28 مارس (گریگوری) /10 آوریل (جولیان)

آیات روز
تقویم جدید
عبرانیان 9:‏24-‏28

[24] زیرا مسیح به قُدس ساخته شده به ‌دست داخل نشد که مثال مکان حقیقی است؛ بلکه به خود آسمان تا آنکه الآن در حضور خدا برای ما آشکار شود. [25] و نه آنکه جان خود را بارها قربانی کند، مانند آن رئیس کاهنان که هر سال با خون دیگری به مکان اَقدس داخل می‌شود؛ [26] زیرا در این صورت می‌بایست که او از بنیاد جهان بارها زحمت کشیده باشد. لیکن الآن یک مرتبه در اواخر جهان آشکار شد تا به قربانی خود، گناه را محو سازد. [27] و چنانکه مردم را یک بار مُردن و بعد از آن جزا یافتن تعیین شده است، [28] همچنین مسیح نیز چون یک بار قربانی شد تا گناهان بسیاری را رفع نماید، بار دیگر ظاهر خواهد شد نه برای رفع گناه، بلکه برای نجات کسانی که منتظر او می‌باشند.

عبرانیان 9:‏1-‏7 (رساله, تئوتوکوس)

[1] خلاصه آن عهد اوّل را نیز قوانین و مقررات خدمت و قُدس دنیوی بود. [2] زیرا خیمه اوّل برپا شد که در آن بود چراغدان و میز و نان تقدیمی، و آن به قُدس معروف گردید. [3] و در پشت پردهٔ دوّم بود آن خیمه‌ای که به قُدس‌الاقداس معروف است، [4] که در آن بود مذبح زرّین بخور و صندوق شهادت که همهٔ اطرافش به طلا آراسته بود؛ و در آن بود ظرف طلا که پر از ‘مَنّا’ بود و عصای هارون که شکوفه آورده بود و دو لوح عهد. [5] و بر بالای آن کروبیان جلال که بر تخت رحمت سایه‌گستر می‌بودند و اکنون جای شرح جزئیات آنها نیست. [6] پس چون این چیزها به اینطور آراسته شد، کاهنان برای انجام ضروریات خدمت، پیوسته به خیمهٔ اوّل وارد می‌شوند. [7] لیکن به خیمه دوّم سالی یک مرتبه رئیس کاهنان ‌تنها داخل می‌شود؛ و آن هم نه بدون خون قربانی که برای خود و برای جهالات قوم می‌گذراند.

مَرقُس 8:‏27-‏31

[27] و عیسی با شاگردان خود به دهات قیصریهٔ فیلیپُس رفت. و در راه از شاگردانش پرسیده، گفت که «مردم مرا که می‌دانند؟» [28] ایشان جواب دادند که «یحیی تعمید‌دهنده و بعضی ایلیا و بعضی یکی از پیامبران.» [29] او از ایشان پرسید: «شما مرا که می‌دانید؟» پطرس در جواب او گفت: «تو مسیح هستی.» [30] پس ایشان را فرمود که «هیچ‌ کس را از او خبر ندهند.»[31] آنگاه ایشان را تعلیم دادن آغاز کرد که «لازم است پسر انسان بسیار زحمت کشد و از مشایخ و سران کاهنان و کاتبان رد شود و کشته شده، بعد از سه روز برخیزد.»

لوقا 10:‏38-‏42 , 11:‏27-‏28 (انجیل, تئوتوکوس)

[38] و هنگامی که می‌رفتند، عیسی وارد شهری شد و زنی که مارتا نام داشت، او را به خانه خود پذیرفت. [39] و او را خواهری مریم نام بود که نزد پایهای عیسی نشسته کلام او را می‌شنید. [40] امّا مارتا به سبب زیاد بودن خدمت مضطرب می‌بود. پس نزدیک آمده، گفت: «ای خداوند، آیا تو را باکی نیست که خواهرم مرا واگذارد که تنها خدمت کنم؟ او را بفرما تا مرا یاری کند.» [41] عیسی در جواب وی گفت: «ای مارتا، ای مارتا، تو در چیزهای بسیار اندیشه و اضطراب داری. [42] لیکن یک چیز لازم است و مریم آن نصیب خوب را اختیار کرده است که از او گرفته نخواهد شد.» [27] چون او این سخنان را می‌گفت، زنی از آن میان به صدای بلند او را گفت: «خوشا به حال آن رَحِمی که تو را حمل کرد و پستانهایی که به تو شیر داد.» [28] لیکن او گفت: «بلکه خوشا به حال آنانی که کلام خدا را می‌شنوند و آن را نگاه می​دارند.»

تقویم قدیم
یوحنا 13:‏31-‏18: 1 (1انجیل مصائب)

[31] چون بیرون رفت عیسی گفت: «الان پسر انسان جلال یافت و خدا در او جلال یافت. [32] و اگر خدا در او جلال یافت، به راستی خدا او را در خود جلال خواهد داد و به زودی او را جلال خواهد داد. [33] ‌ای فرزندان، اندک زمانی دیگر با شما هستم و مرا طلب خواهید کرد؛ و همچنان ‌که به یهود گفتم، جایی که می‌روم شما نمی‌توانید آمد، الان نیز به شما می‌گویم. [34] به شما حکمی تازه می‌دهم که یکدیگر را محبّت نمایید، چنانکه من شما را محبّت نمودم تا شما نیز یکدیگر را محبّت نمایید. [35] به همین همه خواهند فهمید که شاگرد من هستید اگر محبّت یکدیگر را داشته باشید.» [36] شمعون پطرس به وی گفت: «ای آقا، کجا می‌روی؟» عیسی جواب داد: «جایی که می‌روم، الان نمی‌توانی از عقب من بیایی، ولی در آخر از عقب من خواهی آمد.» [37] پطرس به او گفت: «ای آقا، برای چه الان نتوانم از عقب تو بیایم؟ جان خود را در راه تو خواهم نهاد.» [38] عیسی به او جواب داد: «آیا جان خود را در راه من می‌نهی؟ به راستی به تو می‌گویم، تا سه مرتبه مرا انکار نکرده باشی، خروس بانگ نخواهد زد.

[1] «دل شما مضطرب نشود! به خدا ایمان آورید به من نیز ایمان آورید. [2] در خانهٔ پدر من جا بسیار است و گرنه به شما می‌گفتم. می‌روم تا برای شما مکانی حاضر کنم، [3] و اگر بروم و از برای شما مکانی حاضر کنم، باز می آیم و شما را برداشته با خود خواهم برد تا جایی که من می‌باشم، شما نیز باشید. [4] و جایی که من می‌روم می‌دانید و راه را می‌دانید.» [5] توما به او گفت: «ای آقا، نمی‌دانیم کجا می‌روی. پس چگونه راه را توانیم دانست؟» [6] عیسی به او گفت: «من راه و حقیقت و حیات هستم. هیچ‌‌کس نزد پدر جز به وسیلهٔ من نمی‌آید. [7] اگر مرا می‌شناختید، پدر مرا نیز می‌شناختید و بعد از این او را می‌شناسید و او را دیده‌اید.» [8] فیلیپُس به وی گفت: «ای آقا، پدر را به ما نشان ده که ما را کافی است.» [9] عیسی به او گفت: «ای فیلیپُس، در این مدّت با شما بوده‌ام، آیا مرا نشناخته‌ای؟ کسی ‌که مرا دید، پدر را دیده است. پس چگونه تو می‌گویی ‘پدر را به ما نشان ده’؟ [10] آیا باور نمی‌کنی که من در پدر هستم و پدر در من است؟ سخن‌هایی که من به شما می‌گویم، از خود نمی‌گویم، لیکن پدری که در من ساکن است، او این کارها را می‌کند. [11] مرا تصدیق کنید که من در پدر هستم و پدر در من است، و گرنه مرا به خاطر آن کارها تصدیق کنید. [12] به راستی به شما می‌گویم، هر ‌که به من ایمان آرد، کارهایی را که من می‌کنم، او نیز خواهد کرد و بزرگتر از اینها نیز خواهد کرد، زیرا که من نزد پدر می‌روم. [13] «و هر چیزی را که به اسم من بخواهید، به‌ جا خواهم آورد تا پدر در پسر جلال یابد. [14] اگر چیزی به اسم من طلب کنید، من آن را به‌ جا خواهم آورد. [15] اگر مرا دوست دارید، فرامین مرا نگاه دارید. [16] و من از پدر خواهم خواست و او تسلّی‌دهنده‌ای دیگر به شما عطا خواهد کرد تا همیشه با شما بماند، [17] یعنی روح حقیقت که جهان نمی‌تواند او را قبول کند، زیرا که او را نمی‌بیند و نمی‌شناسد و امّا شما او را می‌شناسید، زیرا که با شما می‌ماند و در شما خواهد بود. [18] «شما را یتیم نمی‌گذارم نزد شما می‌آیم. [19] بعد از اندک زمانی جهان دیگر مرا نمی‌بیند و امّا شما مرا می‌بینید و از این جهت که من زنده‌ام، شما هم خواهید زیست. [20] و در آن روز شما خواهید دانست که من در پدر هستم و شما در من و من در شما. [21] هر ‌که فرامین مرا دارد و آنها را حفظ کند، آن است که مرا محبّت می‌نماید؛ و آنکه مرا محبّت می‌نماید، پدر من او را محبّت خواهد نمود و من او را محبّت خواهم نمود و خود را به او ظاهر خواهم ساخت.» [22] یهودا، نه آن اِسخَریوطی، به وی گفت: «ای آقا، چگونه می‌خواهی خود را به ما بنمایی و نه بر جهان؟» [23] عیسی در جواب او گفت: «اگر کسی مرا محبّت نماید، کلام مرا نگاه خواهد داشت و پدرم او را محبّت خواهد نمود و به سوی او آمده، نزد وی مسکن خواهیم گرفت. [24] و آنکه مرا محبّت ننماید، کلام مرا حفظ نمی‌کند؛ و کلامی که می‌شنوید از من نیست، بلکه از پدری است که مرا فرستاد. [25] این سخنان را به شما گفتم وقتی که با شما بودم. [26] لیکن تسلّی‌دهنده یعنی روح‌القدس که پدر او را به اسم من می‌فرستد، او همه‌چیز را به شما تعلیم خواهد داد و آنچه به شما گفتم، به یاد شما خواهد آورد. [27] سلامتی برای شما می‌گذارم، سلامتی خود را به شما می‌دهم. نه‌ چنانکه جهان می‌دهد، من به شما می‌دهم. دل شما مضطرب و هراسان نباشد. [28] شنیده‌اید که من به شما گفتم ‘می‌روم و نزد شما می‌آیم.’ اگر مرا محبّت می‌نمودید، خوشحال می‌گشتید که گفتم نزد پدر می‌روم، زیرا که پدر بزرگتر از من است. [29] و الان قبل از وقوع به شما گفتم تا وقتی که واقع گردد، ایمان آورید. [30] بعد از این بسیار با شما نخواهم گفت، زیرا که رئیس این جهان می‌آید و در من چیزی ندارد. [31] لیکن تا جهان بداند که پدر را محبّت می‌نمایم، چنانکه پدر به من حکم کرد، همانطور می‌کنم. برخیزید از اینجا برویم.

[1] «من تاک حقیقی هستم و پدر من باغبان است. [2] هر شاخه‌ای در من که میوه نیاورد، آن را دور می‌سازد و هر‌ چه میوه آرد، آن را پاک می‌کند تا بیشتر میوه آورد. [3] اکنون شما به خاطر کلامی که به شما گفته‌ام، پاک هستید. [4] در من بمانید و من در شما. همچنان‌که شاخه از خود نمی‌تواند میوه آورد اگر در تاک نماند، همچنین شما نیز اگر در من نمانید. [5] من تاک هستم و شما شاخه‌ها. آنکه در من می‌ماند و من در او، میوه بسیار می‌آورد، زیرا که جدا از من هیچ نمی‌توانید کرد. [6] اگر کسی در من نماند، مثل شاخه بیرون انداخته می‌شود و می‌خشکد و آنها را جمع کرده، در آتش می‌اندازند و سوخته می‌شود. [7] اگر در من بمانید و کلام من در شما بماند، آنچه خواهید بطلبید که برای شما خواهد شد. [8] جلال پدر من آشکارا می‌شود به اینکه میوه بسیار بیاورید و شاگرد من بشوید. [9] همچنان که پدر مرا محبّت نمود، من نیز شما را محبّت نمودم؛ در محبّت من بمانید. [10] اگر فرامین مرا نگاه دارید، در محبّت من خواهید ماند، چنانکه من فرامین پدر خود را نگاه داشته‌ام و در محبّت او می‌مانم. [11] این را به شما گفتم تا خوشی من در شما باشد و شادی شما کامل گردد. [12] «این است حکم من که یکدیگر را محبّت نمایید، همچنان ‌که شما را محبّت نمودم. [13] کسی محبّت بزرگتر از این ندارد که جان خود را به خاطر دوستان خود بدهد. [14] شما دوست من هستید اگر آنچه به شما حکم می‌کنم، به‌ جا آرید. [15] دیگر شما را بنده نمی‌خوانم، زیرا که بنده آنچه آقایش می‌کند، نمی‌داند؛ لکن شما را دوست خوانده‌ام، زیرا که هر چه از پدر شنیده‌ام، به شما بیان کردم. [16] شما مرا برنگزیدید، بلکه من شما را برگزیدم و شما را مقرّر کردم تا شما بروید و میوه آورید و میوهٔ شما بماند، تا هر‌ چه از پدر به اسم من طلب کنید به شما عطا کند. [17] به این چیزها شما را حکم می‌کنم تا یکدیگر را محبّت نمایید. [18] «اگر جهان شما را دشمن دارد، بدانید که پیشتر از شما مرا دشمن داشته است. [19] اگر از جهان می‌بودید، جهان خاصّان خود را دوست می‌داشت. لیکن چونکه از جهان نیستید، بلکه من شما را از جهان برگزیده‌ام، از این سبب جهان با شما دشمنی می‌کند. [20] به‌ خاطر آرید کلامی را که به شما گفتم: غلام بزرگتر از آقای خود نیست. اگر مرا زحمت دادند، شما را نیز زحمت خواهند داد، اگر کلام مرا نگاه داشتند، کلام شما را هم نگاه خواهند داشت. [21] لکن به خاطر اسم من تمامی این کارها را به شما خواهند کرد، زیرا که فرستنده مرا نمی‌شناسند. [22] اگر نیامده و به ایشان صحبت نکرده بودم، گناه نمی‌داشتند؛ و امّا الان عذری برای گناه خود ندارند. [23] هر ‌که مرا دشمن دارد، پدر مرا نیز دشمن دارد. [24] و اگر در میان ایشان کارهایی نکرده بودم که غیر از من کسی هرگز نکرده بود، گناه نمی‌داشتند. لیکن اکنون دیدند و دشمن داشتند مرا و پدر مرا نیز. [25] بلکه تا تمام شود کلامی که در شریعت ایشان نوشته شده است که ‘مرا بی سبب دشمن داشتند.’ [26] لیکن چون تسلّی‌دهنده که او را از جانب پدر نزد شما می‌فرستم، آید، یعنی روح حقیقت که از پدر ارسال می‌گردد، او بر من شهادت خواهد داد. [27] و شما نیز شهادت خواهید داد، زیرا که از ابتدا با من بوده‌اید.

