30 آوریل (گریگوری) /13 می (جولیان)

آیات روز
تقویم جدید
یوحنا 21:‏15-‏25 (انجیل صبح )

[15] و بعد از غذا خوردن، عیسی به شَمعون پطرس گفت: «ای شَمعون، پسر یونا، آیا مرا بیشتر از اینها محبّت می‌نمایی؟» به او گفت: «بلی، ای خداوند، تو می‌دانی که تو را دوست می‌دارم.» به او گفت: «برّه‌های مرا خوراک بده.» [16] باز دوّمین بار به او گفت: «ای شَمعون، پسر یونا، آیا مرا محبّت می‌نمایی؟» به او گفت: «بلی، ای خداوند، تو می‌دانی که تو را دوست می‌دارم.» به او گفت: «گوسفندان مرا شبانی کن.» [17] مرتبه سوّم به او گفت: «ای شَمعون، پسر یونا، مرا دوست می‌داری؟» پطرس غمگین گشت، زیرا مرتبه سوم به او گفت «مرا دوست می‌داری؟» پس به او گفت: «ای خداوند، تو بر همه ‌چیز آگاه هستی. تو می‌دانی که تو را دوست می‌دارم.» عیسی به او گفت: «گوسفندان مرا خوراک ده. [18] به راستی به تو می‌گویم، وقتی که جوان بودی، کمر خود را می‌بستی و هر جا می‌خواستی، می‌رفتی؛ ولی زمانی که پیر شوی، دستهای خود را دراز خواهی کرد و دیگران تو را بسته به ‌جایی که نمی‌خواهی، تو را خواهند برد.» [19] و به این سخن اشاره کرد که به چه نوع مرگ خدا را جلال خواهد داد و چون این را گفت، به او فرمود: «از عقب من بیا.» [20] پطرس ملتفت شده، آن شاگردی که عیسی او را دوست می داشت، دید که از عقب می‌آید؛ و همان بود که بر سینه عیسی وقت شام تکیه می‌زد و گفت: «ای خداوند، کیست آن که تو را تسلیم می‌کند.» [21] پس چون پطرس او را دید، به عیسی گفت: «ای خداوند، و او چه شود؟» [22] عیسی به او گفت: «اگر بخواهم که او بماند تا باز آیم، تو را چه؟ تو از عقب من بیا.» [23] پس این سخن در میان برادران شهرت یافت که آن شاگرد نخواهد مرد. لیکن عیسی به او نگفت که نمی‌میرد، بلکه «اگر بخواهم که او بماند تا باز آیم، تو را چه؟» [24] و این همان شاگرد است که به این چیزها شهادت داد و اینها را نوشت و می‌دانیم که شهادت او راست است. [25] و دیگر کارهای بسیار عیسی به‌ جا آورد که اگر یک‌ به ‌یک نوشته شود، گمان ندارم که جهان هم گنجایش نوشته‌ها را داشته باشد.

