطرس را گفتند: «البته تو هم از اینها هستی، زیرا که لهجهات تو را لو میدهد!» [74] پس پطرس شروع به نفرین کردن و قسم خوردن نمود که «این شخص را نمیشناسم.» و در همان لحظه خروس خواند. [75] آنگاه پطرس سخن عیسی را به یاد آورد که گفته بود: «قبل از خروسخوان سه مرتبه مرا انکار خواهی کرد.» پس بیرون رفته، زارزار بگریست. [1] و چون صبح شد، همه سران کاهنان و مشایخ قوم بر عیسی شورا کردند که او را هلاک سازند. [2] پس او را بند نهاده بردند و به پیلاتُس والی تسلیم نمودند.
یوحنا 13:1-11 ( در مراسم شستن پاها)
یوحنا 13:1-11 ( در مراسم شستن پاها)[1] و قبل از عید پِسَخ، چون عیسی دانست که وقت او رسیده است تا از این جهان به جانب پدر برود، خاصّان خود را که در این جهان محبّت مینمود، ایشان را تا به آخر محبّت نمود. [2] و چون شام میخوردند و ابلیس پیش از آن در دل یهودا پسر شمعون اِسخَریوطی نهاده بود که او را تسلیم کند، [3] عیسی با اینکه میدانست که پدر همه چیز را به دست او داده است و از نزد خدا آمده و به جانب خدا میرود، [4] از شام برخاست و لباس خود را بیرون کرد و حولهای گرفته، به کمر بست. [5] پس آب در لگن ریخته، شروع کرد به شستن پایهای شاگردان و خشکانیدن آنها با حولهای که بر کمر داشت. [6] پس چون به شمعون پطرس رسید، او به وی گفت: «ای آقا، تو پایهای مرا میشویی؟» [7] عیسی در جواب وی گفت: «آنچه من میکنم الان تو نمیدانی، لکن بعد خواهی فهمید.» [8] پطرس به او گفت: «پایهای مرا هرگز نخواهی شست.» عیسی او را جواب داد: «اگر تو را نشویم، تو را با من سهمی نیست.» [9] شمعون پطرس به او گفت: «ای آقا، نه پایهای مرا و بس، بلکه دستها و سر مرا نیز.» [10] عیسی به او گفت: «کسی که حمام کرده، محتاج نیست مگر به شستن پایها، بلکه تمام او پاک است. و شما پاک هستید، لیکن نه همه.» [11] زیرا که تسلیم کنندهٔ خود را میدانست و از این جهت گفت: «همگی شما پاک نیستید.»
یوحنا 13:12-17 (پس از شستن پاها)
یوحنا 13:12-17 (پس از شستن پاها)[12] و چون پایهای ایشان را شست، لباس خود را گرفته، باز بنشست و به ایشان گفت: «آیا فهمیدید آنچه به شما کردم؟ [13] شما مرا ‘استاد’ و ‘آقا’ میخوانید و خوب میگویید، زیرا که چنین هستم. [14] پس اگر من که آقا و معلّم هستم، پایهای شما را شستم، بر شما نیز واجب است که پایهای یکدیگر را بشویید. [15] زیرا به شما نمونهای دادم تا چنانکه من با شما کردم، شما نیز بکنید. [16] به راستی به شما میگویم، غلام بزرگتر از آقای خود نیست و نه رسول از فرستنده خود. [17] هرگاه این را دانستید، خوشا به حال شما اگر آن را به عمل آرید
تقویم قدیم
اعمال رسولان 4:13-22
اعمال رسولان 4:13-22[13] پس چون دلیری پطرس و یوحنا را دیدند و دانستند که افرادی آموزش ندیده و عامی هستند، تعجّب کردند و ایشان را شناختند که از همراهان عیسی بودند. [14] و چون آن شخص را که شفا یافته بود با ایشان ایستاده دیدند، نتوانستند به ضدّ ایشان چیزی گویند. [15] پس فرمان دادند که ایشان از مجلس بیرون روند و با یکدیگر مشورت کرده، گفتند که: [16] «با این دو شخص چه کنیم؟ زیرا که بر تمامی ساکنان اورشلیم معلوم شد که معجزهای آشکار از ایشان به عمل آمد و نمیتوانیم انکار کرد. [17] لیکن تا بیشتر در میان قوم شیوع نیابد، ایشان را سخت تهدید کنیم که دیگر با هیچکس این اسم را به زبان نیاورند.» [18] پس ایشان را خواسته قدغن کردند که هرگز نام عیسی را بر زبان نیاورند و تعلیم ندهند. [19] امّا پطرس و یوحنا در جواب ایشان گفتند: «اگر نزد خدا درست است که اطاعت شما را بر اطاعت خدا ترجیح دهیم، حکم کنید. [20] زیرا که ما را امکان آن نیست که آنچه دیده و شنیدهایم، نگوییم.» [21] و چون ایشان را زیاد تهدید نموده بودند، آزاد ساختند، چونکه راهی نیافتند که ایشان را تنبیه کنند، به خاطر قوم، زیرا همه به واسطهٔ آن ماجرا خدا را تمجید مینمودند، [22] زیرا آن شخص که معجزه شفا در او پدید گشت، بیشتر از چهل ساله بود.
