27 مارس (گریگوری) /9 آوریل (جولیان)

آیات روز
تقویم جدید
اِشعیا 45:‏11-‏17

[11] خداوند که قدوس اسرائیل و به وجود آورنده آن می‌باشد، چنین می‌گوید: «آیا درباره امور آینده از من سؤال می‌نمایید؟ آیا درباره فرزندانم و کارهای دستهایم به من امر و نهی می‌کنید؟ [12] من زمین را ساختم و انسان را بر آن آفریدم. دستهای من آسمانها را گسترانید و من تمامی لشکرهای آنها را امر فرمودم. [13] من او را به عدالت برانگیختم و تمامی راههایش را راست خواهم ساخت. او شهر مرا بنا کرده، اسیرانم را آزاد خواهد نمود، اما نه برای دستمزد و نه برای پاداش.» یهوه صِبایوت این را می گوید.» [14] خداوند چنین می‌گوید: «محصول مصر و تجارت حبشه و اهل سِبا که مردان بلند قد می‌باشند، نزد تو عبور نموده، از آنِ تو خواهند بود. و تابع تو شده در زنجیرها خواهند آمد و پیش تو خم شده و نزد تو التماس نموده، خواهند گفت: ”به یقین خدا در تو است و دیگری نیست و خدایی نیست.“» [15] ‌ای خدای اسرائیل، و ای نجات‌دهنده، به راستی که تو خدایی هستی که خود را پنهان می‌کنی. [16] تمامی ایشان خجل و رسوا خواهند شد و آنانی که بتها می‌سازند، با هم به رسوایی خواهند رفت. [17] اما اسرائیل به نجات جاودانی به دست خداوند نجات خواهد یافت و تا به ابد خجل و رسوا نخواهد گردید.

پیدایش 22:‏1-‏18

[1] و واقع شد بعد از این وقایع، که خدا ابراهیم را امتحان کرده، به او گفت: «ای ابراهیم!» عرض کرد: «گوش به فرمانم.» [2] گفت: «اکنون پسر خود را، که یگانه توست و او را دوست می‌داری، یعنی اسحاق را بردار و به زمین موریا برو، و او را در آنجا، بر یکی از کوه‌هایی که به تو نشان می‌دهم، برای قربانی سوختنی بگذران.» [3] بامدادان، ابراهیم برخاسته، الاغ خود را پالان نهاد و دو نفر از نوکران خود را با پسر خویش اسحاق برداشته و هیزم برای قربانی سوختنی شکسته، روانه شد و به سوی آن مکانی که خدا او را فرموده بود، رفت. [4] و در روز سوم، ابراهیم چشمان خود را افراشته آن مکان را از دور دید. [5] آنگاه ابراهیم، به خادمان خود گفت: «شما در اینجا نزد الاغ بمانید، تا من با پسر به آنجا رویم و عبادت کرده، نزد شما باز آییم.» [6] پس ابراهیم، هیزم قربانی سوختنی را گرفته، بر پسر خود اسحاق نهاد و آتش و کارد را به ‌دست خود گرفت؛ و هر دو با هم می‌رفتند. [7] و اسحاق پدر خود، ابراهیم را خطاب کرده، گفت: «ای پدر من!» گفت: «ای پسر من، بگو، می‌شنوم» گفت: «اینک آتش و هیزم، لیکن بره قربانی کجاست؟» [8] ابراهیم گفت: «ای پسر من، خدا بره قربانی را برای خود مهیا خواهد ساخت.» و هر دو با هم رفتند. [9] چون به آن مکانی که خدا به او فرموده بود، رسیدند، ابراهیم در آنجا قربانگاه را بنا نمود، و هیزم را بر هم نهاد و پسر خود اسحاق را بسته، بالای هیزم بر قربانگاه گذاشت. [10] و ابراهیم دست خود را دراز کرده، کارد را گرفت، تا پسر خویش را قربانی نماید. [11] در حال، فرشته خداوند از آسمان او را ندا در داد و گفت: «ای ابراهیم! ای ابراهیم!» عرض کرد: «گوش به فرمانم.» [12] گفت: «دست خود را بر پسر دراز مکن و به او هیچ مکن، زیرا که الان دانستم که تو از خدا می‌ترسی، چونکه پسر یگانه خود را از من دریغ نداشتی.» [13] آنگاه، ابراهیم، چشمان خود را افراشته دید که اینک قوچی، در عقب وی، در بیشه‌ای به شاخهایش گرفتار شده. پس ابراهیم رفت و قوچ را گرفته، آن را در عوض پسر خود برای قربانی سوختنی گذرانید. [14] و ابراهیم آن مکان را «یهوه یری» نامید، چنانکه تا امروز گفته می‌شود: «در کوه، یهوه، دیده خواهد شد.» [15] بار دیگر فرشته خداوند به ابراهیم از آسمان ندا در‌ داد [16] و گفت: «خداوند می‌گوید: به ذات خود قسم می‌خورم، چونکه این کار را کردی و پسر یگانه خود را دریغ نداشتی، [17] به یقین تو را برکت دهم و نسل تو را زیاد سازم، مانند ستارگان آسمان و مثل ریگهایی که بر کناره دریاست. و نسل تو دروازه‌های دشمنان خود را متصرف خواهند شد. [18] و از نسل تو، تمامی امتهای زمین برکت خواهند یافت، چونکه سخن مرا شنیدی.»