اعمال رسولان 8:‏26-‏39

[26] امّا فرشته خداوند به فیلیپُس خطاب کرده، گفت: «برخیز و به ‌جانب جنوب، به راهی که از اورشلیم به سوی غَزه می‌رود که صحراست، روانه شو.» [27] پس برخاسته، روانه شد که ناگاه شخصی حبشی که خواجه‌سرا و مقتدر نزد کَنداکه، ملکه حبشه، و بر تمام خزانه او ناظر بود، به اورشلیم برای عبادت آمده بود. [28] و در بازگشت بر ارابه خود نشسته، کتاب اشعیای نبی را مطالعه می‌کرد. [29] آنگاه روح به فیلیپُس گفت: «پیش برو و با آن ارابه همراه باش.» [30] فیلیپُس پیش دویده، شنید که اِشَعیای نبی را مطالعه می‌کند. گفت: «آیا می‌فهمی آنچه را می‌خوانی؟» [31] گفت: «چگونه می‌توانم؟ مگر آنکه کسی مرا هدایت کند.» و از فیلیپُس خواهش نمود که سوار شده، با او بنشیند. [32] و بخشی از کتاب که می‌خواند این بود که: «مثل گوسفندی که به قربانگاه برند و چون برّه‌ای خاموش نزد پشم برنده خود، همچنین دهان خود را نمی‌گشاید. [33] در فروتنی او، انصاف از او دریغ شد و نسل او را که می‌تواند توصیف کند؟ زیرا که حیات او از زمین برداشته می‌شود.» [34] پس خواجه‌سرا به فیلیپُس ملتفت شده، گفت: «از تو می‌پرسم که نبی این را دربارهٔ که می‌گوید؟ دربارهٔ خود یا دربارهٔ کسی دیگر؟» [35] آنگاه فیلیپُس زبان خود را گشود و از آن نوشته شروع کرده، وی را به عیسی مژده داد. [36] و چون در طول راه به آبی رسیدند، خواجه‌سرا گفت: «اینک آب است! از تعمید یافتنم چه چیز مانع می‌باشد؟» [37] فیلیپُس گفت: «هرگاه به تمام دل ایمان آوردی، جایز است.» او در جواب گفت: «ایمان آوردم که عیسی مسیح پسر خداست.» [38] پس فرمان داد تا ارابه را نگاه دارند و فیلیپُس با خواجه‌سرا هر دو به آب فرود شدند. پس فیلیپُس او را تعمید داد. [39] و چون از آب بالا آمدند، روح خداوند فیلیپُس را برگرفت و برد و خواجه‌سرا دیگر او را نیافت، زیرا که راه خود را به خوشی پیش گرفت.

اعمال رسولان 12:‏1-‏11 (رساله، قدیس )

[1] و در آن زمان هیرودیس پادشاه، دست آزار و اذیت بر بعضی از کلیسا دراز کرد [2] و یعقوب برادر یوحنا را به شمشیر کشت. [3] و چون دید که یهود را پسند افتاد، بر آن افزوده، پطرس را نیز گرفتار کرد و روزهای فطیر بود. [4] پس او را گرفته، در زندان انداخت و به چهار دسته چهار نفری از سپاهیان سپرد که او را نگاهبانی کنند و قصد آن داشت که بعد از پِسَخ او را برای قوم بیرون آورد. [5] پس پطرس را در زندان نگاه می‌داشتند. امّا کلیسا با جدیّتِ تمام نزد خدا برای او دعا می‌کرد. [6] و در شبی که هیرودیس قصد بیرون آوردن وی داشت، پطرس به دو زنجیر بسته، در میان دو سپاهی خفته بود و کشیکچیان نزد در، زندان را نگاهبانی می‌کردند. [7] ناگاه فرشتهٔ خداوند نزد وی حاضر شد و روشنی در آن زندان درخشید. پس به پهلوی پطرس زده، او را بیدار نمود و گفت: «سریع برخیز.» که در همان لحظه زنجیرها از دستش فرو ریخت. [8] و فرشته وی را گفت: «کمر خود را ببند و نعلین برپا کن.» پس چنین کرد و به وی گفت: «ردای خود را بپوش و از عقب من بیا.» [9] پس پطرس بیرون شده، از عقب او روانه گردید و ندانست که آنچه از فرشته روی نمود، حقیقی است، بلکه گمان برد که خواب می‌بیند. [10] پس از نگهبانان اوّل و دوّم گذشته، به دروازه آهنی که به سوی شهر می‌رود، رسیدند و آن خودبه‌خود پیش روی ایشان باز شد؛ و از آن بیرون رفته، تا آخر یک کوچه برفتند که همان لحظه فرشته از او غایب شد. [11] آنگاه پطرس به خود آمده گفت: «اکنون به راستی دانستم که خداوند فرشتهٔ خود را فرستاده، مرا از دست هیرودیس و از تمامی انتظار قوم یهود رهانید.»

