4 اوت (گریگوری) /17 اوت (جولیان)

آیات روز
تقویم جدید
اوّل قرنتیان 15:‏29-‏38

[29] و گرنه آنانی که برای مردگان تعمید می‌یابند، چه کنند؟ هرگاه مردگان به هیچوجه بر نمی‌خیزند، پس چرا برای ایشان تعمید می‌گیرند؟ [30] و ما نیز چرا هر ساعت خود را در خطر می‌اندازیم؟ [31] به آن فخری درباره شما که مرا در خداوند ما مسیح عیسی هست قسم، که هر روزه مرا مرگی است. [32] چون به طور انسان در افسس با وحوش جنگ کردم، مرا چه فایده است؟ اگر مردگان بر نمی‌خیزند، بخوریم و بیاشامیم، چون فردا می‌میریم. [33] فریب مخورید؛ معاشرات بد، اخلاق خوب را فاسد می‌سازد. [34] برای عدالت بیدار شده، گناه مکنید؛ زیرا بعضی معرفت خدا را ندارند. برای شرمنده کردن شما می‌گویم. [35] امّا اگر کسی گوید: «مردگان چگونه برمی‌خیزند و به کدام بدن می‌آیند؟» [36] ‌ای احمق، آنچه تو می‌کاری زنده نمی‌گردد، جز آنکه بمیرد. [37] و آنچه می‌کاری، نه آن جسمی را که خواهد شد، می‌کاری، بلکه دانه‌ای مخصوص به خود، خواه از گندم و یا از دانه‌های دیگر. [38] لیکن خدا مطابق ارادهٔ خود، آن را جسمی می‌دهد و به هر یکی از تخمها جسم خودش را.

متّی 21:‏23-‏27

[23] و چون به معبد داخل شده تعلیم می‌داد، سران کاهنان و مشایخ قوم نزد او آمده، گفتند: «به چه اقتداری این اعمال را می‌نمایی و کیست که این اقتدار را به تو داده است؟» [24] عیسی در جواب ایشان گفت: «من نیز از شما سخنی می‌پرسم. اگر آن را به من گویید من هم به شما گویم که این اعمال را به چه اقتدار می‌نمایم: [25] تعمید یحیا از کجا بود از آسمان یا از انسان؟» ایشان با خود تفکّر کرده گفتند که «اگر گوییم ‘از آسمان بود.’ در آن صورت گوید ‘پس چرا به او ایمان نیاوردید.’ [26] و اگر گوییم ‘از انسان بود.’ از مردم می‌ترسیم زیرا همه یحیا را نبی می‌دانند.» [27] پس در جواب عیسی گفتند: «نمی‌دانیم.» عیسی به ایشان گفت: «من هم شما را نمی‌گویم که به چه قدرت این کارها را ‌کنم.»

تقویم قدیم
دوّم قرنتیان 5:‏10-‏15

[10] زیرا لازم است که همه ما پیش تخت مسیح حاضر شویم تا هر کس اعمال بدنی خود را بیابد، مطابق آنچه کرده باشد، چه خوب چه بد. [11] پس چون ترس خداوند را دانسته‌ایم، مردم را دعوت می‌کنیم. امّا آنچه هستیم، بر خدا آشکار است و امیدوارم به وجدانهای شما هم آشکار باشیم. [12] زیرا بار دیگر برای خود به شما توصیه نمی‌کنیم، بلکه سبب افتخار درباره خود به شما می‌دهیم تا شما را جوابی باشد برای آنانی که در ظاهر نه، در دل فخر می‌کنند. [13] زیرا اگر عقل از دست داده‌ایم، برای خداست و اگر هشیاریم برای شما است. [14] زیرا محبّت مسیح ما را فرو گرفته است، چونکه این را دریافتیم که یک نفر برای همه مرد، پس همه مردند. [15] و برای همه مرد تا آنانی که زنده‌اند، از این به بعد برای خود زندگی نکنند، بلکه برای او که برای ایشان مرد و برخاست.