امثال سلیمان 17:‏17-‏18: 5

[17] دوست خالص در همه اوقات محبّت می‌نماید و برادر به جهت تنگی مولود شده است. [18] مرد کم‌عقل دست می‌دهد و در حضور همسایه خود ضامن می‌شود. [19] هر ‌که نااطاعتی را دوست دارد، نزاع را دوست می‌دارد، و هر ‌که در خانه خود را بلند سازد، خرابی را می‌طلبد. [20] کسی ‌که دل کج دارد، نیکویی را نخواهد یافت و هر ‌که زبان دروغگو دارد، در بلا گرفتار خواهد شد. [21] هر ‌که فرزند احمق آورد، برای خود غم پیدا می‌کند، و پدر فرزند ابله، شادی نخواهد دید. [22] دل ‌شادمان شفای نیکو می‌بخشد، امّا روح شکسته استخوان‌ها را خشک می‌کند. [23] مرد شریر رشوه را از بغل می‌گیرد، تا راه‌های انصاف را منحرف سازد. [24] حکمت در مد نظر مرد فهیم است، امّا چشمان احمق در کرانه‌های زمین می‌باشد. [25] پسر احمق برای پدر خویش غصه است و به جهت مادر خویش تلخی است. [26] عادلان را نیز سرزنش نمودن خوب نیست و نه زدن شریفان به خاطر راستی ایشان. [27] صاحب معرفت سخنان خود را باز می دارد و هر ‌که روح حلیم دارد، مرد بصیرت‌پیشه است. [28] مرد احمق نیز چون خاموش باشد، او را حکیم می‌شمارند. و هر ‌که لبهای خود را می‌بندد، فهیم است. [1] شخص گوشه‌گیر هوس خود را طالب می‌باشد و با هر حکمت درست می‌ستیزد. [2] احمق از بصیرت مسرور نمی‌شود، مگر تا آنکه عقل خود را ظاهر سازد. [3] هنگامی که شریر می‌آید، حقارت هم می‌آید و با اهانت، خجالت می‌رسد. [4] سخنان دهان انسان آب عمیق است و چشمه حکمت، رود جاری است. [5] طرفداری شریران برای منحرف ساختن داوری عادلان نیکو نیست.

تقویم قدیم
لوقا 22:‏1-‏39 ( انجیل, داماد)