[1] این را به شما گفتم تا لغزش نخورید. [2] شما را از کنیسه‌ها بیرون خواهند نمود؛ بلکه ساعتی می‌آید که هر ‌که شما را بکُشد، گمان برد که خدا را خدمت می‌کند. [3] و این کارها را با شما خواهند کرد، به خاطر آنکه نه پدر را شناخته‌اند و نه مرا. [4] لیکن این را به شما گفتم تا وقتی که زمان برسد، به‌ خاطر آورید که من به شما گفتم. و این را از اوّل به شما نگفتم، زیرا که با شما بودم. [5] «امّا الان نزد فرستنده خود می‌روم و کسی از شما از من نمی‌پرسد: ‘به کجا می‌روی؟’ [6] لیکن چون این را به شما گفتم، دل شما از غم پر شده است. [7] و من به شما راست می‌گویم که رفتن من برای شما مفید است، زیرا اگر نروم، تسلّی دهنده نزد شما نخواهد آمد. امّا اگر بروم، او را نزد شما می فرستم. [8] و چون او آید، جهان را بر گناه و عدالت و داوری محکوم خواهد نمود. [9] امّا بر گناه، زیرا که به من ایمان نمی‌آورند. [10] و امّا بر عدالت، از آن سبب که نزد پدر خود می‌روم و دیگر مرا نخواهید دید. [11] و امّا بر داوری، از آنرو که بر رئیس این جهان حکم شده است. [12] «و بسیار چیزهای دیگر نیز دارم به شما بگویم، لیکن الان طاقت تحمل آنها را ندارید. [13] امّا چون او یعنی روح حقیقت آید، شما را به تمامی حقیقت هدایت خواهد کرد، زیرا که از خود صحبت نمی‌کند، بلکه به آنچه شنیده است، سخن خواهد گفت و از امور آینده به شما خبر ‌خواهد داد. [14] او مرا جلال خواهد داد، زیرا که از آنچه آنِ من است، خواهد گرفت و به شما خبر‌ خواهد داد. [15] هر‌ چه از آنِ پدر است، از آنِ من است. از این جهت گفتم که از آنچه آنِ من است، می‌گیرد و به شما خبر‌ خواهد داد. [16] «بعد از اندکی مرا نخواهید دید و بعد از اندکی باز مرا خواهید دید، زیرا که نزد پدر می‌روم.» [17] آنگاه بعضی از شاگردانش به یکدیگر گفتند: «چه چیز است اینکه به ما می‌گوید که ‘اندکی مرا نخواهید دید و بعد از اندکی باز مرا خواهید دید’ و ‘زیرا که نزد پدر می‌روم’؟» [18] پس گفتند: «چه چیز است این ‘اندکی’ که می‌گوید؟ نمی‌دانیم چه می‌گوید.» [19] عیسی چون دانست که می‌خواهند از او سؤال کنند، به ایشان گفت: «آیا در میان خود از این سؤال می‌کنید که گفتم ‘اندکی دیگر مرا نخواهید دید، پس بعد از اندکی باز مرا خواهید دید.’؟ [20] به راستی به شما می‌گویم که شما گریه و زاری خواهید کرد و جهان شادی خواهد نمود. شما غمگین می‌شوید، لیکن غصه شما به خوشی تبدیل خواهد شد. [21] زن در حین زاییدن غمگین می‌شود، زیرا که وقت او رسیده است. و لیکن چون طفل را زایید، آن عذاب را دیگر یاد نمی‌آورد به خاطر خوشی از اینکه انسانی در جهان تولد یافت. [22] پس شما همچنین الان غمگین می‌باشید، لیکن باز شما را خواهم دید و دل شما خوش خواهد گشت و هیچ‌‌کس آن خوشی را از شما نخواهد گرفت. [23] و در آن روز چیزی از من طلب نخواهید کرد. به راستی به شما می‌گویم که هر ‌آنچه از پدر به اسم من طلب کنید، به شما عطا خواهد کرد. [24] تا کنون به اسم من چیزی طلب نکردید؛ بطلبید تا بیابید و خوشی شما کامل گردد. [25] این چیزها را به مَثَلها به شما گفتم، لیکن زمانی می‌آید که دیگر به مَثَلها به شما حرف نمی‌زنم، بلکه از پدر به شما آشکارا خبر خواهم داد. [26] «در آن روز به اسم من طلب خواهید کرد و به شما نمی‌گویم که من برای شما از پدر خواهم خواست، [27] زیرا خود پدر شما را دوست می‌دارد، چونکه شما مرا دوست داشتید و ایمان آوردید که من از نزد خدا بیرون آمدم. [28] از نزد پدر بیرون آمدم و در جهان وارد شدم، و باز جهان را گذارده، نزد پدر می‌روم.» [29] شاگردانش به او گفتند: «اکنون آشکارا سخن می‌گویی و هیچ مَثَل نمی‌گویی. [30] الان دانستیم که همه ‌چیز را می‌دانی و لازم نیست که کسی از تو بپرسد. به این جهت باور می‌کنیم که از جانب خدا آمدی. [31] عیسی به ایشان جواب داد: «آیا الان باور می کنید؟ [32] اینک زمانی می‌آید، بلکه الان آمده است، که پراکنده خواهید شد، هر یکی به نزد خاصّان خود، و مرا تنها خواهید گذارد. لیکن تنها نیستم، زیرا که پدر با من است. [33] به این چیزها به شما صحبت کردم تا در من سلامتی داشته باشید. در جهان برای شما زحمات خواهد شد. ولی خاطر جمع دارید، زیرا که من بر جهان غالب شده‌ام.»

[1] عیسی چون این را گفت، چشمان خود را به طرف آسمان بلند کرده، گفت: «ای پدر، وقت رسیده است. پسر خود را جلال بده تا پسرت نیز تو را جلال دهد. [2] همچنان ‌که او را بر هر بشری قدرت داده‌ای تا هر‌ چه به او داده‌ای به آنها حیات جاودانی بخشد. [3] و حیات جاودانی ‌این است که تو را خدای واحد حقیقی و عیسی مسیح را که فرستادی بشناسند. [4] من بر روی زمین تو را جلال دادم و کاری را که به من سپردی تا بکنم، به انجام رسانیدم. [5] و الان تو، ‌ای پدر، مرا نزد خود جلال ده، به همان جلالی که قبل از آفرینش جهان نزد تو داشتم. [6] «اسم تو را به آن مردمانی که از جهان به من عطا کردی، آشکار کردم. از آنِ تو بودند و ایشان را به من دادی و کلام تو را نگاه داشتند. [7] و الان دانستند آنچه به من داده‌ای از نزد تو می‌باشد. [8] زیرا کلامی را که به من سپردی، به ایشان سپردم و ایشان قبول کردند و از روی یقین دانستند که از نزد تو بیرون آمدم و ایمان آوردند که تو مرا فرستادی. [9] من برای اینها دعا می‌کنم و برای جهان دعا نمی‌کنم، بلکه از برای کسانی که به من داده‌ای، زیرا که از آن تو می‌باشند. [10] و آنچه از آنِ من است، از آن تو است و آنچه از آنِ تو است، از آنِ من است و در آنها جلال یافته‌ام. [11] بعد از این در جهان نیستم، امّا اینها در جهان هستند و من نزد تو می‌آیم. ای پدر قدّوس، اینها را که به من داده‌ای، به اسم خود نگاه دار تا یکی باشند، چنانکه ما هستیم. [12] مادامی که با ایشان در جهان بودم، من ایشان را به اسم تو نگاه داشتم و هر کس را که به من داده‌ای، حفظ نمودم که یکی از ایشان هلاک نشد، مگر پسر هلاکت تا کتاب به انجام خود برسد. [13] و امّا الان نزد تو می‌آیم. و این را در جهان می‌گویم تا خوشی مرا در خود کامل داشته باشند. [14] من کلام تو را به ایشان دادم و جهان ایشان را دشمن داشت، زیرا که از جهان نیستند، همچنان ‌که من نیز از جهان نیستم. [15] خواهش نمی‌کنم که ایشان را از جهان ببری، بلکه تا ایشان را از شریر نگاه داری. [16] ایشان از جهان نیستند، چنانکه من از جهان نمی‌باشم. [17] ایشان را به حقیقت خود تقدیس نما. کلام تو حقیقت است. [18] همچنان ‌که مرا در جهان فرستادی، من نیز ایشان را در جهان فرستادم. [19] و به خاطر ایشان من خود را تقدیس می‌کنم تا ایشان نیز در حقیقت تقدیس کرده شوند. [20] «و نه برای اینها فقط درخواست می‌کنم، بلکه برای آنها نیز که به‌وسیله کلام ایشان به من ایمان خواهند ‌آورد. [21] تا همه یک گردند چنانکه تو، ‌ای پدر، در من هستی و من در تو، تا ایشان نیز در ما یک باشند تا جهان ایمان آرد که تو مرا فرستادی. [22] و من جلالی را که به من دادی، به ایشان دادم تا یک باشند، چنانکه ما یک هستیم. [23] من در ایشان و تو در من، تا در یکی کامل گردند و تا جهان بداند که تو مرا فرستادی و ایشان را محبّت نمودی، چنانکه مرا محبّت نمودی. [24] ‌ای پدر، می‌خواهم آنانی که به من داده‌ای، با من باشند در جایی که من می‌باشم تا جلال مرا که به من داده‌ای ببینند، زیرا که مرا پیش از ابتدای جهان محبّت نمودی. [25] ‌ای پدر عادل، جهان تو را نشناخت، امّا من تو را شناختم؛ و اینها شناخته‌اند که تو مرا فرستادی. [26] و اسم تو را به ایشان شناسانیدم و خواهم شناسانید تا آن محبّتی که به من نموده‌ای در ایشان باشد و من نیز در ایشان باشم.»

[1] چون عیسی این را گفت، با شاگردان خود به آن طرف دره قِدرون رفت و در آنجا باغی بود که با شاگردان خود به آن وارد شد.

یوحنا 18:‏1- 28 (2انجیل مصائب)

[1] چون عیسی این را گفت، با شاگردان خود به آن طرف دره قِدرون رفت و در آنجا باغی بود که با شاگردان خود به آن وارد شد. [2] و یهودا که تسلیم ‌کننده وی بود، آن مکان را می‌دانست، چونکه عیسی در آنجا با شاگردان خود بارها جمع می‌شد. [3] پس یهودا لشکریان و خادمان از نزد سران کاهنان و فریسیان برداشته، با چراغها و مشعلها و اسلحه به آنجا آمد. [4] آنگاه عیسی با اینکه آگاه بود از آنچه می‌بایست بر او واقع شود، بیرون آمده، به ایشان گفت: «که را می جویید؟» [5] به او جواب دادند: «عیسی ناصری را!» عیسی به ایشان گفت: «من هستم!» و یهودا که تسلیم ‌کننده او بود نیز با ایشان ایستاده بود. [6] پس چون به ایشان گفت: «من هستم»، برگشته، بر زمین افتادند. [7] او باز از ایشان سؤال کرد: «که را می‌جویید؟» گفتند: «عیسی ناصری را!» [8] عیسی جواب داد: «به شما گفتم من هستم. پس اگر مرا می‌خواهید، اینها را بگذارید بروند.» [9] تا آن سخنی که گفته بود تمام گردد که «از آنانی که به من داده‌ای، یکی را گم نکرده‌ام.» [10] آنگاه شمعون پطرس شمشیری که داشت کشیده، به غلام کاهن اعظم که مالخوس نام داشت زده، گوش راستش را برید. [11] عیسی به پطرس گفت: «شمشیر خود را غلاف کن. آیا پیاله‌ای را که پدر به من داده است، ننوشم؟» [12] آنگاه سربازان و سرتیبان و خادمان یهود، عیسی را گرفته، او را بستند. [13] و اوّل او را نزد حَنّا، پدر زن قیافا که در همان سال کاهن اعظم بود، آوردند. [14] و قیافا همان بود که به یهود اشاره کرده بود که «بهتر است یک شخص در راه قوم بمیرد.» [15] امّا شَمعون پطرس و شاگرد دیگر از عقب عیسی روانه شدند، و چون آن شاگرد نزد کاهن اعظم معروف بود، با عیسی داخل خانه کاهن اعظم شد. [16] امّا پطرس بیرون در ایستاده بود. پس آن شاگرد دیگر که آشنای کاهن اعظم بود، بیرون آمده، با دربان گفتگو کرد و پطرس را به درون برد. [17] آنگاه آن کنیزی که دربان بود، به پطرس گفت: «آیا تو نیز از شاگردان این شخص نیستی؟» گفت: «نیستم.» [18] و غلامان و خادمین آتش افروخته، ایستاده بودند و خود را گرم می‌کردند چونکه هوا سرد بود؛ و پطرس نیز با ایشان خود را گرم می‌کرد. [19] پس کاهن اعظم از عیسی دربارهٔ شاگردان و تعلیم او پرسید. [20] عیسی به او جواب داد که «من به جهان آشکارا سخن گفته‌ام. من هر وقت در کنیسه و در معبد، جایی که همه یهودیان پیوسته جمع می‌شدند، تعلیم می‌دادم و پنهانی چیزی نگفته‌ام. [21] چرا از من سؤال می‌کنی؟ از کسانی که شنیده‌اند، بپرس که چه چیز به ایشان گفتم. اینک ایشان می‌دانند آنچه من گفتم.» [22] و چون این را گفت، یکی از خادمان که در آنجا ایستاده بود، سیلی بر عیسی زده، گفت: «آیا به کاهن اعظم چنین جواب می‌دهی؟» [23] عیسی به او جواب داد: «اگر بد گفتم، به بدی شهادت ده؛ و اگر خوب، برای چه مرا می‌زنی؟» [24] پس حَنّا او را بسته، به نزد قیافا کاهن اعظم فرستاد. [25] و شَمعون پطرس ایستاده، خود را گرم می‌کرد. بعضی به او گفتند: «آیا تو نیز از شاگردان او نیستی؟» او انکار کرده، گفت: «نیستم!» [26] پس یکی از غلامان کاهن اعظم که از خویشان آن کس بود که پطرس گوشش را بریده بود، گفت: «مگر من تو را با او در باغ ندیدم؟» [27] پطرس باز انکار کرد که بی‌درنگ خروس بانگ زد. [28] بعد عیسی را از نزد قیافا به ستاد والی آوردند و صبح بود و ایشان داخل ستاد والی نشدند مبادا نجس بشوند، بلکه تا پِسَخ را بخورند.

