29 دسامبر(گریگوری) / 11 ژانویه(جولیان)

آیات روز
تقویم جدید
عبرانیان 8:‏7-‏13

[7] زیرا اگر آن اوّل بی‌عیب می‌بود، جایی برای دیگری طلب نمی‌شد. [8] چنانکه ایشان را ملامت کرده، می‌گوید: «خداوند می‌گوید، اینک روزهایی می‌آید که با خاندان اسرائیل و خاندان یهودا عهدی تازه استوار خواهم نمود. [9] نه مثل آن عهدی که با پدران ایشان بستم، در روزی که من ایشان را دستگیری نمودم تا از سرزمین مصر به در آوردم. زیرا که ایشان در عهد من استوار نماندند. پس خداوند می‌گوید، من ایشان را واگذاردم. [10] و خداوند می‌گوید، این است آن عهدی که بعد از آن روزها با خاندان اسرائیل استوار خواهم داشت که فرامین خود را در خاطر ایشان خواهم نهاد و بر دل ایشان خواهم نوشت و ایشان را خدا خواهم بود و ایشان مرا قوم خواهند بود. [11] و دیگر کسی همسایه و برادر خود را تعلیم نخواهد داد و نخواهد گفت: ‘خداوند را بشناس.’ زیرا که همه از کوچک و بزرگ مرا خواهند شناخت. [12] زیرا بر تقصیرهای ایشان ترحّم خواهم فرمود و گناهانشان را دیگر به یاد نخواهم آورد.» [13] پس چون «تازه» گفت، اوّل را کهنه ساخت؛ و آنچه کهنه و پیر شده است، در آستانه نیستی است.

مَرقُس 10:‏46-‏52

[46] و وارد اریحا شدند. و وقتی که او با شاگردان خود و جمعی زیاد از اریحا بیرون می‌رفت، بارتیمائوس کور، پسر تیمائوس بر کناره راه نشسته، گدایی می‌کرد. [47] چون شنید که عیسی ناصری است، فریاد کردن گرفت و گفت: «ای عیسی پسر داوود، بر من ترحم کن.» [48] و چندان‌ که بسیاری او را توبیخ می‌کردند که خاموش شود، زیادتر فریاد برمی‌آورد که «ای پسر داوود، بر من ترحم فرما.» [49] پس عیسی ایستاده، فرمود تا او را بخوانند. آنگاه آن کور را خوانده، به او گفتند: «خاطر جمع دار، برخیز که تو را می‌خواند.» [50] او همان لحظه ردای خود را دور انداخته، بر پا جست و نزد عیسی آمد. [51] عیسی به وی توجّه نموده، گفت: «چه می‌خواهی از برای تو نمایم؟» کور به او گفت: «ای آقا، آنکه بینایی یابم.» [52] عیسی به او گفت: «برو که ایمانت تو را شفا داده است.» او در دم بینا گشته، از عقب عیسی در راه روانه شد.

تقویم قدیم
غَلاطیان 1:‏11-‏19

[11] امّا ‌ای برادران، شما را اعلام می‌کنم از انجیلی که من به آن مژده دادم که به راه انسان نیست. [12] زیرا که من آن را از انسان نیافتم و نیاموختم، مگر به مکاشفه عیسی مسیح. [13] زیرا سرگذشت سابق مرا در دین یهود شنیده‌اید که بر کلیسای خدا بی‌نهایت جفا می‌نمودم و آن را ویران می‌ساختم، [14] و در دین یهود از اکثر همسالان قوم خود پیشی می‌جستم و در پیروی از سنتهای اجداد خود بسیار غیور می‌بودم. [15] امّا چون خدا که مرا از شکم مادرم برگزید و به فیض خود مرا خواند، راضی شد [16] که پسر خود را در من آشکار سازد تا در میان غیریهودیان به او مژده دهم، در آن وقت با جسم و خون مشورت نکردم [17] و به اورشلیم هم نزد آنانی که قبل از من رسول بودند نرفتم، بلکه به عرب شدم و باز به دمشق مراجعت کردم. [18] پس بعد از سه سال، برای ملاقات پِطرُس به اورشلیم رفتم و پانزده روز با وی به سر بردم. [19] امّا از سایر رسولان جز یعقوب برادر خداوند را ندیدم.