[1] و چون عید فطیر که به پِسَخ معروف است نزدیک شد، [2] سران کاهنان و کاتبان در انتظار می‌بودند که چگونه او را به قتل رسانند، زیرا که از قوم ترسیدند. [3] امّا شیطان در یهودای معروف به اِسخَریوطی که یکی آن دوازده بود، داخل گشت [4] و او رفته با سران کاهنان و سرداران سپاه گفتگو کرد که چگونه عیسی را به ایشان تسلیم کند. [5] ایشان شاد شده با او عهد بستند که نقدینه‌ای به وی دهند. [6] و او قبول کرده در صدد فرصتی برآمد که او را به دور از چشم مردم به ایشان تسلیم کند. (متّی 26‏:17‏-19؛ مَرقُس 14‏:12‏-16) [7] امّا چون روز فطیر که در آن می‌بایست بره پِسَخ را قربانی کنند رسید، [8] پطرس و یوحنا را فرستاده، گفت: «بروید و پِسَخ را برای ما آماده کنید تا بخوریم.» [9] به وی گفتند: «در کجا می‌خواهی مهیّا کنیم؟» [10] ایشان را گفت: «اینک هنگامی که داخل شهر شوید، شخصی با کوزه​ای آب به شما برمی‌خورد. به خانه‌ای که او داخل شود، از عقب وی بروید [11] و به صاحب‌خانه گویید: ‘استاد تو را می گوید مهمانخانه کجا است تا در آن پِسَخ را با شاگردان خود بخورم.’ [12] او بالاخانه‌ای بزرگ و مفروش به شما نشان خواهد داد. در آنجا مهیّا سازید.» [13] پس رفته چنانکه به ایشان گفته بود، یافتند و پِسَخ را آماده کردند. [14] و چون وقت رسید، عیسی با دوازده رسول بنشست. [15] و به ایشان گفت: «اشتیاق بی‌نهایت داشتم که پیش از عذاب دیدنم، این پِسَخ را با شما بخورم. [16] زیرا به شما می‌گویم، از این دیگر نمی‌خورم تا وقتی که در پادشاهی خدا به انجام رسد.» [17] پس پیاله‌ای گرفته، شکر نمود و گفت: «این را بگیرید و در میان خود تقسیم کنید. [18] زیرا به شما می‌گویم که تا پادشاهی خدا نیاید، از میوه مو دیگر نخواهم نوشید.» [19] و نان را گرفته، شکر نمود و پاره کرده، به ایشان داد و گفت: «این است جسد من که برای شما داده می‌شود، این را به یاد من به‌ جا آرید.» [20] و همچنین بعد از شام پیاله را گرفت و گفت: «این پیالهٔ عهد جدید است در خون من که برای شما ریخته می‌شود. [21] لیکن اینک دست آن کسی ‌که مرا تسلیم می‌کند، با من در سفره است. [22] زیرا که پسر انسان مطابق آنچه مقدر است، می‌رود، لیکن وای بر آن کسی ‌که او را تسلیم کند.» [23] آنگاه از یکدیگر شروع کردند به پرسیدن که کدام‌یک از ایشان باشد که این کار بکند؟ [24] و در میان ایشان نزاعی نیز افتاد که کدام‌یک از ایشان بزرگتر می‌باشد؟ [25] آنگاه عیسی به ایشان گفت: «پادشاهان قومهای دیگر بر ایشان سروری می‌کنند و حکام خود را ولی‌نعمت می‌خوانند. [26] لیکن شما چنین مباشید، بلکه بزرگترین شما مثل کوچکترین باشد و رهبر چون خادم. [27] زیرا کدام‌یک بزرگتر است؛ آنکه به غذا نشیند، یا آنکه خدمت کند؟ آیا نیست آنکه نشسته است؟ لیکن من در میان شما چون خادم هستم. [28] و شما کسانی می‌باشید که در امتحانهای من با من به‌ سر بردید. [29] و من پادشاهی برای شما قرار می‌دهم، چنانکه پدرم برای من مقرر فرمود. [30] تا در پادشاهی من از سفره من بخورید و بنوشید و بر تختها نشسته بر دوازده قبیلهٔ اسرائیل داوری کنید.» [31] پس خداوند گفت: «ای شمعون، ای شمعون، اینک شیطان خواست شما را چون گندم غربال کند، [32] لیکن من برای تو دعا کردم تا ایمانت تلف نشود و هنگامی که تو بازگشت کنی، برادران خود را استوار نما.» [33] پطرس به وی گفت: «ای خداوند، حاضرم که با تو بروم حتی در زندان و در مرگ.» [34] عیسی گفت: «تو را می‌گویم ‌ای پطرس، امروز پیش از آنکه خروس بخواند، تو سه مرتبه انکار خواهی کرد که مرا می‌شناسی.» [35] و به ایشان گفت: «هنگامی که شما را بی‌کیسه و توشه‌دان و کفش فرستادم به چیزی محتاج شدید؟» گفتند: «هیچ.» [36] پس به ایشان گفت: «لیکن الان هر ‌که کیسه دارد، آن را بردارد و همچنین توشه‌دان را و کسی ‌که شمشیر ندارد، لباس خود را فروخته آن را بخرد. [37] زیرا به شما می‌گویم که این نوشته در من می‌باید به انجام رسید، یعنی ‘با گناهکاران محسوب شد.’ زیرا هر‌ چه در خصوص من است، به انجام خود می‌رسد. [38] گفتند: «ای خداوند اینک دو شمشیر.» به ایشان گفت: «کافی است.» [39] عیسی مطابق عادت خود بیرون شده به کوه زیتون رفت و شاگردانش از عقب او رفتند.