متّی 26:‏57-‏75 (3 انجیل مصائب)

[57] و آنانی که عیسی را گرفته بودند، او را نزد قیافا کاهن اعظم جایی که کاتبان و مشایخ جمع بودند، بردند. [58] اما پطرس از دور در عقب او آمده، به خانه کاهن اعظم وارد شد و با خادمان بنشست تا انجام کار را ببیند. [59] پس سران کاهنان و مشایخ و تمامی اهل شورا به دنبال یافتن شهادت دروغ به ضدّ عیسی بودند تا او را به قتل رسانند [60] لیکن نیافتند. با آنکه چند شاهد دروغ پیش آمدند، هیچ نیافتند. آخر دو نفر آمده [61] گفتند: «این شخص گفت: ‘می‌توانم معبد خدا را خراب کنم و در سه روز بنایش نمایم.’» [62] پس کاهن اعظم برخاسته به او گفت: «هیچ جواب نمی‌دهی؟ چیست که اینها به ضدّ تو شهادت می‌دهند؟» [63] اما عیسی خاموش ماند. تا آنکه کاهن اعظم روی به وی کرده گفت: «تو را به خدای زنده قسم می‌دهم ما را بگوی: آیا تو مسیح، پسر خدا هستی؟» [64] عیسی به وی گفت: «تو گفتی! و نیز شما را می‌گویم: بعد از این پسر انسان را خواهید دید که بر دست راست قوت نشسته بر ابرهای آسمان می‌آید!» [65] در همان لحظه کاهن اعظم لباس خود را چاک زده گفت: «کفر گفت! دیگر ما را چه نیاز به شاهدان است؟ هم‌ اکنون کفرش را شنیدید! [66] حکم شما چیست؟» ایشان در جواب گفتند: «سزایش مرگ است!» [67] آنگاه آب دهان بر رویش انداخته، او را ‌زدند و بعضی سیلی زده [68] می‌گفتند: «ای مسیح، به ما نبوت کن! کیست که تو را زده است؟» [69] اما پطرس در حیاط بیرون نشسته بود که ناگاه کنیزکی نزد او آمده گفت: «تو هم با عیسی جلیلی بودی!» [70] پطرس در مقابل همه انکار نموده گفت: «نمی‌دانم چه می‌گویی!» [71] و چون به دهلیز بیرون رفت، کنیزی دیگر او را دیده به حاضرین گفت: «این شخص نیز از رفقای عیسی ناصری است!» [72] پطرس باز قسم خورده انکار نمود که «این مرد را نمی‌شناسم.» [73] بعد از چندی آنانی که ایستاده بودند، پیش آمده پطرس را گفتند: «البته تو هم از اینها هستی، زیرا که لهجه‌ات تو را لو می‌دهد!» [74] پس پطرس شروع به نفرین کردن و قسم خوردن نمود که «این شخص را نمی‌شناسم.» و در همان لحظه خروس خواند. [75] آنگاه پطرس سخن عیسی را به یاد آورد که گفته بود: «قبل از خروس‌خوان سه مرتبه مرا انکار خواهی کرد.» پس بیرون رفته، زار‌زار بگریست.

یوحنا 18:‏28-‏19: 16 (4 انجیل مصائب)

[28] بعد عیسی را از نزد قیافا به ستاد والی آوردند و صبح بود و ایشان داخل ستاد والی نشدند مبادا نجس بشوند، بلکه تا پِسَخ را بخورند. [29] پس پیلاتُس به نزد ایشان بیرون آمده، گفت: «چه شکایتی بر این شخص دارید؟» [30] در جواب او گفتند: «اگر او بدکار نمی‌بود، به تو تسلیم نمی‌کردیم.» [31] پیلاتُس به ایشان گفت: «شما او را بگیرید و موافق شریعت خود بر او حکم نمایید.» یهودیان به وی گفتند: «بر ما جایز نیست که کسی را بکشیم.» [32] تا تعلیم عیسی تمام گردد که گفته بود، اشاره به آن نوع مرگ که باید بمیرد. [33] پس پیلاتُس باز داخل کاخ والی شد و عیسی را خواسته، به او گفت: «آیا تو پادشاه یهود هستی؟» [34] عیسی به او جواب داد: «آیا تو این را از خود می‌گویی، یا دیگران درباره من به تو گفتند؟» [35] پیلاتُس جواب داد: «مگر من یهودی هستم؟ ملّت تو و سران کاهنان تو را به من تسلیم کردند. چه کرده‌ای؟» [36] عیسی جواب داد که «پادشاهی من از این جهان نیست. اگر پادشاهی من از این جهان می‌بود، خادمین من جنگ می‌کردند تا به یهود تسلیم نشوم. لیکن اکنون پادشاهی من از این جهان نیست.» [37] پیلاتُس به او گفت: «مگر تو پادشاه هستی؟» عیسی جواب داد: «تو می‌گویی که من پادشاه هستم. از این جهت من متولّد شدم و به خاطر این در جهان آمدم تا به حقیقت شهادت دهم و هر ‌که از حقیقت است، سخن مرا می‌شنود.» [38] پیلاتُس به او گفت: «حقیقت چیست؟» و چون این را بگفت، باز به نزد یهودیان بیرون شده، به ایشان گفت: «من در این شخص هیچ عیبی نیافتم. [39] و قانون شما این است که در عید پِسَخ برای شما یک نفر آزاد کنم. پس آیا می‌خواهید برای شما پادشاه یهود را آزاد کنم؟» [40] باز همه فریاد سر داده، گفتند: «او را نه، بلکه بارابّا را.» و بارابّا دزد بود. [1] پس پیلاتُس عیسی را گرفته، شلاق زد. [2] و لشکریان تاجی از خار بافته بر سرش گذاردند و لباس ارغوانی به او پوشانیدند [3] و می گفتند: «سلام‌، ای پادشاه یهود!» و سیلی به او می‌زدند. [4] باز پیلاتُس بیرون آمده، به ایشان گفت: «اینک او را نزد شما بیرون آوردم تا بدانید که در او هیچ عیبی نیافتم.» [5] آنگاه عیسی با تاجی از خار و لباس ارغوانی بیرون آمد. پیلاتُس به ایشان گفت: «اینک آن انسان.» [6] و چون سران کاهنان و خادمین او را دیدند، فریاد برآورده، گفتند: «صلیبش کن! صلیبش کن!» پیلاتُس به ایشان گفت: «شما او را گرفته، مصلوبش سازید، زیرا که من در او عیبی نیافتم.» [7] یهودیان به او جواب دادند که «ما شریعتی داریم و موافق شریعت ما واجب است که بمیرد، زیرا خود را پسر خدا ساخته است.» [8] پس چون پیلاتُس این را شنید، ترس بر او زیاده چیره گشت. [9] باز داخل ستاد والی شده، به عیسی گفت: «تو از کجایی؟» امّا عیسی به او هیچ جواب نداد. [10] پیلاتُس به او گفت: «آیا به من سخن نمی‌گویی؟ نمی‌دانی که قدرت دارم تو را به صلیب کشم و قدرت دارم آزادت نمایم؟» [11] عیسی جواب داد: «هیچ قدرت بر من نمی‌داشتی اگر از بالا به تو داده نمی‌شد. و از این جهت آن کس که مرا به تو تسلیم کرد، گناه بزرگتر دارد.» [12] و از آن وقت پیلاتُس خواست او را آزاد نماید، لیکن یهودیان فریاد برآورده، می‌گفتند که «اگر این شخص را رها کنی، دوست قیصر نیستی. هر ‌که خود را پادشاه سازد، به ضدّ قیصر سخن گوید.» [13] پس چون پیلاتُس این را شنید، عیسی را بیرون آورده، بر مسند حکومت، در جایی که به آن ‘سنگفرش’ و به عبرانی ‘جابّاتا’ گفته می‌شد، نشست. [14] و وقت تهیه پِسَخ و نزدیک به ساعت ششم بود. پس به یهودیان گفت: «اینک پادشاه شما!» [15] ایشان فریاد زدند: «او را از میان بردار، از میان بردار! مصلوبش کن!» پیلاتُس به ایشان گفت: «آیا پادشاه شما را مصلوب کنم؟» سران کاهنان جواب دادند که «غیر از قیصر پادشاهی نداریم.» [16] آنگاه او را به ایشان تسلیم کرد تا مصلوب شود. پس عیسی را گرفته بردند

متّی 27:‏3-‏32 (5 انجیل مصائب)

[3] در آن هنگام چون یهودا تسلیم‌کننده او دید که او را محکوم کردند، پشیمان شده سی پاره نقره را به سران کاهنان و مشایخ رد کرده [4] گفت: «گناه کردم که خون بیگناهی را تسلیم نمودم.» گفتند: «ما را چه؟ خود دانی!» [5] پس یهودا آن نقره را در معبد انداخته روانه شد و رفته خود را حلق‌آویز نمود. [6] اما سران کاهنان نقره را بر داشته گفتند: «انداختن این سکه‌ها در خزانه معبد جایز نیست، زیرا خونبهاست.» [7] پس شورا نموده به آن مبلغ مزرعه کوزه‌گر را برای مقبره غریبان خریدند. [8] از آن جهت آن مزرعه تا امروز به ‘مزرعه خون’ مشهور است. [9] آنگاه سخنی که به زبان اِرِمیای نبی گفته شده بود، به انجام رسید که «سی پاره نقره را برداشتند، بهای آن قیمت کرده شده‌ای که بعضی از بنی‌اسرائیل بر او قیمت گذاردند. [10] و آنها را برای مزرعه کوزه‌گر دادند، چنانکه خداوند به من گفت.» (متّی 27‏:11‏-26 ؛ مَرقُس 15‏:2‏-15؛ لوقا 23‏:2 و 3 و 18‏-25؛ یوحنا 18‏:29‏-19‏:16) [11] اما عیسی در حضور والی ایستاده بود. پس والی از او پرسیده گفت: «آیا تو پادشاه یهود هستی؟» عیسی به او گفت: «تو می‌گویی!» [12] و چون سران کاهنان و مشایخ از او شکایت می‌کردند هیچ جواب نمی داد. [13] پس پیلاتُس وی را گفت: «نمی‌شنوی چقدر بر تو شهادت می‌دهند؟» [14] اما عیسی در جواب وی یک سخن هم نگفت به گونه‌ای که والی بسیار متعجب شد. [15] در هر عید رسم والی این بود که یک زندانی، هر‌ که را که می‌خواستند، برای جماعت آزاد می‌کرد. [16] و در آن وقت زندانی مشهور، باراباس نام داشت. [17] پس چون مردم جمع شدند، پیلاتُس ایشان را گفت: «که را می‌خواهید برای شما آزاد کنم؛ باراباس یا عیسی مشهور به مسیح را؟» [18] زیرا که دانست او را از حسد تسلیم کرده بودند. [19] چون بر تخت داوری نشسته بود، زنش نزد او فرستاده گفت: «با این مرد عادل تو را کاری نباشد، زیرا که امروز در خواب در مورد او عذاب بسیار کشیدم.» [20] اما سران کاهنان و مشایخ، قوم را بر این تحریک نمودند که باراباس را بخواهند و عیسی را هلاک سازند. [21] پس والی به ایشان متوجه شده گفت: «کدامیک از این دو نفر را می‌خواهید برای شما رها کنم؟» گفتند: «باراباس را.» [22] پیلاتُس به ایشان گفت: «پس با عیسی مشهور به مسیح چه کنم؟» همه گفتند: «مصلوب شود!» [23] والی گفت: «چرا چه بدی کرده است؟» ایشان بیشتر فریاد زده گفتند: «مصلوب شود!» [24] چون پیلاتُس دید که ثمری ندارد بلکه آشوب زیاده می‌گردد، آب طلبیده پیش مردم دست خود را شسته گفت: «من آزاد هستم از خون این شخص عادل. خودتان به امر رسیدگی کنید.» [25] تمام قوم در جواب گفتند: «خون او بر ما و فرزندان ما باد!» [26] آنگاه باراباس را برای ایشان آزاد کرد و عیسی را تازیانه زده سپرد تا او را مصلوب کنند. (متّی 27‏:27‏-31 ؛ مَرقُس 15‏:16‏-20) [27] آنگاه سپاهیان والی عیسی را به صحن کاخ والی برده همهٔ گروه سربازان لشکر را گرد وی فراهم آوردند. [28] و او را عریان ساخته لباس قرمزی به او پوشانیدند [29] و تاجی از خار بافته بر سرش گذاردند و نی به دست راست او دادند و پیش وی زانو زده مسخره‌کنان او را می‌گفتند: «سلام، ‌ای پادشاه یهود!» [30] و آب دهان بر وی افکنده نی را گرفته بر سرش می‌زدند. [31] و بعد از آنکه او را مسخره کرده بودند، آن لباس را از وی کنده جامه خودش را پوشانیدند و او را برای مصلوب نمودن بیرون بردند. [32] و چون بیرون می‌رفتند، شخصی قیروانی شمعون نام را یافته او را برای بردن صلیب مجبور کردند.

مَرقُس 15:‏16-‏32 (6 انجیل مصائب)

[16] آنگاه سپاهیان او را به‌ سرایی که کاخ والی است برده، تمام فوج را فراهم آوردند [17] و جامه‌ای قرمز بر او پوشانیدند و تاجی از خار بافته، بر سرش گذاردند [18] و او را سلام کردن گرفتند که «سلام‌، ای پادشاه یهود!» [19] و با چوب بر سر او زدند و آب دهان بر وی انداخته و زانو زده، به او تعظیم می‌نمودند. [20] و چون او را استهزا کرده بودند، لباس قرمز را از وی کنده جامه خودش را پوشانیدند و او را بیرون بردند تا مصلوبش سازند. (متّی ۲۷: ۳۲‏-۳۴، لوقا ۲۳: ۲۶‏-۳۱، یوحنا ۱۹: ۱۷) [21] و راهگذری را شمعون نام، از اهل قیروان که از مزارع می‌آمد، و پدر اسکندر و روفُس بود، مجبور ساختند که صلیب او را بردارد. [22] پس او را به مکانی که جلجتا نام داشت یعنی محل کاسه سر بردند [23] و شراب مخلوط به مُر به وی دادند تا بنوشد لیکن قبول نکرد. [24] و چون او را مصلوب کردند، لباس او را تقسیم نموده، قرعه بر آن افکندند تا هر کس چه برد. (متّی ۲۷: ۳۵‏-۴۴، لوقا ۲۳: ۳۲‏-۴۳، یوحنا ۱۹: ۱۸‏-۲۷) [25] و ساعت سوم بود که او را مصلوب کردند. [26] و تقصیرنامه وی این نوشته شد: «پادشاه یهود.» [27] و با وی دو دزد را یکی از دست راست و دیگری از دست چپ مصلوب کردند. [28] پس تمام گشت آن نوشته‌ای که می‌گوید: «از خطاکاران محسوب گشت.» [29] و راهگذاران او را دشنام داده و سر خود را جنبانیده، می‌گفتند: «هان‌، ای کسی‌ که معبد را خراب می‌کنی و در سه روز آن را بنا می‌کنی، [30] از صلیب به زیر آمده، خود را برهان!» [31] و همچنین سران کاهنان و کاتبان استهزاکنان با یکدیگر می‌گفتند؛ «دیگران را نجات داد و نمی‌تواند خود را نجات دهد. [32] مسیح، پادشاه اسرائیل، الان از صلیب نزول کند تا ببینیم و ایمان آوریم.» و آنانی که با وی مصلوب شدند او را دشنام می‌دادند.

