آیات روز
تقویم جدید
اِشعیا 49:6-10
[6] پس او چنین میفرماید: «این چیز اندکی است که بنده من بشوی تا قبایل یعقوب را برپا کنی و نجات یافتگان اسرائیل را باز آوری. بلکه تو را نور ملتها خواهم گردانید و تا کرانهای زمین نجات من خواهی بود.» [7] خداوند که ولی و قدوس اسرائیل میباشد، به او که نزد مردم محقر و نزد ملت ها منفور و بنده حاکمان است ، چنین میگوید: «پادشاهان دیده، برپا خواهند شد و سروران سجده خواهند نمود، به خاطر خداوند که امین است و قدوس اسرائیل که تو را برگزیده است.» [8] خداوند چنین میگوید: «در زمان خشنودی تو را قبول نمودم و در روز نجات تو را یاری کردم. و تو را حفظ نموده عهد قوم خواهم ساخت تا زمین را بنا شده سازی و نصیبهای خراب شده را به ایشان تقسیم نمایی. [9] و به اسیران بگویی: ”بیرون روید.“ و به آنانی که در ظلمتند، خویشتن را آشکار سازید. و ایشان در راهها خواهند چرید و مرتعهای ایشان بر همه صحراهای کوهی خواهد بود. [10] گرسنه و تشنه نخواهند بود و حرارت و آفتاب به ایشان ضرر نخواهد رسانید، زیرا آنکه بر ایشان ترحم دارد، ایشان را هدایت خواهد کرد و نزد چشمه های آب ایشان را رهبری خواهد نمود.
پیدایش 31:3-16
[3] و خداوند به یعقوب گفت: «به زمین پدرانت و به زادگاه خویش مراجعت کن و من با تو خواهم بود.» [4] پس یعقوب فرستاده، راحیل و لیه را به صحرا نزد گله خود طلب نمود. [5] و به ایشان گفت: «روی پدر شما را می بینم که مثل سابق با من نیست، لیکن خدای پدرم با من بوده است. [6] و شما میدانید که به تمام قوت خود پدر شما را خدمت کردهام. [7] و پدر شما مرا فریب داده، ده مرتبه مزد مرا تغییر داد، ولی خدا او را نگذاشت که ضرری به من رساند. [8] هر گاه میگفت مزد تو خالدارها باشد، تمام گلهها خالدار میآوردند، و هرگاه میگفت مزد تو خطخطی باشد، همه گلهها خطخطی میزاییدند. [9] پس خدا اموال پدر شما را گرفته، به من داده است.» [10] و واقع شد هنگامی که گلهها جفتگیری میکردند که در خوابی چشم خود را باز کرده، دیدم اینک قوچهایی که با میشها جمع میشدند، خطخطی و خالدار و ابلق بودند. [11] و فرشته خدا در خواب به من گفت: «ای یعقوب!» گفتم: «گوش به فرمانم.» [12] گفت: «اکنون چشمان خود را باز کن و نگاه کن که همه قوچهایی که با میشها جمع میشوند، خطخطی و خالدار و ابلق هستند زیرا که آنچه لابان به تو کرده است، دیدهام. [13] من هستم خدای بیت ئیل، جایی که ستون را مسح کردی و با من نذر نمودی. الان برخاسته، از این زمین روانه شده، به زمین زادگاه خویش مراجعت نما.» [14] راحیل و لیه در جواب او گفتند: «آیا در خانه پدر ما، برای ما بهره یا میراثی باقی است؟ [15] مگر نزد او چون بیگانگان به حساب نمیآیم، زیرا که ما را فروخته است و نقدینه ما را به تمامی خورده. [16] زیرا تمام دولتی را که خدا از پدر ما گرفته است، از آن ما و فرزندان ماست، پس اکنون آنچه خدا به تو گفته است، به جا آور.»
