29 اوت (گریگوری) /11 سپتامبر (جولیان)

مناسبت و قدیسین روز

سرود ستایش

تأمل

تعمق

موعظه

آیات روز
تقویم جدید
متّی 14:‏1-‏13 (انجیل صبح)

[1] در آن هنگام هیرودیس تِترارک چون شهرت عیسی را شنید، [2] به خادمان خود گفت: «این است یحیای تعمید دهنده که از مردگان برخاسته است و از این جهت معجزات از او صادر می‌گردد.» [3] زیرا که هیرودیس یحیا را به خاطر هیرودیا، زن برادر خود فیلیپُس گرفته، در بند نهاده و در زندان انداخته بود؛ [4] چون که یحیا به او همی گفت: «نگاه داشتن وی بر تو حلال نیست.» [5] و وقتی که قصد قتل او کرد، از مردم ترسید زیرا که او را نبی می‌دانستند. [6] اما چون ضیافت میلاد هیرودیس در جریان بود، دختر هیرودیا در مجلس رقص کرده، هیرودیس را شاد نمود. [7] از این‌رو قسم خورده، وعده داد که آنچه بخواهد، به او بدهد. [8] دختر نیز به تحریک مادر خود گفت که «سر یحیای تعمید ‌دهنده را هم اکنون در طبقی به من بده.» [9] آنگاه پادشاه متأسف شد، لیکن به پاس قسم و خاطر هم‌نشینان خود، فرمود که بدهند. [10] و فرستاده، سر یحیا را در زندان از تن جدا کرد، [11] و سر او را در طشتی گذارده، به دختر تسلیم نمودند و او آن را نزد مادر خود برد. [12] پس شاگردان یحیا آمده، جسد او را برداشته، به خاک سپردند و رفته، عیسی را اطلاع دادند. (متّی 14‏:13‏-21 ؛ مَرقُس 6‏:32‏-44؛ لوقا 9‏:10‏-17؛ یوحنا 6‏:1‏-13) [13] و چون عیسی این را شنید، به قایق سوار شده، از آنجا به مکانی دورافتاده به خلوت رفت. و چون مردم شنیدند، از شهرها به راه خشکی از عقب وی روانه شدند.

اوّل قرنتیان 2:‏6-‏9

[6] لیکن حکمتی بیان می‌کنیم نزد کاملین، امّا حکمتی که از این عالم نیست و نه از سران این عالم که زوال می‌پذیرند. [7] بلکه حکمت خدا را در یک راز بیان می‌کنیم، یعنی آن حکمت مخفی را که خدا پیش از شروع عصرها برای جلال ما مقرر فرمود [8] که هیچ یک از سران این عالم آن را ندانست، زیرا اگر می‌دانستند خداوند جلال را مصلوب نمی‌کردند. [9] بلکه چنانکه نوشته شده است: «چیزهایی را که چشمی ندید و گوشی نشنید و از خاطر انسانی نگذشت، یعنی آنچه خدا برای دوستداران خود مهیّا کرده است.»

اعمال رسولان 13:‏25-‏33 (رساله، پیشرو)

[25] پس چون یحیی دوره خود را به پایان برد، گفت: ‘مرا که می‌پندارید؟ من او نیستم، لیکن اینک بعد از من کسی می‌آید که لایق گشادن نعلین او نیستم.’ [26] «ای برادران عزیز و پسران تبار ابراهیم و هر که از شما خداترس باشد، به ما کلام این نجات فرستاده شد. [27] زیرا ساکنان اورشلیم و روسای ایشان، چونکه نه او را شناختند و نه صداهای انبیا را که هر سبّت خوانده می‌شود، او را محکوم کردند و آنها را به انجام رسانیدند. [28] و گرچه هیچ سبب قتل در وی نیافتند، از پیلاتُس خواستند که او کشته شود. [29] پس چون آنچه دربارهٔ وی نوشته شده بود به انجام رسانیدند، او را از صلیب پایین آورده، به قبر سپردند. [30] لیکن خدا او را از مردگان برخیزانید. [31] و او روزهای بسیار ظاهر شد بر آنانی که همراه او از جلیل به اورشلیم آمده بودند که اکنون نزد قوم شهود او می‌باشند. [32] پس ما به شما مژده می‌دهیم، به آن وعده‌ای که به پدران ما داده شد، [33] که خدا آن را به ما که فرزندان ایشان می‌باشیم وفا کرد، وقتی که عیسی را برانگیخت. چنانکه در مزمور دوّم نوشته شده است که: ‘تو پسر من هستی، من امروز تو را مولود ساخته‌ام.’