یوحنا 6:‏40-‏44

[40] و ارادهٔ فرستنده من این است که هر ‌که پسر را دید و به او ایمان آورد، حیات جاودانی داشته باشد و من در روز قیامت او را خواهم برخیزانید.» [41] پس یهودیان دربارهٔ او همهمه کردند زیرا گفته بود: «من هستم آن نانی که از آسمان نازل شد.» [42] و گفتند: «آیا این عیسی پسر یوسف نیست که ما پدر و مادر او را می‌شناسیم؟ پس چگونه می‌گوید که ‘از آسمان نازل شدم؟’» [43] عیسی در جواب ایشان گفت: «غرغر مکنید. [44] کسی نمی‌تواند نزد من آید، مگر آنکه پدری که مرا فرستاد، او را بِکِشد و من در روز قیامت او را خواهم برخیزانید.

لوقا 5:‏1-‏11 (انجیل، قدیس )

[1] و هنگامی که گروهی بر وی ازدحام می‌نمودند تا کلام خدا را بشنوند، عیسی به کنار دریاچهٔ جِنیسارت ایستاده بود. [2] و دو قایق را در کنار دریاچه ایستاده دید که صیّادان از آنها بیرون آمده، دامهای خود را شست‌و‌شو می‌نمودند. [3] پس به یکی از آن دو قایق که مال شمعون بود سوار شده، از او درخواست نمود که از خشکی اندکی دور ببرد. پس در قایق نشسته، مردم را تعلیم می‌داد. [4] و چون از سخن‌گفتن فارغ شد، به شمعون گفت: «به میانه دریاچه بران و دامهای خود را برای شکار بیندازید.» [5] شمعون در جواب وی گفت: «ای استاد، تمام شب را رنج برده چیزی نگرفتیم، لیکن به حکم تو، دام را خواهیم انداخت.» [6] و چون چنین کردند، مقداری زیاد از ماهی صید کردند، چنانکه نزدیک بود دام ایشان پاره شود. [7] و به رفقای خود که در قایق دیگر بودند اشاره کردند که آمده ایشان را امداد کنند. پس آمده هر دو قایق را پر کردند تا به آنجا که نزدیک بود غرق شوند. [8] شمعون پطرس چون این را بدید، بر پایهای عیسی افتاده، گفت: «ای خداوند، از من دور شو، زیرا مردی گناهکارم.» [9] چونکه به ‌سبب صید ماهی که کرده بودند، دهشت بر او و همه رفقای وی چیره شده بود. [10] و هم چنین نیز بر یعقوب و یوحنا پسران زِبِدی که شریک شمعون بودند. عیسی به شمعون گفت: «مترس. پس از این مردم را صید خواهی کرد.» [11] پس چون قایقها را به کنار آوردند همه را ترک کرده، از عقب او روانه شدند.

تقویم قدیم
یوحنا 21:‏15-‏25 (انجیل صبح )

[15] و بعد از غذا خوردن، عیسی به شَمعون پطرس گفت: «ای شَمعون، پسر یونا، آیا مرا بیشتر از اینها محبّت می‌نمایی؟» به او گفت: «بلی، ای خداوند، تو می‌دانی که تو را دوست می‌دارم.» به او گفت: «برّه‌های مرا خوراک بده.» [16] باز دوّمین بار به او گفت: «ای شَمعون، پسر یونا، آیا مرا محبّت می‌نمایی؟» به او گفت: «بلی، ای خداوند، تو می‌دانی که تو را دوست می‌دارم.» به او گفت: «گوسفندان مرا شبانی کن.» [17] مرتبه سوّم به او گفت: «ای شَمعون، پسر یونا، مرا دوست می‌داری؟» پطرس غمگین گشت، زیرا مرتبه سوم به او گفت «مرا دوست می‌داری؟» پس به او گفت: «ای خداوند، تو بر همه ‌چیز آگاه هستی. تو می‌دانی که تو را دوست می‌دارم.» عیسی به او گفت: «گوسفندان مرا خوراک ده. [18] به راستی به تو می‌گویم، وقتی که جوان بودی، کمر خود را می‌بستی و هر جا می‌خواستی، می‌رفتی؛ ولی زمانی که پیر شوی، دستهای خود را دراز خواهی کرد و دیگران تو را بسته به ‌جایی که نمی‌خواهی، تو را خواهند برد.» [19] و به این سخن اشاره کرد که به چه نوع مرگ خدا را جلال خواهد داد و چون این را گفت، به او فرمود: «از عقب من بیا.» [20] پطرس ملتفت شده، آن شاگردی که عیسی او را دوست می داشت، دید که از عقب می‌آید؛ و همان بود که بر سینه عیسی وقت شام تکیه می‌زد و گفت: «ای خداوند، کیست آن که تو را تسلیم می‌کند.» [21] پس چون پطرس او را دید، به عیسی گفت: «ای خداوند، و او چه شود؟» [22] عیسی به او گفت: «اگر بخواهم که او بماند تا باز آیم، تو را چه؟ تو از عقب من بیا.» [23] پس این سخن در میان برادران شهرت یافت که آن شاگرد نخواهد مرد. لیکن عیسی به او نگفت که نمی‌میرد، بلکه «اگر بخواهم که او بماند تا باز آیم، تو را چه؟» [24] و این همان شاگرد است که به این چیزها شهادت داد و اینها را نوشت و می‌دانیم که شهادت او راست است. [25] و دیگر کارهای بسیار عیسی به‌ جا آورد که اگر یک‌ به ‌یک نوشته شود، گمان ندارم که جهان هم گنجایش نوشته‌ها را داشته باشد.

