30 مارس (گریگوری) /12 آوریل (جولیان)

آیات روز
تقویم جدید
اِشعیا 48:‏17-‏49: 4

[17] خداوند که ولی تو و قدوس اسرائیل است، چنین می‌گوید: «من یهوه خدای تو هستم و تو را تعلیم می‌دهم تا سود ببری و تو را به راهی که باید بروی، هدایت می‌نمایم. [18] کاش که به اوامر من گوش می‌دادی! آنگاه سلامتی تو مثل رود و عدالت تو مانند امواج دریا می‌بود. [19] آنگاه نسل تو مثل ریگ، بی‌شمار و ثمره نسل تو مانند دانه‌های آن می‌بود و نام او از حضور من ریشه​کن و هلاک نمی‌گردید.» [20] از بابل بیرون شده، از میان کَلدانیان بگریزید و این را با فریادهای شادی جار زنید و اعلام نمایید و آن را تا کرانهای زمین شایع ساخته، بگویید که «خداوند خادم خود یعقوب را فدیه داده است.» [21] آنگاه تشنه نخواهند شد، اگر‌چه ایشان را در ویرانه‌ها رهبری نماید، زیرا که آب از صخره برای ایشان جاری خواهد ساخت و صخره را خواهد شکافت تا آبها بجوشد. [22] و خداوند می‌گوید که «برای شریران سلامتی نخواهد بود.» [1] ای سرزمینهای ساحلی، از من بشنوید! و ‌ای قومها، از جای دور گوش دهید! خداوند مرا از رَحِم دعوت کرده و از بطن مادرم اسم مرا اعلام نموده است. [2] و دهان مرا مثل شمشیر تیز ساخته، مرا زیر سایه دست خود پنهان کرده است. و مرا تیر صیقل یافته ساخته، در ترکش خود مخفی نموده است. [3] و مرا گفت: «ای اسرائیل، تو خادم من هستی، که در تو جلال خود آشکار نموده‌ام!» [4] اما من گفتم که: «بی جهت زحمت کشیدم و قوت خود را بی‌فایده و باطل صرف کردم، لیکن حق من با خداوند و مزد من با خدای من می‌باشد.»