متّی 2:‏13-‏23

[13] و چون ایشان روانه شدند، ناگاه فرشته خداوند در خواب به یوسف ظاهر شده، گفت: «برخیز و طفل و مادرش را برداشته به مصر فرار کن و در آنجا باش تا به تو خبر دهم، زیرا که هیرودیس طفل را جستجو خواهد کرد تا او را هلاک نماید.» [14] پس یوسف شبانگاه برخاسته، طفل و مادر او را برداشته، به سوی مصر روانه شد [15] و تا وفات هیرودیس در آنجا بماند، تا کلامی که خداوند به زبان نبی گفته بود تمام گردد که «از مصر پسر خود را فرا خواندم.» [16] چون هیرودیس دید که مُغان او را فریب داده‌اند، بسیار غضبناک شده، فرستاد و جمیع اطفالی را که در بِیت‌لِحِم و تمام نواحی آن بودند، از دو ساله و کمتر مطابق وقتی که از مُغان تحقیق نموده بود، به قتل رسانید. [17] آنگاه کلامی که به زبان ارمیای نبی گفته شده بود، تمام شد: [18] «آوازی در رامَه شنیده شد، گریه و زاری و ماتم عظیم، که راحیل برای فرزندان خود گریه می‌کند و تسلی نمی‌پذیرد، زیرا که نیستند.» [19] اما چون هیرودیس وفات یافت، ناگاه فرشته خداوند در مصر به یوسف در خواب ظاهر شده، گفت: [20] «برخیز و طفل و مادرش را برداشته، به سرزمین اسرائیل روانه شو، زیرا آنانی که قصد جان طفل داشتند فوت شدند.» [21] پس یوسف برخاسته، طفل و مادر او را برداشت و به سرزمین اسرائیل آمد. [22] اما چون شنید که آرکِلائوس به‌ جای پدر خود هیرودیس بر یهودیه پادشاهی می‌کند، از رفتن به آن سمت ترسید و در خواب هشدار یافته، به نواحی جلیل برگشت. [23] و آمده در شهری به نام ناصره ساکن شد، تا آنچه به زبان انبیا گفته شده بود، به انجام خود رسد که ‘ناصری’ خوانده خواهد شد.

مناسبت و قدیسین روز

چهارده هزار کودکِ مقدسِ بیت‌لحم

هنگامی که مجوسیان از مشرق‌زمین از بیت‌لحم به اورشلیم بازنگشتند تا هیرودیس را از آن پادشاهِ نوزاد آگاه سازند، بلکه، بنا بر فرمانِ فرشته، از راهی دیگر به سرزمینِ خود بازگشتند، هیرودیس همچون درنده‌ای وحشی خشمگین شد و فرمان داد تا تمامِ کودکانِ دو ساله و کمتر در بیت‌لحم و نواحیِ آن کشته شوند. این فرمانِ هراس‌انگیزِ پادشاه، مو به مو اجرا گردید. سربازانش سرِ برخی از کودکان را با شمشیر بریدند، دیگران را بر سنگ‌ها کوبیدند، برخی را زیرِ پا لگدمال کردند، و برخی دیگر را با دستانشان خفه نمودند. و فریادها و ناله‌های مادران به آسمان برخاست، شیون و گریه‌یِ تلخ؛ راحیل برای فرزندانش می‌گریست (ارمیا ۳۱: ۱۵، متی ۲ :۱۸)، چنانکه نبوت شده بود. این جنایت علیه انبوهِ کودکانِ بی‌گناه، یک سال پس از میلادِ مسیح صورت گرفت، در زمانی که هیرودیس در جستجویِ یافتنِ آن طفلِ الهی بود. او از زکریا درباره پسرش یحیی پرسید تا بتواند او را بکشد، زیرا او طبیعتاً گمان می‌برد که یحیی همان پادشاهِ جدید است. چون زکریا یحیی را تسلیم نکرد، به فرمانِ هیرودیس در معبد کشته شد. شمعونِ قدیس، آن پذیرنده‌یِ خدا نیز اگر پیش از آن در خداوند نیارمیده بود، زود پس از تقدیم [مسیح] در معبد، به قتل می‌رسید. هیرودیس پس از کشتارِ کودکانِ بیت‌لحم، علیه بزرگانِ یهود که به او آشکار کرده بودند مسیح در کجا زاده خواهد شد، روی گرداند. او سپس هیرکانوس، کاهنِ اعظم، و هفتاد تن از بزرگانِ سَنهِدرین را کشت. بدین‌گونه، آنان که با هیرودیس توافق کرده بودند که آن طفل-پادشاهِ جدید باید کشته شود، به سرانجامی شوم دچار شدند. پس از آن، هیرودیس، برادر، خواهر، همسر و سه پسرِ خود را به قتل رساند. سرانجام، مجازاتِ خدا به سراغِ او آمد: او شروع به لرزیدن کرد، پاهایش متورم شد، بخشِ زیرینِ بدنش متعفن گشت، و کرم‌ها از زخم‌ها بیرون آمدند؛ بینی‌اش مسدود شد و بویی غیرقابل‌تحمل از او متصاعد گردید. پیش از آخرین نفسش، او به یاد آورد که یهودیانِ دربندِ بسیاری در زندان هستند، و فرمان داد که همه آنان کشته شوند تا در مرگِ او شادی نکنند. بدین‌سان، این حاکمِ مخوف جانِ غیرانسانیِ خود را تسلیم نمود و آن را برای تصرفِ ابدی به شیطان سپرد.