متّی 27:‏33-‏54 (7 انجیل مصائب)

[33] و چون به مکانی که به جلجتا یعنی کاسه سر ملقب بود رسیدند، [34] سرکه آمیخته به مُر برای نوشیدن به او دادند. اما عیسی چون آن را چشید، نخواست که بنوشد. (متّی 27‏:33‏-44 ؛ مَرقُس 15‏:22‏-32؛ لوقا 23‏:33‏-43؛ یوحنا 19‏:17‏-24) [35] پس او را مصلوب نموده لباس او را تقسیم نمودند و بر آنها قرعه انداختند. [36] و در آنجا به نگاهبانی او نشستند. [37] و تقصیر نامه او را نوشته بالای سرش آویختند که «این است عیسی پادشاه یهود!» [38] آنگاه دو دزد، یکی بر دست راست و دیگری بر چپش با وی مصلوب شدند. [39] و رهگذران سرهای خود را جنبانیده کفرگویان [40] می‌گفتند: «ای کسی‌ که معبد را خراب می‌کنی و در سه روز آن را می‌سازی، خود را نجات ده. اگر پسر خدا هستی، از صلیب فرود بیا!» [41] همچنین نیز سران کاهنان با کاتبان و مشایخ مسخره‌کنان می‌گفتند: [42] «دیگران را نجات داد، اما نمی‌تواند خود را برهاند. اگر پادشاه اسرائیل است، اکنون از صلیب فرود آید تا به او ایمان آوریم! [43] بر خدا توکّل نمود. پس خدا اکنون او را نجات دهد اگر به او رغبت دارد، زیرا گفت: ‘پسر خدا هستم!’» [44] و همچنین آن دو دزد نیز که با وی مصلوب بودند، او را دشنام می‌دادند. (متّی 27‏:45‏-56 ؛ مَرقُس 15‏:33‏-41؛ لوقا 23‏:44‏-49) [45] و از ساعت ششم تا ساعت نهم تاریکی تمام زمین را فرو گرفت. [46] و نزدیک به ساعت نهم عیسی به صدای بلند صدا زده گفت: «ایلی، ایلی، لمّا سَبَقتَنی.» یعنی «ای خدای من، ای خدای من، چرا مرا واگذاشتی؟» [47] اما بعضی از حاضرین چون این را شنیدند گفتند که او «ایلیا را می‌خواند.» [48] در همان لحظه یکی از آن میان دویده اسفنجی را گرفت و آن را پر از سرکه کرده بر سر نی گذارد و نزد او داشت تا بنوشد. [49] و دیگران گفتند: «بگذار تا ببینیم که آیا ایلیا می‌آید او را برهاند.» [50] عیسی باز به صدای بلند فریاد زده روح را تسلیم نمود. [51] که ناگاه پرده معبد از سر تا پا دو پاره شد و زمین به لرزه درآمد و سنگها شکافته گردید [52] و قبرها گشاده شد و بسیاری از بدنهای مقدسین که آرمیده بودند، برخاستند [53] و بعد از برخاستن وی، از قبور برآمده به شهر مقدس رفتند و بر بسیاری ظاهر شدند. [54] اما یوزباشی و رفقایش که عیسی را نگاهبانی می‌کردند، چون زلزله و این وقایع را دیدند، بی‌نهایت ترسان شده گفتند: «به راستی این شخص پسر خدا بود.»

لوقا 23:‏32-‏49 (8 انجیل مصائب)

[32] و دو نفر دیگر را که خطاکار بودند نیز آوردند تا ایشان را با او بکشند. [33] و چون به جایی که آن را کاسه سر می‌گویند رسیدند، او را در آنجا با آن دو خطاکار، یکی بر طرف راست و دیگری بر چپ او مصلوب کردند. [34] عیسی گفت: «ای پدر، اینها را بیامرز، زیرا که نمی‌دانند چه می‌کنند.» پس لباس‌های او را تقسیم کردند و قرعه افکندند. [35] و گروهی به تماشا ایستاده بودند. و بزرگان نیز تمسخرکنان با ایشان می‌گفتند: «دیگران را نجات داد. پس اگر او مسیح و برگزیدهٔ خدا می‌باشد، خود را برهاند.» [36] و سپاهیان نیز او را مسخره می‌کردند و آمده او را سرکه می‌دادند، [37] و می‌گفتند: «اگر تو پادشاه یهود هستی، خود را نجات ده.» [38] و بر سر او تقصیرنامه‌ای نوشتند به خط یونانی و رومی و عبرانی که «این است پادشاه یهود.» [39] و یکی از آن دو خطاکار مصلوب بر وی کُفر گفت که «اگر تو مسیح هستی، خود را و ما را برهان.» [40] امّا آن دیگری جواب داده، او را نهیب کرد و گفت: «مگر تو از خدا نمی‌ترسی؟ چونکه تو نیز زیر همین حکمی. [41] و امّا ما به انصاف، چونکه جزای اعمال خود را یافته‌ایم، لیکن این شخص هیچ کار بی‌جا نکرده است.» [42] پس به عیسی گفت: «ای خداوند، مرا به یاد آور هنگامی که به پادشاهی خود آیی.» [43] عیسی به وی گفت: «به راستی به تو می‌گویم، امروز با من در بهشت خواهی بود.» [44] و تخمیناً از ساعت ششم تا ساعت نهم، ظلمت تمام روی زمین را فرو گرفت. [45] و خورشید تاریک گشت و پردهٔ قدس از میان بشکافت. [46] و عیسی به صدای بلند ندا کرده گفت: «ای پدر، به‌ دستهای تو روح خود را می‌سپارم.» این را بگفت و جان را تسلیم نمود. [47] امّا یوزباشی چون این ماجرا را دید، خدا را ستایش کرد و گفت: «به راستی که این مرد بی‌گناه بود.» [48] و تمامی گروه که برای این تماشا جمع شده بودند، چون این وقایع را دیدند، سینه زنان برگشتند. [49] و تمامی آشنایان او از دور ایستاده بودند، با زنانی که از جلیل او را پیروی کرده بودند تا این امور را ببینند.

یوحنا 19:‏25-‏37 (9 انجیل مصائب)

[25] و پای صلیب عیسی، مادر او و خواهر مادرش، مریم زن کلوپاس و مریم مَجدَلیه ایستاده بودند. [26] چون عیسی مادر خود را با آن شاگردی که دوست می‌داشت ایستاده دید، به مادر خود گفت: «ای زن، اینک پسر تو.» [27] و به آن شاگرد گفت: «اینک مادر تو.» و در همان وقت آن شاگرد او را به خانهّ خود برد. [28] و بعد چون عیسی دید که همه ‌چیز به انجام رسیده است تا کتاب به انجام خود رسد، گفت: «تشنه‌ام.» [29] و در آنجا ظرفی پر از سرکه گذارده بود. پس اسفنجی را از سرکه پر ساخته، و بر شاخه زوفا گذارده، نزدیک دهان او بردند. [30] چون عیسی سرکه را گرفت، گفت: «تمام شد.» و سر خود را پایین آورده، جان بداد. [31] پس یهودیان تا بدنها در روز سبّت بر صلیب نماند، چونکه روز تهیه بود و آن سبّت، روز بزرگ بود، از پیلاتُس درخواست کردند که ساق پایهای ایشان را بشکنند و پایین بیاورند. [32] آنگاه لشکریان آمدند و ساقهای آن اوّل و دیگری را که با او صلیب شده بودند، شکستند. [33] امّا چون نزد عیسی آمدند و دیدند که پیش از آن مرده است، ساقهای او را نشکستند. [34] لیکن یکی از لشکریان به پهلوی او نیزه‌ای زد که در آن لحظه خون و آب بیرون آمد. [35] و آن کسی ‌که دید، شهادت داد و شهادت او راست است و او می‌داند که راست می‌گوید تا شما نیز ایمان آورید. [36] زیرا که این واقع شد تا کتاب به انجام خود رسد که می‌گوید: «استخوانی از او شکسته نخواهد شد.» [37] و باز کتاب دیگر می‌گوید: «آن کسی را که نیزه زدند خواهند نگریست.»

مَرقُس 15:‏43-‏47 (10 انجیل مصائب)

[43] یوسف نامی از اهل رامه که مرد شریف از اعضای شورا و نیز منتظر پادشاهی خدا بود، آمد و جرأت کرده نزد پیلاتُس رفت و بدن عیسی را طلب نمود. [44] پیلاتُس تعجب کرد که به این زودی فوت شده باشد، پس یوزباشی را طلبیده، از او پرسید که «آیا چندی گذشته وفات نموده است؟» [45] چون از یوزباشی دریافت کرد، بدن را به یوسف ارزانی داشت. [46] پس یوسف کتانی خریده، آن را از صلیب به زیر آورد و به آن کتان کفن کرده، در قبری که از سنگ تراشیده بود نهاد و سنگی بر سر قبر غلطانید. [47] و مریم مَجدلیه و مریم مادر یوشا دیدند که کجا گذاشته شد.

یوحنا 19:‏38-‏42 (11 انجیل مصائب)

[38] و بعد از این، یوسف که از اهل رامَه و شاگرد عیسی بود، لیکن مخفی به خاطر ترس یهود، از پیلاتُس خواهش کرد که جسد عیسی را بردارد. پیلاتُس اجازه داد. پس آمده، بدن عیسی را برداشت. [39] و نیقودیموس نیز که اوّل در شب نزد عیسی آمده بود، مُر مخلوط با عود نزدیک به صد رطل با خود آورد. [40] آنگاه بدن عیسی را برداشته، در کَفَن با اَدویه‌جات به رسم کفن و دفن یهود پیچیدند. [41] و در جایی که مصلوب شد، باغی بود و در باغ، قبر تازه‌ای که هرگز هیچ‌‌کس در آن دفن نشده بود. [42] پس به خاطر تهیهٔ یهود، عیسی را در آنجا گذاردند، چونکه آن قبر نزدیک بود.

متّی 27:‏62-‏66 (12 انجیل مصائب)

[62] و در فردای آن روز که بعد از روز تهیه بود، سران کاهنان و فریسیان نزد پیلاتُس جمع شده [63] گفتند: «ای آقا، ما را یاد است که آن گمراه‌ کننده وقتی که زنده بود گفت: ‘بعد از سه روز برمی‌خیزم.’ [64] پس بفرما قبر را تا سه روز نگاهبانی کنند، مبادا شاگردانش در شب آمده او را بدزدند و به مردم گویند که ‘از مردگان برخاسته است’ و گمراهی آخر از اوّل بدتر شود.» [65] پیلاتُس به ایشان فرمود: «شما کشیکچیان دارید. بروید چنانکه دانید، محافظت کنید.» [66] پس رفتند و سنگ را مختوم ساخته قبر را با کشیکچیان محافظت نمودند.

زکریا 11:‏10-‏13 (ساعت اول)

[10] پس عصای خود ”لطف“ را گرفته، آن را شکستم تا عهدی را که با تمامی قومها بسته بودم، بشکنم. [11] پس در آن روز، شکست و آن ضعیفترین گله که منتظر من می‌بودند، فهمیدند که این کلام خداوند است. [12] و به ایشان گفتم: «اگر در نظر شما پسند آید، مزد مرا بدهید، و گرنه ندهید.» پس به جهت مزد من، سی پاره نقره وزن کردند. [13] و خداوند مرا گفت: «آن را نزد کوزه‌گر بینداز!» این قیمت سنگین را که مرا به آن قیمت کردند. پس سی پاره نقره را گرفته، آن را در خانه خداوند نزد کوزه‌گر انداختم.

غَلاطیان 6:‏14-‏18

[14] اما مباد که من که فخر کنم جز از صلیب خداوند ما عیسی مسیح که به‌وسیله او دنیا برای من مصلوب شد و من برای دنیا. [15] زیرا که در مسیح عیسی نه ختنه چیزی است و نه ختنه‌ناشدگی، بلکه خلقت تازه. [16] و آنانی که به این قانون رفتار می‌کنند، سلامتی و رحمت بر ایشان باد و بر اسرائیل خدا. [17] بعد از این هیچ‌‌کس مرا زحمت نرساند، زیرا که من در بدن خود داغهای عیسی را دارم. [18] فیض خداوند ما عیسی مسیح با روح شما باد، ‌ای برادران. آمین.

متّی 27:‏1-‏56

[1] و چون صبح شد، همه سران کاهنان و مشایخ قوم بر عیسی شورا کردند که او را هلاک سازند. [2] پس او را بند نهاده بردند و به پیلاتُس والی تسلیم نمودند. [3] در آن هنگام چون یهودا تسلیم‌کننده او دید که او را محکوم کردند، پشیمان شده سی پاره نقره را به سران کاهنان و مشایخ رد کرده [4] گفت: «گناه کردم که خون بیگناهی را تسلیم نمودم.» گفتند: «ما را چه؟ خود دانی!» [5] پس یهودا آن نقره را در معبد انداخته روانه شد و رفته خود را حلق‌آویز نمود. [6] اما سران کاهنان نقره را بر داشته گفتند: «انداختن این سکه‌ها در خزانه معبد جایز نیست، زیرا خونبهاست.» [7] پس شورا نموده به آن مبلغ مزرعه کوزه‌گر را برای مقبره غریبان خریدند. [8] از آن جهت آن مزرعه تا امروز به ‘مزرعه خون’ مشهور است. [9] آنگاه سخنی که به زبان اِرِمیای نبی گفته شده بود، به انجام رسید که «سی پاره نقره را برداشتند، بهای آن قیمت کرده شده‌ای که بعضی از بنی‌اسرائیل بر او قیمت گذاردند. [10] و آنها را برای مزرعه کوزه‌گر دادند، چنانکه خداوند به من گفت.» [11] اما عیسی در حضور والی ایستاده بود. پس والی از او پرسیده گفت: «آیا تو پادشاه یهود هستی؟» عیسی به او گفت: «تو می‌گویی!» [12] و چون سران کاهنان و مشایخ از او شکایت می‌کردند هیچ جواب نمی داد. [13] پس پیلاتُس وی را گفت: «نمی‌شنوی چقدر بر تو شهادت می‌دهند؟» [14] اما عیسی در جواب وی یک سخن هم نگفت به گونه‌ای که والی بسیار متعجب شد. [15] در هر عید رسم والی این بود که یک زندانی، هر‌ که را که می‌خواستند، برای جماعت آزاد می‌کرد. [16] و در آن وقت زندانی مشهور، باراباس نام داشت. [17] پس چون مردم جمع شدند، پیلاتُس ایشان را گفت: «که را می‌خواهید برای شما آزاد کنم؛ باراباس یا عیسی مشهور به مسیح را؟» [18] زیرا که دانست او را از حسد تسلیم کرده بودند. [19] چون بر تخت داوری نشسته بود، زنش نزد او فرستاده گفت: «با این مرد عادل تو را کاری نباشد، زیرا که امروز در خواب در مورد او عذاب بسیار کشیدم.» [20] اما سران کاهنان و مشایخ، قوم را بر این تحریک نمودند که باراباس را بخواهند و عیسی را هلاک سازند. [21] پس والی به ایشان متوجه شده گفت: «کدامیک از این دو نفر را می‌خواهید برای شما رها کنم؟» گفتند: «باراباس را.» [22] پیلاتُس به ایشان گفت: «پس با عیسی مشهور به مسیح چه کنم؟» همه گفتند: «مصلوب شود!» [23] والی گفت: «چرا چه بدی کرده است؟» ایشان بیشتر فریاد زده گفتند: «مصلوب شود!» [24] چون پیلاتُس دید که ثمری ندارد بلکه آشوب زیاده می‌گردد، آب طلبیده پیش مردم دست خود را شسته گفت: «من آزاد هستم از خون این شخص عادل. خودتان به امر رسیدگی کنید.» [25] تمام قوم در جواب گفتند: «خون او بر ما و فرزندان ما باد!» [26] آنگاه باراباس را برای ایشان آزاد کرد و عیسی را تازیانه زده سپرد تا او را مصلوب کنند. [27] آنگاه سپاهیان والی عیسی را به صحن کاخ والی برده همهٔ گروه سربازان لشکر را گرد وی فراهم آوردند. [28] و او را عریان ساخته لباس قرمزی به او پوشانیدند [29] و تاجی از خار بافته بر سرش گذاردند و نی به دست راست او دادند و پیش وی زانو زده مسخره‌کنان او را می‌گفتند: «سلام، ‌ای پادشاه یهود!» [30] و آب دهان بر وی افکنده نی را گرفته بر سرش می‌زدند. [31] و بعد از آنکه او را مسخره کرده بودند، آن لباس را از وی کنده جامه خودش را پوشانیدند و او را برای مصلوب نمودن بیرون بردند. [32] و چون بیرون می‌رفتند، شخصی قیروانی شمعون نام را یافته او را برای بردن صلیب مجبور کردند. [33] و چون به مکانی که به جلجتا یعنی کاسه سر ملقب بود رسیدند، [34] سرکه آمیخته به مُر برای نوشیدن به او دادند. اما عیسی چون آن را چشید، نخواست که بنوشد. [35] پس او را مصلوب نموده لباس او را تقسیم نمودند و بر آنها قرعه انداختند. [36] و در آنجا به نگاهبانی او نشستند. [37] و تقصیر نامه او را نوشته بالای سرش آویختند که «این است عیسی پادشاه یهود!» [38] آنگاه دو دزد، یکی بر دست راست و دیگری بر چپش با وی مصلوب شدند. [39] و رهگذران سرهای خود را جنبانیده کفرگویان [40] می‌گفتند: «ای کسی‌ که معبد را خراب می‌کنی و در سه روز آن را می‌سازی، خود را نجات ده. اگر پسر خدا هستی، از صلیب فرود بیا!» [41] همچنین نیز سران کاهنان با کاتبان و مشایخ مسخره‌کنان می‌گفتند: [42] «دیگران را نجات داد، اما نمی‌تواند خود را برهاند. اگر پادشاه اسرائیل است، اکنون از صلیب فرود آید تا به او ایمان آوریم! [43] بر خدا توکّل نمود. پس خدا اکنون او را نجات دهد اگر به او رغبت دارد، زیرا گفت: ‘پسر خدا هستم!’» [44] و همچنین آن دو دزد نیز که با وی مصلوب بودند، او را دشنام می‌دادند. [45] و از ساعت ششم تا ساعت نهم تاریکی تمام زمین را فرو گرفت. [46] و نزدیک به ساعت نهم عیسی به صدای بلند صدا زده گفت: «ایلی، ایلی، لمّا سَبَقتَنی.» یعنی «ای خدای من، ای خدای من، چرا مرا واگذاشتی؟» [47] اما بعضی از حاضرین چون این را شنیدند گفتند که او «ایلیا را می‌خواند.» [48] در همان لحظه یکی از آن میان دویده اسفنجی را گرفت و آن را پر از سرکه کرده بر سر نی گذارد و نزد او داشت تا بنوشد. [49] و دیگران گفتند: «بگذار تا ببینیم که آیا ایلیا می‌آید او را برهاند.» [50] عیسی باز به صدای بلند فریاد زده روح را تسلیم نمود. [51] که ناگاه پرده معبد از سر تا پا دو پاره شد و زمین به لرزه درآمد و سنگها شکافته گردید [52] و قبرها گشاده شد و بسیاری از بدنهای مقدسین که آرمیده بودند، برخاستند [53] و بعد از برخاستن وی، از قبور برآمده به شهر مقدس رفتند و بر بسیاری ظاهر شدند. [54] اما یوزباشی و رفقایش که عیسی را نگاهبانی می‌کردند، چون زلزله و این وقایع را دیدند، بی‌نهایت ترسان شده گفتند: «به راستی این شخص پسر خدا بود.» [55] و در آنجا زنان بسیاری که از جلیل در عقب عیسی آمده بودند تا او را خدمت کنند، از دور تماشا می‌کردند [56] که از آن جمله مریم مَجدَلیه بود و مریم مادر یعقوب و یوشا و مادر پسران زِبِدی.

