5 می (گریگوری) /18 می (جولیان)

آیات روز
تقویم جدید
اعمال رسولان 10:‏21-‏33

[21] پس پطرس نزد آنانی که کُرنِلیوس نزد وی فرستاده بود، پایین آمده، گفت: «اینک منم آن کس که می‌طلبید. سبب آمدن شما چیست؟» [22] گفتند: «کُرنِلیوس یوزباشی، مرد صالح و خداترس و نزد تمامی ملت یهود نیکنام، از فرشته مقدّس الهام یافت که تو را به خانه خود بطلبد و سخنان از تو بشنود.» [23] پس ایشان را به خانه برده، مهمانی نمود. و فردای آن روز پطرس برخاسته، همراه ایشان روانه شد و چند نفر از برادران یافا همراه او رفتند. [24] روز دیگر وارد قیصریه شدند و کُرنِلیوس خویشان و دوستان خاص خود را خوانده، انتظار ایشان می‌کشید. [25] چون پطرس داخل شد، کُرنِلیوس او را استقبال کرده، بر پایهایش افتاده، پرستش کرد. [26] امّا پطرس او را برخیزانیده، گفت: «برخیز، من خود نیز انسان هستم.» [27] و با او گفتگوکنان به خانه درآمده، جمعی زیاد یافت. [28] پس به ایشان گفت: «شما آگاه هستید که مرد یهودی را با شخص اجنبی معاشرت کردن یا نزد او آمدن حرام است. لیکن خدا مرا تعلیم داد که هیچ‌‌کس را حرام یا نجس نخوانم. [29] از این جهت به محض خواهش شما بی‌درنگ آمدم و اکنون می‌پرسم که از برای چه مرا خواسته‌اید؟» [30] کُرنِلیوس گفت: «چهار روز قبل از این، تا این لحظه روزه‌دار می‌بودم؛ و در ساعت نهم در خانهٔ خود دعا می‌کردم که ناگاه شخصی با لباس نورانی پیش من بایستاد [31] و گفت: ‘ای کُرنِلیوس، دعای تو مستجاب شد و صدقات تو در حضور خدا یادآور گردید. [32] پس به یافا بفرست و شمعون معروف به پطرس را طلب نما که در خانهٔ شمعون دباغ به کناره دریا مهمان است. او چون بیاید با تو سخن خواهد راند.’ [33] پس بی‌درنگ نزد تو فرستادم و تو نیکو کردی که آمدی. اکنون همه در حضور خدا حاضریم تا آنچه خداوند به تو فرموده است، بشنویم.»

یوحنا 7:‏1-‏13

[1] و بعد از آن عیسی در جلیل می‌گشت زیرا نمی‌خواست در یهودیه راه رود، چونکه یهودیان قصد قتل او می‌داشتند. [2] و عید یهود که عید خیمه‌ها باشد، نزدیک بود. [3] پس برادرانش به او گفتند: «از اینجا روانه شده، به یهودیه برو تا شاگردانت نیز آن کارهایی را که تو می‌کنی، ببینند، [4] زیرا هر ‌که می‌خواهد معروف شود در پنهانی کار نمی‌کند. پس اگر این کارها را می‌کنی، خود را به جهان نشان ده.» [5] زیرا که برادرانش نیز به او ایمان نیاورده بودند. [6] آنگاه عیسی به ایشان گفت: «وقت من هنوز نرسیده، امّا وقت شما همیشه حاضر است. [7] جهان نمی‌تواند شما را دشمن دارد، لیکن مرا دشمن می‌دارد، زیرا که من بر آن شهادت می‌دهم که کارهایش بد است. [8] شما برای این عید بروید. من حال به این عید نمی‌آیم، زیرا که وقت من هنوز تمام نشده است.» [9] چون این را به ایشان گفت، در جلیل توقف نمود. [10] لیکن چون برادرانش برای عید رفته بودند، او نیز آمد، نه آشکار بلکه پنهانی. [11] امّا یهودیان در عید او را جستجو نموده، می‌گفتند که: «او کجا است؟» [12] و در میان مردم دربارهٔ او بحث بسیار بود. بعضی می‌گفتند که: «مردی نیکو است.» و دیگران می‌گفتند: «نه! بلکه گمراه ‌کننده قوم است.» [13] و لیکن به سبب ترس از یهود، هیچ‌‌کس دربارهٔ او به آشکار حرف نمی‌زد.