متّی 22:‏15-‏22

[15] پس فریسیان رفته شورا نمودند که چطور او را با سخنان خود گرفتار سازند. [16] و شاگردان خود را با هیرودیان نزد وی فرستاده گفتند: «استاد، می‌دانیم که صادق هستی و طریق خدا را به راستی تعلیم می‌‌دهی و از کسی باک نداری، زیرا که به ظاهر خلق نمی‌نگری. [17] پس به ما بگو رأی تو چیست؛ آیا خَراج دادن به قیصر رواست، یا نه؟» [18] عیسی بداندیشی ایشان را درک کرده گفت: «ای ریاکاران، چرا مرا امتحان می‌کنید؟ [19] سکه‌ برای خراج را به من نشان دهید.» ایشان یک دینار نزد وی آوردند. [20] به ایشان گفت: «این نقش و نام از آنِ کیست؟» [21] به او گفتند: «از آنِ قیصر.» به ایشان گفت: «مال قیصر را به قیصر دهید و مال خدا را به خدا!» [22] چون ایشان شنیدند، متعجّب شدند و او را واگذارده برفتند.

مَرقُس 6:‏14-‏30 (انجیل، پیشرو)

[14] و هیرودیس پادشاه شنید زیرا که اسم او شهرت یافته بود و گفت که «یحیی تعمید‌دهنده از مردگان برخاسته است و از این جهت معجزات از او به ظهور می‌آید.» [15] امّا بعضی گفتند که «‌ایلیا است.» و بعضی گفتند که «‌پیامبری است چون یکی از پیامبران.» [16] امّا هیرودیس چون شنید گفت: «این همان یحیی است که من سرش را از تن جدا کردم که از مردگان برخاسته است.» [17] زیرا که هیرودیس فرستاده، یحیی را گرفتار نموده، او را در زندان بست به خاطر هیرودیا، زن برادر او فیلیپ که او را به زنی گرفته بود. [18] از آن جهت که یحیی به هیرودیس گفته بود: «نگاه داشتن زن برادرت بر تو روا نیست.» [19] پس هیرودیا از او کینه داشته، می‌خواست او را به قتل رساند، امّا نمی‌توانست، [20] زیرا که هیرودیس از یحیی می‌ترسید، چونکه او را مرد عادل و مقدّس می‌دانست و رعایتش می‌نمود و هرگاه از او می‌شنید، بسیار به عمل می‌آورد و به خوشی سخن او را گوش می‌نمود. [21] امّا چون هنگام فرصت رسید که هیرودیس در روز میلاد خود امیران خود و سرتیبان و بزرگان جلیل را مهمانی نمود؛ [22] و دختر هیرودیا به مجلس وارد شده، رقص کرد و هیرودیس و اهل مجلس را شاد نمود. پادشاه به آن دختر گفت: «آنچه خواهی، از من بخواه تا به تو دهم.» [23] و از برای او قسم خورد که «آنچه از من خواهی حتّی نصف مملکت مرا، به راستی به تو عطا کنم.» [24] او بیرون رفته، به مادر خود گفت: «چه بخواهم؟» گفت: «سر یحیی تعمیددهنده را.» [25] دختر بی‌درنگ به حضور پادشاه وارد شده، خواهش نموده، گفت: «می‌خواهم که الان سر یحیی تعمید‌دهنده را در یک سینی به من بدهی.» [26] پادشاه به شدّت محزون گشت، لیکن هم به جهت سوگند و هم به خاطر اهل مجلس نخواست از قولی که داده بود، برگردد. [27] همان لحظه پادشاه جلادی فرستاده، فرمود تا سرش را بیاورد. [28] و او به زندان رفته سر او را از تن جدا ساخته و بر یک سینی آورده، به آن دختر داد و دختر آن را به مادر خود سپرد. [29] چون شاگردانش شنیدند، آمدند و بدن او را برداشته، دفن کردند. [30] رسولان نزد عیسی جمع شده، از آنچه کرده و تعلیم داده بودند، او را خبر دادند.