اِشعیا 50:‏4-‏11 (ساعت سوم)

[4] خداوند یهوه زبان شاگرد به من داده است تا بدانم که چگونه خستگان را به کلام تقویت دهم. هر صبح بیدار می‌کند. گوش مرا بیدار می کند تا مثل شاگردان بشنوم. [5] خداوند یهوه گوش مرا گشود و سرکشی نکردم و از آن روی برنگردانیدم. [6] پشت خود را به زنندگان و رُخسار خود را به آنان که ریش مرا کندند؛ روی خود را از رسوایی و آب دهان پنهان نکردم. [7] از آنجا که خداوند یهوه مرا یاری می‌کند، پس رسوا نخواهم شد از این جهت روی خود را مثل سنگ خارا ساختم و می دانم که خجل نخواهم گردید. [8] آنکه مرا تصدیق می‌کند نزدیک است. پس کیست که با من دشمنی نماید تا با هم رو در رو بایستیم؟ و کیست که بر من شکایت نماید؟ بگذار که نزدیک من بیاید. [9] اینک خداوند یهوه مرا یاری می‌کند، پس کیست مرا محکوم سازد؟ به یقین همگی ایشان مثل رخت کهنه شده، و بید ایشان را خواهد خورد. [10] کیست از شما که از خداوند می‌ترسد و صدای بنده او را می‌شنود؟ هر که در ظلمت گام بردارد و روشنایی ندارد، او به اسم یهوه توکل نماید و به خدای خویش اعتماد بکند. [11] اینک، تمامی شما که آتش می‌افروزید و کمر خود را به مشعلها می‌بندید، در روشنایی آتش خویش و در مشعلهایی که خود افروخته‌اید، روان باشید، اما این از دست من به شما خواهد رسید که در غم خواهید خوابید.

رومیان 5:‏6-‏11

[6] زیرا هنگامی که ما هنوز ناتوان بودیم، در زمان معین، مسیح برای بی‌دینان وفات یافت. [7] زیرا بعید است که برای شخص عادل کسی بمیرد، هرچند در راه مرد نیکو ممکن است کسی نیز جرأت کند که بمیرد. [8] لیکن خدا محبّت خود را در ما ثابت می‌کند از اینکه هنگامی که ما هنوز گناهکار بودیم، مسیح در راه ما مُرد. [9] پس چقدر بیشتر الان که به خون او عادل شمرده شدیم، به‌وسیله او از غضب نجات خواهیم یافت. [10] زیرا اگر در حالتی که دشمن بودیم، به وساطت مرگ پسرش با خدا صلح داده شدیم، پس چقدر بیشتر بعد از صلح یافتن به وساطت حیات او نجات خواهیم یافت. [11] و نه همین فقط، بلکه در خدا هم فخر می‌کنیم به‌وسیله خداوند ما عیسی مسیح که به وساطت او الآن صلح یافته‌ایم.

مَرقُس 15:‏16-‏41

[16] آنگاه سپاهیان او را به‌ سرایی که کاخ والی است برده، تمام فوج را فراهم آوردند [17] و جامه‌ای قرمز بر او پوشانیدند و تاجی از خار بافته، بر سرش گذاردند [18] و او را سلام کردن گرفتند که «سلام‌، ای پادشاه یهود!» [19] و با چوب بر سر او زدند و آب دهان بر وی انداخته و زانو زده، به او تعظیم می‌نمودند. [20] و چون او را استهزا کرده بودند، لباس قرمز را از وی کنده جامه خودش را پوشانیدند و او را بیرون بردند تا مصلوبش سازند. (متّی ۲۷: ۳۲‏-۳۴، لوقا ۲۳: ۲۶‏-۳۱، یوحنا ۱۹: ۱۷) [21] و راهگذری را شمعون نام، از اهل قیروان که از مزارع می‌آمد، و پدر اسکندر و روفُس بود، مجبور ساختند که صلیب او را بردارد. [22] پس او را به مکانی که جلجتا نام داشت یعنی محل کاسه سر بردند [23] و شراب مخلوط به مُر به وی دادند تا بنوشد لیکن قبول نکرد. [24] و چون او را مصلوب کردند، لباس او را تقسیم نموده، قرعه بر آن افکندند تا هر کس چه برد.[25] و ساعت سوم بود که او را مصلوب کردند. [26] و تقصیرنامه وی این نوشته شد: «پادشاه یهود.» [27] و با وی دو دزد را یکی از دست راست و دیگری از دست چپ مصلوب کردند. [28] پس تمام گشت آن نوشته‌ای که می‌گوید: «از خطاکاران محسوب گشت.» [29] و راهگذاران او را دشنام داده و سر خود را جنبانیده، می‌گفتند: «هان‌، ای کسی‌ که معبد را خراب می‌کنی و در سه روز آن را بنا می‌کنی، [30] از صلیب به زیر آمده، خود را برهان!» [31] و همچنین سران کاهنان و کاتبان استهزاکنان با یکدیگر می‌گفتند؛ «دیگران را نجات داد و نمی‌تواند خود را نجات دهد. [32] مسیح، پادشاه اسرائیل، الان از صلیب نزول کند تا ببینیم و ایمان آوریم.» و آنانی که با وی مصلوب شدند او را دشنام می‌دادند. (متّی ۲۷: ۴۵‏-۵۶، لوقا ۲۳: ۴۴‏-۴۹، یوحنا ۱۹: ۲۸‏-۳۷) [33] و چون ساعت ششم رسید تا ساعت نهم تاریکی تمام زمین را فرو گرفت. [34] و در ساعت نهم، عیسی به آواز بلند ندا کرده، گفت: «ایلویی ایلویی، لَمّا سَبَقتَنی؟» یعنی «الهی، الهی، چرا مرا واگذاردی؟» [35] و بعضی از حاضرین چون شنیدند گفتند: «ایلیا را می‌خواند.» [36] پس شخصی دویده، اسفنجی را از سرکه پر کرد و بر سر چوبی نهاده، به او نوشانید و گفت: «بگذارید ببینیم مگر ایلیا بیاید تا او را پایین آورد.» [37] پس عیسی فریادی بلند برآورده، جان بداد. [38] آنگاه پرده معبد از سر تا پا دو پاره شد. [39] و چون یوزباشی که مقابل وی ایستاده بود، دید که به این گونه صدا زده، روح را سپرد، گفت؛ «به راستی این مرد، پسر خدا بود.» [40] و زنی چند از دور نگاه می‌کردند که از آن جمله مریم مَجدلیه بود و مریم مادر یعقوب کوچک و مادر یوشا و سالومه، [41] که هنگام بودن او در جلیل پیروی و خدمت او می‌کردند. و دیگر زنان بسیاری که به اورشلیم آمده بودند.

اِشعیا 52:‏13-‏54: 1 (ساعت ششم)


[13] اینک خادم من با عقل رفتار خواهد کرد و عالی و سربلند و بسیار بلند خواهد شد. [14] چنانکه بسیاری از تو در شگفتی بودند، از آن جهت که منظر او از مردمان و صورت او از آدمیان بیشتر تباه گردیده بود. [15] همچنان بر قومهای بسیار خواهد پاشید و به خاطر او پادشاهان دهان خود را خواهند بست، زیرا چیزهایی را که برای ایشان بیان نشده بود خواهند دید و آنچه را که نشنیده بودند، خواهند فهمید.


[1] کیست که پیام ما را باور کرده و کیست که بازوی خداوند بر او آشکار شده باشد؟ [2] زیرا به حضور او مثل نهال و مانند ریشه در زمین خشک خواهد رویید. او را نه ظاهری و نه جمالی می‌باشد. و چون او را می نگریم، منظری ندارد که مشتاق او باشیم. [3] خوار و نزد مردمان مردود و صاحب غمها و رنج دیده و مثل کسی ‌که رویها را از او بپوشانند و خوار شده که او را به حساب نیاوردیم. [4] لیکن او غم های ما را بر خود گرفت و دردهای ما را بر خویش حمل نمود. و ما او را از جانب خدا زحمت کشیده و مضروب و مبتلا گمان بردیم. [5] و حال آنکه به خاطر تقصیرهای ما مجروح و به خاطر گناهان ما لِه گردید. و تنبیه سلامتی ما بر او آمد و به زخمهای او ما شفا یافتیم. [6] تمامی ما مثل گوسفندان گمراه شده بودیم و هر یکی از ما به راه خود برگشته بود، و خداوند گناه تمامی ما را بر او نهاد. [7] بر او ستم شد، اما تواضع نموده، دهان خود را نگشود. مثل بره‌ای که برای قربانی می‌برند و مانند گوسفندی که نزد پشم برنده‌اش بی‌زبان است، همچنان دهان خود را نگشود. [8] از ظلم و از داوری گرفته شد. و از نسل او چه کسی تفکر نمود که او از زمین زندگان دریغ شد و به جهت تقصیر قوم من مضروب گردید؟ [9] قبر او را با شریران تعیین نمودند و بعد از مردنش، با دولتمندان. هرچند هیچ ظلم نکرد و در دهان او حیله‌ای نبود. [10] اما خداوند را پسند آمد که او را مضروب نموده، به دردها مبتلا سازد. چون جان او را قربانی گناه ساخت. آنگاه نسل خود را خواهد دید و عمر او دراز خواهد شد و اراده خداوند به دست او به انجام خواهد رسید. [11] ثمره مشقت جان خویش را خواهد دید و سیر خواهد شد. و خادم صالح من به معرفت خود بسیاری را صالح خواهد گردانید، زیرا که او گناهان ایشان را بر خویشتن حمل خواهد نمود. [12] بنابراین او را در میان بزرگان نصیب خواهم داد و غنیمت را با زورآوران تقسیم خواهد نمود، به جهت اینکه جان خود را به کام مرگ ریخت و از خطاکاران شمرده شد و گناهان بسیاری را بر دوش خود گرفت و برای خطاکاران شفاعت نمود.


[1] ای نازا که نزاییده‌ای، بسرا! ای که درد زایمان نکشیده‌ای، به آواز بلند ترنّم نما و فریاد برآور! زیرا خداوند می‌گوید: «پسران زن بی‌کس از پسران زن شوهردار زیاده‌اند.

عاموس 8:‏9-‏12

[9] و خداوند یهوه می‌گوید: «در آن روز آفتاب را در وقت ظهر فرو خواهم برد و زمین را در روز روشن تاریک خواهم نمود. [10] و عیدهای شما را به ماتم و همه سرودهای شما را به مرثیه‌ها تبدیل خواهم ساخت. و بر هر کمر، پلاس و بر هر سر، کچلی خواهم آورد و آن را مثل ماتم برای پسری یگانه و آخرش را مانند روز تلخی خواهم گردانید.» [11] اینک خداوند یهوه می‌گوید: «روزهایی می‌آید که گرسنگی بر سرزمین خواهم فرستاد، نه گرسنگی از نان و نه تشنگی از آب، بلکه از شنیدن کلام خداوند. [12] و ایشان از دریا تا دریا و از شمال تا مشرق پراکنده خواهند شد. به هر سو خواهند رفت تا کلام خداوند را بجویند، اما آن را نخواهند یافت.

عبرانیان 2:‏11-‏18

[11] از آن رو که چون مقدّس کننده و مقدّسان همه از یک می‌باشند، از این جهت عار ندارد که ایشان را برادر بخواند. [12] چنانکه می‌گوید: «اسم تو را به برادران خود اعلام می‌کنم و در میان جماعت در حمد تو خواهم خواند.» [13] و نیز: «من بر او توکّل خواهم نمود.» و نیز: «اینک من و فرزندانی که خدا به من عطا فرمود.» [14] پس چون فرزندان در خون و جسم شراکت دارند، او نیز همچنان در این هر دو شریک شد تا به واسطهٔ مرگ، صاحب قدرت مرگ یعنی ابلیس را تباه سازد [15] و آنانی را که از ترس مرگ، تمام عمر خود را گرفتار بندگی می‌بودند، آزاد گرداند. [16] زیرا که به راستی فرشتگان را دستگیری نمی‌نماید، بلکه نسل ابراهیم را دستگیری می‌نماید. [17] از این جهت می‌بایست در هر امری مشابه برادران خود شود تا در امور خدا رئیس کاهنی کریم و امین شده، کفارهٔ گناهان قوم را بکند. [18] زیرا که چون خود عذاب کشیده، امتحان گردید قدرت دارد که امتحان شدگان را یاری فرماید.