پیدایش 27:‏1-‏41


[1] و چون اسحاق پیر شد، و چشمانش از دیدن تار گشته بود، پسر بزرگ خود عیسو را طلبیده، به او گفت: «ای پسر من!» گفت: «گوش به فرمانم.» [2] گفت: «اینک پیر شده‌ام و وقت مرگ خود را نمی‌دانم. [3] پس اکنون سلاح خود یعنی ترکش و کمان خویش را گرفته، به صحرا برو و شکاری برای من بگیر [4] و خوراک خوش‌طعمی برای من چنانکه دوست می‌دارم درست کرده، نزد من حاضر کن، تا بخورم و جانم قبل از مردنم تو را برکت دهد.» [5] و چون اسحاق به پسر خود عیسو سخن می‌گفت، رفقه بشنید و عیسو به صحرا رفت تا شکاری صید کرده، بیاورد. [6] آنگاه رفقه پسر خود، یعقوب را خوانده، گفت: «اینک پدر تو را شنیدم که برادرت عیسو را خطاب کرده، می‌گفت: [7] ”برای من شکاری آورده، خوراک خوش‌طعمی درست کن تا آن را بخورم و قبل از مردنم تو را در حضور خداوند برکت دهم.“ [8] پس ‌ای پسر من، الان سخن مرا بشنو در آنچه من به تو امر می‌کنم. [9] به سوی گله بشتاب و دو بزغاله خوب از بزها نزد من بیاور، تا از آنها غذایی برای پدرت به طوری که دوست می‌دارد، درست کنم. [10] و آن را نزد پدرت ببر تا بخورد و تو را قبل از وفاتش برکت دهد.» [11] یعقوب به مادر خود رفقه گفت: «اینک برادرم عیسو مردی پرمو است و من مردی بی​مو هستم؛ [12] شاید که پدرم مرا لمس نماید و در نظرش چنین آید که گویی او را به مسخره گرفته​ام و لعنت به عوض برکت بر خود آورم.» [13] مادرش به او گفت: «ای پسر من، لعنت تو بر من باد! فقط سخن مرا بشنو و رفته، آن را برای من بگیر.» [14] پس رفت و گرفته، نزد مادر خود آورد. و مادرش خوراک خوش‌طعمی درست کرد، به طوری که پدرش دوست می‌داشت. [15] و رفقه لباس فاخر پسر بزرگ خود عیسو را که نزد او در خانه بود گرفته، به پسر کوچکتر خود یعقوب پوشانید [16] و پوست بزغاله‌ها را بر دستها و نرمه گردن او بست. [17] و خوراک و نانی که آماده کرده بود، به ‌دست پسر خود یعقوب سپرد. [18] پس یعقوب نزد پدر خود آمده، گفت: «ای پدر من!» گفت: «بفرما، تو کیستی، ‌پسرم؟» [19] یعقوب به پدر خود گفت: «من نخست‌زاده تو عیسو هستم. آنچه به من فرمودی کردم. اکنون برخیز و بنشین و از شکار من بخور، تا جانت مرا برکت دهد.» [20] اسحاق به پسر خود گفت: «ای پسر من! چگونه به این زودی یافتی؟» گفت: «یهوه خدای تو به من رسانید.» [21] اسحاق به یعقوب گفت: «ای پسر من، نزدیک بیا تا تو را لمس کنم، که آیا تو پسر من عیسو هستی یا نه.» [22] پس یعقوب نزد پدر خود اسحاق آمد، و او را لمس کرده، گفت: «صدا، صدای یعقوب است، لیکن دستها، دستهای عیسوست.» [23] و او را نشناخت، زیرا که دستهایش مثل دستهای برادرش عیسو، پرمو بود. پس او را برکت داد. [24] و گفت: «آیا تو همان پسر من، عیسو هستی؟» گفت: «من هستم.» [25] پس گفت: «نزدیک بیاور تا از شکار پسر خود بخورم و جانم تو را برکت دهد.» پس نزد او آورد و بخورد و شراب برایش آورد و نوشید. [26] و پدرش اسحاق به او گفت: «ای پسر من، نزدیک بیا و مرا ببوس.» [27] پس نزدیک آمده، او را بوسید و رایحه لباس او را بوییده، او را برکت داد و گفت: «به یقین بوی پسر من، مانند بوی صحرایی است که خداوند آن را برکت داده باشد. [28] پس خدا تو را از شبنم آسمان و از پری زمین و از فراوانی غله و شیره عطا فرماید. [29] قومها تو را بندگی نمایند و طایفه​ها تو را تعظیم کنند، بر برادران خود سرور شوی و پسران مادرت تو را تعظیم نمایند. ملعون باد هر که تو را لعنت کند و مبارک باد هر ‌که تو را برکت دهد.» [30] و واقع شد چون اسحاق، برکت دادن یعقوب را تمام کرد، به محض بیرون رفتن یعقوب از حضور پدر خود اسحاق، که برادرش عیسو از شکار باز آمد. [31] و او نیز خوراک خوش‌طعمی درست کرد. و نزد پدر خود آورده، به پدر خود گفت: «پدر من برخیزد و از شکار پسر خود بخورد، تا جانت مرا برکت دهد.» [32] پدرش اسحاق به او گفت: «تو کیستی؟» گفت: «من پسر نخستین تو، عیسو هستم.» [33] آنگاه لرزه‌ای شدید بر اسحاق مستولی شده، گفت: «پس آن که بود که شکاری صید کرده، برایم آورد، و قبل از آمدن تو از همه خوردم و او را برکت دادم، و به راستی هم او مبارک خواهد بود؟» [34] عیسو چون سخنان پدر خود را شنید، نعره‌ای عظیم و بی‌نهایت تلخ برآورده، به پدر خود گفت: «ای پدرم، به من، به من نیز برکت بده!» [35] گفت: «برادرت به حیله آمد و برکت تو را گرفت.» [36] گفت: «نام او را یعقوب به درستی نهادند، زیرا که دو مرتبه مرا از پا درآورد. اول نخست‌زادگی مرا گرفت و اکنون برکت مرا گرفته است.» پس گفت: «آیا برای من نیز برکتی نگاه نداشتی؟» [37] اسحاق در جواب عیسو گفت: «اینک او را بر تو سرور ساختم و همه برادرانش را غلامان او گردانیدم و غله و شیره را روزی او دادم. پس الان ‌ای پسر من، برای تو چه کنم؟» [38] عیسو به پدر خود گفت: «ای پدر من، آیا همین یک برکت را داشتی؟ به من، به من نیز، ‌ای پدرم، برکت بده!» و عیسو به آواز بلند بگریست.
پدرش اسحاق در جواب او گفت: «اینک مسکن تو دور از پری زمین، و دور از شبنم آسمان از بالا خواهد بود. [40] به شمشیرت خواهی زیست، و برادر خود را بندگی خواهی کرد. و واقع خواهد شد که چون سر باز زدی، یوغ او را از گردن خود خواهی انداخت.» [41] و عیسو به سبب آن برکتی که پدرش به یعقوب داده بود، بر او کینه ورزید؛ و عیسو در دل خود گفت: «روزهای عزاداری برای پدرم نزدیک است، آنگاه برادر خود یعقوب را خواهم کشت.»