تقویم قدیم
متّی 14:‏1-‏13 (انجیل صبح)

[1] در آن هنگام هیرودیس تِترارک چون شهرت عیسی را شنید، [2] به خادمان خود گفت: «این است یحیای تعمید دهنده که از مردگان برخاسته است و از این جهت معجزات از او صادر می‌گردد.» [3] زیرا که هیرودیس یحیا را به خاطر هیرودیا، زن برادر خود فیلیپُس گرفته، در بند نهاده و در زندان انداخته بود؛ [4] چون که یحیا به او همی گفت: «نگاه داشتن وی بر تو حلال نیست.» [5] و وقتی که قصد قتل او کرد، از مردم ترسید زیرا که او را نبی می‌دانستند. [6] اما چون ضیافت میلاد هیرودیس در جریان بود، دختر هیرودیا در مجلس رقص کرده، هیرودیس را شاد نمود. [7] از این‌رو قسم خورده، وعده داد که آنچه بخواهد، به او بدهد. [8] دختر نیز به تحریک مادر خود گفت که «سر یحیای تعمید ‌دهنده را هم اکنون در طبقی به من بده.» [9] آنگاه پادشاه متأسف شد، لیکن به پاس قسم و خاطر هم‌نشینان خود، فرمود که بدهند. [10] و فرستاده، سر یحیا را در زندان از تن جدا کرد، [11] و سر او را در طشتی گذارده، به دختر تسلیم نمودند و او آن را نزد مادر خود برد. [12] پس شاگردان یحیا آمده، جسد او را برداشته، به خاک سپردند و رفته، عیسی را اطلاع دادند. (متّی 14‏:13‏-21 ؛ مَرقُس 6‏:32‏-44؛ لوقا 9‏:10‏-17؛ یوحنا 6‏:1‏-13) [13] و چون عیسی این را شنید، به قایق سوار شده، از آنجا به مکانی دورافتاده به خلوت رفت. و چون مردم شنیدند، از شهرها به راه خشکی از عقب وی روانه شدند.

غَلاطیان 4:‏8-‏21

[8] لیکن در آن زمان چون خدا را نمی‌شناختید، آنانی را که در حقیقت خدایان نبودند، بندگی می‌کردید. [9] امّا اکنون که خدا را می‌شناسید بلکه خدا شما را می‌شناسد، چگونه باز می‌گردید به سوی آن اصول ناتوان و فقیر که دیگر می‌خواهید از سر نو آنها را بندگی کنید؟ [10] روزها و ماهها و فصل‌ها و سالها را نگاه می‌دارید. [11] دربارهٔ شما ترس دارم که مبادا برای شما بی‌جهت زحمت کشیده باشم. [12] ‌ای برادران، از شما خواهش دارم که مثل من بشوید، چنانکه من هم مثل شما شده‌ام. به من هیچ ظلم نکردید. [13] امّا آگاهید که به خاطر ضعف بدنی، اوّل به شما مژده دادم. [14] و آن امتحان مرا که در جسم من بود، بی‌حرمت نشمردید و با کراهت نگاه نکردید، بلکه مرا چون فرشته خدا و مثل مسیح عیسی پذیرفتید. [15] پس کجا است آن مبارک‌بادی شما؟ زیرا به شما شاهدم که اگر ممکن بودی، چشمان خود را بیرون آورده، به من می‌دادید. [16] پس چون به شما راست می‌گویم، آیا دشمن شما شده‌ام؟ [17] شما را به غیرت می‌طلبند، لیکن نه به خیر، بلکه می‌خواهند در را بر روی شما ببندند تا شما ایشان را به غیرت بطلبید. [18] لیکن غیرت در امر نیکو در هر زمان نیکو است، نه‌ تنها چون من نزد شما حاضر باشم. [19] ‌ای فرزندان من، که برای شما باز درد زایمان دارم تا صورت مسیح در شما بسته شود. [20] باری آرزو داشتم که الان نزد شما حاضر می‌بودم تا لحن سخن خود را تغییر دهم، زیرا که دربارهٔ شما متحیّر شده‌ام. [21] شما که می‌خواهید زیر شریعت باشید، مرا بگویید آیا شریعت را نمی‌شنوید؟

اعمال رسولان 13:‏25-‏33 (رساله، پیشرو)