اِرمیا 11:‏18-‏12: 5، 9 -11، 14 -15

[18] و خداوند مرا تعلیم داد، پس دانستم. آنگاه اعمال ایشان را به من نشان دادی. [19] و من مثل بره دست آموز که به قربانگاه برند، بودم. و نمی‌دانستم که تدبیرات به ضد من نموده، می‌گفتند: «درخت را با میوه​اش برباد دهیم و آن را از زمین زندگان قطع نماییم، تا اسمش دیگر در یادها نماند.» [20] اما ‌ای یهوه صِبایوت، که داور عادل و امتحان کننده باطن و دل هستی، بگذار که انتقام کشیدن تو را از ایشان ببینم، زیرا که شکایت خود را نزد تو آورده‌ام. [21] بنابراین خداوند چنین می‌گوید: «درباره اهل عَناتوت که قصد جان تو دارند و می‌گویند: «به نام یهوه نبوت مکن، مبادا به دست ما کشته شوی.» [22] از این جهت یهوه صِبایوت چنین می‌گوید: اینک ایشان را مجازات خواهم کرد. جوانان ایشان به شمشیر خواهند مرد و پسران و دختران ایشان از گرسنگی هلاک خواهند شد. [23] و برای ایشان کسی باقی نخواهد ماند، زیرا که من بر اهل عَناتوت، در سال مجازات ایشان، بلا خواهم فرستاد.»
[1] ای خداوند، تو عادلتر هستی از اینکه من به حضور تو شکایت آورم. لیکن درباره احکامت با تو سخن خواهم گفت. چرا راه شریران کامیاب می‌شود؟ و تمامی خیانتکاران ایمن می‌باشند؟ [2] تو ایشان را غرس نمودی، پس ریشه زدند و نمو کرده، میوه نیز آوردند. تو به دهان ایشان نزدیکی، اما از قلب ایشان دور. [3] اما تو، ‌ای خداوند، مرا می‌شناسی؛ مرا دیده، دل مرا نزد خود امتحان کرده‌ای. ایشان را مثل گوسفندان برای قربانی بیرون کش، و ایشان را به جهت روز قتل تعیین نما. [4] زمین تا به کی ماتم خواهد نمود و گیاه تمامی صحرا خشک خواهد ماند؟ حیوانات و پرندگان به خاطر شرارت ساکنانش تلف شده‌اند، زیرا می‌گویند: «او به عاقبت ما توجهی ندارد.» [5] اگر وقتی که با پیادگان دویدی، تو را خسته کردند، پس چگونه با اسبان می‌توانی برابری کنی؟ و هر‌چند در سرزمین سالم، ایمن هستی، در طغیان اُردن چه خواهی کرد؟
[9] آیا میراث من برایم مثل مرغ شکاری رنگارنگ که پرندگان دور او را گرفته باشند، شده است؟ بروید و تمامی حیوانات صحرا را جمع کرده، آنها را بیاورید تا بخورند. [10] شبانان بسیار تاکستان مرا خراب کرده، میراث مرا پایمال نمودند. و میراث مرغوب مرا به بیابان ویران تبدیل ساختند. [11] آن را ویران ساختند و آن ویران شده، نزد من ماتم گرفته است. تمامی سرزمین ویران شده، چونکه کسی این را در دل خود راه نمی‌دهد.
[14] خداوند درباره تمامی همسایگان شریر خود که ضرر می‌رسانند، به مملکتی که قوم خود اسرائیل را مالک آن ساخته است، چنین می‌گوید: «اینک ایشان را از آن سرزمین برمی‌کَنم و خاندان یهودا را از میان ایشان برمی‌کَنم. [15] و بعد از برکَندن ایشان، بازگشت خواهم کرد و بر ایشان ترحم خواهم نمود و هر یک از ایشان را به ملک خویش و هر کس را به سرزمین خود باز خواهم آورد.

خروج 19:‏10-‏19(عصر)