تقویم قدیم
اعمال رسولان 17:‏1-‏15

[1] و از آمفیپولیس و آپولونیا گذشته، به تِسالونیکی رسیدند که در آنجا کنیسه یهود بود. [2] پس پولُس مطابق عادت خود، نزد ایشان داخل شده، در سه سبّت با ایشان از کتاب دلیل می‌آورد [3] و توضیح داده ثابت می‌کرد که «لازم بود مسیح عذاب بیند و از مردگان برخیزد و عیسی که خبر او را به شما می‌دهم، این مسیح است.» [4] و بعضی از ایشان قبول کردند و با پولُس و سیلاس متّحد شدند و از یونانیان خداترس، گروهی بزرگ و از زنان سرشناس شماری زیاد. [5] امّا یهودیان حسد برده، چند اوباش از بازاریها را برداشته، خلق را جمع کرده، شهر را به آشوب کشیدند و به خانهٔ یاسون ریخته، خواستند ایشان را به میان مردم ببرند. [6] و چون ایشان را نیافتند، یاسون و چند برادر را نزد حاکمان شهر کشیدند و فریاد می‌زدند که «آنانی که دنیا را شورانیده‌اند، حال به اینجا نیز آمده‌اند. [7] و یاسون ایشان را پذیرفته است و همه اینها به ضدّ فرامین قیصر عمل می‌کنند و باور بر این دارند که پادشاهی دیگر هست؛ یعنی عیسی.» [8] پس خلق و حاکمان شهر را از شنیدن این سخنان پریشان ساختند [9] و از یاسون و دیگران ضمانت گرفته، ایشان را رها کردند. [10] امّا برادران بی​درنگ در شب پولُس و سیلاس را به سوی بیریه روانه کردند و ایشان به آنجا رسیده، به کنیسه یهود وارد شدند. [11] و اینها از اهل تسالونیکی نجیب‌تر بودند، چونکه در کمال رضایت کلام را پذیرفتند و هر روز کتب مقدس را تفتیش می‌نمودند که آیا این همچنین است. [12] پس بسیاری از ایشان ایمان آوردند و از زنان سرشناس یونانی و از مردان، جمعی بزرگ. [13] لیکن چون یهودیان تِسالونیکی فهمیدند که پولُس در بیریه نیز به کلام خدا موعظه می‌کند، به آنجا هم رفته، خلق را شورانیدند. [14] بی‌درنگ برادران پولُس را به سوی دریا روانه کردند، ولی سیلاس با تیموتائوس در آنجا توقف نمودند. [15] و رهنمایان پولُس او را به آتن آوردند و حکم برای سیلاس و تیموتائوس گرفته که به زودی هر‌ چه تمامتر به نزد او آیند، روانه شدند.

