آیات روز
تقویم جدید
اعمال رسولان 10:1-16
اعمال رسولان 10:1-16[1] و در قیصریه مردی کُرنِلیوس نام بود، یوزباشی فوجی که به ایتالیایی مشهور است. [2] و او با تمامی اهل خانهاش پرهیزگار و خداترس بود که صدقه بسیار به قوم میداد و پیوسته نزد خدا دعا میکرد. [3] روزی نزدیک ساعت نهم، فرشته خدا را در عالم رویا آشکارا دید که نزد او آمده، گفت: «ای کُرنِلیوس!» [4] آنگاه او بر وی نیک نگریسته و ترسان گشته، گفت: «چیست، ای خداوند؟» به وی گفت: «دعاها و صدقات تو چون هدیه یادگاری به نزد خدا برآمد. [5] اکنون کسانی به یافا بفرست و شمعون ملقب به پطرس را طلب کن [6] که نزد دباغی شمعون نام که خانهاش به کناره دریا است، مهمان است. او به تو خواهد گفت که تو را چه باید کرد.» [7] و چون فرشتهای که به وی سخن میگفت غیب شد، دو نفر از نوکران خود و یک سپاهی سرسپرده از ملازمان خاص خود را خوانده، [8] تمامی ماجرا را به ایشان بازگفته، ایشان را به یافا فرستاد. [9] روز دیگر چون از سفر نزدیک به شهر میرسیدند، نزدیک به ساعت ششم، پطرس به بام خانه رفت تا دعا کند. [10] و واقع شد که گرسنه شده، خواست چیزی بخورد. امّا چون برای او حاضر میکردند، به خلسه فرو رفت. [11] پس آسمان را گشاده دید و چیزی را چون سفرهای بزرگ به چهار گوشه بسته، به سوی زمین آویخته بر او نازل میشود، [12] که در آن هر نوع حیوان و خزنده و پرنده آسمان بود. [13] و ندایی به وی رسید که «ای پطرس، برخاسته، سر بِبُر و بخور.» [14] پطرس گفت: «به هیچوجه، ای خداوند! زیرا چیزی ناپاک یا حرام هرگز نخوردهام.» [15] بار دیگر ندا به وی رسید که «آنچه خدا پاک کرده است، تو حرام مخوان.» [16] و این سه مرتبه واقع شد که بیدرنگ آن سفره به آسمان بالا برده شد.
یوحنا 6:56-69
[56] پس هر که بدن مرا میخورد و خون مرا مینوشد، در من میماند و من در او. [57] چنانکه پدر زنده مرا فرستاد و من به پدر زنده هستم، همچنین کسی که مرا بخورد، او نیز به من زنده میشود. [58] این است نانی که از آسمان نازل شد، نه همچنان که پدران شما مَنّا را خوردند و مردند؛ بلکه هر که این نان را بخورد، تا به ابد زنده ماند.» [59] عیسی این سخن را وقتی که در کَفَرناحوم تعلیم میداد، در کنیسه گفت. [60] آنگاه بسیاری از شاگردان او چون این را شنیدند گفتند: «این کلام سخت است! چه کسی میتواند آن را بشنود؟» [61] چون عیسی در خود دانست که شاگردانش در این امر به غرغر افتادهاند، به ایشان گفت: «آیا این شما را لغزش میدهد؟ [62] پس اگر پسر انسان را بینید که به جایی که اوّل بود صعود می کند، چه؟ [63] روح است که زنده میکند و امّا از جسم فایدهای نیست. کلامی را که من به شما میگویم، روح و حیات است. [64] و لیکن بعضی از شما هستند که ایمان نمیآورند.» زیرا که عیسی از ابتدا میدانست کیانند که ایمان نمیآورند و کیست که او را تسلیم خواهد کرد. [65] پس گفت: «از این سبب به شما گفتم که کسی نزد من نمیتواند آمد، مگر آنکه پدر من، آن را به او عطا کند.» [66] در همان وقت بسیاری از شاگردان او برگشته، دیگر با او همراهی نکردند. [67] آنگاه عیسی به آن دوازده گفت: «آیا شما نیز میخواهید بروید؟» [68] شمعون پطرس به او جواب داد: «ای خداوند، نزد که برویم؟ کلمات حیات جاودانی نزد تو است. [69] و ما ایمان آورده و شناختهایم که تو مسیح، پسر خدای زنده هستی.»