[10] خداوند به موسی گفت: «نزد قوم برو و ايشان را امروز و فردا تقديس نما. و ايشان رخت خود را بشويند. [11] در روز سوم مهيا باشيد، زيرا که در روز سوم خداوند در نظر تمامی قوم برکوه سينا فرود آید. [12] و حدود برای قوم از هر طرف قرار ده و بگو: ”مواظب باشيد از اينکه به فراز کوه برآييد، يا دامنه آن را لمس نماييد، زيرا هر ‌که کوه را لمس کند، به یقین کشته شود. [13] دست بر آن گذارده نشود، بلکه يا سنگسار شود يا به تير کشته شود؛ خواه چارپا باشد خواه انسان، زنده نماند.“ اما چون شیپور نواخته شود، ايشان به کوه برآيند.» [14] پس موسی از کوه نزد قوم فرود آمده، قوم را تقديس نمود و رخت خود را شستند. [15] و به قوم گفت: «در روز سوم حاضر باشيد و به زنان نزديکی منماييد.» [16] و واقع شد در روز سوم به وقت طلوع صبح، که رعدها و برقها و ابر غليظ بر کوه پديد آمد و صدای شیپور بسيار سخت، به طوری که تمامی قوم که در لشکرگاه بودند، بلرزيدند. [17] و موسی قوم را برای ملاقات خدا از لشکرگاه بيرون آورد و در پای کوه ايستادند. [18] و تمامی کوه سينا را دود فرو گرفت، زيرا خداوند در آتش بر آن نزول کرد و دودش مثل دود کوره‌ای بالا می‌شد و تمامی کوه به شدّت می‌لرزید. [19] و چون صدای شیپور بسیار بلندتر و بلندتر می‌شد، موسی سخن گفت، و خدا او را به زبان جواب داد.

ایوب 38:‏1-‏ 23 , 42:‏1-‏5 (عصر)

[1] و خداوند ایوب را از میان گردباد خطاب کرده، گفت: [2] «کیست که مشورت را از سخنان بی‌علم تاریک می‌سازد؟ [3] الان کمر خود را مثل مرد ببند، زیرا که از تو سؤال می‌نمایم پس مرا اعلام نما. [4] وقتی که زمین را بنیاد نهادم کجا بودی؟ بیان کن اگر فهم داری. [5] کیست که اندازه‌های آن را تعیین نمود؟ اگر می‌دانی! و کیست که ریسمان اندازه‌گیری را بر آن کشید؟ [6] پایه‌هایش بر چه چیز گذاشته شد؟ و کیست که سنگ زاویه‌اش را نهاد، [7] هنگامی که ستارگان صبح با هم ترنم نمودند، و تمامی پسران خدا آواز شادمانی دادند؟ [8] و کیست که دریا را به درها مسدود ساخت، وقتی که به در جست و از رحم بیرون آمد؟ [9] وقتی که ابرها را لباس آن گردانیدم و تاریکی سخت را قنداق آن ساختم. [10] و حدی برای آن قرار دادم و پشت بندها و درها تعیین نمودم. [11] و گفتم: ”تا به اینجا بیا و سرپیچی منما. و در اینجا امواج سرکش تو بازداشته شود؟“ [12] «آیا تو از ابتدای عمر خود صبح را فرمان دادی، و سحر را به موضعش آگاه گردانیدی؟ [13] تا کرانه‌های زمین را فرو‌ گیرد و شریران از آن افشانده شوند. [14] مثل گِل زیر خاتم تبدیل می‌گردد. و همه ‌چیز مثل لباس صورت می‌پذیرد. [15] و نور شریران از ایشان گرفته می‌شود، و بازوی برافراشته شکسته می‌گردد. [16] آیا به چشمه‌های دریا داخل شده، یا به عمقهای ژرفا رفته‌ای؟ [17] آیا درهای مرگ برای تو باز شده است؟ یا درهای سایه مرگ را دیده‌ای؟ [18] آیا پهنای زمین را درک کرده‌ای؟ خبر بده اگر این همه را می‌دانی. [19] راه مسکن نور کدام است، و مکان ظلمت کجا می‌باشد، [20] تا آن را به حدودش برسانی، و راههای خانه او را درک نمایی؟ [21] به یقین می‌دانی، چونکه در آن وقت مولود شدی، و شماره روزهایت بسیار است! [22] آیا به مخزنهای برف داخل شده، و انبارهای تگرگ را مشاهده نموده‌ای، [23] که آنها را به جهت وقت تنگی نگاه داشتم، به جهت روز کشتار و جنگ؟ [1] و ایوب خداوند را جواب داده، گفت: [2] «می‌دانم که به هر چیز قادر هستی، و ابدا قصد تو را منع نتوان نمود. [3] کیست که مشورت را بی‌علم مخفی می‌سازد. لیکن من به آنچه نفهمیدم صحبت نمودم. به چیزهایی که فوق از عقل من بود و نمی‌دانستم. [4] الان بشنو تا من سخن گویم. از تو سؤال می‌نمایم، مرا تعلیم بده. [5] از شنیدن گوش درباره تو شنیده بودم، لیکن الان چشم من تو را می‌بیند.