اعمال رسولان 13:‏13-‏24

[13] آنگاه پولُس و رفقایش از پافُس به قایق سوار شده، به پِرجه پامفیلیه آمدند. امّا یوحنا از ایشان جدا شده، به اورشلیم برگشت. [14] و ایشان از پِرجه عبور نموده، به اَنطاکیه پیسیدیه آمدند و در روز سبّت به کنیسه وارد شده، بنشستند. [15] و بعد از خواندن کلام تورات و نوشته‌های انبیا، سران کنیسه نزد ایشان فرستاده، گفتند: «ای برادران عزیز، اگر کلامی نصیحت‌آمیز برای قوم دارید، بگویید.» [16] پس پولُس برپا ایستاده، به ‌دست خود اشاره کرده، گفت: «ای مردان اسرائیلی و خداترسان، گوش دهید! [17] خدای این قوم اسرائیل، پدران ما را برگزیده، قوم را در غربت ایشان در زمین مصر سرافراز نمود و ایشان را به بازوی برافراشته از آنجا بیرون آورد؛ [18] و نزدیک به چهل سال در بیابان متحمل رفتار ایشان می‌بود. [19] و هفت قوم را در زمین کَنعان هلاک کرده، زمین آنها را میراث ایشان ساخت [20] تا نزدیک چهار صد و پنجاه سال. و بعد از آن به ایشان داوران داد تا زمان سَموئیل پیامبر. [21] و از آن وقت پادشاهی خواستند و خدا شائول پسر قِیس را از قبیله بِنیامین تا چهل سال به ایشان داد. [22] پس او را از میان برداشته، داوود را برانگیخت تا پادشاه ایشان شود و در حق او شهادت داد که ‘داوود پسر یِسی را دلخواه خود یافته‌ام که به تمامی ارادهٔ من عمل خواهد کرد.’ [23] و از نسل او خدا مطابق وعده، برای اسرائیل نجات‌دهنده‌ یعنی عیسی را آورد. [24] چون یحیی پیش از آمدن او تمام قوم اسرائیل را به تعمید توبه موعظه نموده بود.

اعمال رسولان 12:‏1-‏11 (رساله، قدیس )