امثال سلیمان 21:3-21
[3] عدالت و انصاف را به جا آوردن نزد خداوند از قربانیها پسندیدهتر است. [4] چشمان بلند و دل متکبّر و چراغ شریران، گناه است. [5] فکرهای مرد زرنگ به طور کامل به فراخی میانجامد، امّا هر که عجول باشد برای احتیاج عجله میکند. [6] کسب گنجها به زبان دروغگو، بخاری است بلند شده بر هوا برای جویندگان مرگ. [7] ظلم شریران ایشان را به هلاکت میاندازد، زیرا که از به جا آوردن انصاف خودداری مینمایند. [8] طریق مردی که زیر بار گناه باشد، بسیار کج است، امّا کارهای مرد پاک، درست است. [9] در گوشه پشت بام ساکن شدن بهتر است از ساکن بودن با زن ستیزهگر در خانه مشترک. [10] جان شریر مشتاق شرارت است همسایهاش در چشمان او ترحم نمییابد. [11] چون استهزاکننده تنبیه شود، جاهلان حکمت میآموزند و چون مرد حکیم تربیت یابد، معرفت را کسب مینماید. [12] مرد عادل در خانه شریر دقّت میکند که چگونه اشرار به تباهی سرنگون میشوند. [13] هر که گوش خود را از فریاد فقیر میبندد، او نیز فریاد خواهد کرد و شنیده نخواهد شد. [14] هدیهای مخفیانه خشم را فرو مینشاند و رشوهای در بغل، غضب سخت را. [15] انصاف کردن، شادی عادلان است، امّا باعث پریشانی بدکاران میباشد. [16] هر که از طریق تعقّل گمراه شود، در جماعت مردگان ساکن خواهد گشت. [17] هر که عیش را دوست دارد، محتاج خواهد شد و هر که شراب و روغن را دوست دارد، دولتمند نخواهد گردید. [18] شریران بهای رهایی عادلان میشوند و خیانتکاران به عوض راستان. [19] در زمین بایر ساکن بودن بهتر است از بودن با زن ستیزهگر و جنگجوی. [20] در منزل حکیمان گنج مرغوب و روغن است، امّا مرد احمق آنها را تلف میکند. [21] هر که عدالت و رحمت را پیروی کند، حیات و عدالت و جلال خواهد یافت.
تقویم قدیم
اعمال رسولان 1:12-17 ,21-26
اعمال رسولان 1:12-17 ,21-26[12] آنگاه آنها به اورشلیم مراجعت کردند، از کوهی که زیتون خوانده میشد، که نزدیک به اورشلیم به مسافت سفر یک روز سبّت است. [13] و چون داخل شدند، به بالاخانهای رفتند که در آنجا پطرس و یوحنا و یعقوب و آندریاس و فیلیپُس و توما و برتولما و متّی و یعقوب بن حَلفای و شَمعون غیور و یهودای برادر یعقوب ساکن بودند. [14] و تمامی اینها با زنان و مریم مادر عیسی و برادران او به یکدل خود را به عبادت و دعا سپرده بودند. [15] و در آن روزها، پطرس در میان برادران که تعداد اسامی ایشان روی هم نزدیک به صد و بیست بود برخاسته، گفت: [16] «ای برادران، میبایست آن نوشته به انجام رسد که روحالقدس مدتها پیش از زبان داوود گفت دربارهٔ یهودا، که راهنما شد برای آنانی که عیسی را گرفتند. [17] که او با ما محسوب شده، سهمی در این خدمت یافت.
[21] اکنون میباید از آن مردمانی که همراهان ما بودند، در تمام آن مدّتی که عیسی خداوند با ما آمد و رفت میکرد، [22] از زمان تعمید یحیی، تا روزی که از نزد ما بالا برده شد، یکی از ایشان با ما شاهد برخاستن او بشود.» [23] آنگاه دو نفر یعنی یوسف معروف به بَرسابا که به یوستس ملقب بود و متّیاس را برپا داشتند، [24] و دعا کرده، گفتند: «تو، ای خداوند که از قلوب همه آگاهی. نشان ده کدامیک از این دو را برگزیدهای [25] تا سهم این خدمت و رسالت را بیابد که یهودا از آن باز افتاد تا به مکان خود برود.» [26] پس قرعه به نام ایشان افکندند و قرعه به نام متّیاس برآمد و او با یازده رسول محسوب گشت.