مَرقُس 1:‏9-‏15

[9] و واقع شد در آن روزها عیسی از ناصره جلیل آمده در اُردن از یحیی تعمید یافت. [10] و چون از آب بیرون آمد، در دم آسمان را شکافته دید و روح را که مانند کبوتری بر وی نازل می‌شود. [11] و صدایی از آسمان در‌ رسید که «تو پسر عزیز من هستی که از تو خشنودم.» [12] پس بی‌درنگ روح وی را به بیابان برد. [13] و عیسی به مدّت چهل روز در صحرا بود و شیطان او را وسوسه می‌کرد و با حیوانات وحشی به سر می‌برد و فرشتگان او را پرستاری می‌نمودند. [14] و بعد از گرفتاری یحیی، عیسی به جلیل آمده، به بشارت پادشاهی خدا موعظه کرده، [15] می گفت: «وقت تمام شد و پادشاهی خدا نزدیک است. پس توبه کنید و به انجیل ایمان بیاورید.»

مناسبت و قدیسین روز

هفت جوان مقدس اِفِسُس

در زمان سلطنت امپراتور دِکیوس، آزار و شکنجه‌ای بزرگ علیه مسیحیان برپا شد. خود امپراتور به شهر اِفِسُس رفت و در آنجا جشنی پرهیاهو و پر از آشوب به افتخار بت‌های بی‌جان ترتیب داد و هم‌زمان کشتاری هولناک از مسیحیان به راه انداخت. هفت جوان سرباز، از تقدیم قربانی‌های ناپاک به بت‌ها خودداری کردند. آنان با تمام وجود به خدای یگانه دعا کردند تا قوم مسیحی را نجات دهد. این هفت تن، فرزندان بانفوذترین بزرگان شهر اِفِسُس بودند. نام‌های آنان عبارت بود از: ماکسیمیلیان، یامبلیخوس، مارتینیان، یوحنا، دیونوسیوس، اگزاکوستودیانوس و آنتونینوس.
هنگامی که نزد امپراتور به آنان اتهام وارد شد، به تپه‌ای در خارج از اِفِسُس به نام سِلیون پناه بردند و در غاری پنهان شدند. وقتی امپراتور از این موضوع آگاه شد، فرمان داد دهانهٔ غار را با سنگ ببندند. اما خداوند، مطابق تدبیر شگفت‌انگیز خود، خوابی معجزه‌آسا و بسیار طولانی بر آنان فرو فرستاد. دو تن از درباریان امپراتور، تئودور و روفینوس که خود پنهانی مسیحی بودند، صندوقچه‌ای کوچک از مس در دیوار غار قرار دادند که در آن لوح‌هایی از سرب بود. بر آن لوح‌ها نام این جوانان و شرح شهادت آنان در زمان امپراتور دِکیوس نوشته شده بود. بیش از دویست سال گذشت. در دوران سلطنت امپراتور تئودوسیوس دوم (۴۰۸ تا ۴۵۰ میلادی)، میان مؤمنان اختلاف بزرگی دربارهٔ رستاخیز مردگان پدید آمد و برخی آن را انکار می‌کردند. امپراتور از این اختلاف سخت اندوهگین شد و از خدا خواست حقیقت را به گونه‌ای آشکار سازد. در همان زمان، چند چوپان که متعلق به شخصی به نام آدولیوس بودند و مالک تپهٔ سِلیون بود، برای ساختن آغل گوسفندان خود از سنگ‌های اطراف غار استفاده می‌کردند. آنان سنگ‌ها را یکی‌یکی برداشتند و ناگهان هفت جوان از خواب برخاستند؛ همان‌گونه جوان و سالم که در روز به خواب رفته بودند. خبر این معجزه به سرعت در همه‌جا منتشر شد، به گونه‌ای که خود امپراتور تئودوسیوس با همراهان بسیار نزد آنان آمد و با ایشان گفتگو کرد و از این واقعه شادی فراوان یافت. پس از یک هفته، آنان دوباره به همان خواب عمیق فرو رفتند تا در انتظار رستاخیز عمومی بمانند. امپراتور تصمیم گرفت پیکرهای آنان را در تابوت‌هایی از طلا قرار دهد، اما آنان در خواب بر او ظاهر شدند و گفتند که بدن‌هایشان را همان‌گونه که در زمین نهاده شده‌اند، باقی بگذارد.