[1] و در آن زمان هیرودیس پادشاه، دست آزار و اذیت بر بعضی از کلیسا دراز کرد [2] و یعقوب برادر یوحنا را به شمشیر کشت. [3] و چون دید که یهود را پسند افتاد، بر آن افزوده، پطرس را نیز گرفتار کرد و روزهای فطیر بود. [4] پس او را گرفته، در زندان انداخت و به چهار دسته چهار نفری از سپاهیان سپرد که او را نگاهبانی کنند و قصد آن داشت که بعد از پِسَخ او را برای قوم بیرون آورد. [5] پس پطرس را در زندان نگاه می‌داشتند. امّا کلیسا با جدیّتِ تمام نزد خدا برای او دعا می‌کرد. [6] و در شبی که هیرودیس قصد بیرون آوردن وی داشت، پطرس به دو زنجیر بسته، در میان دو سپاهی خفته بود و کشیکچیان نزد در، زندان را نگاهبانی می‌کردند. [7] ناگاه فرشتهٔ خداوند نزد وی حاضر شد و روشنی در آن زندان درخشید. پس به پهلوی پطرس زده، او را بیدار نمود و گفت: «سریع برخیز.» که در همان لحظه زنجیرها از دستش فرو ریخت. [8] و فرشته وی را گفت: «کمر خود را ببند و نعلین برپا کن.» پس چنین کرد و به وی گفت: «ردای خود را بپوش و از عقب من بیا.» [9] پس پطرس بیرون شده، از عقب او روانه گردید و ندانست که آنچه از فرشته روی نمود، حقیقی است، بلکه گمان برد که خواب می‌بیند. [10] پس از نگهبانان اوّل و دوّم گذشته، به دروازه آهنی که به سوی شهر می‌رود، رسیدند و آن خودبه‌خود پیش روی ایشان باز شد؛ و از آن بیرون رفته، تا آخر یک کوچه برفتند که همان لحظه فرشته از او غایب شد. [11] آنگاه پطرس به خود آمده گفت: «اکنون به راستی دانستم که خداوند فرشتهٔ خود را فرستاده، مرا از دست هیرودیس و از تمامی انتظار قوم یهود رهانید.»

یوحنا 6:‏5-‏14

[5] پس عیسی چشمان خود را بالا انداخته، دید که جمعی زیاد به طرف او می‌آیند. به فیلپس گفت: «از کجا نان بخریم تا اینها بخورند؟» [6] و این را از روی امتحان به او گفت، زیرا خود می‌دانست چه باید کرد. [7] فیلیپُس او را جواب داد که «دویست دینار نان، اینها را کفایت نکند تا هر یک اندکی بخورند!» [8] یکی از شاگردانش که آندریاس برادر شمعون پطرس باشد، وی را گفت: [9] «در اینجا پسری است که پنج نان جو و دو ماهی دارد. و لیکن این از برای این گروه چه می‌شود؟» [10] عیسی گفت: «مردم را بنشانید.» و در آن مکان، گیاه بسیار بود، و آن گروه نزدیک به پنج هزار مرد بودند که نشستند. [11] عیسی نانها را گرفته و شکر نموده، به شاگردان داد و شاگردان به نشستگان دادند؛ و همچنین از دو ماهی نیز به قدری که خواستند. [12] و چون سیر گشتند، به شاگردان خود گفت: «پاره‌های باقیمانده را جمع کنید تا چیزی ضایع نشود.» [13] پس جمع کردند و از پاره‌های پنج نان جو که از خورندگان زیاده آمده بود، دوازده سبد پر کردند. [14] و چون مردمان این معجزه را که از عیسی صادر شده بود دیدند، گفتند که «این البته همان نبی است که باید در جهان بیاید!»

لوقا 5:‏1-‏11 (انجیل، قدیس )