یوحنا 1:18-28
[18] خدا را هرگز کسی ندیده است؛ پسر یگانهای که در آغوش پدر است، همان او را ظاهر کرد. [19] و این است شهادت یحیی در وقتی که یهودیان از اورشلیم کاهنان و لاویان را فرستادند تا از او سؤال کنند که «تو کیستی؟» [20] او اعتراف کرد و انکار ننمود، بلکه اقرار کرد که «من مسیح نیستم.» [21] آنگاه از او سؤال کردند: «پس چه؟ آیا تو ایلیا هستی؟» گفت: «نیستم.» آنها پرسیدند: «آیا تو آن نبی موعود هستی؟» پاسخ داد: «خیر.» [22] آنگاه به او گفتند: «پس کیستی تا به آن کسانی که ما را فرستادند، جواب بریم؟ درباره خود چه میگویی؟» [23] گفت: «من صدای ندا کنندهای در بیابانم که ‘راه خداوند را راست کنید.’ چنانکه اِشِعیای پیامبر گفت.» [24] و فرستادگان از فریسیان بودند. [25] پس از او سؤال کرده، گفتند: «اگر تو مسیح و ایلیا و آن نبی نیستی، پس برای چه تعمید میدهی؟» [26] یحیی در جواب ایشان گفت: «من به آب تعمید میدهم و در میان شما کسی ایستاده است که شما او را نمیشناسید. [27] و او آن است که بعد از من می آید، امّا پیش از من شده است، که من لایق آن نیستم که بند نعلینش را باز کنم.» [28] و این در بِیتعَبره که آن طرف اُردن است، در جایی که یحیی تعمید میداد، واقع گشت.
متّی 28:1-20 (راهپیمایی صلیب)
[1] و بعد از سبّت، هنگام سپیدهدم روز اوّل هفته، مریم مجدلیه و مریم دیگر برای دیدن قبر آمدند. [2] که ناگاه زلزلهای بزرگ به وقوع پیوست، از آنرو که فرشته خداوند از آسمان نزول کرده آمد و سنگ را از در قبر غلطانیده بر آن بنشست. [3] و صورت او مثل برق آسمان و لباسش چون برف سفید بود. [4] از ترس او کشیکچیان به لرزه درآمده مثل مرده گردیدند. [5] اما فرشته به زنان متوجّه شده گفت: «شما ترسان مباشید!میدانم که عیسی مصلوب را میطلبید. [6] او در اینجا نیست زیرا چنانکه گفته بود، برخاسته است. بیایید جایی که خداوند خوابیده بود، ملاحظه کنید [7] و بیدرنگ رفته شاگردانش را خبر دهید که از مردگان برخاسته است. اینک پیش از شما به جلیل میرود. در آنجا او را خواهید دید. اینک شما را گفتم.» [8] پس از قبر با ترس و شادی زیاد به زودی روانه شده رفتند تا شاگردان او را اطلاع دهند. [9] و در هنگامی که برای مطلع ساختن شاگردان او میرفتند، ناگاه عیسی به ایشان برخورده گفت: «سلام بر شما باد!» پس پیش آمده به پاهای او افتاده، او را پرستش کردند. [10] آنگاه عیسی به ایشان گفت: «مترسید! رفته برادرانم را بگویید که به جلیل بروند که در آنجا مرا خواهند دید.» [11] و چون ایشان میرفتند، ناگاه بعضی از کشیکچیان به شهر شده سران کاهنان را از همه این وقایع آگاه ساختند. [12] ایشان با مشایخ جمع شده شورا نمودند و نقره بسیار به سپاهیان داده [13] گفتند: «بگویید که شبانگاه شاگردانش آمده وقتی که ما در خواب بودیم، او را دزدیدند. [14] و هرگاه این سخن به گوش والی رسد، ما خود او را متقاعد میکنیم و شما را ایمن میسازیم.» [15] ایشان پول را گرفته چنانکه تعلیم یافتند، کردند و این سخن تا امروز در میان یهود شایع است. [16] امّا یازده رسول به جلیل بر کوهی که عیسی ایشان را نشان داده بود، رفتند. [17] و چون او را دیدند، پرستش نمودند. لیکن بعضی شک کردند. [18] پس عیسی پیش آمده به ایشان خطاب کرده گفت: «تمامی قدرت در آسمان و بر زمین به من داده شده است. [19] پس رفته همهٔ قومها را شاگرد سازید و ایشان را به اسم پدر و پسر و روحالقدس تعمید دهید. [20] وایشان را تعلیم دهید که همه آنچه را که به شما حکم کردهام، حفظ کنند. و اینک من هر روزه تا پایان این عصر همراه شما میباشم.»