امثال سلیمان 19:‏16-‏25

[16] هر ‌که حکم را نگاه دارد، جان خویش را محافظت می‌نماید، امّا هر ‌که طریق خود را سبک گیرد، خواهد مرد. [17] هر ‌که بر فقیر ترحّم نماید، به خداوند قرض می‌دهد و نیکویی او را به او رد خواهد نمود. [18] پسر خود را تا هنوز امیدی هست، ادب کن؛ امّا خود را به کشتن او وامدار. [19] شخص تندخو متحمّل مکافات خواهد شد، زیرا اگر او را خلاصی دهی، آن را باید پی در پی به جا آوری. [20] پند را بشنو و رهنمود را قبول نما تا در عاقبت خود حکیم بشوی. [21] فکرهای بسیار در دل انسان است، امّا آنچه استوار ماند، مشورت خداوند است. [22] زینت انسان نیکویی او است، و فقیر از دروغگو بهتر است. [23] ترس خداوند به حیات منتهی می‌شود و هر که آن را دارد در سیری ساکن می‌ماند و به هیچ بلا گرفتار نخواهد شد. [24] مرد تنبل دست خود را در بشقابش فرو می‌برد، امّا آن را حتّی تا دهان خود برنمی‌آورد. [25] استهزا کننده را ادب کن تا جاهلان زیرک شوند، و شخص فهیم را تنبیه نما و معرفت را درک خواهد نمود.

تقویم قدیم
اعمال رسولان 1:‏1-‏8

[1] کتاب اوّل را نوشتم، ای تِئوفیلوس، دربارهٔ همهٔ اموری که عیسی به عمل نمودن و تعلیم دادن آنها شروع کرد. [2] تا آن روزی که رسولان برگزیده خود را به روح‌القدس حکم کرده، بالا برده شد. [3] که به ایشان نیز بعد از عذاب کشیدن خود، خویشتن را زنده ظاهر کرد به دلیلهای بسیار که در مدّت چهل روز بر ایشان ظاهر می‌شد و دربارهٔ امور پادشاهی خدا سخن می‌گفت. [4] و چون با ایشان جمع شد، ایشان را قدغن فرمود که «از اورشلیم جدا مشوید، بلکه منتظر آن وعدهٔ پدر باشید که از من شنیده‌اید. [5] زیرا که یحیی به آب تعمید می‌داد، لیکن شما بعد از اندک ایّامی، به روح‌القدس تعمید خواهید یافت.» [6] پس آنانی که جمع بودند، از او سؤال نموده، گفتند: «ای خداوند، آیا در این وقت پادشاهی را بر اسرائیل باز برقرار خواهی داشت؟» [7] عیسی به ایشان گفت: «از شما نیست که زمانها و اوقاتی را که پدر در قدرت خود نگاه داشته است، بدانید. [8] لیکن چون روح‌القدس بر شما می‌آید، قوّت خواهید یافت و شاهدان من خواهید بود، در اورشلیم و تمامی یهودیه و سامره و تا آن سر جهان.»