[25] پس چون یحیی دوره خود را به پایان برد، گفت: ‘مرا که می‌پندارید؟ من او نیستم، لیکن اینک بعد از من کسی می‌آید که لایق گشادن نعلین او نیستم.’ [26] «ای برادران عزیز و پسران تبار ابراهیم و هر که از شما خداترس باشد، به ما کلام این نجات فرستاده شد. [27] زیرا ساکنان اورشلیم و روسای ایشان، چونکه نه او را شناختند و نه صداهای انبیا را که هر سبّت خوانده می‌شود، او را محکوم کردند و آنها را به انجام رسانیدند. [28] و گرچه هیچ سبب قتل در وی نیافتند، از پیلاتُس خواستند که او کشته شود. [29] پس چون آنچه دربارهٔ وی نوشته شده بود به انجام رسانیدند، او را از صلیب پایین آورده، به قبر سپردند. [30] لیکن خدا او را از مردگان برخیزانید. [31] و او روزهای بسیار ظاهر شد بر آنانی که همراه او از جلیل به اورشلیم آمده بودند که اکنون نزد قوم شهود او می‌باشند. [32] پس ما به شما مژده می‌دهیم، به آن وعده‌ای که به پدران ما داده شد، [33] که خدا آن را به ما که فرزندان ایشان می‌باشیم وفا کرد، وقتی که عیسی را برانگیخت. چنانکه در مزمور دوّم نوشته شده است که: ‘تو پسر من هستی، من امروز تو را مولود ساخته‌ام.’

مَرقُس 6:‏45-‏53

[45] عیسی بی‌درنگ شاگردان خود را بر آن داشت که به قایق سوار شده، پیش از او به بِیت‌صِیدا روند تا خود آن جماعت را مرخص فرماید. [46] و چون ایشان را مرخص نمود، برای عبادت به فراز کوهی برآمد. [47] و چون شام شد، قایق در میان دریا رسید و او تنها بر خشکی بود. [48] و ایشان را در راندن قایق خسته دید، زیرا که باد مخالف بر ایشان می‌وزید. پس نزدیک پاس چهارم از شبعیسی بر دریا گام زنان، به نزد ایشان آمد و خواست از ایشان بگذرد. [49] امّا چون او را بر دریا در حال گام دیدند، تصور نمودند که این شبحی است. پس فریاد برآوردند، [50] زیرا که همه او را دیده، مضطرب شدند. پس بی‌درنگ به ایشان خطاب کرده، گفت: «خاطر جمع دارید! من هستم، ترسان مباشید!» [51] و تا نزد ایشان به قایق سوار شد، باد ساکن گردید چنانکه بی‌نهایت در خود متحیّر و متعجّب شدند، [52] زیرا که معجزه نان را درک نکرده بودند، بلکه دل ایشان سخت بود. [53] پس از دریا گذشته، به‌ سرزمین جنیسارت آمده، لنگر انداختند.

مَرقُس 6:‏14-‏30 (انجیل، پیشرو)

[14] و هیرودیس پادشاه شنید زیرا که اسم او شهرت یافته بود و گفت که «یحیی تعمید‌دهنده از مردگان برخاسته است و از این جهت معجزات از او به ظهور می‌آید.» [15] امّا بعضی گفتند که «‌ایلیا است.» و بعضی گفتند که «‌پیامبری است چون یکی از پیامبران.» [16] امّا هیرودیس چون شنید گفت: «این همان یحیی است که من سرش را از تن جدا کردم که از مردگان برخاسته است.» [17] زیرا که هیرودیس فرستاده، یحیی را گرفتار نموده، او را در زندان بست به خاطر هیرودیا، زن برادر او فیلیپ که او را به زنی گرفته بود. [18] از آن جهت که یحیی به هیرودیس گفته بود: «نگاه داشتن زن برادرت بر تو روا نیست.» [19] پس هیرودیا از او کینه داشته، می‌خواست او را به قتل رساند، امّا نمی‌توانست، [20] زیرا که هیرودیس از یحیی می‌ترسید، چونکه او را مرد عادل و مقدّس می‌دانست و رعایتش می‌نمود و هرگاه از او می‌شنید، بسیار به عمل می‌آورد و به خوشی سخن او را گوش می‌نمود. [21] امّا چون هنگام فرصت رسید که هیرودیس در روز میلاد خود امیران خود و سرتیبان و بزرگان جلیل را مهمانی نمود؛ [22] و دختر هیرودیا به مجلس وارد شده، رقص کرد و هیرودیس و اهل مجلس را شاد نمود. پادشاه به آن دختر گفت: «آنچه خواهی، از من بخواه تا به تو دهم.» [23] و از برای او قسم خورد که «آنچه از من خواهی حتّی نصف مملکت مرا، به راستی به تو عطا کنم.» [24] او بیرون رفته، به مادر خود گفت: «چه بخواهم؟» گفت: «سر یحیی تعمیددهنده را.» [25] دختر بی‌درنگ به حضور پادشاه وارد شده، خواهش نموده، گفت: «می‌خواهم که الان سر یحیی تعمید‌دهنده را در یک سینی به من بدهی.» [26] پادشاه به شدّت محزون گشت، لیکن هم به جهت سوگند و هم به خاطر اهل مجلس نخواست از قولی که داده بود، برگردد. [27] همان لحظه پادشاه جلادی فرستاده، فرمود تا سرش را بیاورد. [28] و او به زندان رفته سر او را از تن جدا ساخته و بر یک سینی آورده، به آن دختر داد و دختر آن را به مادر خود سپرد. [29] چون شاگردانش شنیدند، آمدند و بدن او را برداشته، دفن کردند. [30] رسولان نزد عیسی جمع شده، از آنچه کرده و تعلیم داده بودند، او را خبر دادند.