مَرقُس 16:1-8 (راهپیمایی صلیب)
[1] پس چون سبّت گذشته بود، مریم مَجدلیه و مریم مادر یعقوب و سالومه حَنوط خریده، آمدند تا او را تدهین کنند. [2] و صبح روز یکشنبه را بسیار زود وقت طلوع آفتاب بر سر قبر آمدند. [3] و با یکدیگر میگفتند: «کیست که سنگ را برای ما از سر قبر بغلطاند؟» [4] چون نگریستند، دیدند که سنگ غلطانیده شده است، زیرا بسیار بزرگ بود. [5] و چون به قبر وارد شدند، جوانی را که جامهای سفید بر تن داشت، بر جانب راست نشسته دیدند. پس متحیر شدند. [6] او به ایشان گفت: «ترسان مباشید! عیسی ناصری مصلوب را میطلبید؟ او برخاسته است! در اینجا نیست. آن مکانی را که او را نهاده بودند، ببینید. [7] لیکن رفته، شاگردان او و پطرس را اطلاع دهید که پیش از شما به جلیل میرود. او را در آنجا خواهید دید، چنانکه به شما فرموده بود.» [8] پس به عجله بیرون شده از قبر گریختند، زیرا لرزه و حیرت ایشان را فرو گرفته بود و به کسی هیچ نگفتند، زیرا میترسیدند.
لوقا 24:1-12(راهپیمایی صلیب)
[1] پس در روز اوّل هفته هنگام سپیده صبح، زنان ادویهجاتی را که درست کرده بودند با خود برداشته به سر قبر آمدند و بعضی دیگران همراه ایشان. [2] و سنگ را از سر قبر غلطانیده دیدند. [3] چون داخل شدند، بدن خداوند عیسی را نیافتند [4] و واقع شد هنگامی که ایشان از این امر متحیّر بودند که ناگاه دو مرد در لباس درخشنده نزد ایشان بایستادند. [5] و چون ترسان شده سرهای خود را به سوی زمین افکنده بودند، به ایشان گفتند: «چرا زنده را از میان مردگان میطلبید؟ [6] در اینجا نیست، بلکه زنده شده است. به یاد آورید که چگونه وقتی که در جلیل بود، شما را خبر داده [7] گفت ضروری است که پسر انسان به دست مردم گناهکار تسلیم شده مصلوب گردد و روز سوم برخیزد.» [8] پس سخنان او را به خاطر آوردند. [9] و از سر قبر برگشته، آن یازده و دیگران را از همهٔ این امور آگاه ساختند. [10] و مریم مجدلیه و یوآنا و مریم مادر یعقوب و دیگر رفقای ایشان بودند که رسولان را از این چیزها آگاه ساختند. [11] لیکن سخنان زنان را هذیان پنداشته باور نکردند. [12] امّا پطرس برخاسته، دوان دوان به سوی قبر رفت و خم شده کفن را تنها گذاشته دید و از این ماجرا در عجب شده به خانهٔ خود رفت.