یوحنا 5:17-24
[17] عیسی در جواب ایشان گفت که «پدر من تا کنون کار میکند و من نیز کار میکنم.» [18] پس از این سبب، یهودیان بیشتر قصد قتل او کردند، زیرا که نه تنها سبّت را میشکست، بلکه خدا را نیز پدر خود گفته، خود را مساوی خدا میساخت. [19] آنگاه عیسی در جواب ایشان گفت: «به راستی به شما میگویم که پسر از خود هیچ نمیتواند کرد، مگر آنچه بیند که پدر به عمل آرد، زیرا که آنچه او میکند، همچنین پسر نیز میکند. [20] زیرا که پدر پسر را دوست میدارد و هر آنچه خود میکند به او مینماید و اعمال بزرگتر از این به او نشان خواهد داد تا شما تعجّب نمایید. [21] زیرا همچنان که پدر مردگان را برمیخیزاند و زنده میکند، همچنین پسر نیز هر که را میخواهد زنده میکند. [22] زیرا که پدر بر هیچکس داوری نمیکند، بلکه تمام داوری را به پسر سپرده است. [23] تا آنکه همه پسر را حرمت بدارند، همچنان که پدر را حرمت میدارند؛ و کسی که به پسر حرمت نکند، به پدری که او را فرستاد، احترام نکرده است. [24] به راستی به شما می گویم، هر که کلام مرا بشنود و به فرستندهٔ من ایمان آورد، حیات جاودانی دارد و در داوری نمیآید، بلکه از مرگ تا به حیات منتقل گشته است.
مناسبت و قدیسین روز

شهید مقدس اوپسیکیوس
اوپسیکیوس از خانوادهای اشرافی بود و در باورهای دیندارانه بهخوبی تعلیم یافته بود. در زمان سلطنت جولیان مرتد، و هنگامی که قدیس باسیل بزرگ رهبری کلیسای خدا را در قیصریه بر عهده داشت، اوپسیکیوس با دختری برجسته ازدواج کرد. اما حتی یک روز هم به او داده نشد که در زندگی زناشویی بماند. در زمان جشن عروسیاش، اتفاقاً جشنی بتپرستانه با قربانیهایی برای بت «بخت» برگزار میشد. اوپسیکیوس همراه با یارانش وارد معبد شد، همه بتها را شکست و حتی خود معبد را نیز ویران کرد. وقتی این خبر به جولیان رسید، بهشدت خشمگین شد و فرمان داد که عاملان را گردن بزنند، بسیاری از مسیحیان را به ارتش ببرند، خراجی سنگین بر همه مسیحیان تحمیل کنند، معبد «بخت» را به هزینه مسیحیان بازسازی کنند، و نام افتخاری شهر «قیصریه» را که قیصر کلودیوس به آن داده بود، بردارند و آن را با نام پیشینش «مازا» بخوانند.