مناسبت و قدیسین روز

بریدن سر قدیس یحیی تعمیددهنده

هیرودیس آنتیپاس (پسر آن هیرودیس که هنگام تولد مسیح کودکان بیت‌لحم را به قتل رساند) هنگامی که یحیی تعمیددهنده موعظه می‌کرد، فرمانروای جلیل بود. او با دختر آرتاس، شاهزاده‌ای عرب، ازدواج کرده بود. اما هیرودیس، که نهالی شریر از ریشه‌ای شریر بود، همسر قانونی خود را رها کرد و به‌طور غیرقانونی هیرودیاس را به همسری و معشوقگی خود گرفت. هیرودیاس همسر برادرش فیلیپ بود، که هنوز زنده بود. یحیی تعمیددهنده در برابر این بی‌قانونی ایستاد و هیرودیس را به‌شدت محکوم کرد. سپس هیرودیس، یحیی را به زندان افکند. در جریان ضیافتی در دربار او در سباستیه، در جلیل، سالومه—دختر هیرودیاس و فیلیپ—در برابر مهمانان رقصید. هیرودیس که از شراب مست بود، چنان تحت تأثیر این رقص قرار گرفت که به سالومه وعده داد هرچه از او بخواهد به او خواهد داد، حتی اگر نیمی از پادشاهی او باشد. سالومه به تحریک هیرودیاس، درخواست سر یحیی تعمیددهنده را کرد. هیرودیس فرمان داد، و یحیی در زندان سر بریده شد—و سر او را بر روی طبقی نزد سالومه آوردند. شاگردان یحیی شبانه بدن استاد خود را برداشتند و با احترام به خاک سپردند، اما هیرودیاس زبان یحیی را بارها با سوزن سوراخ کرد و سر او را در مکانی ناپاک دفن کرد. آنچه بعدها بر سر یحیی تعمیددهنده آمد، در ۲۴ فوریه خوانده خواهد شد. با این حال، مجازات خدا به‌سرعت بر این گروه بدکار نازل شد. شاهزاده آرتاس، برای انتقام گرفتن از بی‌حرمتی به دخترش، با سپاه خود علیه هیرودیس جنگید و او را شکست داد. هیرودیسِ شکست‌خورده به فرمان سزار روم، کالیگولا، به تبعید محکوم شد (ابتدا به گل و سپس به اسپانیا). هیرودیس و هیرودیاس تا زمانی که زمین دهان گشود و آنان را بلعید، در تبعید در فقر و خواری زندگی کردند. سالومه نیز مرگی شریرانه در رود سیکاریس (سولا) یافت (به «تأمل» در زیر مراجعه کنید). سر بریدن قدیس یحیی اندکی پیش از عید پسح رخ داد، اما برگزاری یادبود آن در ۲۹ اوت به این دلیل مقرر شد که کلیسایی که بر فراز قبر او در سباستیه ساخته شده بود (به دست امپراتور کنستانتین و ملکه هلنا)، در ۲۹ اوت تقدیس شد. یادگارهای شاگردان یحیی، الیسئوس و آودیوس، نیز در همان کلیسا قرار داده شد. قدیس یحیی تعمیددهنده (فرسکو در صومعه استودنیتسا، ۱۲۰۸–۱۲۰۹)