شهید مقدس و هم‌تراز رسولان، قدیس کوزماس

قدیس کوزماس در ناحیهٔ آیتولیا، در روستای مگادندرون («درخت بزرگ») به دنیا آمد. در جوانی به کوه آتوس رفت و در صومعهٔ فیلوثئو لباس رهبانی پوشید. اما اشتیاق همیشگی او برای موعظهٔ انجیل به مردم، او را به کونستانتینوپل کشاند؛ جایی که از پاتریارک سرافیم دوم برکت گرفت تا به تبلیغ انجیل بپردازد. او در سرزمین‌های کنار رود دانوب بشارت داد، اما بیشتر خدمت خود را در آلبانی انجام داد. سرانجام به تحریک یهودیان، کورت پاشا بر ضد او برانگیخته شد. ترک‌ها در سال ۱۷۷۹ میلادی او را خفه کردند و جسدش را به رودخانه انداختند. آثار مقدس و معجزه‌آفرین او اکنون در روستای کالیکونتاسی، در کلیسای مریم مقدس، نزدیک شهر برات، نگهداری می‌شود. قدیس کوزماس در شصت‌وپنجمین سال زندگی خود برای خداوندش به شهادت رسید.

قدیسه ایا (یاس)، رومی-پارسی

قدیسه ایا (یاس) یکی از ۹٬۰۰۰ مسیحی بود که به دست شاهنشاه ایران، شاپور دوم، به اسارت گرفته شدند. او پس از تحمل شکنجه‌های فراوان در زندان، سرانجام با شمشیر به شهادت رسید.
قدیسه شهیده یاس همراه با ۹٬۰۰۰ مسیحی دیگر به اسارت شاپور دوم، پادشاه ایران، درآمد و به شهر بیزادا در سرزمین ایران منتقل شد.
رئیس مغان ایران او را وادار می‌کرد که از مسیح دست بردارد، اما قدیسه با استواری در ایمان خود باقی ماند و به همین سبب تحت شکنجه‌های سخت قرار گرفت. سپس او را به زندان افکندند و پس از تحمل شکنجه‌های مکرر، سرانجام سر از تنش جدا کردند و به شهادت رسید.


سرود ستایش

هفت جوان مقدس اِفِسُس

آنگاه که واپسین پرتوهای خورشید، غرب را سرخ‌رنگ ساخته بود، هفت جوان به درگاه خدا دعا کردند که فردا نیز زنده و سلامت برخیزند.
اما آنان را برای شکنجه به حضور امپراتور دِکیوس بردند، و در خوابی ژرف و دراز فرو رفتند.
زمان، با گام‌هایی بلند گذشت.
روزی دیگر، خورشید از مشرق طلوع کرد، و آن هفت جوان از خواب عمیق خود بیدار شدند.
یامبلیخوس، که از همه کوچک‌تر بود، به سوی اِفِسُس دوید تا ببیند چه رخ داده است؛ آیا دِکیوس هنوز آنان را برای کشتن تعقیب می‌کند؟
او برای خرید نان به شهر رفت.
اما چه شگفتی!
این همان دروازه نبود، و شهر نیز دیگر همان شهر پیشین نبود.
در همه‌جا کلیساهای باشکوه، گنبدها و صلیب‌ها دیده می‌شد.
یامبلیخوس با خود گفت: «آیا همهٔ اینها خواب است؟»
هیچ چهرهٔ آشنایی نبود، هیچ خویشاوندی دیده نمی‌شد.
دیگر نه آزار و شکنجه‌ای وجود داشت، و نه شهیدانی.
پس پرسید: «ای برادران، نام این شهر چیست؟ و اکنون چه کسی امپراتور است؟»
مردم با شگفتی به او نگریستند و درباره‌اش بسیار سخن گفتند.
به او پاسخ دادند:
«این شهر، اِفِسُس است، همان شهری که پیش‌تر بود؛ و اکنون امپراتور تئودوسیوس در مسیح فرمانروایی می‌کند.»
فرماندار، اسقف سالخورده، و همهٔ مردم شهر از این خبر آگاه شدند و همگی به سوی غار شتافتند.
وقتی آن معجزه را دیدند، خدا را جلال دادند و بندگان برخاستهٔ مسیحِ برخاسته از مردگان را ستودند.