[1] و هنگامی که گروهی بر وی ازدحام می‌نمودند تا کلام خدا را بشنوند، عیسی به کنار دریاچهٔ جِنیسارت ایستاده بود. [2] و دو قایق را در کنار دریاچه ایستاده دید که صیّادان از آنها بیرون آمده، دامهای خود را شست‌و‌شو می‌نمودند. [3] پس به یکی از آن دو قایق که مال شمعون بود سوار شده، از او درخواست نمود که از خشکی اندکی دور ببرد. پس در قایق نشسته، مردم را تعلیم می‌داد. [4] و چون از سخن‌گفتن فارغ شد، به شمعون گفت: «به میانه دریاچه بران و دامهای خود را برای شکار بیندازید.» [5] شمعون در جواب وی گفت: «ای استاد، تمام شب را رنج برده چیزی نگرفتیم، لیکن به حکم تو، دام را خواهیم انداخت.» [6] و چون چنین کردند، مقداری زیاد از ماهی صید کردند، چنانکه نزدیک بود دام ایشان پاره شود. [7] و به رفقای خود که در قایق دیگر بودند اشاره کردند که آمده ایشان را امداد کنند. پس آمده هر دو قایق را پر کردند تا به آنجا که نزدیک بود غرق شوند. [8] شمعون پطرس چون این را بدید، بر پایهای عیسی افتاده، گفت: «ای خداوند، از من دور شو، زیرا مردی گناهکارم.» [9] چونکه به ‌سبب صید ماهی که کرده بودند، دهشت بر او و همه رفقای وی چیره شده بود. [10] و هم چنین نیز بر یعقوب و یوحنا پسران زِبِدی که شریک شمعون بودند. عیسی به شمعون گفت: «مترس. پس از این مردم را صید خواهی کرد.» [11] پس چون قایقها را به کنار آوردند همه را ترک کرده، از عقب او روانه شدند.

مناسبت و قدیسین روز

رسول مقدس یعقوب

یعقوب پسر زبدی، برادر یوحنا و یکی از دوازده رسول بود. به دعوت خداوند عیسی مسیح، یعقوب تور ماهیگیری و پدر خود را ترک کرد و همراه با یوحنا بی‌درنگ از خداوند پیروی نمود. او از آن سه رسولی بود که خداوند بزرگ‌ترین اسرار را بر آنان آشکار ساخت؛ همان کسانی که در برابرشان بر کوه تابور دگرگون شد و نیز در باغ جتسیمانی پیش از رنج خود در حضورشان اندوهگین گشت.

پس از دریافت روح‌القدس، در جاهای گوناگون انجیل را موعظه کرد و حتی به اسپانیا سفر نمود. پس از بازگشت از اسپانیا، یهودیان با او درباره کتب مقدس به مجادله پرداختند، اما هیچ‌کس نتوانست بر او غلبه کند، حتی جادوگری به نام هرموجنس. هرموجنس و شاگردش فیلیپ به قدرت حقیقتی که یعقوب موعظه می‌کرد مغلوب شدند و هر دو تعمید یافتند. سپس یهودیان یعقوب را نزد هیرودس متهم کردند و شخصی به نام یوسیاس را واداشتند که بر رسول تهمت زند. اما یوسیاس با دیدن رفتار شجاعانه یعقوب و شنیدن بیان روشن حقیقت از او، توبه کرد و به مسیح ایمان آورد. وقتی یعقوب به مرگ محکوم شد، همین یوسیاس نیز به مرگ محکوم گردید. در راه محل اعدام، یوسیاس از یعقوب خواست که او را به خاطر تهمت ببخشد. یعقوب او را در آغوش گرفت و بوسید و گفت: «صلح و آمرزش بر تو باد!» هر دو سرهای خود را زیر شمشیر خم کردند و برای خداوندی که او را دوست داشتند و خدمت می‌کردند، گردن زده شدند. قدیس یعقوب در سال ۴۵ در اورشلیم به شهادت رسید. بدن او به اسپانیا منتقل شد، جایی که تا امروز نیز معجزات شفابخش بر مزار او رخ می‌دهد.