راهبه مقدس تئودورا از تسالونیکی

او و شوهرش، مردی ثروتمند و دیندار، در جزیره اَگینا زندگی می‌کردند. هنگامی که اعراب اَگینا را تهدید کردند، آنان در تسالونیکی ساکن شدند. در آنجا تنها دختر خود را به یک صومعه سپردند و نام رهبانی او تئوپیستا بود. اندکی پس از آن، شوهر تئودورا درگذشت و او نیز راهبه شد. او زاهدی بزرگ بود. اغلب آواز فرشتگان را می‌شنید و بارها به خواهران می‌گفت: «آیا نمی‌شنوید که فرشتگان در حرم آسمانی چه زیبا می‌خوانند؟» او در سال ۸۷۹، در سن هفتاد و پنج سالگی درگذشت. از یادگارهای او مُرّ شفابخش جاری می‌شد که بسیاری را شفا می‌بخشید.

شهید مقدس واسیلیسا

واسیلیسا در سرِم [صربستان] به خاطر مسیح رنج کشید.

شهید مقدس آناستاسیوس

آناستاسیوس جوانی از رادوویشته، در اسقف‌نشین استرومیتسا، بود. او در تسالونیکی حرفه‌ای آموخت. ترک‌ها تلاش کردند او را وادار کنند مسلمان شود، اما او سرسختانه این امر را رد کرد و به همین سبب شکنجه شد و سپس در ۲۹ اوت ۱۷۹۴ به دار آویخته شد.


سرود ستایش

قدیس یحیی تعمیددهنده

ای قدیس یحیی، تعمیددهنده شگفت‌انگیز،
تو پیشروِ نجات‌دهنده جلیل بودی،
پاکی تو جان‌های انسان‌ها را لمس کرد و همچون شیپوری هولناک از اردن طنین افکند،
مردمان را از خواب و از رذیلت تنبلی بیدار کرد،
هنگامی که تبر به ریشه نزدیک بود.
در برابر تو سر فرود می‌آورم، به درگاه تو دعا می‌کنم:
مرا یاری کن تا در برابر هر حمله‌ای مقاومت کنم.
ای نبی نیرومند، در برابر تو سر فرود می‌آورم، و پیش روی تو زانو می‌زنم؛
و در برابر تو می‌گریم: از قلبت، نیروی یک شیر را به من عطا کن؛
از روح خود، سپیدی فرشتگان را به من عطا کن.
نیروی خود را به من عطا کن تا با عمل بتوانم به اطاعت از خدا و خویشتن‌داری دست یابم،
تا با روزه تعمید یابم، با شب‌زنده‌داری‌ها پاک شوم،
با دعا و رؤیت آسمانی شیرین گردم؛ و با شجاعت و ایمان استوار تو،
با هر شهادتی بدون ترس روبه‌رو شوم.
ای قدیس یحیی، مرد خدا، شهید جلیل در راه عدالت برتر:
تو کسی هستی که سپاهیان بی‌خدا از تو می‌ترسند.
در برابر دعای من ناشنوا مباش، بلکه با دعاهای خود مرا نیرومند کن،
تا همچون شمعی راستین در برابر خداوند بایستم.


تأمل

اگر به چگونگی مرگ انسان‌ها توجه کنی، خواهی دید که مرگ یک انسان معمولاً به گناه او شباهت دارد. چنان‌که نوشته شده است: «زیرا همه کسانی که شمشیر گیرند، به شمشیر هلاک شوند» (متی ۲۶:‌ ۵۲). هر گناهی مانند یک چاقو است، و انسان‌ها معمولاً به‌وسیله همان گناهی کشته می‌شوند که با آمادگی بیشتری مرتکب می‌شوند. نمونه آن سالومه—دختر پلید هیرودیاس—است که سر یحیی تعمیددهنده را بر روی طبقی درخواست کرد و دریافت نمود. سالومه که همراه هیرودیس و هیرودیاس تبعیدشده در شهر لِریدا در اسپانیا زندگی می‌کرد، روزی از روی رودخانه یخ‌زده سیکاریس عبور می‌کرد. یخ شکست و او تا گردن در آب فرو رفت. قطعات یخ اطراف گردنش گیر کرد و او در حالی که پاهایش را در آب حرکت می‌داد، تقلا می‌کرد؛ همان‌گونه که زمانی در دربار هیرودیس رقصیده بود. او نه می‌توانست خود را بالا بکشد و نه می‌توانست فرو برود، و قطعه‌ای از یخ سر او را از بدنش جدا کرد. آب بدن او را با خود برد و سرش را نزد هیرودیاس بر روی طبقی آوردند، همان‌گونه که زمانی سر یحیی تعمیددهنده را آورده بودند. ببین چگونه مرگ به‌طرزی هولناک به گناهی که مرتکب شده‌ایم شباهت پیدا می‌کند.