اوپسیکیوس را ابتدا به درختی بستند و بهشدت شکنجه کردند و سپس در سال ۳۶۲ گردن زدند. اندکی پس از آن، امپراتور شرور جولیان در مسیر لشکرکشی به ایران از این شهر دیدن کرد. قدیس باسیل بزرگ برای استقبال از او بیرون رفت و سه قرص نان جو بهعنوان نشانه احترام و مهماننوازی با خود برد. امپراتور دستور داد در مقابل، مشتی کاه به قدیس بدهند. قدیس باسیل به امپراتور گفت: «ای امپراتور، ما را به تمسخر میگیری. ما به تو نانی میدهیم که خود با آن تغذیه میکنیم، و تو در عوض خوراک حیوانات را به ما میدهی، چیزی که با قدرت خود نیز نمیتوانی آن را به غذای انسان تبدیل کنی.» امپراتور پاسخ داد: «بدان که وقتی از ایران بازگردم، تو را با همین کاه تغذیه خواهم کرد.» اما این مرتد شرور از ایران بازنگشت، زیرا به مرگی شایسته و غیرطبیعی دچار شد.

شهید مُکرم وادیم
در زمان سلطنت شاه ساسانی شاپور، وادیم که رئیس یک صومعه و مردی مشهور به سخاوت بود، همراه با هفت نفر از شاگردانش به زندان افکنده شد. همراه آنان در زندان شاهزادهای به نام نیرسان نیز بود که او هم مسیحی بود. آنان را هر روز بیرون میبردند و کتک میزدند. شاهزاده نیرسان ترسید و وعده داد که از ایمان خود دست بکشد و خورشید را پرستش کند. این امر شاپور را خشنود کرد و به نیرسان وعده داد که در صورت کشتن وادیم با دست خود، علاوه بر چیزهای دیگر، تمام املاک صومعه وادیم را نیز به او خواهد داد. نیرسان پذیرفت. با دستی لرزان و در حالی که از هیبت چهره باشکوه قدیس وادیم ترسیده بود، بارها با شمشیر بر گردن این مرد مقدس ضربه زد تا سرانجام او را گردن زد. اندکی پس از آن، نیرسان دچار ناامیدی شد، خود را با شمشیر کشت و بهدست خود، سزای قتل آن مرد پارسا را دریافت کرد. قدیس وادیم در سال ۳۷۶ به شهادت رسید.
سرود ستایش
شَهید مُکرم، وادیم
وادیمِ دلیر، در چشمان مرگ مینگرد
و بر نیرسان دل میسوزاند، که مصیبتی بر او آمده.
نیرسان، با شمشیری برهنه در برابر وادیم ایستاده،
از خدا نمیترسد، اما از قدیس میهراسد.
شمشیر را میچرخاند و، در چرخش، آن را فرود میآورد!
در برابر قهرمانِ خدا؛ که در حقیقت، ترسویی بیش نیست!
وادیم به او میگوید: نیرسان! نیرسان!
در راه ابدیت، وادیم با تو سخن میگوید:
تو مسیح را انکار کردی؛ دروغ را در آغوش کشیدی،
و خود، تنهای تنها، جانت را نابود کردی.
من مشتاقانه مرگ را انتظار میکشم، در هر ساعت خدا،
تا دروازهی ملکوت ابدی به رویم گشوده شود.
اما، از دست تو، مرگ برایم اندوهناک است،
و اینکه دیگر تو را نبینم، ای شاهزاده.
هر خیانتکارِ مسیح، تاریکی جاودان را در بر خواهد گرفت،
و دوچندان تاریکتر آنکه مسیحیان را میکُشد.
این را قدیس گفت و سپس در سکوت فرو رفت،
و نیرسان با دستی لرزان او را کُشت.
چنین شیری به دست خرگوشی هراسان جان داد!
اما نیرسان چه کسی را کُشت؟ خود را یا قدیس را؟
عدالت ابدی میگوید: دزد، خود قاضی خویش است.
و به قدیس خدا، هیچ آسیبی نرسید.