یوحنا 20:1-10(راهپیمایی صلیب)
[1] صبحگاهان در اوّل هفته، وقتی که هنوز تاریک بود، مریم مجدلیه به سر قبر آمد و دید که سنگ از قبر برداشته شده است. [2] پس دوان دوان نزد شمعون پطرس و آن شاگرد دیگر که عیسی او را دوست میداشت آمده، به ایشان گفت: «خداوند را از قبر بردهاند و نمیدانیم او را کجا گذاردهاند.» [3] آنگاه پطرس و آن شاگرد دیگر بیرون شده، به جانب قبر رفتند. [4] و هر دو با هم میدویدند، امّا آن شاگرد دیگر از پطرس پیش افتاده، اوّل به قبر رسید، [5] و خم شده، کفن را گذاشته دید، لیکن داخل نشد. [6] بعد شَمعون پطرس نیز از عقب او آمد و داخل قبر گشته، کفن را گذاشته دید [7] و حولهای را که بر سر او بود، نه با کفن نهاده، بلکه در جای دیگر پیچیده. [8] پس آن شاگرد دیگر که اوّل به سر قبر آمده بود نیز داخل شده، دید و ایمان آورد. [9] زیرا هنوز کتاب را نفهمیده بودند که باید او از مردگان برخیزد. [10] پس آن دو شاگرد به مکان خود برگشتند.
لوقا 24:36-53(راهپیمایی صلیب)
[36] و ایشان در این گفتگو میبودند که ناگاه عیسی خود در میان ایشان ایستاده، به ایشان گفت: «سلام بر شما باد.» [37] امّا ایشان لرزان و ترسان شده گمان بردند که روحی میبینند. [38] به ایشان گفت: «چرا مضطرب شدید و برای چه در دلهای شما شکها روی میدهد؟ [39] دستها و پایهایم را ملاحظه کنید که من خود هستم و دست بر من گذارده ببینید، زیرا که روح گوشت و استخوان ندارد، چنانکه مینگرید که در من است.» [40] این را گفت و دستها و پایهای خود را به ایشان نشان داد. [41] و چون ایشان هنوز از خوشی تصدیق نکرده، در عجب مانده بودند، به ایشان گفت: «چیز خوراکی در اینجا دارید؟» [42] پس قدری از ماهی بریان و از شانهٔ عسل به وی دادند. [43] پس آن را گرفته پیش ایشان بخورد. [44] و به ایشان گفت: «همین است سخنانی که وقتی با شما بودم گفتم ضروری است که آنچه در تورات موسی و نوشتههای انبیا و زبور درباره من نوشته شده است، به انجام رسد.» [45] و در آن وقت ذهن ایشان را روشن کرد تا کتب را بفهمند. [46] و به ایشان گفت: «بر همین منوال نوشته شده است و به اینطور سزاوار بود که مسیح عذاب کشد و روز سوم از مردگان برخیزد. [47] و از اورشلیم شروع کرده، موعظه به توبه و بخشش گناهان در همه قومها به نام او کرده شود. [48] و شما شاهد بر این امور هستید. [49] و اینک، من موعود پدر خود را بر شما میفرستم. پس شما در شهر اورشلیم بمانید تا وقتی که به قوت از بالا آراسته شوید.» [50] پس ایشان را بیرون از شهر تا بِیتعَنیا برد و دستهای خود را بلند کرده، ایشان را برکت داد. [51] و چنین شد که در حین برکت دادن ایشان، از ایشان جدا گشته، به سوی آسمان بالا برده شد. [52] پس او را پرستش کرده، با خوشی عظیم به سوی اورشلیم برگشتند. [53] و پیوسته در معبد مانده، خدا را حمد و سپاس میگفتند.
مناسبت و قدیسین روز

قدیس ایپاتیوس، شهیدِ کاهن و اسقف گانگرا
قدیس ایپاتیوس در کیلیکیه به دنیا آمد و اسقف گانگرا بود. او در شورای اول جهانی [نیقیه، ۳۲۵] حضور داشت و بهسبب زندگی پارسایانه و معجزاتش نزد همگان شناخته شده بود. امپراتور کنستانتیوس فرمان داد تا در زمان حیاتش تصویری از او ساخته شود و آن را در کاخ خود بهعنوان سلاحی در برابر نیروهای شریر نگه میداشت.