قدیسان مقدس و صالح: یوسف، داودِ پادشاه، و یعقوب برادرِ خداوند

همگی در یکشنبهٔ پس از میلاد مسیح گرامی داشته می‌شوند. دربارهٔ داودِ پادشاه، پسر یَسّی، می‌توان در کتاب پادشاهان آگاهی یافت، و دربارهٔ قدیس یعقوب، به ۲۳ اکتبر مراجعه شود. یوسفِ عادِل در انجیل «مردی پارسا» خوانده شده است (متی ۱ :۱۹)، و به همین سبب خدا او را برگزید تا از باکرهٔ اقدس محافظت کند و در طرح نجات بشر، کرامتی بزرگ به او عطا فرمود. هرچند یوسف از نسل پادشاه داود بود، در ناصره نجاری فروتن بود. در هشتادسالگی، مریمِ مقدس را از معبد اورشلیم به خانهٔ خود پذیرفت. او در سن ۱۱۰ سالگی به آرامش جاودان وارد شد.

مارکِلوسِ مکرم

مارکلوس از آفامیا در سوریه بود. او رئیسِ دیرِ «جماعتِ بی‌خوابان» در کنستانتینوپل بود. او صاحب‌بصیرت بود، و شفا‌دهنده و معجزه‌گری بزرگ بود. او با فرشتگان سخن می‌گفت و به آسانی دیوها را شکست می‌داد و بیرون می‌راند. پس از درگذشتش، مارکلوس بر لوسیانِ قدیس، عضوی از جماعتِ خود، ظاهر شد و به لوسیان گفت که از خدا استدعا کرده بود تا او را به زودی به پادشاهیِ آسمانی برگیرد. این مردِ مقدس و پُرجلال در سال ۴۸۶ آرمید.

مرقسِ مکرم قبرکن و تئوفیلوسِ گریان

مرقس و تئوفیلوس راهبانِ صومعه‌یِ غارهایِ کیِف بودند. قدیس مرقس چنان فیضی داشت که به مردگان فرمان می‌داد و آنان از او اطاعت می‌کردند: مرقس پیغام فرستاد تا راهبی مرده را آگاه کند، که پیشتر شسته شده بود و مراسمِ تدفین بر او خوانده شده بود، «تا فردا صبر کن، برادر، زیرا قبرت هنوز آماده نیست،» و آن راهب چشمانش را گشود و تا روزِ بعد زنده ماند. تئوفیلوس پیوسته برای گناهانش می‌گریست، و اشک‌هایی را که می‌ریخت در تشتی می‌ریخت. پیش از مرگش، فرشته‌ای بر او ظاهر شد و تشتی بزرگتر آکنده از اشک را به او نشان داد. این‌ها اشک‌های تئوفیلوس بودند، که بر زمین ریخته بود، یا با دستش پاک شده بود، یا بر صورتش خشک شده بود. بدین‌گونه، حتی در آسمان آنان تمامِ اشک‌های ما و همچنین رنج‌ها، زحمات و آه‌های ما را به خاطرِ رستگاری‌مان می‌دانند و نگاه می‌دارند. این خادمانِ مقدسِ خدا در قرنِ یازدهم آرام گرفتند و به پادشاهیِ مسیح وارد شدند.