یوحنا 11:‏47-‏57

[47] پس سران کاهنان و فریسیان شورا نموده، گفتند: «چه کنیم زیرا که این مرد، معجزات بسیار می‌نماید؟ [48] اگر او را چنین واگذاریم، همه به او ایمان خواهند ‌آورد و رومیان آمده، مکان و قوم ما را خواهند گرفت.» [49] یکی از ایشان، قیافا نام، که در آن سال کاهن اعظم بود، به ایشان گفت: «شما هیچ نمی‌دانید [50] و فکر نمی‌کنید که برای ما مفید است که یک شخص در راه قوم بمیرد و تمامی قوم هلاک نگردند.» [51] و این را از خود نگفت بلکه چون در آن سال کاهن اعظم بود، نبوّت کرد که می‌بایست عیسی در راه آن قوم بمیرد؛ [52] و نه در راه آن قوم تنها بلکه تا فرزندان خدا را که پراکنده‌اند، در یکی جمع کند. [53] و از همان روز شورا کردند که او را بکشند. [54] پس بعد از آن عیسی در میان یهود آشکارا راه نمی‌رفت، بلکه از آنجا روانه شد به جایی نزدیک بیابان به شهری که اِفرایم نام داشت و با شاگردان خود در آنجا توقف نمود. [55] و چون پِسَخ یهود نزدیک شد، بسیاری از نواحی مختلف قبل از پِسَخ به اورشلیم آمدند تا خود را پاک سازند [56] و به دنبال عیسی می‌بودند و در معبد ایستاده، به یکدیگر می‌گفتند: «چه گمان می‌برید؟ آیا برای عید نمی‌آید؟» [57] امّا سران کاهنان و فریسیان حکم کرده بودند که اگر کسی بداند که کجا است اطلاع دهد تا او را دستگیر کنند.

مناسبت و قدیسین روز

قدیسه شهیده عظیم ایرنه

ایرنه در ناحیه بالکان و در دوران رسولان، در شهری به نام ماگدون زندگی می‌کرد. پدرش لیسینیوس از اشراف درجه پایین بود. برخی بر این باورند که او از اقوام اسلاو بوده است. ایرنه از والدینی بت‌پرست زاده شد و خود نیز در آغاز بت‌پرست بود. نام بت‌پرستانهٔ او «پنلوپه» بود. او ایمان مسیحی را از معلم خود، آپِلیانوس، آموخت.
قدیس تیموتائوس، شاگرد پولس رسول، او و خدمهٔ دربارش را تعمید داد و رساله‌های پولس رسول را برای مطالعه در اختیارش گذاشت.
ایرنه از ازدواج سر باز زد و همین امر خشم پدرش را برانگیخت تا جایی که قصد شکنجهٔ او را داشت. اما به‌جای آن، ایرنه به‌گونه‌ای معجزه‌آسا پدرش را به ایمان مسیحی آورد.
او از سوی چهار پادشاه (غیر از پدرش) تحت شکنجه‌های گوناگون قرار گرفت، اما خداوند به‌واسطهٔ فرشتگانش او را حفظ کرد.
شاه سدکیاس او را تا گردن در گودالی پر از مارها و عقرب‌ها دفن کرد، اما فرشتهٔ خدا این موجودات زهرآگین و هولناک را نابود ساخت و دوشیزهٔ مقدس را بی‌گزند نگه داشت. سپس همان شاه کوشید او را از وسط با ارّه ببرد، اما ارّه همانند برخورد با سنگ شکست.
پس از آن، او را به چرخی در زیر آسیاب آبی بست و آب را رها کرد تا او را غرق کند، اما آب جریان نیافت و ایستاد، و ایرنه سالم ماند.
شاه شاپور، پسر سدکیاس، کفش‌هایی با میخ بر پاهای او پوشاند، کیسه‌ای شن بر او نهاد، او را همچون حیوانی بست و فرمان داد که او را تا بیرون شهر بکشند. قدیسه گفت: «ای خداوند، حقیقتاً چون حیوانی در برابر تو هستم!» و در حالی که بسته بود، پشت شکنجه‌گرانش می‌دوید. اما فرشتهٔ خدا زمین را لرزاند، زمین شکافته شد و شکنجه‌گرانش را بلعید.
ایرنه پس از تحمل این شکنجه‌ها، که در طی آن‌ها بی‌شمار بت‌پرست را به مسیحیت آورد، وارد شهر کالینیکوس شد و در آنجا ایمان مسیحی را موعظه کرد.
پادشاه آنجا، نومریان، خواست او را بکشد و او را در سه گاو فلزی گداخته انداخت، یکی پس از دیگری، اما باکرهٔ مقدس سالم ماند. بسیاری با دیدن این معجزه ایمان آوردند.
والی واودونوس او را به شهر کنستانتینا برد و کوشید با قرار دادن او بر صفحه‌های آهنی گداخته او را بکشد، اما این نیز به او آسیبی نرساند و او بسیاری را به ایمان راستین هدایت کرد.
سرانجام ایرنه به شهر مسمبریا رسید، جایی که شاه شاپور او را کشت، اما خدا او را دوباره زنده کرد. پادشاه و بسیاری از مردم با دیدن این امر به مسیح ایمان آوردند و تعمید گرفتند.
بدین‌سان، از طریق رنج‌ها و معجزاتش، قدیسه ایرنه بیش از صد هزار بت‌پرست را به ایمان مسیحی آورد.
در پایان، او در تابوتی دراز کشید و به آپلیانوس دستور داد آن را ببندد. پس از چهار روز، هنگامی که تابوت گشوده شد، بدن او در آن نبود.
بدین‌گونه خداوند باکره و شهیدهٔ خود، ایرنه، را برای همیشه جلال داد—او که همه چیز را فدا کرد و همه چیز را تحمل نمود تا خدا در میان انسان‌ها جلال یابد.