روزی که از کونستانتینوپل بازمیگشت، در تنگهای باریک مورد حمله بدعتگذاران نوواتیانی قرار گرفت و از جاده به درون گل و لای افکنده شد. در همان هنگام، زنی از آن گروه با سنگی بر سر او زد و بدینگونه قدیس جان سپرد.
بلافاصله آن زن دیوانه شد و همان سنگ را برداشت و خود را با آن زد. وقتی او را به مزار قدیس ایپاتیوس بردند، قدیس برایش نزد خدا شفاعت کرد. بهواسطه روح پررحمت او شفا یافت و باقی عمرش را در توبه و دعا گذراند.
قدیس ایپاتیوس در سال ۳۲۶ درگذشت و به پادشاهی جاودان مسیح خدای ما وارد شد.

قدیس یونا، متروپولیتن مسکو
قدیس یونا در ناحیه کوستروما متولد شد. در دوازدهسالگی رهبانیت را پذیرفت و مدتها در صومعه سیمونوف در مسکو زندگی کرد. در زمان متروپولیت فوتیوس، یونا اسقف ریازان شد.
پس از مرگ فوتیوس، یونا بهعنوان متروپولیت انتخاب شد و برای تأیید و دستگذاری به پاتریارک در کونستانتینوپل فرستاده شد. اما در همان زمان، ایسیدور که اصالتاً بلغاری بود، پیش از او به کونستانتینوپل رسید و بهعنوان متروپولیت روسها منصوب شد. یونا به ریازان بازگشت.
ایسیدور بعدها در شورای فلورانس (۱۴۳۹) شرکت کرد و پس از سه سال به مسکو بازگشت، اما همه او را بهعنوان مرتد از ارتدوکسی محکوم کردند و تبعید شد. سرانجام یونا، این شبان نیکو و خردمند، بر تخت متروپولیتی نشست.
او معجزهگر، صاحب بصیرت و راهنمای روحانی بزرگی بود. هنگامی که هاجریان (مسلمانان) مسکو را محاصره کردند، یونا با دعاهای خود آنان را دور ساخت.
در سالهای پایانی عمر، آرزو کرد که دچار بیماری شود تا از طریق رنج، پیش از مرگ کاملاً تطهیر گردد. خدا مطابق خواست او، زخمهایی در پاهایش قرار داد، که این امر در رؤیایی به کاهنی به نام یعقوب کاهن آشکار شده بود.
قدیس در ۳۱ مارس ۱۴۶۱ بر اثر همین زخمها درگذشت و به ساکنان آسمان پیوست. معجزات بسیاری از بقایای او پدید آمده است. از جمله، مرد لالی به نام یوحنا لال نزد بقایای او آورده شد. وقتی دست قدیس را بوسید، دست او زبانش را گرفت و دردی شدید احساس کرد؛ و هنگامی که دست رها شد، او شروع به سخن گفتن کرد، گویی هرگز لال نبوده است.

کاهن شهیدِ آوداس
آوداس اسقف شهر شوش بود. او در سال ۴۱۸ در ایران، به فرمان امپراتور یزدگرد، برای مسیح سر بریده شد. شماس او، بنیامین، با این شرط آزاد شد که دیگر انجیل را موعظه نکند.
در ابتدا پذیرفت، اما دلش تاب نیاورد و دوباره حقیقت مسیح را در میان مردم اعلام کرد. به همین سبب، سه سال پس از مرگ آوداس، در سال ۴۲۱ دستگیر و کشته شد.