قدیس دوناتوس

دوناتوس اسقف اویرا در آلبانی بود. خداوند به او عطای بزرگ انجام معجزات بخشیده بود، و او معجزات بسیاری برای منفعت مردم انجام داد. او آب تلخ را شیرین کرد، در زمان خشکسالی باران نازل نمود، دختر پادشاه را از دیوانگی شفا داد و مرده‌ای را زنده کرد. این مرده پیش از مرگ، بدهی خود را به طلبکاری پرداخته بود. اما آن طلبکار ناعادل می‌خواست بار دیگر همان بدهی را دریافت کند و از مرگ بدهکار سوءاستفاده کند. او نزد بیوه آن مرد رفت و خواستار پرداخت فوری بدهی شد. بیوه گریه‌کنان نزد اسقف شکایت برد. قدیس دوناتوس به طلبکار گفت صبر کند تا مرد دفن شود، سپس درباره بدهی گفت‌وگو خواهد شد. اما طلبکار با خشم نپذیرفت. آنگاه دوناتوس نزد مرده رفت، او را لمس کرد و گفت: «برخیز، ای برادر، و به طلبکار خود رسیدگی کن!» مرده برخاست، با نگاهی هراس‌انگیز به طلبکار نگریست و توضیح داد که چه زمانی و کجا بدهی را پرداخته است. سپس رسید کتبی را از طلبکار طلب کرد. طلبکار هراسان سند را به او داد، و آن مرد زنده‌شده آن را پاره کرد و دوباره دراز کشید و مرد. قدیس دوناتوس در سنین بسیار بالا، در سال ۳۸۷، در آرامش در خداوند آرمید. آثار مقدس او در اویرا، آلبانی قرار دارد و تا امروز نیز به مؤمنان برکت می‌بخشد.

شهید مقدس آرگیرا

این شهید نوین در بروسا از پدر و مادری دیندار به دنیا آمد. پس از ازدواج با مردی مسیحی، یکی از ترک‌های محل به او دل بست و از او خواست با او زندگی کند. آرگیرای خدا‌دوست چنین پیشنهاد ناپاکی را رد کرد. آن مرد خشمگین شد و او را نزد قاضی متهم کرد و گفت که او می‌خواسته اسلام را بپذیرد اما بعداً منصرف شده است. این آرگیرای مقدس پانزده سال برای مسیح رنج کشید، از قاضی به قاضی و از زندانی به زندان دیگر منتقل شد. او مسیح را بیش از هر چیز در این جهان دوست داشت. سرانجام در سال ۱۷۲۵ در زندان در کونستانتینوپل جان سپرد.


سرود ستایش

رسول مقدس، یعقوب

یعقوب، پسر زبدی، یکی از آن سه بود
که شگفت‌انگیزترین اسرار مسیح را دید،
دگرگونی نجات‌دهنده را نگریست،
در ردایی سفید و چهره‌ای شعله‌ور،
و باز، در باغ، او را اندوهگین دیدند،
چون زندانی ناتوان، در قفس این جهان.
در برابر این تضاد، یعقوب سرگردان ماند،
تا اینکه با نور رستاخیز، روشن گردید.
و چون خداوند برخاست، یعقوب ایمان آورد؛
شک‌ها چون ابری از رویاها، پاره پاره شدند!
و هنگامی که روح فرود آمد و قدرت به او بخشید،
یعقوب به فرمانده‌ای پیروزمند بدل شد.
روز و شب، آغاز به جنگ کرد،
و با یاری خدا، معجزات نمود.
همه برای نام مسیح؛ همه در جلال مسیح،
تا آن نام قدوس در جهان بدرخشد.
بیهوده بود که هیرودسِ خونریز، او را سر برید،
فرماندهٔ او، خدا، جلالی جاودان به او عطا کرد.


تأمل

پیر پارسایی بر بستر مرگ خود آرمیده بود. دوستانش گرد او جمع شدند و برایش سوگواری می‌کردند. در همان حال، پیر سه بار خندید. راهبان از او پرسیدند: «به چه می‌خندی؟» پیر پاسخ داد: «بار نخست خندیدم، زیرا همهٔ شما از مرگ می‌ترسید؛ بار دوم، زیرا هیچ‌یک از شما برای مرگ آماده نیستید؛ و بار سوم، چون من از رنج به آسایش می‌روم.»
بنگرید که پارسا چگونه می‌میرد! او از مرگ نمی‌ترسد. او برای مرگ آماده است. او می‌بیند که از راه مرگ، از زندگی دشوار به آسایشی جاودانه می‌گذرد. وقتی طبیعت انسان خود را در حالت اصلی‌اش در بهشت تصور می‌کند، آنگاه مرگ نیز چون گناه، امری غیرطبیعی به شمار می‌آید. مرگ از گناه پدید آمد. انسانِ توبه‌کرده و از گناه پاک‌شده، مرگ را نابودی نمی‌داند، بلکه آن را دروازه‌ای به سوی حیات جاودان می‌بیند.
اگر پارسایان گاه از خدا می‌خواستند که زندگی زمینی‌شان طولانی‌تر شود، از سر علاقه به این زندگی یا ترس از مرگ نبود، بلکه تنها به‌سبب آن بود که زمان بیشتری برای توبه و پاکی از گناه به دست آورند تا پاک‌تر و بی‌گناه‌تر در برابر خدا حاضر شوند. و حتی اگر در برابر مرگ ترسی نشان می‌دادند، آن نه از ترس خود مرگ، بلکه از بیم داوری خدا بود.
پس بیندیشیم: گناهکارِ توبه‌نکرده چه ترسی باید از مرگ داشته باشد؟