تقویم قدیم
یوحنا 20:11-18 (انجیل صبح)
[11] امّا مریم بیرون قبر، گریان ایستاده بود و چون میگریست به سوی قبر خم شده، [12] دو فرشته را که لباس سفید در بر داشتند، یکی به طرف سر و دیگری به جانب پاها، در جایی که بدن عیسی گذارده بود، نشسته دید. [13] ایشان به او گفتند: «ای زن، برای چه گریانی؟» به ایشان گفت: «خداوند مرا بردهاند و نمیدانم او را کجا گذاردهاند.» [14] چون این را گفت، به عقب ملتفت شده، عیسی را ایستاده دید، لیکن نشناخت که عیسی است. [15] عیسی به او گفت: «ای زن، برای چه گریانی؟ که را میجویی؟» چون او گمان کرد که باغبان است، به او گفت: «ای آقا، اگر تو او را برداشتهای، به من بگو او را کجا گذاردهای تا من او را بردارم.» [16] عیسی به او گفت: «ای مریم!» او برگشته، گفت: «رَبّونی!» (یعنی ‘ای استاد’) [17] عیسی به او گفت: «مرا لمس مکن، زیرا که هنوز نزد پدر خود بالا نرفتهام. و لیکن نزد برادران من رفته، به ایشان بگو که نزد پدر خود و پدر شما و خدای خود و خدای شما میروم.» [18] مریم مَجدَلیه آمده، شاگردان را خبر داد که «خداوند را دیدم و به من چنین گفت.»
اعمال رسولان 16:16-34
[16] و واقع شد که چون ما به محل عبادت میرفتیم، کنیزی که روح فالگیری داشت و از غیبگویی سود بسیار برای آقایان خود حاصل می نمود، به ما برخورد. [17] و از عقب پولُس و ما آمده، ندا کرده، میگفت که «این مردمان خادمان خدای متعال میباشند که شما را از راه نجات اعلام مینمایند.» [18] و چون این کار را روزهای بسیار میکرد، پولُس صبرش به تنگ آمده برگشت و به روح گفت: «تو را فرمان میدهم به نام عیسی مسیح؛ از این دختر بیرون بیا!» که در همان لحظه روح از او بیرون شد. [19] امّا چون آقایانش دیدند که از کسب خود امید سود دیگر نیست، پولُس و سیلاس را گرفته، در بازار نزد حاکمان کشیدند. [20] و ایشان را نزد والیان حاضر ساخته، گفتند: «این دو شخص شهر ما را به آشوب کشیدهاند و از یهود هستند، [21] و رسومی را اعلام مینمایند که پذیرفتن و به جا آوردن آنها بر ما که رومیان هستیم، جایز نیست.» [22] پس خلق بر ایشان هجوم آوردند و والیان لباسهای ایشان را کنده، امر کردند ایشان را چوب بزنند. [23] و چون ایشان را چوب بسیار زدند، به زندان افکندند و زندانبان زندان را به تأکید امر کردند که ایشان را تحت نظارت شدید نگاه دارد. [24] و چون او چنین امر دریافت نمود، ایشان را به زندان درونی انداخت و پایهای ایشان را به کُنده زد. [25] امّا نزدیک به نصف شب، پولُس و سیلاس دعا کرده، خدا را تسبیح میخواندند و زندانیان ایشان را میشنیدند. [26] که ناگاه زلزلهای بزرگ به وقوع پیوست، به حدّی که پایههای زندان به لرزه افتاد و در دم همهٔ درها باز شد و زنجیرها از همه فرو ریخت. [27] امّا زندانبان بیدار شده، چون درهای زندان را گشوده دید، شمشیر خود را کشیده، خواست خود را بکشد، زیرا گمان برد که زندانیان فرار کردهاند. [28] امّا پولُس به صدای بلند صدا زده، گفت: «خود را ضرری مرسان، زیرا که ما همه در اینجا هستیم.» [29] پس چراغ طلب نموده، به درون جست و لرزان شده، نزد پولُس و سیلاس افتاد. [30] و ایشان را بیرون آورده، گفت: «ای آقایان، مرا چه باید کرد تا نجات یابم؟» [31] گفتند: «به خداوند عیسی مسیح ایمان آور که تو و اهل خانهات نجات خواهید یافت.» [32] آنگاه کلام خداوند را برای او و تمامی اهل خانهاش بیان کردند. [33] پس ایشان را برداشته، در همان وقت شب زخمهای ایشان را شست و خود و همه کسانش بیدرنگ تعمید یافتند. [34] و ایشان را به خانهٔ خود آورده سفرهای پیش ایشان نهاد و با تمامی اهل خانهٔ خود به خدا ایمان آورده، شاد گردیدند.