شهید بنیامین از ایران، شماس
شهید بنیامین از ایران در قرن پنجم برای مسیح رنج کشید. او بهعنوان شماس، بسیاری از ایرانیان بتپرست را به مسیحیت هدایت کرد. پس از دو سال زندان، با این شرط آزاد شد که دیگر موعظه نکند، اما او به کار خود ادامه داد. دوباره دستگیر شد و تحت شکنجههای سخت قرار گرفت: سوزنهای تیز را زیر ناخنهایش فرو کردند و سرانجام او را با میخکوب کردن (بر نیزه نشاندن) به قتل رساندند.
شهید بنیامین از ایران ( حدود ۴۱۸–۴۲۴) جمع بسیاری از ایرانیان بتپرست را به مسیحیت تبدیل کرد و بهسبب غیرتش در بشارت انجیل، همراه با دیگر شهیدان در ایران رنج کشید.
در زمان آزار و اذیت شاهشاه یزدگرد اول (۳۹۹–۴۲۱)، که با اعدام اسقف آودا آغاز شد، بنیامین به مدت دو سال زندانی بود.
سفیر بیزانس که به دربار ایران آمده بود، درخواست آزادی او را کرد. پسر یزدگرد، بهرام پنجم (۴۲۱–۴۳۸)، با این شرط موافقت کرد که بنیامین دیگر مسیحیت را موعظه نکند. سفیر ضمانت او را بر عهده گرفت و بنیامین آزاد شد، اما او همچنان به هدایت غیرمسیحیان به ایمان حقیقی ادامه داد.
یک سال بعد، قدیس دوباره دستگیر و به شهر شوش آورده شد. او در برابر شاهشاه، خطاهای بتپرستی را نکوهش کرد و به سختترین شکنجهها گرفتار شد: بیست سوزن تیز را زیر ناخنهایش فرو کردند و سپس او را بر نیزه نشاندند.

آپولونیوس مکرم
آپولونیوس مکرم زاهدی مشهور از مصر بود. در پانزدهسالگی دنیا را ترک کرد و به کوهی رفت، جایی که چهل سال تنها با گیاهان وحشی زندگی کرد.
پس از آن، صومعهای بنا نهاد که پانصد راهب در آن زندگی میکردند. او در سال ۳۹۵ در آرامش در خداوند درگذشت.
سرود ستایش
حقیقت
حقیقت را بشناس، خداوند فرمان میدهد،
کسی که حقیقت را بشناسد، خود را به بند نمیسپارد.
برای اهل ایمان، حقیقت آزادی میآورد،
و بهوسیلهی حقیقت، اهل ایمان بر جهان فرمان میرانند.
دروغ و بندگی، چون چشمه و رود هستند،
دروغ، دروغگو را تا ابد در بند نگه میدارد.
دروغ، تاریکی نیمهشب است که گمراه میسازد
و انسان را از این راه منحرف به سوی نابودی میکشاند.
دروغ، انسان را با ترس در زنجیر میکشد، ترس از همه،
از مردم و جهان و شیاطین پلید.
حقیقت نوریست که تاریکی را میزداید،
و به بردهٔ ناامید، آزادی میبخشد؛
آزادی از مردم، آزادی از جهان،
آزادی از ترس و شیاطینِ نفرینشده.
کسی که حقیقت را بشناسد، آزادی را دریافت میکند،
و با آزادی، قدرت بر تمام دشمنان را مییابد.
حقیقت، گهوارهی آزادی را آماده میسازد،
زیرا بدون حقیقت، آزادی واقعی نیست.
تأمل
قدیس جانِ نردبانی میگوید: «کسی که در دل خود به اشکش فخر میفروشد و در خفا کسانی را که نمیگریند محکوم میکند، مانند کسیست که از پادشاه سلاحی برای مقابله با دشمن میخواهد و سپس با همان سلاح خودکشی میکند» (پلهی هفتم). اگر قلبت نرم شده است—چه از توبه در برابر خدا و چه از شناخت محبت بیپایان خدا نسبت به خود—مغرور مشو نسبت به آنان که دلهایشان هنوز سخت و سنگین است.
به یاد آور که چقدر طول کشید تا دل خودت نرم شود.