سرود ستایش

چهارده هزار کودکِ مقدسِ بیت‌لحم

صدایی در رامه شنیده شد، و گریه‌یِ بسیار،
و مادرانِ اندوهگین که به سویِ خدا فریاد برمی‌آوردند.

کودکانِ سلاخی‌شده در خون آرمیده بودند،
و بر بالایِ سرشان، مادرانِ اندوهگین شیون می‌کردند.

شهرِ داوود، با تمامِ نواحیِ اطراف، ناله می‌کند؛
آسمان از بدکاریِ آدمیان وحشت‌زده بود؛

آسمان و زمین وحشت‌زده شدند و لرزیدند،
هنگامی که جیغ‌های بی‌گناهان هوا را شکافت.

ضربه‌ای که برایِ پسرِ خدا در نظر گرفته شده بود
با سنگینیِ خود بر کودکانِ بی‌گناه فرود آمد،

بر خردسالان و درماندگانی هم‌سن با مسیح.
خادمانِ پادشاهِ شریر یورش بردند

آنجا که فرشتگانِ خدا سرود می‌خواندند
و آنجا که چوپانانِ مسیح فروتنانه زانو زده بودند.

آنجا سیلی از خون جاری شد.
چرا؟ تا هیرودیس همواره نخست باشد!

به محضِ آنکه آن طبیبِ ازلی بر زمین پدیدار شد،
زمین زخم‌ها و گناهانِ خود را آشکار ساخت،

و نشان داد که بشریت چه اندازه آلوده گشته است،
و شفا از آسمان چقدر ضروری است.

بر پیشگامانِ خردسالِ رنجِ خویش،
مسیح شادیِ ابدیِ فردوس را ارزانی داشت.


تأمل

داستانی درباره مریمِ باکره‌یِ اقدس: او عیسایِ خداوند را در یک روز جمعه باردار شد، درست همان‌گونه که رنجِ او در یک روز جمعه بود، و او را در روزِ اولِ هفته به دنیا آورد. در روزِ اولِ هفته خدا گفت، روشنایی بشود (پیدایش ۱: ۳)؛ در روزِ اولِ هفته، مَنّا از آسمان بارید؛ در این روز خداوند و نجات‌دهنده زاده شد؛ و در این روز او در اردن تعمید یافت. در آن زمان، در بیت‌لحم سالومه‌یِ سالخورده می‌زیست، خویشاوندی از یوسف و مریم. او قادر نبود خویشانِ خود را در خانه‌اش بپذیرد اما در غارِ چوپانان به دیدارِ آنان رفت. هنگامی که باکره‌یِ اقدس به‌طور طبیعی خداوند و نجات‌دهنده را به دنیا آورد، سالومه به دیدارِ او آمد. او شگفت‌زده بود که دختری چنین جوان توانسته است بدونِ یاریِ یک ماما وضعِ حمل کند، خود کودک را قنداق کند، و افزون بر تمامِ آن هنوز سرِ پا باشد. هنگامی که برای سالومه توضیح داده شد که این تولد از خدا بود و نه از انسان، که پاک و بدونِ درد بود، و اینکه مادرِ باکره پس از زایمان باکره باقی ماند چنانکه پیش از زایمان بود، سالومه آن را باور نکرد، بلکه دستش را به سویِ بدنِ باکره‌یِ اقدس دراز کرد تا آن را معاینه کند، طبقِ رسمِ یک ماما، و تا دریابد که آیا به‌راستی چنین است. و به سببِ بی‌ایمانی و گستاخیِ او، مجازاتی بر او نازل شد: دستش گرفته و خشک شد. آن زنِ سالخورده از این معجزه بسیار وحشت‌زده شد و بر دستِ خشک‌شده‌اش شیون کرد. اما، هنگامی که بعداً آن طفلِ الهی را لمس کرد، دستش همچون پیش به سلامت بازگردانده شد. بدین‌گونه، سالومه به باکرگیِ مریمِ باکره‌یِ اقدس و به الوهیتِ مسیح ایمان آورد. بدین‌سان پس از چهل روز، هنگامی که طبقِ رسم باکره‌یِ اقدس با آن طفلِ خردسال به معبد در اورشلیم آمد، زکریا کاهنِ اعظم او را در مکانی که برای باکره‌ها اختصاص یافته بود قرار داد. فریسیان و کاهنان از این امر آشفته شدند و خواستند او را به مکانِ اختصاص‌یافته برای زنانِ شوهردار منتقل کنند، اما زکریایِ بصیر این اجازه را نداد، و مدعی شد که او باکره است اگرچه وضعِ حمل کرده است. بدین سبب، بزرگانِ یهود از زکریا متنفر شدند و از هیرودیس خواستند که او کشته شود. بلافاصله پس از آنکه او معبد را ترک کرد، والده‌خدا و یوسف از اورشلیم به ناصره و سپس به مصر رفتند.