لوقا 23:‏32-‏49

[32] و دو نفر دیگر را که خطاکار بودند نیز آوردند تا ایشان را با او بکشند. [33] و چون به جایی که آن را کاسه سر می‌گویند رسیدند، او را در آنجا با آن دو خطاکار، یکی بر طرف راست و دیگری بر چپ او مصلوب کردند. [34] عیسی گفت: «ای پدر، اینها را بیامرز، زیرا که نمی‌دانند چه می‌کنند.» پس لباس‌های او را تقسیم کردند و قرعه افکندند. [35] و گروهی به تماشا ایستاده بودند. و بزرگان نیز تمسخرکنان با ایشان می‌گفتند: «دیگران را نجات داد. پس اگر او مسیح و برگزیدهٔ خدا می‌باشد، خود را برهاند.» [36] و سپاهیان نیز او را مسخره می‌کردند و آمده او را سرکه می‌دادند، [37] و می‌گفتند: «اگر تو پادشاه یهود هستی، خود را نجات ده.» [38] و بر سر او تقصیرنامه‌ای نوشتند به خط یونانی و رومی و عبرانی که «این است پادشاه یهود.» [39] و یکی از آن دو خطاکار مصلوب بر وی کُفر گفت که «اگر تو مسیح هستی، خود را و ما را برهان.» [40] امّا آن دیگری جواب داده، او را نهیب کرد و گفت: «مگر تو از خدا نمی‌ترسی؟ چونکه تو نیز زیر همین حکمی. [41] و امّا ما به انصاف، چونکه جزای اعمال خود را یافته‌ایم، لیکن این شخص هیچ کار بی‌جا نکرده است.» [42] پس به عیسی گفت: «ای خداوند، مرا به یاد آور هنگامی که به پادشاهی خود آیی.» [43] عیسی به وی گفت: «به راستی به تو می‌گویم، امروز با من در بهشت خواهی بود.» (متّی 27‏:45‏-56؛ مَرقُس 15‏:33‏-41) [44] و تخمیناً از ساعت ششم تا ساعت نهم، ظلمت تمام روی زمین را فرو گرفت. [45] و خورشید تاریک گشت و پردهٔ قدس از میان بشکافت. [46] و عیسی به صدای بلند ندا کرده گفت: «ای پدر، به‌ دستهای تو روح خود را می‌سپارم.» این را بگفت و جان را تسلیم نمود. [47] امّا یوزباشی چون این ماجرا را دید، خدا را ستایش کرد و گفت: «به راستی که این مرد بی‌گناه بود.» [48] و تمامی گروه که برای این تماشا جمع شده بودند، چون این وقایع را دیدند، سینه زنان برگشتند. [49] و تمامی آشنایان او از دور ایستاده بودند، با زنانی که از جلیل او را پیروی کرده بودند تا این امور را ببینند.

اِرمیا 11:‏18-‏12: 5, 9-11, 14-15 (ساعت نهم)


[18] و خداوند مرا تعلیم داد، پس دانستم. آنگاه اعمال ایشان را به من نشان دادی. [19] و من مثل بره دست آموز که به قربانگاه برند، بودم. و نمی‌دانستم که تدبیرات به ضد من نموده، می‌گفتند: «درخت را با میوه​اش برباد دهیم و آن را از زمین زندگان قطع نماییم، تا اسمش دیگر در یادها نماند.» [20] اما ‌ای یهوه صِبایوت، که داور عادل و امتحان کننده باطن و دل هستی، بگذار که انتقام کشیدن تو را از ایشان ببینم، زیرا که شکایت خود را نزد تو آورده‌ام. [21] بنابراین خداوند چنین می‌گوید: «درباره اهل عَناتوت که قصد جان تو دارند و می‌گویند: «به نام یهوه نبوت مکن، مبادا به دست ما کشته شوی.» [22] از این جهت یهوه صِبایوت چنین می‌گوید: اینک ایشان را مجازات خواهم کرد. جوانان ایشان به شمشیر خواهند مرد و پسران و دختران ایشان از گرسنگی هلاک خواهند شد. [23] و برای ایشان کسی باقی نخواهد ماند، زیرا که من بر اهل عَناتوت، در سال مجازات ایشان، بلا خواهم فرستاد.»


[1] ای خداوند، تو عادلتر هستی از اینکه من به حضور تو شکایت آورم. لیکن درباره احکامت با تو سخن خواهم گفت. چرا راه شریران کامیاب می‌شود؟ و تمامی خیانتکاران ایمن می‌باشند؟ [2] تو ایشان را غرس نمودی، پس ریشه زدند و نمو کرده، میوه نیز آوردند. تو به دهان ایشان نزدیکی، اما از قلب ایشان دور. [3] اما تو، ‌ای خداوند، مرا می‌شناسی؛ مرا دیده، دل مرا نزد خود امتحان کرده‌ای. ایشان را مثل گوسفندان برای قربانی بیرون کش، و ایشان را به جهت روز قتل تعیین نما. [4] زمین تا به کی ماتم خواهد نمود و گیاه تمامی صحرا خشک خواهد ماند؟ حیوانات و پرندگان به خاطر شرارت ساکنانش تلف شده‌اند، زیرا می‌گویند: «او به عاقبت ما توجهی ندارد.» [5] اگر وقتی که با پیادگان دویدی، تو را خسته کردند، پس چگونه با اسبان می‌توانی برابری کنی؟ و هر‌چند در سرزمین سالم، ایمن هستی، در طغیان اُردن چه خواهی کرد؟
[9] آیا میراث من برایم مثل مرغ شکاری رنگارنگ که پرندگان دور او را گرفته باشند، شده است؟ بروید و تمامی حیوانات صحرا را جمع کرده، آنها را بیاورید تا بخورند. [10] شبانان بسیار تاکستان مرا خراب کرده، میراث مرا پایمال نمودند. و میراث مرغوب مرا به بیابان ویران تبدیل ساختند. [11] آن را ویران ساختند و آن ویران شده، نزد من ماتم گرفته است. تمامی سرزمین ویران شده، چونکه کسی این را در دل خود راه نمی‌دهد.
[14] خداوند درباره تمامی همسایگان شریر خود که ضرر می‌رسانند، به مملکتی که قوم خود اسرائیل را مالک آن ساخته است، چنین می‌گوید: «اینک ایشان را از آن سرزمین برمی‌کَنم و خاندان یهودا را از میان ایشان برمی‌کَنم. [15] و بعد از برکَندن ایشان، بازگشت خواهم کرد و بر ایشان ترحم خواهم نمود و هر یک از ایشان را به ملک خویش و هر کس را به سرزمین خود باز خواهم آورد.

عبرانیان 10:‏19-‏31

[19] پس‌ ای برادران، چونکه به خون عیسی دلیری داریم تا به مکان اَقدس داخل شویم [20] از طریق تازه و زنده که آن را به خاطر ما از میان پرده یعنی بدن خود حاضر نموده است، [21] و کاهنی بزرگ را بر خانهٔ خدا داریم، [22] پس به دل راست، در یقین ایمان، دلهای خود را از وجدان بد زدوده و بدنهای خود را به آب پاک شسته شوی داده، نزدیک بیاییم؛ [23] و اعتراف امید را محکم نگاه داریم، زیرا که وعده‌دهنده امین است. [24] و ملاحظه یکدیگر را بنماییم تا به محبّت و کارهای نیک تشویق نماییم. [25] و از با هم آمدن در جماعت غافل نشویم چنانکه بعضی را عادت است، بلکه یکدیگر را نصیحت کنیم و زیادتر به اندازه‌ای که می‌بینید که آن روز نزدیک می‌شود. [26] زیرا که بعد از پذیرفتن معرفت حقیقت اگر عمداً گناهکار شویم، دیگر قربانی گناهان باقی نیست، [27] بلکه انتظار هولناک عذاب و لهیب آتشی که مخالفان را فرو خواهد برد. [28] هر ‌که شریعت موسی را خوار شمارد، بدون رحم به دو یا سه شاهد کشته می‌شود. [29] پس به چه مقدار گمان می‌کنید که آن کس، سزاوار مکافات سخت‌تر شمرده خواهد شد که پسر خدا را پایمال کرد و خون عهدی را که به آن مقدّس گردانیده شد، ناپاک شمرد و روح نعمت را بی‌حرمت کرد؟ [30] زیرا می‌شناسیم او را که گفته است: «انتقام از آن من است. من مکافات خواهم داد.» و نیز: «خداوند قوم خود را داوری خواهد نمود.» [31] افتادن به‌ دستهای خدای زنده چیزی هولناک است.

یوحنا 18:‏28-‏19: 37


[28] بعد عیسی را از نزد قیافا به ستاد والی آوردند و صبح بود و ایشان داخل ستاد والی نشدند مبادا نجس بشوند، بلکه تا پِسَخ را بخورند. [29] پس پیلاتُس به نزد ایشان بیرون آمده، گفت: «چه شکایتی بر این شخص دارید؟» [30] در جواب او گفتند: «اگر او بدکار نمی‌بود، به تو تسلیم نمی‌کردیم.» [31] پیلاتُس به ایشان گفت: «شما او را بگیرید و موافق شریعت خود بر او حکم نمایید.» یهودیان به وی گفتند: «بر ما جایز نیست که کسی را بکشیم.» [32] تا تعلیم عیسی تمام گردد که گفته بود، اشاره به آن نوع مرگ که باید بمیرد. [33] پس پیلاتُس باز داخل کاخ والی شد و عیسی را خواسته، به او گفت: «آیا تو پادشاه یهود هستی؟» [34] عیسی به او جواب داد: «آیا تو این را از خود می‌گویی، یا دیگران درباره من به تو گفتند؟» [35] پیلاتُس جواب داد: «مگر من یهودی هستم؟ ملّت تو و سران کاهنان تو را به من تسلیم کردند. چه کرده‌ای؟» [36] عیسی جواب داد که «پادشاهی من از این جهان نیست. اگر پادشاهی من از این جهان می‌بود، خادمین من جنگ می‌کردند تا به یهود تسلیم نشوم. لیکن اکنون پادشاهی من از این جهان نیست.» [37] پیلاتُس به او گفت: «مگر تو پادشاه هستی؟» عیسی جواب داد: «تو می‌گویی که من پادشاه هستم. از این جهت من متولّد شدم و به خاطر این در جهان آمدم تا به حقیقت شهادت دهم و هر ‌که از حقیقت است، سخن مرا می‌شنود.» [38] پیلاتُس به او گفت: «حقیقت چیست؟» و چون این را بگفت، باز به نزد یهودیان بیرون شده، به ایشان گفت: «من در این شخص هیچ عیبی نیافتم. [39] و قانون شما این است که در عید پِسَخ برای شما یک نفر آزاد کنم. پس آیا می‌خواهید برای شما پادشاه یهود را آزاد کنم؟» [40] باز همه فریاد سر داده، گفتند: «او را نه، بلکه بارابّا را.» و بارابّا دزد بود.


[1] پس پیلاتُس عیسی را گرفته، شلاق زد. [2] و لشکریان تاجی از خار بافته بر سرش گذاردند و لباس ارغوانی به او پوشانیدند [3] و می گفتند: «سلام‌، ای پادشاه یهود!» و سیلی به او می‌زدند. [4] باز پیلاتُس بیرون آمده، به ایشان گفت: «اینک او را نزد شما بیرون آوردم تا بدانید که در او هیچ عیبی نیافتم.» [5] آنگاه عیسی با تاجی از خار و لباس ارغوانی بیرون آمد. پیلاتُس به ایشان گفت: «اینک آن انسان.» [6] و چون سران کاهنان و خادمین او را دیدند، فریاد برآورده، گفتند: «صلیبش کن! صلیبش کن!» پیلاتُس به ایشان گفت: «شما او را گرفته، مصلوبش سازید، زیرا که من در او عیبی نیافتم.» [7] یهودیان به او جواب دادند که «ما شریعتی داریم و موافق شریعت ما واجب است که بمیرد، زیرا خود را پسر خدا ساخته است.» [8] پس چون پیلاتُس این را شنید، ترس بر او زیاده چیره گشت. [9] باز داخل ستاد والی شده، به عیسی گفت: «تو از کجایی؟» امّا عیسی به او هیچ جواب نداد. [10] پیلاتُس به او گفت: «آیا به من سخن نمی‌گویی؟ نمی‌دانی که قدرت دارم تو را به صلیب کشم و قدرت دارم آزادت نمایم؟» [11] عیسی جواب داد: «هیچ قدرت بر من نمی‌داشتی اگر از بالا به تو داده نمی‌شد. و از این جهت آن کس که مرا به تو تسلیم کرد، گناه بزرگتر دارد.» [12] و از آن وقت پیلاتُس خواست او را آزاد نماید، لیکن یهودیان فریاد برآورده، می‌گفتند که «اگر این شخص را رها کنی، دوست قیصر نیستی. هر ‌که خود را پادشاه سازد، به ضدّ قیصر سخن گوید.» [13] پس چون پیلاتُس این را شنید، عیسی را بیرون آورده، بر مسند حکومت، در جایی که به آن ‘سنگفرش’ و به عبرانی ‘جابّاتا’ گفته می‌شد، نشست. [14] و وقت تهیه پِسَخ و نزدیک به ساعت ششم بود. پس به یهودیان گفت: «اینک پادشاه شما!» [15] ایشان فریاد زدند: «او را از میان بردار، از میان بردار! مصلوبش کن!» پیلاتُس به ایشان گفت: «آیا پادشاه شما را مصلوب کنم؟» سران کاهنان جواب دادند که «غیر از قیصر پادشاهی نداریم.» [16] آنگاه او را به ایشان تسلیم کرد تا مصلوب شود. پس عیسی را گرفته بردند [17] و صلیب خود را برداشته، بیرون رفت به جایی که به ‘جمجمه’ معروف بود و به عبرانی آن را ‘جُلجُتا’ می‌گفتند. [18] او را در آنجا بر صلیب نمودند و دو نفر دیگر را از این طرف و آن طرف و عیسی را در میان. [19] و پیلاتُس تقصیرنامه‌ای نوشته، بر صلیب گذارد. و نوشته این بود: «عیسی ناصری، پادشاه یهود.» [20] و این تقصیرنامه را بسیاری از یهود خواندند، زیرا آن مکانی که عیسی را مصلوب کردند، نزدیک شهر بود و آن را به زبان عبرانی و یونانی و لاتینی نوشته بودند. [21] پس سران کاهنان یهود به پیلاتُس گفتند: «منویس پادشاه یهود، بلکه که او گفت منم پادشاه یهود.» [22] پیلاتُس جواب داد: «آنچه نوشتم، نوشتم.» [23] پس لشکریان چون عیسی را صلیب کردند، لباس‌های او را برداشته، چهار قسمت کردند، هر سپاهی را یک قسمت؛ و پیراهن را نیز، امّا پیراهن درز نداشت، بلکه تمام از بالا بافته شده بود. [24] پس به یکدیگر گفتند: «این را پاره نکنیم، بلکه قرعه بر آن بیندازیم تا از آنِ که شود.» تا به انجام رسد کتاب که می‌گوید: «در میان خود لباس‌های مرا تقسیم کردند و بر رخت من قرعه افکندند.» پس لشکریان چنین کردند. [25] و پای صلیب عیسی، مادر او و خواهر مادرش، مریم زن کلوپاس و مریم مَجدَلیه ایستاده بودند. [26] چون عیسی مادر خود را با آن شاگردی که دوست می‌داشت ایستاده دید، به مادر خود گفت: «ای زن، اینک پسر تو.» [27] و به آن شاگرد گفت: «اینک مادر تو.» و در همان وقت آن شاگرد او را به خانهّ خود برد. (متّی 27‏:48 و 50؛ مَرقُس 15‏:36 و 37؛ لوقا 23‏:36) [28] و بعد چون عیسی دید که همه ‌چیز به انجام رسیده است تا کتاب به انجام خود رسد، گفت: «تشنه‌ام.» [29] و در آنجا ظرفی پر از سرکه گذارده بود. پس اسفنجی را از سرکه پر ساخته، و بر شاخه زوفا گذارده، نزدیک دهان او بردند. [30] چون عیسی سرکه را گرفت، گفت: «تمام شد.» و سر خود را پایین آورده، جان بداد. [31] پس یهودیان تا بدنها در روز سبّت بر صلیب نماند، چونکه روز تهیه بود و آن سبّت، روز بزرگ بود، از پیلاتُس درخواست کردند که ساق پایهای ایشان را بشکنند و پایین بیاورند. [32] آنگاه لشکریان آمدند و ساقهای آن اوّل و دیگری را که با او صلیب شده بودند، شکستند. [33] امّا چون نزد عیسی آمدند و دیدند که پیش از آن مرده است، ساقهای او را نشکستند. [34] لیکن یکی از لشکریان به پهلوی او نیزه‌ای زد که در آن لحظه خون و آب بیرون آمد. [35] و آن کسی ‌که دید، شهادت داد و شهادت او راست است و او می‌داند که راست می‌گوید تا شما نیز ایمان آورید. [36] زیرا که این واقع شد تا کتاب به انجام خود رسد که می‌گوید: «استخوانی از او شکسته نخواهد شد.» [37] و باز کتاب دیگر می‌گوید: «آن کسی را که نیزه زدند خواهند نگریست.»