قدیسان مارتین و هراکلیوس

مارتین و هراکلیوس هر دو از اقوام اسلاو بودند. آنان در ایلیریا از سوی بدعت‌گذاران آریانی مورد آزار قرار گرفتند. به تبعید فرستاده شدند و این دو جنگجوی ارتدوکسی زندگی زمینی خود را در قرن چهارم به پایان رسانده و به نزد خداوند شتافتند.


سرود ستایش

قدیسه ایرنه
پنلوپه، دختر پادشاه، بر بالکن ایستاده بود
که سه پرنده یکی پس از دیگری به‌سوی او پرواز کردند:
نخست، کبوتری سفید چون شیر، با شاخه‌ای زیتون؛
سپس عقابی با تاجی از گل‌ها در منقار استخوانی‌اش؛
و در پایان، کلاغی که ماری سهمگین با خود داشت، فرود آمد.
پنلوپه از خدمتکاران پرسید آیا معنای این را می‌دانند؟
همه خاموش ماندند؛ هیچ‌کس نمی‌دانست؛ همگان شگفت‌زده بودند.
آپلینوسِ سالخورده گفت:
«ما همه انسان‌های فانی هستیم،
اما گوش بسپار، ای پنلوپه، ای دختر زیبا.
روح خدا از طریق این نشانه‌ها برای تو پیشگویی می‌کند:
کبوتر نشان‌دهندهٔ آرامش توست—تو “ایرنه” نامیده خواهی شد؛
شاخهٔ زیتون نشان‌دهندهٔ فیض خدا بر توست؛
عقاب نماد پیروزی است—تو بر شهوات غلبه خواهی کرد؛
تاج گل نشان‌دهندهٔ جلال و شیرینی آسمانی است؛
و کلاغ با مار نشان‌دهندهٔ شیطان و شرارت اوست،
اما تو با شکیبایی بر او غلبه خواهی کرد.»
ایرنه این سخنان را شنید و دلش لرزید،
و تصمیم گرفت خود را کاملاً به ایمان نجات‌بخش بسپارد.
آنچه را تصمیم گرفت، به انجام رساند، و خدا او را یاری داد.
به‌واسطهٔ دعاهای مقدس او،
ای خدا، ما را نیز نجات ده.