یوحنا 9:1-38
[1] و وقتی که میرفت کوری مادرزاد دید. [2] و شاگردانش از او سؤال کرده، گفتند: «ای استاد، گناه که کرد، این شخص یا والدین او که کور زاییده شد؟» [3] عیسی جواب داد که «گناه نه این شخص کرد و نه پدر و مادرش، بلکه تا کارهای خدا در او ظاهر شود. [4] مادامی که روز است، مرا باید به کارهای فرستندهٔ خود مشغول باشم. شب میآید که در آن هیچکس نمیتواند کاری کند. [5] مادامی که در جهان هستم، نور جهانم.» [6] این را گفت و آب دهان بر زمین انداخته، از آب گل ساخت و گل را به چشمان کور مالید [7] و به او گفت: «برو در حوض سیلوحا (که به معنی ‘فرستاده شده’ است) بشوی.» پس رفته شست و بینا شده، برگشت. [8] پس همسایگان و کسانی که او را پیش از آن در حالت کوری دیده بودند، گفتند: «آیا این آن نیست که مینشست و گدایی میکرد؟» [9] بعضی گفتند: «همان است.» و بعضی گفتند: «شباهت به او دارد.» او گفت: «من همانم.» [10] به او گفتند: «پس چگونه چشمان تو بینا شد؟» [11] او جواب داد: «شخصی که او را عیسی میگویند، گل ساخت و بر چشمان من مالیده، به من گفت: ‘به حوض سیلوحا برو و بشوی.’ آنگاه رفتم و شسته بینا گشتم.» [12] به وی گفتند: «آن شخص کجا است؟» گفت: «نمی دانم.» [13] پس او را که پیشتر کور بود، نزد فریسیان آوردند. [14] و آن روزی که عیسی گل ساخته، چشمان او را باز کرد، روز سبّت بود. [15] آنگاه فریسیان نیز از او سؤال کردند که «چگونه بینا شدی؟» به ایشان گفت: «گِل به چشمان من گذارد. پس شستم و بینا شدم.» [16] بعضی از فریسیان گفتند: «آن شخص از جانب خدا نیست، زیرا که سبّت را نگاه نمیدارد.» دیگران گفتند: «چگونه شخص گناهکار میتواند مثل این معجزات ظاهر سازد.» و در میان ایشان اختلاف افتاد. [17] باز به آن کور گفتند: «تو دربارهٔ او چه میگویی که چشمان تو را بینا ساخت؟» گفت: «نبی است.» [18] لیکن یهودیان سرگذشت او را باور نکردند که کور بوده و بینا شده است، تا آنکه پدر و مادر آن بینا شده را طلبیدند. [19] و از ایشان سؤال کرده، گفتند: «آیا این است پسر شما که میگویید کور متولّد شده؟ پس چگونه اکنون بینا گشته است؟» [20] پدر و مادر او در جواب ایشان گفتند: «میدانیم که این پسر ما است و کور متولّد شده. [21] لیکن اکنون چطور میبیند، نمیدانیم و نمیدانیم چه کسی چشمان او را باز نموده. او فردی بالغ است از وی سؤال کنید تا او احوال خود را بیان کند.» [22] پدر و مادر او چنین گفتند، زیرا که از یهودیان میترسیدند، از آنرو که یهودیان با خود عهد کرده بودند که هر که اعتراف کند که او مسیح است، از کنیسه بیرونش کنند. [23] و از این جهت والدین او گفتند: «او فردی بالغ است، از خودش بپرسید.» [24] پس آن شخص را که کور بود، باز خوانده، به او گفتند: «خدا را تمجید کن. ما میدانیم که این شخص گناهکار است.» [25] او جواب داد: «اگر گناهکار است، نمیدانم. یک چیز میدانم که کور بودم و الان بینا شدهام.» [26] باز به او گفتند: «با تو چه کرد و چگونه چشمان تو را باز کرد؟» [27] ایشان را جواب داد که «الان به شما گفتم. نشنیدید؟ و برای چه باز میخواهید بشنوید؟ آیا شما نیز قصد آن دارید شاگرد او بشوید؟» [28] پس او را دشنام داده، گفتند: «تو شاگرد او هستی. ما شاگرد موسی میباشیم. [29] ما میدانیم که خدا با موسی تکلّم کرد. امّا این شخص را نمیدانیم از کجا است.» [30] آن مرد جواب داده، به ایشان گفت: «این عجب است که شما نمیدانید از کجا است و حال آنکه چشمان مرا باز کرد. [31] و میدانیم که خدا دعای گناهکاران را نمیشنود؛ و لیکن اگر کسی خداپرست باشد و ارادهٔ او را به جا آرد، خدا او را میشنود. [32] از ابتدای عالم شنیده نشده است که کسی چشمان کور مادرزاد را باز کرده باشد. [33] اگر این شخص از خدا نبودی، هیچ کار نتوانستی کرد.» [34] در جواب وی گفتند: «تو به کلّی در گناه متولّد شدهای. آیا تو ما را تعلیم میدهی؟» پس او را بیرون راندند. [35] عیسی چون شنید که او را بیرون کردهاند، وی را پیدا کرده گفت: «آیا تو به پسر خدا ایمان داری؟» [36] او در جواب گفت: «ای آقا، کیست تا به او ایمان آورم؟» [37] عیسی به او گفت: «تو نیز او را دیدهای و آنکه با تو تکلّم میکند، همان است.» [38] گفت: «ای خداوند، ایمان آوردم.» پس او را پرستش نمود.
مناسبت و قدیسین روز

شهیده مقدس پلاگیا از طرسوس
پلاگیا در شهر طرسوس از والدینی بتپرست اما شریف و ثروتمند به دنیا آمد. هنگامی که از مسیح و نجات جانها از مسیحیان شنید، دلش از محبت نجاتدهنده شعلهور شد و در جان خود کاملاً مسیحی گردید. در آن زمان، آزار و اذیت شدیدی علیه مسیحیان در جریان بود. اتفاقاً امپراتور دیوکلتیان در طرسوس اقامت داشت. در همین هنگام، پسر او، ولیعهد، بهشدت شیفته پلاگیا شد و خواست او را به همسری بگیرد. پلاگیا از طریق مادرش—که زنی شریر بود—پاسخ داد که او پیشتر با داماد آسمانی خود، خداوند مسیح، نامزد شده است. سپس از ولیعهد ناپاک و مادر شریر خود گریخت و به جستوجوی اسقف لینوس رفت؛ مردی که به قدوسیت شناخته میشد. او پلاگیا را در ایمان مسیحی تعلیم داد و تعمیدش داد. پس از آن، پلاگیا جامههای فاخر و ثروت عظیم خود را بخشید، به خانه بازگشت و به مادرش اعلام کرد که تعمید یافته است. ولیعهد، چون این را شنید و امید خود را از دست داد، با شمشیر خود را کشت و جان داد. مادر شریر، از دخترش نزد امپراتور شکایت کرد و او را برای محاکمه تحویل داد. امپراتور از زیبایی این دوشیزه شگفتزده شد و، پسر خود را فراموش کرده، خود دچار هوسی ناپاک نسبت به او شد. اما چون پلاگیا در ایمان خود استوار ماند، امپراتور حکم داد که او را در گاوی فلزی که از آتش سرخ شده بود بسوزانند. وقتی جلاد او را برهنه کرد، پلاگیا علامت صلیب را بر خود کشید و با دعای شکرگزاری بر لبانش، وارد آن گاو گداخته شد و همانند موم در چشمبرهمزدنی ذوب گردید. او در سال ۲۸۷ با شرافت برای مسیح رنج کشید. اسقف لینوس بقایای استخوانهای او را بهدست آورد و در تپهای زیر سنگی دفن کرد. در زمان امپراتور کنستانتین کوپرونیموس (۷۴۱–۷۷۵)، در همان مکان کلیسایی زیبا به افتخار این باکره و شهیده مقدس ساخته شد که خود را برای مسیح فدا کرد تا با او جاودانه سلطنت کند.