خروج 33:‏11-‏23 (عصر)

[11] و خداوند با موسی روبرو سخن می‌گفت، مثل شخصی که با دوست خود سخن گويد. سپس موسی به اردو بر می‌گشت. اما خادم او یوشَع پسر نون جوان، از ميان خيمه بيرون نمی‌آمد. [12] و موسی به خداوند گفت: «اينک تو به من می‌گويي: ”اين قوم را ببر. و تو مرا خبر نمی دهی که همراه من که را می‌فرستی. و تو گفته‌اي: تو را به نام می‌شناسم، و نیز در حضور من فيض يافته‌اي.“ [13] الان اگر به راستی منظور نظر تو واقع شده‌ام، راه خود را به من بياموز تا تو را بشناسم و در حضور تو فيض يابم. و ملاحظه بفرما که اين طايفه، قوم تو می‌باشند.» [14] گفت: «روی من خواهد آمد و تو را آرامی خواهم بخشيد.» [15] موسی به او عرض کرد: «هر گاه روی تو نيايد، ما را از اينجا مبر. [16] زيرا به چه چيز معلوم می‌شود که من و قوم تو منظور نظر تو شده‌ايم، آيا نه از آمدن تو با ما؟ پس من و قوم تو از تمامی قومهايی که بر روی زمينند، متمایز خواهيم شد.» [17] خداوند به موسی گفت: «اين کار را نيز که گفته‌ای، خواهم کرد، زيرا که در نظر من فيض يافته‌ای و تو را به نام می‌شناسم.» [18] عرض کرد: «تمنا آنکه جلال خود را به من بنمايي.» [19] گفت: «من تمامی نیکویی خود را پيش روی تو می‌گذرانم و نام يهوه را پيش روی تو ندا می‌کنم. فیض خواهم بخشید به هر که نسبت به او فیاض هستم و رحم خواهم کرد بر هر که نسبت به او رحیم هستم.» [20] و گفت: «روی مرا نمی‌توانی ديد، زيرا انسان نمی‌تواند مرا ببيند و زنده بماند.» [21] و خداوند گفت: «اينک مکانی نزد من است. پس بر صخره بايست. [22] و واقع می‌شود که چون جلال من می‌گذرد، تو را در شکاف صخره می‌گذارم و تو را به ‌دست خود خواهم پوشانيد تا عبور کنم. [23] پس دست خود را خواهم برداشت تا پشت مرا ببينی، اما روی من ديده نمی‌شود.»

ایوب 42:‏12-‏17 (عصر)

[12] و خداوند آخر ایوب را بیشتر از اول او مبارک فرمود، چنانکه او را چهارده هزار گوسفند و شش هزار شتر و هزار جفت گاو و هزار الاغ ماده بود. [13] و او را هفت پسر و سه دختر بود. [14] و دختر اول را یِمیمه و دوم را قِصیعه و سوم را قِرِن‌هَفّوک نام نهاد. [15] و در تمامی زمین مثل دختران ایوب زنان زیباروی یافت نشدند و پدر ایشان، ایشان را در میان برادرانشان میراث بخشید. [16] و بعد از آن ایوب صد و چهل سال زندگانی نمود و پسران خود و پسران پسران خود را تا پشت چهارم دید. [17] پس ایوب پیر و سالخورده شده، وفات یافت.

اوّل قرنتیان 1:‏18-‏2:2

[18] زیرا پیام صلیب برای هالکان حماقت است، لیکن نزد ما که ناجیان هستیم، قوت خداست. [19] زیرا نوشته شده است: «حکمت حکیمان را باطل سازم و فهم فهیمان را نابود گردانم.» [20] کجا است حکیم؟ کجا عالم دین؟ کجا بحث کنندگان این دنیا؟ مگر خدا حکمت جهان را جهالت نگردانیده است؟ [21] زیرا که چون مطابق حکمت خدا، جهان از حکمت خود به معرفت خدا نرسید، خدا چنین مصلحت دید که به‌وسیلهٔ جهالت موعظه، ایمانداران را نجات ‌بخشد. [22] چونکه یهود نشانه‌ای می‌خواهند و یونانیان خواستار حکمت هستند. [23] لیکن ما به مسیح مصلوب وعظ می‌کنیم که یهود را سنگ لغزش و غیریهودیان را جهالت است. [24] لیکن دعوت‌شدگان را، خواه یهود و خواه یونانی، مسیح قوت خدا و حکمت خدا است. [25] زیرا که جهالت خدا از انسان حکیمتر است و ناتوانی خدا از مردم، تواناتر. [26] زیرا‌ ای برادران، دعوت خود را ملاحظه نمایید که بسیاری از نظر معیارهای این دنیا حکیم نیستند و بسیاری توانا نه، و بسیاری شریف نه. [27] بلکه خدا جاهلان جهان را برگزید تا حکیمان را رسوا سازد و خدا ناتوانان عالم را برگزید تا توانایان را رسوا سازد، [28] و خسیسان دنیا و حقیران را خدا برگزید، بلکه نیستی‌ها را، تا هستی‌ها را باطل گرداند. [29] تا هیچ بشری در حضور او فخر نکند. [30] لیکن از او شما هستید در عیسی مسیح که از جانب خدا برای شما حکمت شده است و عدالت و قدوسیّت و فدا. [31] تا چنانکه نوشته شده است: «هر ‌که فخر کند، در خداوند فخر نماید.» [1] و من‌ ای برادران، چون به نزد شما آمدم، با فصاحت کلام و یا حکمت نیامدم چون شما را به‌ راز خدا اعلام می‌نمودم. [2] زیرا قصد نکردم که چیزی در میان شما دانسته باشم جز عیسی مسیح، و او را مصلوب.

متّی 27:‏1-‏38 , لوقا 23:‏39-‏43 , متّی 27:‏39-‏54, یوحنا 19:‏31-‏37 , متّی 27:‏55-‏61


[1] و چون صبح شد، همه سران کاهنان و مشایخ قوم بر عیسی شورا کردند که او را هلاک سازند. [2] پس او را بند نهاده بردند و به پیلاتُس والی تسلیم نمودند. [3] در آن هنگام چون یهودا تسلیم‌کننده او دید که او را محکوم کردند، پشیمان شده سی پاره نقره را به سران کاهنان و مشایخ رد کرده [4] گفت: «گناه کردم که خون بیگناهی را تسلیم نمودم.» گفتند: «ما را چه؟ خود دانی!» [5] پس یهودا آن نقره را در معبد انداخته روانه شد و رفته خود را حلق‌آویز نمود. [6] اما سران کاهنان نقره را بر داشته گفتند: «انداختن این سکه‌ها در خزانه معبد جایز نیست، زیرا خونبهاست.» [7] پس شورا نموده به آن مبلغ مزرعه کوزه‌گر را برای مقبره غریبان خریدند. [8] از آن جهت آن مزرعه تا امروز به ‘مزرعه خون’ مشهور است. [9] آنگاه سخنی که به زبان اِرِمیای نبی گفته شده بود، به انجام رسید که «سی پاره نقره را برداشتند، بهای آن قیمت کرده شده‌ای که بعضی از بنی‌اسرائیل بر او قیمت گذاردند. [10] و آنها را برای مزرعه کوزه‌گر دادند، چنانکه خداوند به من گفت.» [11] اما عیسی در حضور والی ایستاده بود. پس والی از او پرسیده گفت: «آیا تو پادشاه یهود هستی؟» عیسی به او گفت: «تو می‌گویی!» [12] و چون سران کاهنان و مشایخ از او شکایت می‌کردند هیچ جواب نمی داد. [13] پس پیلاتُس وی را گفت: «نمی‌شنوی چقدر بر تو شهادت می‌دهند؟» [14] اما عیسی در جواب وی یک سخن هم نگفت به گونه‌ای که والی بسیار متعجب شد. [15] در هر عید رسم والی این بود که یک زندانی، هر‌ که را که می‌خواستند، برای جماعت آزاد می‌کرد. [16] و در آن وقت زندانی مشهور، باراباس نام داشت. [17] پس چون مردم جمع شدند، پیلاتُس ایشان را گفت: «که را می‌خواهید برای شما آزاد کنم؛ باراباس یا عیسی مشهور به مسیح را؟» [18] زیرا که دانست او را از حسد تسلیم کرده بودند. [19] چون بر تخت داوری نشسته بود، زنش نزد او فرستاده گفت: «با این مرد عادل تو را کاری نباشد، زیرا که امروز در خواب در مورد او عذاب بسیار کشیدم.» [20] اما سران کاهنان و مشایخ، قوم را بر این تحریک نمودند که باراباس را بخواهند و عیسی را هلاک سازند. [21] پس والی به ایشان متوجه شده گفت: «کدامیک از این دو نفر را می‌خواهید برای شما رها کنم؟» گفتند: «باراباس را.» [22] پیلاتُس به ایشان گفت: «پس با عیسی مشهور به مسیح چه کنم؟» همه گفتند: «مصلوب شود!» [23] والی گفت: «چرا چه بدی کرده است؟» ایشان بیشتر فریاد زده گفتند: «مصلوب شود!» [24] چون پیلاتُس دید که ثمری ندارد بلکه آشوب زیاده می‌گردد، آب طلبیده پیش مردم دست خود را شسته گفت: «من آزاد هستم از خون این شخص عادل. خودتان به امر رسیدگی کنید.» [25] تمام قوم در جواب گفتند: «خون او بر ما و فرزندان ما باد!» [26] آنگاه باراباس را برای ایشان آزاد کرد و عیسی را تازیانه زده سپرد تا او را مصلوب کنند. [27] آنگاه سپاهیان والی عیسی را به صحن کاخ والی برده همهٔ گروه سربازان لشکر را گرد وی فراهم آوردند. [28] و او را عریان ساخته لباس قرمزی به او پوشانیدند [29] و تاجی از خار بافته بر سرش گذاردند و نی به دست راست او دادند و پیش وی زانو زده مسخره‌کنان او را می‌گفتند: «سلام، ‌ای پادشاه یهود!» [30] و آب دهان بر وی افکنده نی را گرفته بر سرش می‌زدند. [31] و بعد از آنکه او را مسخره کرده بودند، آن لباس را از وی کنده جامه خودش را پوشانیدند و او را برای مصلوب نمودن بیرون بردند. [32] و چون بیرون می‌رفتند، شخصی قیروانی شمعون نام را یافته او را برای بردن صلیب مجبور کردند. [33] و چون به مکانی که به جلجتا یعنی کاسه سر ملقب بود رسیدند، [34] سرکه آمیخته به مُر برای نوشیدن به او دادند. اما عیسی چون آن را چشید، نخواست که بنوشد. [35] پس او را مصلوب نموده لباس او را تقسیم نمودند و بر آنها قرعه انداختند. [36] و در آنجا به نگاهبانی او نشستند. [37] و تقصیر نامه او را نوشته بالای سرش آویختند که «این است عیسی پادشاه یهود!» [38] آنگاه دو دزد، یکی بر دست راست و دیگری بر چپش با وی مصلوب شدند.
[39] و یکی از آن دو خطاکار مصلوب بر وی کُفر گفت که «اگر تو مسیح هستی، خود را و ما را برهان.» [40] امّا آن دیگری جواب داده، او را نهیب کرد و گفت: «مگر تو از خدا نمی‌ترسی؟ چونکه تو نیز زیر همین حکمی. [41] و امّا ما به انصاف، چونکه جزای اعمال خود را یافته‌ایم، لیکن این شخص هیچ کار بی‌جا نکرده است.» [42] پس به عیسی گفت: «ای خداوند، مرا به یاد آور هنگامی که به پادشاهی خود آیی.» [43] عیسی به وی گفت: «به راستی به تو می‌گویم، امروز با من در بهشت خواهی بود.»


[39] و رهگذران سرهای خود را جنبانیده کفرگویان [40] می‌گفتند: «ای کسی‌ که معبد را خراب می‌کنی و در سه روز آن را می‌سازی، خود را نجات ده. اگر پسر خدا هستی، از صلیب فرود بیا!» [41] همچنین نیز سران کاهنان با کاتبان و مشایخ مسخره‌کنان می‌گفتند: [42] «دیگران را نجات داد، اما نمی‌تواند خود را برهاند. اگر پادشاه اسرائیل است، اکنون از صلیب فرود آید تا به او ایمان آوریم! [43] بر خدا توکّل نمود. پس خدا اکنون او را نجات دهد اگر به او رغبت دارد، زیرا گفت: ‘پسر خدا هستم!’» [44] و همچنین آن دو دزد نیز که با وی مصلوب بودند، او را دشنام می‌دادند. [45] و از ساعت ششم تا ساعت نهم تاریکی تمام زمین را فرو گرفت. [46] و نزدیک به ساعت نهم عیسی به صدای بلند صدا زده گفت: «ایلی، ایلی، لمّا سَبَقتَنی.» یعنی «ای خدای من، ای خدای من، چرا مرا واگذاشتی؟» [47] اما بعضی از حاضرین چون این را شنیدند گفتند که او «ایلیا را می‌خواند.» [48] در همان لحظه یکی از آن میان دویده اسفنجی را گرفت و آن را پر از سرکه کرده بر سر نی گذارد و نزد او داشت تا بنوشد. [49] و دیگران گفتند: «بگذار تا ببینیم که آیا ایلیا می‌آید او را برهاند.» [50] عیسی باز به صدای بلند فریاد زده روح را تسلیم نمود. [51] که ناگاه پرده معبد از سر تا پا دو پاره شد و زمین به لرزه درآمد و سنگها شکافته گردید [52] و قبرها گشاده شد و بسیاری از بدنهای مقدسین که آرمیده بودند، برخاستند [53] و بعد از برخاستن وی، از قبور برآمده به شهر مقدس رفتند و بر بسیاری ظاهر شدند. [54] اما یوزباشی و رفقایش که عیسی را نگاهبانی می‌کردند، چون زلزله و این وقایع را دیدند، بی‌نهایت ترسان شده گفتند: «به راستی این شخص پسر خدا بود.»