هفت برادر بیمار در بیمارستانی بودند. یکی از آنها شفا یافت و برخاست. او با محبت و توجه برادرانه به خدمت دیگر برادران پرداخت تا آنها نیز شفا یابند. تو نیز مانند آن برادر باش.
بدان که همهی انسانها برادران تو هستند، برادرانی بیمار.
اگر حس میکنی خدا تو را زودتر از دیگران شفا داده است، بدان که این شفا از سر رحمت بوده است، تا تو که سالمی، به دیگر بیماران خدمت کنی.
ما به چه چیزی باید فخر کنیم؟ مگر سلامتی از ماست و نه از خدا؟
مگر چالهی گِلآلود میتواند خودش را پاک کند؟ یا این پاکی باید از چشمهای زلال و عمیقتر بیاید؟
تعمق
تعمق درباره مرگ خداوند عیسی:
چگونه در روح به عالم اموات فرود آمد تا جانهای نیاکان را رهایی بخشد.
چگونه بدن مبارکش در آرامش در قبر آرمیده است؛
موعظه
– دربارهی شادی پس از اندوه –
«شما نیز اکنون در اندوه هستید، اما باز شما را خواهم دید و دلهایتان شادی خواهد کرد» (یوحنا ۱۶ :۲۲).
پدری به سوی چوبهی دار قدم میگذارد و پسرانش پیرامونش گریه میکنند. به جای آنکه پسران او را دلداری دهند، او فرزندانش را تسلّی میدهد. وضعیتی مشابه میان خداوند و شاگردانش رخ داد. در حالی که به سوی مرگ تلخش میرفت، خداوند بیش از آنکه برای رنج خودش اندوهگین باشد، برای غم شاگردانش دلشکسته بود. ایشان را با کلمات تسلی مینوازد و با نبوت دیداری نو و نزدیک، تشویق میکند: «اما باز شما را خواهم دید.» این، نبوتیست دربارهی رستاخیز.
خداوند ما بارها مرگ خود را پیشگویی کرد، اما هرگاه از مرگ سخن گفت، از رستاخیز نیز سخن گفت. هیچ چیز پیشبینینشدهای برای او رخ نداد. او نه تنها دربارهی خود، بلکه دربارهی شاگردانش نیز نبوت کرد. آنان در اندوهی شدید خواهند بود، همانند زنی که در هنگام زایمان درد میکشد. اما همانگونه که زن پس از تولد نوزادش درد را فراموش میکند و شادی مییابد، «زیرا انسانی به جهان آمده است» (یوحنا ۱۶: ۲۲)، ایشان نیز چنین خواهند بود.
در آگاهی شاگردان، مسیح خداوند هنوز بهطور کامل در فورم خدا-انسان حضور نداشت. تا وقتی که او را تنها به عنوان مردی رنجدیده و فانی میشناختند، او را ناقص میشناختند؛ تا آن هنگام، درد زایمان در جانهایشان ادامه داشت. اما زمانی که او را دوباره ببینند—رستاخیز کرده، زنده، شگفتآور، قادر مطلق، و سرور همهی چیزها در آسمان و زمین—اندوه و درد پایان میپذیرد و شادی در دلهایشان پدید میآید. زیرا آنگاه مسیح در آگاهی ایشان بهطور کامل بهعنوان خدای-انسان شکل میگیرد، و او را در تمامیتش خواهند شناخت. تنها آن زمان است که او برایشان بهطور کامل زاده میشود.
ای برادران، برای ما نیز چنین است. تا وقتی که او را تنها از تولد تا مرگش بر جلجتا میشناسیم، خداوند عیسی را بهطور ناقص میشناسیم. تنها زمانی او را کامل خواهیم شناخت که او را چون رستاخیزیافته و پیروزمند بر مرگ بشناسیم.
ای خداوندِ پیروزمند، بر ما رحم فرما، و با رستاخیزت ما را شاد گردان، چنانکه شاگردانت را تسلّی دادی و دلهایشان را شاد ساختی.
جلال و سپاس تا ابد از آنِ تو باد. آمین.