تعمق

تعمق درباره صعود خداوند عیسی:
۱. چگونه تمامی نیروهای گرانشی بر روی زمین نتوانستند بدن خداوند را از صعود بازدارند؛
۲. چگونه از طریق صعود خود، خداوند خود را بالاتر از قوانین طبیعت نشان داد.


موعظه


-درباره روشنایی مسیح-
«ای تو که خوابیده‌ای، بیدار شده، از مردگان برخیز تا مسیح بر تو درخشد.» (افسسیان ۵: ۱۴).
قدیس پولس رسول، همانند سایر رسولان و قدیسان مسیحی، هر آنچه به دیگران تعلیم می‌دهد، از تجربه شخصی خودش برمی‌آید. زیرا ایمان به مسیح یک تجربه و اثبات است، نه نظریه‌ای از حکمت انسانی. حتی خود پولس زمانی از نظر روحانی در خواب بود و مرده بود، هنگامی که با ایمان مسیحی مخالفت می‌کرد. اما بیدار شد، برخاست، در روح قیام کرد و توسط مسیح روشن گردید. او خود را از زمانی که در خواب روحانی بود می‌شناسد، و همچنین از زمانی که بیدار شد، برخاست و در روح قیام یافت و توسط مسیح روشن شد. آنچه را درباره خود به‌عنوان یک مسیحی می‌داند، به دیگران نیز توصیه می‌کند. او به‌عنوان یک رسول، خود را در نوری بزرگ می‌بیند و باور دارد که تمام انسان‌ها، اگر بخواهند، می‌توانند همان‌گونه روشن گردند که او روشن شده است. آن نور از آنِ او نیست، بلکه نور مسیح است. آنچه از اوست فقط محبت نسبت به آن نور است، که همان مسیح می‌باشد.
روشنایی مسیح برای انسان در آغاز و در پایان ضروری است. زیرا بدون روشنایی مسیح، انسان نه می‌تواند بیدار شود، نه برخیزد، و نه از مردگان قیام کند، و همچنین بعد از آن، نمی‌تواند به‌تنهایی در ایمان زندگی کند یا با امید بمیرد. مسیح هم در آغاز و هم در پایان نیاز است. همان‌گونه که یک کودک در حال غرق شدن به دست پدر نیاز دارد تا او را از آب بیرون بکشد و سپس بر خشکی رهنمون شود، او را محافظت کند و نگذارد دوباره غرق شود، به همین ترتیب مسیح برای کسانی که در آب‌های گناه غرق شده‌اند، ضروری است. خود رسول در آغاز در راه دمشق روشنایی مسیح را دریافت کرد، و بار دیگر بعداً نیز آن را دریافت نمود. نخستین روشنایی، تبدیل او به مسیح بود و روشنایی دوم، تثبیت او در مسیح. نخستین روشنایی را ما همگی در تعمید می‌یابیم، و پس از آن، از طریق ایمان و اجرای فرامین خداوند. همه کسانی که روشنایی مسیح را ندارند، یا آن را داشته‌اند و از دست داده‌اند، در خواب‌اند، همچون مردگان.
ای خداوندِ مهربان، ما را بیدار کن، بلند ساز، برخیزان، زیرا بدون تو هیچ‌کدام از این کارها را نمی‌توانیم انجام دهیم.
جلال و سپاس تا ابد از آنِ تو باد. آمین.

error: Content is protected !!