یوحنا 1:‏1-‏17

[1] در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود. [2] همان در ابتدا نزد خدا بود. [3] همه ‌چیز به واسطهٔ او آفریده شد و به غیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت. [4] در او حیات بود و حیات نور انسان بود. [5] و نور در تاریکی می‌درخشد و تاریکی آن را در نیافت. [6] شخصی از جانب خدا فرستاده شد که اسمش یحیی بود؛ [7] او برای شهادت آمد تا بر نور شهادت دهد تا همه به وسیلهٔ او ایمان آورند. [8] او آن نور نبود، بلکه آمد تا بر آن نور شهادت دهد. [9] آن نور حقیقی که هر انسان را نورانی می‌گردانَد و در جهان آمدنی بود. [10] او در جهان بود و جهان به واسطه او آفریده شد و جهان او را نشناخت. [11] به نزد خاصان خود آمد و خاصانش او را نپذیرفتند؛ [12] و امّا به آن کسانی که او را قبول کردند، قدرت داد تا فرزندان خدا گردند، یعنی به هر ‌که به اسم او ایمان آورد، [13] که نه از خون و نه از خواهش جسد و نه از خواهش مردم، بلکه از خدا تولّد یافتند. [14] و کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد، پر از فیض و راستی و جلال او را دیدیم، جلالی شایستهٔ آن پسر یگانه پدر. [15] و یحیی بر او شهادت داد و ندا کرده، می‌گفت: «این است آنکه دربارهٔ او گفتم: آنکه بعد از من می‌آید، پیش از من شده است، زیرا که بر من پیشی داشت.» [16] و از پری او تمامی ما بهره یافتیم، فیض به عوض فیض. [17] زیرا شریعت به وسیلهٔ موسی عطا شد، امّا فیض و حقیقت به‌وسیله عیسی مسیح رسید.

مناسبت و قدیسین روز

قدیس جانِ نردبانی (کلیماکوس)

جان کلیماکوسِ مکرم نویسنده کتاب «نردبان عروج الهی» است. او در شانزده‌سالگی به کوه سینا آمد و در آنجا ماند: نخست به‌عنوان نوآموز، سپس گوشه‌نشین، و سرانجام تا هشتادسالگی رئیس صومعه سینا بود، تا اینکه حدود سال ۶۴۹ در آرامش در خداوند آرامید.راهب دانیال، درباره زندگی‌نامه‌نویس او، می‌گوید: «بدنش به بلندی‌های سینا صعود کرد، اما روحش به بلندی‌های آسمان بالا رفت.»

او نوزده سال در اطاعت کامل از پدر روحانی خود، مارتریوس، زندگی کرد. آناستاسیوس سینایی با دیدن جانِ جوان پیشگویی کرد که او روزی رئیس صومعه سینا خواهد شد. پس از درگذشت پدر روحانی‌اش، جان به غاری پناه برد و بیست سال زندگی ریاضتی سختی را در آنجا گذراند. شاگردش، موسی، روزی زیر سایه سنگ بزرگی به خواب رفت. جان که در سلول خود در حال دعا بود، دید که شاگردش در خطر است و برای او دعا کرد. بعدها، وقتی موسی بازگشت، بر زانو افتاد و از استادش برای نجاتش از مرگ حتمی تشکر کرد. او گفت که در خواب صدای جان را شنیده و همان لحظه از جا پریده، و همان دم سنگی افتاده است؛ اگر برنمی‌خاست، سنگ او را خرد می‌کرد.

به اصرار برادران، قدیس جان پذیرفت که رئیس صومعه شود و با غیرت و محبت، به هدایت جان‌های انسان‌ها پرداخت. برخی او را به پرحرفی متهم کردند. او بدون خشم، یک سال کامل سکوت اختیار کرد و حتی یک کلمه بر زبان نیاورد، تا اینکه برادران از او خواستند دوباره سخن بگوید و آنان را تعلیم دهد. روزی که ششصد زائر به صومعه سینا آمدند، همه جوانی چابک با لباس یهودیان را دیدند که در خدمت سفره است، دستور می‌دهد و کارها را تقسیم می‌کند. ناگهان آن جوان ناپدید شد. وقتی همه شگفت‌زده شدند، قدیس جان گفت: «او را جستجو نکنید، زیرا آن موسی نبی بود که در جایگاه خود خدمت می‌کرد.»