تعمق

درباره عدالت داوود تعمق کن (دوم سموئیل ۳):
۱. چگونه اَبْنِیر، فرمانده و یکی از مخالفان داوود، خود را به داوود تسلیم کرد و به او اعتماد نمود؛
۲. چگونه یوآب، فرمانده داوود، اَبْنِیر را به قتل رساند؛
۳. چگونه داوود خاندان یوآب را نفرین کرد و برای اَبْنِیر بسیار گریست.


موعظه

– درباره شفای بشریت به‌وسیله زخم‌های مسیح-

«و به زخم‌های او ما شفا یافتیم» (اشعیا ۵۳ :۵)

ما به‌وسیله زخم‌های مسیح شفا می‌یابیم. بدین‌گونه نبی خدا پیشگویی کرد، و اکنون می‌دانیم که پیشگویی او حقیقت دارد. به‌وسیله رنج مسیح، از رنج ابدی نجات یافته‌ایم؛ به‌وسیله خون پاک‌ترین او، از جذام گناه پاک می‌شویم و جان می‌یابیم. خون و بدن ما به‌سبب امیال گناه‌آلود ناپاک شدند؛ اما این روح ما بود—آشیانه و سرچشمه ناپاکی جسم—که نخست ناپاک شد. آیا ناپاک می‌تواند به‌وسیله ناپاک پاک شود؟ آیا پارچه کثیف را می‌توان با آب کثیف شست؟ نمی‌توان. تنها آنچه پاک است می‌تواند آنچه ناپاک است را بشوید. حتی مشرکان نیز احساس می‌کنند که بشریت ناپاک است. اما آنان می‌خواهند ناپاک را به‌وسیله ناپاک پاک کنند: با فراخواندن ارواح ناپاک و پرستش آنها، و با تقدیم قربانی‌های ناپاک، خواه انسانی باشند یا حیوانی. یک قطره از خون پاک‌ترین مسیح می‌تواند بشریت را بیش از تمام قربانی‌های بت‌پرستانه از آغاز جهان پاک کند. چرا؟ زیرا خون مسیح پاک است و هر چیز دیگر ناپاک است. پزشکان با رقیق کردن تنها یک قطره از یک داروی قوی، می‌توانند افراد بسیاری را برای محافظت در برابر بیماری واکسینه کنند. ما خون مسیح را با آب رقیق می‌کنیم و سپس آن را در عشای ربانی می‌نوشیم، زیرا گفته شده است که هنگامی که با نیزه بدن خداوند را سوراخ کردند، «خون و آب از آن بیرون آمد» (یوحنا ۱۹ :۳۴). در یک قطره از خون او چنان قدرتی وجود دارد که جهان می‌توانست به‌وسیله آن بسوزد. این خون بی‌گناه است، تنها خون بی‌گناه؛ خون پاک‌ترین، تنها خون کاملاً پاک در جهان. آه، اگر انسان‌ها فقط قدرت پاکی مطلق را می‌شناختند! همه گناهکاران و ناپاکان برای پاک شدن به‌وسیله مسیحِ پاک‌ترین می‌شتافتند، و همه درماندگان برای سهیم شدن در خون و بدن مسیح می‌شتافتند، و همه بی‌ایمانان به مسیح ایمان می‌آوردند. زیرا در اینجا تثلیثی وجود دارد؛ و هر سه پاک‌اند و هر سه پاک‌کننده‌اند—روح پاک، خون پاک و بدن پاک. تنها پاک می‌تواند ناپاک را پاک کند، تنها آنچه سالم است می‌تواند بیمار را شفا دهد، و تنها آنچه نیرومند است می‌تواند درمانده را برپا کند.
ای خداوند قادر مطلق ما، ما را به‌وسیله خون زخم‌های خود، زخم‌های بی‌گناه و پاک‌ترین خود، پاک کن.

زیرا جلال و ستایش تا ابد از آنِ توست. آمین.

error: Content is protected !!