[31] پس یهودیان تا بدنها در روز سبّت بر صلیب نماند، چونکه روز تهیه بود و آن سبّت، روز بزرگ بود، از پیلاتُس درخواست کردند که ساق پایهای ایشان را بشکنند و پایین بیاورند. [32] آنگاه لشکریان آمدند و ساقهای آن اوّل و دیگری را که با او صلیب شده بودند، شکستند. [33] امّا چون نزد عیسی آمدند و دیدند که پیش از آن مرده است، ساقهای او را نشکستند. [34] لیکن یکی از لشکریان به پهلوی او نیزه‌ای زد که در آن لحظه خون و آب بیرون آمد. [35] و آن کسی ‌که دید، شهادت داد و شهادت او راست است و او می‌داند که راست می‌گوید تا شما نیز ایمان آورید. [36] زیرا که این واقع شد تا کتاب به انجام خود رسد که می‌گوید: «استخوانی از او شکسته نخواهد شد.» [37] و باز کتاب دیگر می‌گوید: «آن کسی را که نیزه زدند خواهند نگریست.»


[55] و در آنجا زنان بسیاری که از جلیل در عقب عیسی آمده بودند تا او را خدمت کنند، از دور تماشا می‌کردند [56] که از آن جمله مریم مَجدَلیه بود و مریم مادر یعقوب و یوشا و مادر پسران زِبِدی. [57] اما چون وقت عصر رسید، شخصی دولتمند از اهل رامه، یوسف نام که او نیز از شاگردان عیسی بود، آمد [58] و نزد پیلاتُس رفته جسد عیسی را خواست. آنگاه پیلاتُس فرمان داد که داده شود. [59] پس یوسف جسد را برداشته آن را در کتان پاک پیچیده، [60] او را در قبری نو که برای خود از سنگ تراشیده بود، گذارد و سنگی بزرگ بر سر آن غلطانیده برفت. [61] و مریم مجدلیه و مریم دیگر در آنجا در مقابل قبر نشسته بودند.

مناسبت و قدیسین روز

شهیدِ مکرم اوستراتیوس از صومعهٔ غارهای کی‌یف

اوستراتیوس بسیار ثروتمند بود، اما به سبب محبت به مسیح، تمام دارایی خود را در راه مسیح بخشید، وارد صومعهٔ غارها شد و به رهبانیت درآمد.

در سال ۱۰۹۷، هنگامی که پولُفتسیان‌ها به کی‌یف حمله کردند، صومعه را غارت کردند و بسیاری از مسیحیان، از جمله راهبان، را کشتند. اوستراتیوس و شماری از مؤمنان به بردگی فروخته شدند و به دست یک یهودی در شهر خرسون افتادند.

آن یهودی ایمان مسیحی را مسخره می‌کرد و می‌کوشید آنان را وادار کند دین یهود را بپذیرند. چون چارهٔ دیگری ندیدند، همگی تصمیم گرفتند از گرسنگی بمیرند، اما ایمان حقیقی را انکار نکنند. اوستراتیوس آنان را در این تصمیم تشویق کرد.

همگی از گرسنگی جان دادند—برخی پس از سه روز، برخی پس از چهار روز و برخی پس از هفت روز. اما اوستراتیوس، که به روزه عادت داشت، تنها کسی بود که زنده ماند و چهارده روز بدون غذا دوام آورد.

آن یهودی، چون از زیانی که دیده بود خشمگین شده بود، برای انتقام، اوستراتیوس را بر صلیب میخکوب کرد. اوستراتیوس بر صلیب خدا را ستایش می‌کرد و مرگی سخت و نزدیک را برای آن یهودی پیشگویی نمود.

آن مرد، دیوانه از خشم، با نیزه‌ای او را سوراخ کرد. قدیس خدا جان خود را به نجات‌دهنده‌اش سپرد.

پیکرش به دریا افکنده شد، اما بر سطح آب آمد. معجزات بزرگی بر جسد این شهید رخ داد. اندکی پس از مرگ او، امپراتور بیزانس فرمان داد یهودیان شهر خرسون به سبب شرارتشان نسبت به مسیحیان مجازات شوند.

آن آزاردهندهٔ مسیحیان بر درختی به دار آویخته شد و پاداش یهودا را دریافت کرد.

مکرم هیلاریون جدید، معترف

هیلاریون رئیس صومعهٔ پلِکِته، در نزدیکی هلِسپونت بود. او همچون خورشید با روح خدا می‌درخشید، بیماران را شفا می‌داد و ارواح شریر را بیرون می‌راند.

این مرد خدا در زمان لئوی ارمنی، هنگام آغاز آزار و اذیت شمایل‌شکنان، رنج کشید. او به همراه چهل تن از راهبانش به نزدیکی افسس تبعید شد و در همان‌جا در زندان درگذشت.

او در سال ۷۵۴ به ملکوت مسیح پیوست.

مکرم هسیخیوس اورشلیمی

هسیخیوس کاهن و الهی‌دان ژرف‌اندیشی بود. او شاگرد گریگوریِ الهی‌دان و هم‌دورهٔ اوتیمیوس کبیر بود.

اثر مشهور او «دربارهٔ هشیاری و دعا» است که شایستهٔ مطالعه است. او در سال ۴۳۴ در آرامش رحلت کرد.

شهید مقدس بویان، شاهزادهٔ بلغار

بویان پسر کروتوگان و برادرزادهٔ گروباش بود. او ایمان خود به مسیح را اعتراف کرد، اما برادرش میلومییر بت‌پرست بود.

به فرمان برادرش، بویان در سال ۸۲۷ به خاطر ایمان حقیقی سر بریده شد.

تجربهٔ شگفت‌انگیز تاکسیوتیس

تاکسیوتیس سربازی از کارتاژ بود. او تمام عمر خود را در گناهان سنگین گذراند، اما سرانجام توبه کرد، خدمت نظامی را ترک نمود و زندگی خداپسندانه‌ای در پیش گرفت.

روزی، در ملک خود نزدیک شهر، با همسر کارگرش زنا کرد. بلافاصله پس از آن، ماری او را گزید و او مرد.

او شش ساعت مرده بود، سپس زنده شد. در روز چهارم، سرانجام سخن گفت و تعریف کرد که چگونه از همهٔ عوارض‌خانه‌ها (ایستگاه‌های روح) عبور کرده تا به عوارض‌خانهٔ زنا رسیده است.

در آنجا به جایگاه تاریک دیوها سقوط کرد، اما فرشته‌ای او را بیرون آورد و برایش شفاعت کرد. سپس به بدنش بازگردانده شد تا برای گناه تازه‌اش توبه کند.

او چهل روز توبه کرد—از کلیسایی به کلیسای دیگر می‌رفت، سر خود را به درها و آستانه‌ها می‌کوبید، می‌گریست و از رنج‌های هولناکی که گناهکاران در جهان دیگر متحمل می‌شوند سخن می‌گفت.

او از مردم می‌خواست از گناه دست بکشند و برای گناهان گذشتهٔ خود توبه کنند.

در روز چهلم، با شادی، به ملکوت خدای رحیم پیوست.


سرود ستایش


تاکسیوتیس، سرباز

در سراسر کارتاژ، تاکسیوتیس با گریه می‌گشت،
و برای همگان از وحشت‌هایی که دیده بود می‌گفت:
ای برادران، چه وحشتی بود آنچه جانم دید!
ای مغاک متعفنی که جانم در آن فرو رفت!
ای هیولاهای هولناک، گل و فریادها!
ای گریه‌های بی‌اشک، ناله و جیغ‌های بی‌پایان!

نه شش ساعت، بلکه صد سال می‌پنداشتم
که ساکن جهان مردگانم، در هاویه تاریک!
تا آنکه فرشته‌ای نورانی، ضامن من شد،
و مرا بالا کشید و نزدیک کارتاژ آورد،
و گفت که باید دوباره در بدن پوشیده شوم،
تا برای آخرین گناه خویش توبه کنم.

وقتی که بر بدن بویناک و مرده‌ام نگریستم،
قوتم رفت و شادی‌ام ناپدید شد:
این جسد متعفن، آه، چگونه واردش شوم؟
چگونه این لاشه پلید را بر تن کنم؟
آه، چگونه تا کنون در آن زیسته بودم؟
برای لذت، جانم را در این زباله نابود کرده‌ام؟

ای فرشته درخشان، رحم کن،
مرا دیگر مجبور مکن به این ننگِ گندیده!
با فریادم، فرشته خشمگین شد:
“آنکه در جسم گناه می‌کند، در جسم نیز باید توبه کند!”
چنین به سختی گفت، و افزود:
یا به بدن بازگرد، یا دوباره به هاویه برگرد!

وقتی هاویه را شنیدم، خاموش شدم از وحشت،
با شتاب به سوی بدن رفتم و در آن خزیدم.
چهل روز برای توبه دارم،
و این درسی‌ست برای همه و هشداری جدی.

توبه کنید، ای برادران، زود توبه کنید،
با گناهان‌تان به هاویه نلغزید.
زود توبه کنید، تنها توبه کنید،
که در آن‌جا دیگر توبه‌تان پذیرفته نخواهد شد.
تاکسیوتیس آن‌چه خود دیده را برای شما نقل می‌کند:
آه، مغاک متعفن، که جانم در آن فرو رفت!


تأمل

قدیس سیمئون، الهی‌دان نوین، هنگام سخن گفتن از جوانی زیبارو به نام جرج، بیست ساله، که با وجود زیبایی و جوانی‌اش، و با اینکه در میان خودپسندان این جهان می‌زیست، راه نجات را شناخت و از حکمت روحانی روشن گردید، با این سخن پایان می‌دهد:

«آیا می‌فهمی که جوانی مانع نمی‌شود و پیری سودی ندارد، اگر انسان خِرد و ترس خدا را نداشته باشد؟»

چه چیزی مانع یوحنا، رسول جوان شد که به مسیح خداوند ایمان بیاورد؟ هیچ چیز.
و سن و سال چه فایده‌ای برای مشایخ یهود داشت، وقتی ذهن‌شان کور شده بود و در نابینایی خویش، پسر خدا را به مرگ محکوم کردند؟ هیچ فایده‌ای.

امروزه نیز هیچ چیز نمی‌تواند مانع جوانان شود، حتی در این زمانه، که ایمان و محبت خود را به مسیحی که ایشان را از روی محبت آفرید، تقدیم کنند.
و سن و سال پیران امروز چه فایده‌ای دارد، اگر جانشان با کینه نسبت به مسیح مسموم باشد؟

جوانی و پیریِ بدن چیزی نیست جز لباسی نو یا کهنه برای جان.
یکی از این دو پوشش می‌تواند روحی سالم یا مریض را در خود پنهان کند.

هدف ما چیست؟
داشتن روحی سالم و پاک.


تعمق


تعمق درباره مرگ خداوند عیسی:

۱. چگونه تمام طبیعت به لرزه درآمد آنگاه که او روح خود را تسلیم کرد، گویی برای اعتراض به این عمل جنایت‌بار نسل بشر؛
۲. چگونه زمین لرزید، خورشید تاریک شد، صخره‌ها شکافتند، پرده‌ی معبد از هم دریده شد و قبرها گشوده گشتند.


موعظه


-درباره‌ی هراس طبیعت از مرگ مسیح-

«زمین لرزید، صخره‌ها شکافته شدند» (متی ۲۷: ۵۱)

آه، چه سرزنشی وحشتناک علیه بشر! حتی طبیعت بی‌جان، او را شناخت، در حالی‌که انسان‌ها نتوانستند او را بشناسند. همه‌ی اشیای بی‌زبان به لرزه درآمدند و هر یک به زبان خود شروع به اعتراض کردند. زمین بی‌زبان لرزید—این زبان اوست. صخره‌ها شکافته شدند—این زبان آن‌هاست. خورشید نور خود را دریغ کرد—این زبان اوست. تمامی خلقت، هر کدام به شیوه‌ی خود، اعتراض کرد. چرا که تمام آفرینش، فرمان‌بردار اوست، همان‌طور که زمانی در بهشت فرمان‌بردار آدم بود، زیرا همه‌ی آفرینش او را همان‌طور می‌شناخت که آدم را در بهشت می‌شناخت. اینکه چگونه خلقت بی‌خرد او را شناخت و مطیع او بود، نمی‌دانیم. این غریزه‌ای درونی‌ست در آفرینش بی‌خرد، که از کلام خدا که به واسطه‌ی آن آفریده شدند، به آن‌ها رسیده است. آن غریزه‌ی خلقت بی‌خرد، ارزشمندتر است از عقل انسانی که به‌واسطه‌ی گناه تاریک شده است. از میان همه‌ی چیزهایی که وجود دارند، چیزی کورتر از ذهن انسانی که به‌واسطه‌ی گناه تاریک شده باشد، نیست. نه تنها آنچه را که برای دیدن آفریده شده نمی‌بیند، بلکه آنچه را که ضد هستی، ضد خدا، و ضد حقیقت است، می‌بیند. این‌ها درجات نابینایی‌اند؛ زیرِ نابینایی؛ این‌ها اعداد زیر صفرند. این است انسانِ خلقتِ فروتر. زیرا وقتی که کاهنان خدا در اورشلیم، خدای خود را نشناختند، طوفان‌ها و بادها او را شناختند؛ گیاهان و حیوانات او را شناختند؛ دریاها، رودها، زمین، سنگ‌ها، ستارگان، خورشید و حتی شیاطین او را شناختند. آه، چه شرمی‌ست برای انسان!

زمین لرزید، سنگ‌ها شکافتند، خورشید تاریک شد، هم از خشم و هم از اندوه. تمام خلقت، برای درد پسر خدا سوگواری کرد؛ دردی که کاهنان اورشلیم از آن شاد بودند. اعتراض، اندوه، و ترس! تمامی خلقت از مرگ آن‌که به آن‌ها فرمود: از نیستی برخیزید و در هستی خود شاد باشید، به وحشت افتاد. گویی می‌خواست بگوید: با چه کسی باقی می‌مانیم و اکنون چه کسی ما را نگاه خواهد داشت، هنگامی که قادر مطلق روح خود را تسلیم می‌کند؟

ای برادران، از این اعتراض، این اندوه و این ترس موجودات بی‌زبان طبیعت، شرمنده باشیم! با توبه، نزد خداوندِ پیروزمند فریاد برآوریم: ببخش، ای خداوندِ رحیم، زیرا به‌راستی هرگاه گناه می‌کنیم و تو را می‌رنجانیم، نمی‌دانیم چه می‌کنیم.

جلال و سپاس تا اید از آن تو باد. آمین.

error: Content is protected !!