شهید سیلوانوس، اسقف غزه
سیلوانوس در ابتدا در خدمت نظامی بود، اما بعدها تحت تأثیر نیروی ایمان، وارد خدمت روحانی شد. او به جرم تبدیل بتپرستان به مسیحیت متهم شد، بهطرز بیرحمانهای شکنجه گردید و سپس همراه با چهل سرباز دیگر در سال ۳۱۱ گردن زده شد. بدینگونه همگی شهروندان آسمان شدند.

نیکیفوروس مکرم
نیکیفوروس در آغاز کاتولیک رومی بود، اما بعدها ایمان ارتدوکس را پذیرفت. او زندگی زاهدانهای را بهعنوان راهب در کوه آتوس، نزد تئولپتوس حکیم، گذراند. او آموزگار گریگوری پالاماسِ باشکوه بود و اثری درباره دعای ذهنی نوشت. در قرن چهاردهم، در آرامش به حضور خداوند رفت.
نیکیفوروس چنین تعلیم میداد:
«ذهن خود را جمع کن و آن را وادار کن که وارد قلب شود و در آنجا بماند. هنگامی که ذهن در قلب استقرار یافت، نباید خالی بماند، بلکه باید پیوسته این دعا را بهجا آورد:
“ای عیسی مسیح، پسر خدا، بر من رحم فرما!”
هرگز اجازه نده که این دعا قطع شود. زیرا از این راه، زنجیره کامل فضایل وارد تو خواهد شد: محبت، شادی، صلح و دیگران. و از این طریق، هر درخواست تو از خدا برآورده خواهد شد.»
سرود ستایش
قدیسه پلاگیا
پلاگیا، چون فرشتهای درخشان،
در برابر امپراتور برای داوری ایستاد.
امپراتورِ خشن به او گفت:
«اگر همسر من شوی، تاج شاهانه بر سرت خواهم نهاد!»
پلاگیا با جسارت پاسخ داد:
«از اندیشه ازدواج با بتپرست بیزارم.
هرگز، ای امپراتور، از آنِ تو نخواهم شد.
چه به من میدهی؟ تاجی از خاک!
من سه تاج از خداوند دارم،
از مسیح، داماد جاودانیام:
نخستین تاج—برای ایمانی که حفظ کردم؛
دومین تاج—برای پاکدامنی که نگاه داشتم؛
سومین تاج—تاج شهادت.
درنگ مکن، ای امپراتور بیایمان:
این بدن خاکی را نابود کن—
خرد کن، پاره کن، بسوزان و بسای،
تا جانم زود به عروسی برود،
تا زود در کنار دامادم بایستم،
نجاتدهندهام، خدای جاودان.»
تأمل
جوانی که در نبرد روحانی بیتجربه است، هر عمل نیک خود را با ستایش از خویش همراه میسازد. اما آنکه در میان کشمکش با هوسها و شیاطین سربازی آزموده است، هر کار خود را کوچک میشمارد و دعای خود برای یاری خدا را فزونی میبخشد. آبا ماتُئس میگفت: «هرچه انسان به خدا نزدیکتر میشود، بیشتر خود را گناهکار میبیند.» او همچنین گفته است: «وقتی جوان بودم، گمان میکردم شاید کار نیکی انجام دادهام؛ اما اکنون که پیر شدهام، میبینم هیچ عمل نیکی ندارم.»