در دوران سکوتش در غار، جان مکرم کتاب‌های ارزشمندی نوشت که مشهورترین آن «نردبان» است؛ کتابی که هنوز هم بسیار خوانده می‌شود. او در این کتاب، راه صعود روح به سوی خدا را مانند بالا رفتن از نردبان توصیف می‌کند.

پیش از مرگ ، جرج برادر جسمانی خود را به‌عنوان رئیس صومعه تعیین کرد. جرج از جدایی او بسیار اندوهگین شد. جان به او گفت که اگر در جهان دیگر نزد خدا مقبول باشد، از او خواهد خواست که جرج نیز در همان سال به آسمان برده شود. و چنین شد؛ ده ماه بعد، جرج نیز در آرامش درگذشت و به ساکنان آسمان پیوست.

یادبود راهبی که با شادی درگذشت و هرگز کسی را داوری نکرد

این راهب تنبل، سهل‌انگار و در زندگی دعایی ضعیف بود؛ اما در تمام عمرش هیچ‌کس را داوری نکرد. هنگام مرگ، شاد بود. وقتی برادران از او پرسیدند چگونه با آن‌همه گناه با شادی می‌میرد، پاسخ داد:

«اکنون فرشتگانی را می‌بینم که صفحه‌ای پر از گناهانم را به من نشان می‌دهند. به آنان گفتم: “خداوند ما فرمود: داوری نکنید تا داوری نشوید (لوقا ۶:۳۷). من هرگز کسی را داوری نکرده‌ام، و امید دارم که خدا نیز مرا داوری نکند.”»

پس فرشتگان آن صفحه را پاره کردند.

راهبان با شنیدن این سخن شگفت‌زده شدند و از آن درس گرفتند.


سرود ستایش

قدیس جانِ نردبانی (کلیماکوس)

چون مشعلی بر کوه سینا،
جان در نوری آسمانی می‌درخشید.
با رام کردن بدن، افکار خود را رام کرد،
و سی‌پله را تا پیروزی شماره کرد.

تاکتیکی شگفت‌انگیز، راهبردی معجزه‌آسا
که به عنوان میراثی به جنگجویان روحانی بخشید،
برای آنانی که خواهان آموختن جنگ روحانی‌اند
و می‌خواهند در این نبرد با شکوه پیروز شوند.

«نردبانِ» سراسر معجزه، به روح نوشته شد،
پس از آن‌که نبردی سهمگین به پایان رسید،
وقتی جانِ پیروزمند، از جهان دست شست
و آن را همچون هدیه‌ای گران‌بها برای برادران آورد.

این شعری حماسی‌ست، جان انسان است وقتی که از خاک، به سوی آسمان می‌خواهد اوج گیرد.
حماسه‌ای شگفت از رنج و پیکار،
حماسه‌ای درخشان از ایمان و امید.

این را جان، که به نور خدا منور شده بود، به ما داد،
سلاح‌هایی تابناک برای تو و برای من.
و اکنون در برابر خداوند، جان دعا می‌کند
تا خداوند از لطف خویش به ما یاری رساند،
آن‌گاه که به سوی او از نردبان بالا می‌رویم،
و دست خویش به ما دراز می کند، تا ما
به او برسیم.


تأمل

اگر فروتنی نزد انسان‌ها برای سرافرازی نزد خدا ضروری است، و تلاش دنیای موقتی برای زندگی ابدی لازم است، پس چه باکی داری اگر کسی سرش را به تمسخر تکان دهد و بر فروتنی‌ات بخندد؟

یوحنای خاموش [هسیکاست] ده سال اسقف در عّسکلُن بود. چون دید که احترام و تمجید انسان‌ها برایش مانعی می‌شود، خود را به صورت یک راهب ساده درآورد و وارد صومعه‌ی قدیس سابای مقدس شد، جایی که وظیفه‌اش جمع‌آوری هیزم و پختن عدس برای کارگران بود.

وقتی او شناخته شد، خود را در حجره ای محبوس کرد و چهل‌وهفت سال در آنجا زندگی کرد و تنها از سبزی‌ها تغذیه می‌نمود.

این‌گونه پدران روحانی از افتخارات دنیوی می‌گریختند، در حالی که بسیاری از مردمِ زمانه‌ی ما، در کشمکشی نّفّس‌گیر، جان خود را برای آن در گرد و غبار و خاکستر هدر می‌دهند.