تأمل

خداوند فرمود: «بخواهید، و به شما داده خواهد شد.» (متی ۷:۷) همان‌گونه که پدر و مادر هرچه را برای سود فرزندانشان مفید باشد به آنان می‌دهند، خدای انسان‌دوست نیز هر آنچه انسان با ایمان از او بخواهد و برای نجاتش سودمند باشد، عطا می‌کند. قدیس کوزماس، هنگامی که راهبی در کوه آتوس بود، دو درخواست از خدا داشت: نخست، اینکه بتواند انجیل را برای مردم موعظه کند؛ و دوم، اینکه برای ایمان مسیحی به شهادت برسد. برای راهبی آتوسی که طبق نذرهای رهبانی موظف بود در صومعهٔ خود بماند، این دو آرزو تقریباً دست‌نیافتنی و غیرممکن به نظر می‌رسید. اما برای خدا هیچ چیز ناممکن نیست. خداوند هر دو خواستهٔ کوزماس را به کامل‌ترین شکل برآورده کرد. شادی او وصف‌ناپذیر بود، هنگامی که از پاتریارک برکت گرفت تا کوه آتوس را ترک کند و در میان مردم به بشارت انجیل بپردازد. و همان شادی را بار دیگر تجربه کرد، زمانی که مأموران پاشای ترک به او خبر دادند که به فرمان پاشا باید کشته شود. قدیس با شادی بر زانو افتاد و خدا را سپاس گفت که حتی این آرزویش را نیز برآورده ساخته است. او بدن خود را به مرگ سپرد، و روح خود را به خدای زنده تقدیم کرد.


تعمق

دربارهٔ اعلام معجزه‌آسای تولد شمشون تفکر کن (داوران ۱۳):
۱. بنگر که چگونه فرشتهٔ خدا بر مانوح و همسر نازای او ظاهر شد و خبر داد که او پسری خواهد زایید که قوم را از بندگی رهایی خواهد بخشید.
۲. بنگر که مانوح برای این خبر، قربانی‌ای به خدا تقدیم کرد و فرشته در شعلهٔ همان قربانی به آسمان صعود نمود.
۳. بنگر که حتی زن نازا نیز، هرگاه خدا اراده کند، فرزند خواهد آورد.


موعظه

-دربارهٔ بیماری ارتداد-

«تمام سر بیمار است و تمامی دل ناتوان.» (اشعیا ۱ :۵)

ای برادران، خدا، خدای صبایوت، سرچشمهٔ سلامتی است. ای کسانی که ذهن‌هایتان از کارهای بیهوده و بیش از آن، از نگرانی‌های بیهوده آشفته شده است، به بلندی‌های خدا صعود کنید تا از سلامتی‌ای که تنها از جانب خدا می‌آید، سرشار شوید. سر بیمار، رهبران و بزرگان قوم هستند؛ و دل ناتوان، خود مردم. پیامبر، همهٔ یک قوم را همچون یک بدن به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که همان اتفاقی که برای بدن انسان می‌افتد، برای بدن یک ملت نیز رخ می‌دهد. وقتی یکی از اعضای بدن بیمار می‌شود، هرچند تنها همان عضو بیمار است، اما تمام بدن از بیماری آن رنج می‌برد. در قوم اسرائیل نیز چنین بود. سر بیمار شد، و از بیماری سر، دل نیز ناتوان گشت. رهبران و مشایخ اسرائیل شریعت خدا را ترک کردند و به جای آن از خواسته‌های نفسانی خود پیروی نمودند. آنان ذهن آلودهٔ خود را، که از تأثیرات گوناگون دنیوی تیره شده بود، راهنمای زندگی قرار دادند، نه شریعت خدا را. در نتیجه به تاریکی نومیدکنندهٔ بت‌پرستی سقوط کردند. و از دیوانگی سر، دل نیز بیمار و ناتوان شد. جدا شدن دل از خدا دشوارتر از جدا شدن ذهن است. همچنین جدا شدن یک ملت از خدا دشوارتر از جدا شدن رهبران آن ملت است. اما اگر سر برای مدتی طولانی بیمار بماند، دل نیز سرانجام ضعیف می‌شود و تسلیم می‌گردد. به سبب فساد رهبران، سرانجام مردم نیز از راه راست منحرف می‌شوند. این است رؤیای اشعیای نبی، پسر آموص. و این رؤیا، هم برای آن روزگار و هم برای امروز، حقیقت دارد؛ هم دربارهٔ قوم اسرائیل و هم دربارهٔ ملت‌های امروز. ای برادران، به مردمی که بیش از همه می‌شناسید بنگرید، و خود داوری کنید: آیا سر بیمار نیست؟ و آیا دل ناتوان نشده است؟
ای خداوندِ راستین و عادل، ذهن هر قوم را با نور خود روشن ساز، و دل هر ملت را با قدرت خویش استوار گردان، تا دشمنان ما شادمان نشوند و نگویند: «خدا شما را ترک کرده است.»

جلال و سپاس تا ابد از آن تو باد . آمین.

error: Content is protected !!