تأمل
درباره «پِریکلیس» گفتهاند که او مردی با زیبایی انسانی تقریباً کامل بود، اما سرش کشیده و شبیه به کدو بود، و همین باعث میشد که وقتی بدون پوشش در میان مردم ظاهر میشد، مورد تمسخر قرار گیرد. برای پنهان کردن نقصِ این مرد بزرگ در میان قومش، پیکرتراشان یونانی همیشه او را با کلاهخودی بر سر به تصویر میکشیدند. حال، وقتی برخی از بتپرستان میدانستند که چگونه نقصهای دوستان خود را بپوشانند، چقدر بیشتر ما که مسیحی هستیم، موظف به چنین کاری هستیم؟
رسول خداوند، به آنان که به مسیح چنگ زدهاند فرمان میدهد: « با محبّت برادرانه یکدیگر را دوست بدارید و هر یک دیگری را بیشتر از خود احترام بنماید. » (رومیان ۱۲ :۱۰). چگونه میتوانیم ادعا کنیم که پیرو مسیحِ فروتن و پاک هستیم، در حالی که هر روز فضای اطرافمان را با حکایتهایی درباره گناهان و کاستیهای دیگران مسموم میکنیم؟
پنهان داشتن فضیلت خویش و عیبهای دیگران، برترین حکمت روحانی است.
تعمق
تعمق درباره خداوند عیسی مسیح قیام کرده:
۱. چگونه در باغ به مریم مجدلیه ظاهر میشود و مریم در نگاه نخست او را نمیشناسد؛
۲. چگونه با مهربانی او را خطاب میکند و مریم او را میشناسد، در او شادی مییابد و این شادی را به شاگردان منتقل میکند.
موعظه
-درباره نیاز به مرگ برای آوردن ثمرات بسیار-
« به راستی به شما میگویم، اگر دانهٔ گندم که در زمین میافتد نمیرد، تنها ماند، لیکن اگر بمیرد، ثمر بسیار آورد. » (یوحنا ۱۲: ۲۴).
چرا کشاورز دانهی گندم را در زمین میافکند؟ آیا برای آن است که دانه بمیرد و بپوسد؟ نه، بلکه برای آن است که زنده شود و ثمره بیاورد. هنگام کاشت بذر، کشاورز به مرگ و پوسیدگی دانه نمیاندیشد، بلکه به زندگی و باروری آن فکر میکند. بهراستی، کشاورز با شادی بذر خود را میکارد، نه بهخاطر مرگ آن، بلکه به امید زندگی و محصول.
بذرپاش، خداوند مسیح است، و انسانها گندم او هستند. او با خشنودی ما را گندم خواند. بر روی زمین دانههای بسیاری وجود دارد، اما هیچ دانهای به ارزشمندی گندم نیست. چرا خداوند، ما را در جهان پاشید؟ آیا برای آنکه بمیریم و بپوسیم؟ نه، بلکه برای آنکه زنده شویم و ثمره بیاوریم. او در مسیر، به مرگ ما اشاره میکند — مرگ را تنها بهعنوان شرط زندگی و باروری یاد میکند. هدف کاشت، مرگ نیست، بلکه زندگی است. دانه باید نخست بمیرد و بپوسد؛ او تنها به این موضوع اشاره میکند زیرا میداند که ما کاملاً از آن آگاه هستیم. او این را در مسیر یادآور میشود، ولی انجیل او، پیش از هر چیز، داستان زندگی است — دربارهی زندگی و ثمرهٔ نیکو آوردن. او بسیار دربارهی این موضوع با ما سخن میگوید، زیرا میداند که ما از آن آگاه نیستیم و از نادانی و تردید در حال خفه شدن هستیم.
او نهتنها با سخن، بلکه با عمل نیز زندگی را به ما نشان میدهد. او با رستاخیز خود، زندگی و انبوه میوههایی را که روشنتر از خورشید است بر ما نمایان می سازد.
تمام تاریخ کلیسای او، نقشهای روشن از حیات است.
ای خداوندِ حیات، شکستناپذیر، ما را از مرگ گناهآلود نجات ده، و از مرگ روحانی رهایی بخش.
جلا و سپاس، تا ابد از آن تو باد. آمین.