تعمق


تعمق درباره مرگ خداوند عیسی:

چگونه این دو مرد شریف و باایمان، در میان دشمنان بسیار مسیح و فضای پر از ترس و انکار، بدون بیم و با وفاداری عمل کردند.

چگونه بدن مقدّس او توسط یوسف اهل رامه از صلیب پایین آورده شد؛

چگونه یوسف و نیکودموس بدن خداوند را در کتان پاک پیچیده، با عطریات حنوط کردند و در قبری تازه نهادند؛


موعظه


-در باب شناخت پسر انسان در میان تاریکی عام-

«به‌راستی، این مرد پسر خدا بود» (متی ۲۷ :۵۴).

این سخنان را فرمانده‌ای بر زبان آورد که به‌عنوان یک سرباز وظایف خود را با دقت انجام می‌داد. او به دستور مافوقانش باید بر بدن مسیح در جلجتا نگهبانی می‌داد. در ظاهر، چون ماشینی بی‌احساس، اما در باطن، روحی بیدار.
او، یک سرباز رومی، مشرک و بت‌پرست، همه آنچه را که هنگام مرگ خداوند مسیح روی داد دید، و فریاد زد: «به‌راستی، این مرد پسر خدا بود!» بی‌آن‌که از خدای یگانه آگاهی داشته باشد و شریعت و انبیا را بشناسد، بلافاصله دریافت، آنچه را که، کاهنان خدای یگانه و دانایان شریعت و انبیا نتوانستند درک کنند!

در این واقعه، کلام خدا به حقیقت پیوست: «برای داوری به این جهان آمدم، تا آنانی که نمی‌بینند، بینا شوند، و آنان که می‌بینند، کور گردند» (یوحنا ۹ :۳۹).
آری، آن‌که کور دل بود، دید و آنان که گمان می‌کردند بینا هستند، به‌تمامی کور شدند.
آیا ممکن است مشایخ یهود خورشید تاریک‌شده را ندیده باشند، زمین‌لرزه را احساس نکرده باشند، شکافتن صخره‌ها و دریده‌شدن پرده معبد را نفهمیده باشند؟
آیا آن‌ها مقدسینی را که از قبرهای گشوده بیرون آمده و در اورشلیم ظاهر شدند، ندیدند؟
آن‌ها همه اینها را دیدند و بی‌تردید شاهد همه‌ آن وقایع بودند. با این حال، روح‌هایشان کور ماند و دل‌هایشان چون سنگ سخت.

همه این نشانه‌های شگفت و ترسناک را به‌احتمال زیاد، همانند بی‌ایمانان امروز، به‌عنوان تصادف یا خیال و توهم تعبیر کردند.
بی‌ایمانان در همه دوران‌ها، هرگاه انگشت خدا ظاهر می‌شود تا انسان را توبیخ کند، راهنمایی نماید یا آگاهی بخشد، آن را یا حادثه می‌پندارند یا فریبِ نَفس.

فرمانده رومی، لونجینوس، که نام آن سرباز بود، همه چیز را بدون تعصب دید و زیر صلیب، ایمان خود را به پسر خدا اعتراف کرد. این کلام، صرفاً فریادی نبود که از دل ترسانش بیرون آمده باشد، بلکه اعتراف ایمانش بود؛ اعترافی که بعدها برای آن جان خود را فدا کرد تا به حیاتی برتر در پادشاهی مسیح برسد.

ای برادران، چقدر بزرگ است این فرمانده رومی که چون خداوند بی‌جان را میان دزدان بر تپه‌ای آلوده دید، او را خدا شناخت و خدا اعلام کرد.
ای برادران، چقدر خُردند آن مسیحیانی که خداوند را چون رستاخیز یافته، جلال یافته، پیروز و پیروزی‌بخش در هزاران قدیس می‌شناسند، اما با این حال، در دل‌هایشان شکی چون ماری سمی نگاه می‌دارند که هر روز آن‌ها را زهرآگین می‌کند و زندگی‌شان را در تاریکی ابدی دفن می‌نماید.

ای خداوند مصلوب و رستاخیز کرده، بر ما رحم کن و نجات‌مان ده!

جلال و سپاس تا ابد از آن تو باد. آمین.

error: Content is protected !!