تأمل


دعایی که تنها از کلمات تشکیل شده باشد، اگر دل در آن حضور نداشته باشد، سودی ندارد. خدا تنها دعای پرحرارت را می‌شنود. آبا زوئیلوس از تبائید روزی از کوه سینا بازمی‌گشت که با راهبی روبرو شد که شکایت می‌کرد در صومعه‌شان خشکسالی شدیدی دارند. زوئیلوس به او گفت: «چرا دعا نمی‌کنید و از خدا طلب نمی‌کنید؟» راهب پاسخ داد: «دعا کرده‌ایم و طلب نموده‌ایم، اما بارانی نیامده است.» زوئیلوس گفت: «آشکار است که با حرارت دعا نمی‌کنید. می‌خواهی قانع شوی که چنین است؟» این را گفت و دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و دعا نمود. بارانی فراوان بر زمین بارید. راهب که این را دید، شگفت‌زده بر زمین افتاد و در برابر پیر تعظیم کرد، اما پیر که از جلال مردمان بیم داشت، به‌سرعت گریخت. خودِ خداوند فرمود: «بخواهید، و به شما داده خواهد شد» (لوقا ۱۱ :۹). دهانی پر از دعا بیهوده است اگر دل تهی باشد. خدا گوش به دهان نمی‌سپارد، بلکه به دل گوش می‌سپارد. بگذار دل پر از دعا باشد، حتی اگر دهان خاموش باشد. خدا آن را خواهد شنید و خواهد پذیرفت. زیرا خدا تنها دعای پرحرارت را می‌شنود.


تعمق

تعمق درباره صعود خداوند عیسی:

۱. چگونه او با صعود خود، پایان پیروزمندانه‌ی تمامیِ کار خود را بر روی زمین، در طی سی‌وسه سال، نشان داد؛
۲. چگونه او با صعود خود، به ما می‌آموزد که باید تمام اشتیاقات خود را به سوی آسمان معطوف کنیم، نه به سوی زمین.


موعظه

ـ درباره‌ی ازدواج الهی جان‌های انسانها ـ
«خداوند می‌فرماید؛ بازگردید ای فرزندان منحرف، زیرا من با شما ازدواج کرده‌ام» (ارمیا ۳ :۱۴).
جان/روح انسان، عروس است و خدای زنده و قادر مطلق، داماد روح انسان است. خداوند، عروس خود، یعنی روح را در نوری الهی می‌پوشاند و آن را با فیض خود تغذیه می‌کند. و روح نیز، از داماد خود، خدا، فرزندانی نیکو و بسیار به دنیا می‌آورد، در قالب اعمال نیکو و زیبا. روح، به‌تنهایی، توان زایش حتی یک عمل نیک را ندارد. تنها روحی که از سوی خدا بارور شده است، می‌تواند اعمال نیکو بپرورد. اما روحی که از جهان بارور شده باشد، یا نازا می‌ماند یا گناه و شرارت می‌زاید. از این رو خداوند به انسان می‌فرماید: «من با شما ازدواج کرده‌ام»، تا روح بداند با چه کسی نامزد شده و با چه کسی ازدواج کرده است، تا منحرف نشود و با زنا خود را نمیّراند و به خاکستر بدل نکند.
خدا، دامادی وفادار برای روح انسان است. هرگز به عروس خود، یعنی روح خیانت نمی‌کند. محبت او به روح، هرگز سرد نمی‌شود، تا زمانی که روح از او روی نگرداند و زنا نکند. اما حتی در آن هنگام نیز، خدا روح را فوراً ترک نمی‌کند، بلکه آن را پی می‌گیرد و از مسیر هلاکت بازمی‌گرداند. در آن زمان است که خداوند به روح های انسان می‌فرماید: «بازگردید ای فرزندان منحرف». توبه کنید و من شما را خواهم آمرزید. بازگردید و من شما را خواهم پذیرفت. توبه‌کنندگان می‌دانند که رحمت خدا چه اندازه عظیم است. آنان می‌توانند شهادت دهند که محبت خدا نسبت به گناهکاران چقدر پایدار است، حتی تا واپسین لحظه. خدا در محبت خود وفادار است و در انتقام گرفتن از روح زناکار شتاب نمی‌ورزد. پیوسته در تلاش است تا شرم از گناه را به جان بازگرداند. شرم، توبه می‌آورد؛ توبه، بازسازی می‌آورد؛ و بازسازی، انسان را به محبت و وفاداری نخستین بازمی‌گرداند.
ای خداوند قادر مطلق، ما را یاری کن تا جان‌هایمان از محبت جاودان تو، میوه‌ای نیکو و فراوان پدید آورند.
جلال و سپاس تا ابد از آن تو باد. آمین.

error: Content is protected !!