تعمق

دربارهٔ مجمعِ اسقفانِ مقدس و معلمانِ کلیسا:

۱. چگونه آنان با غیرت انجیل را موعظه کردند و گله‌یِ مسیح را شبانی نمودند؛

۲. چگونه آنان ایمانِ خالصانه را تثبیت کردند و بدعت‌ها را پایمال نمودند؛

۳. چگونه آنان اکنون در پادشاهیِ مسیح شادی می‌کنند و ما را با دعاهایشان یاری می‌دهند.


موعظه

–درباره‌یِ باکره‌یِ اقدس، والده‌خدا–

«آری، شمشیری در جانِ خودِ تو نیز فرو خواهد رفت»(لوقا ۲ :۳۵)

چه کسی در این زمین می‌تواند حتی از نزدیک در تحملِ صبورانه‌یِ رنج با خداوند مقایسه شود، جز مادرِ اقدسِ او؟ شمعونِ پیر، که با مویِ برفی همچون قویی سپید آراسته بود، رنج‌های آینده‌یِ او را نبوت‌وار از پیش‌دید و آن رنج‌ها را به شمشیری تشبیه نمود که جانِ او را می‌شکافد. یک شمشیر جانِ او را شکافت آنگاه که یوسفِ صالح در زمانِ بارداریِ او به او شک کرد؛ دومی، هنگامی که او مجبور شد از پیشِ شمشیرِ هیرودیس به مصر بگریزد؛ و سومی، چهارمی و بسیار، بسیاری دیگر هنگامی که نفرت و دسیسه‌های بزرگانِ یهود را علیه پسرش روز به روز در تمامِ مدتِ موعظه و معجزه‌گریِ او در میانِ آدمیان می‌دید. اما تیزترین شمشیر جانِ او را شکافت هنگامی که در زیرِ صلیبِ پسر و خداوندِ خود ایستاد.

این شمشیر توسط شمعونِ مقدسِ سالخورده برای او پیش‌بینی و نبوت شده بود. سکوتِ او باشکوه و تأثیرگذار بود، که در زیرِ آن تمامِ دردهایش و تمامِ زخم‌هایِ قلبش را گویی با حجابی پوشانید. در آن گرگ‌ومیش، تمامِ این دردهای بی‌شمار که در قلبِ بسیار پاکِ او انباشته شده بود، همچون شعله‌ای خاموش‌ناشدنی از ایمان و امید به خدا و سرسپردگی به خدا درخشید. این کنیزِ خداوند، که در شرافت بی‌همتاست! او خود را به وضوح در طرحِ خدا برایِ رستگاریِ بشریت دید؛ او درباره خود در انبیأ خواند؛ او با فرشتگان—پیام‌آورانِ خدا—سخن گفت.

بنابراین، هر آنچه بر او وارد شد، شادی یا درد، او می‌دانست که از جانبِ خدا می‌آید. او در شادیِ خود به وجد نیامد و در دردِ خود شکوه نکرد، بلکه ساکت ماند و همه را در قلبِ خود نگاه داشت. ای باکره‌یِ اقدسِ والده‌خدا، ما را یاری کن تا بتوانیم، همچون تو، مطیعِ اراده‌یِ خدا باشیم. پسر و خداوندِ تو را، به واسطه‌یِ تو، تا ابد جلال و ستایش باد. آمین.

error: Content is protected !!