آیا خودِ خداوند نفرمود: «هیچکس نیکو نیست، جز یکی، یعنی خدا» (متی ۱۹ :۱۷)؟ پس اگر تنها خدا نیکوست و سرچشمهٔ همه نیکیها، چگونه ممکن است کاری نیک انجام شود که از او نباشد؟ و چگونه کسی میتواند عمل نیکی را به خود نسبت دهد، نه به خدا؟
اگر چنین است، انسان فانی به چه چیز میتواند ببالد؟ به هیچ چیز، جز به خدا و نیکویی او!
تعمق
تعمق درباره صعود خداوند عیسی:
۱. چگونه او با صعود خود، ذات الهی و قدرت الهیاش را آشکار ساخت؛
۲. چگونه با صعود خود به آسمان، به انسان نشان داد که جهانی برتر و حیاتی والاتر وجود دارد: جهانی آسمانی و حیاتی آسمانی.
موعظه
-دربارهی بتپرستی به عنوان زنا –
«یهودا، همانگونه که اسرائیل انجام داده بود، سرزمین را آلوده ساخت و با سنگ و چوب زنا ورزید.»(ارمیا ۳ :۹،۸)
این چه نوع زنا بود که قوم اسرائیل و یهودا با سنگ و چوب مرتکب شدند؟ آن، پرستش بتهایی از سنگ و چوب بود. پیش از این گناه، گناهی دیگر کردند؛ آنان از پرستش خدای حقیقی، خدای زنده و خدای یکتا رویگردان شدند. چرا بتپرستی ایشان زنا خوانده شده است؟ زیرا ایشان نخست به خدای حقیقی، خدای زنده و خدای یکتا دل بسته بودند و سپس به این محبت خیانت کردند و دل خویش را به بتهای بیگانهی سنگی و چوبی دادند. از همین رو، خدا بتپرستی ایشان را زنا مینامد.
آیا این توبیخ الهی تنها برای زمانهای کهن بود و نه برای زمان ما؟ و تنها برای اسرائیل و یهودا و نه برای مسیحیان؟ افسوس که این توبیخ الهی کاملاً سزاوار بسیاری از مسیحیان امروز نیز هست. در هر که محبت به خدای حقیقی، خدای زنده و خدای یکتا سرد شده و محبتی کمتر نسبت به چیزهای سنگی و چوبی، به چیزهای فانی و مخلوقات مردنی شعلهور شده، آن شخص زنا کرده است و توبیخ خدا را بر خود آورده است. پس این توبیخ امروز نیز رواست، همچنانکه آن زمان روا بود، زیرا آن زمان انسانها بدون شناخت مسیح گناه میکردند و اکنون انسانها با شناخت مسیح گناه میکنند.
ای برادران، تا کی این بتپرستی تاریک بر زمین کشیده خواهد شد؟ تا کی زمین از زناکاری بشر با بتهای سنگی و چوبی، نقرهای و طلایی، گوشتی و خونی، متعفن خواهد بود؟ آیا مسیحِ قادر مطلق، همهی بتها را به خاکستر و غبار مبدل نساخت؟ چرا برخی باز خم میشوند و از همان غبار برای خود خدایانی میسازند؟ بهسبب دروغهای شیطان و فریب خودشان.
ای خداوند صعود کرده به بلندترین آسمانها، ما را از دروغهای شیطان و فریب نفس خودمان محافظت فرما. ما را بهواسطهی صلیب شریفت از زناکاری شرمآور با بتهای نابودشده نگاهدار. ای خداوند، یاریمان فرما تا بیوقفه تو را بپرستیم، تنها خدای حقیقی، خدای زنده و خدای یکتا را.
جلال و سپاس تا ابد از آن تو باد. آمین.