اِشعیا 50:‏4-‏11

[4] خداوند یهوه زبان شاگرد به من داده است تا بدانم که چگونه خستگان را به کلام تقویت دهم. هر صبح بیدار می‌کند. گوش مرا بیدار می کند تا مثل شاگردان بشنوم. [5] خداوند یهوه گوش مرا گشود و سرکشی نکردم و از آن روی برنگردانیدم. [6] پشت خود را به زنندگان و رُخسار خود را به آنان که ریش مرا کندند؛ روی خود را از رسوایی و آب دهان پنهان نکردم. [7] از آنجا که خداوند یهوه مرا یاری می‌کند، پس رسوا نخواهم شد از این جهت روی خود را مثل سنگ خارا ساختم و می دانم که خجل نخواهم گردید. [8] آنکه مرا تصدیق می‌کند نزدیک است. پس کیست که با من دشمنی نماید تا با هم رو در رو بایستیم؟ و کیست که بر من شکایت نماید؟ بگذار که نزدیک من بیاید. [9] اینک خداوند یهوه مرا یاری می‌کند، پس کیست مرا محکوم سازد؟ به یقین همگی ایشان مثل رخت کهنه شده، و بید ایشان را خواهد خورد. [10] کیست از شما که از خداوند می‌ترسد و صدای بنده او را می‌شنود؟ هر که در ظلمت گام بردارد و روشنایی ندارد، او به اسم یهوه توکل نماید و به خدای خویش اعتماد بکند. [11] اینک، تمامی شما که آتش می‌افروزید و کمر خود را به مشعلها می‌بندید، در روشنایی آتش خویش و در مشعلهایی که خود افروخته‌اید، روان باشید، اما این از دست من به شما خواهد رسید که در غم خواهید خوابید.

اوّل قرنتیان 11:‏23-‏32

[23] زیرا من از خداوند یافتم، آنچه به شما نیز سپردم که عیسی خداوند در شبی که او را تسلیم کردند، نان را گرفت [24] و شکر نموده، پاره کرد و گفت: «بگیرید، بخورید. این است بدن من که برای شما پاره می‌شود. این را به یادگاری من به‌ جا آرید.» [25] و همچنین پیاله را نیز بعد از شام و گفت: «این پیالهٔ عهد جدید است در خون من. هرگاه این را بنوشید، به یادگاری من بکنید.» [26] زیرا هرگاه این نان را بخورید و این پیاله را بنوشید، مرگ خداوند را آشکار می‌نمایید تا هنگامی که باز آید. [27] پس هر که به طور ناشایسته نان را بخورد و پیاله خداوند را بنوشد، مجرم بدن و خون خداوند خواهد بود. [28] امّا هر شخص خود را امتحان کند و به این گونه از آن نان بخورد و از آن پیاله بنوشد. [29] زیرا هر که می‌خورد و می‌نوشد، محکومیّت خود را می‌خورد و می‌نوشد اگر بدن خداوند را تشخیص نمی‌دهد. [30] از این سبب بسیاری از شما ناتوان و مریض‌اند و بسیاری خوابیده‌اند. [31] امّا اگر بر خود قضاوت می‌کردیم، قضاوت بر ما نمی‌شد. [32] لیکن هنگامی که بر ما قضاوت می‌شود، از خداوند تنبیه می‌شویم، مبادا با اهل دنیا بر ما قضاوت شود.

متّی 26:‏2-‏20 , یوحنا 13:‏3-‏17 , متّی 26:‏21-‏39 , لوقا 22:‏43-‏45 , متّی 26:‏40-‏27: 2

[2] «می‌دانید که بعد از دو روز عید پِسَخ است که پسر انسان تسلیم کرده می‌شود تا مصلوب گردد.» [3] آنگاه سران کاهنان و کاتبان و مشایخ قوم در کاخ کاهن اعظم که قیافا نام داشت جمع شده [4] شورا نمودند تا عیسی را به حیله گرفتار ساخته به قتل رسانند. [5] اما گفتند: «نه در وقت عید، مبادا در میان قوم آشوب به پا شود.» (متّی 26‏:6‏-13 ؛ مَرقُس 14‏:3‏-9) [6] و هنگامی که عیسی در بیت‌عنیا در خانهٔ شمعون جذامی شد [7] زنی با شیشه‌ای عطر گرانبها نزد او آمده چون بنشست بر سر وی ریخت. [8] اما شاگردانش چون این را دیدند غضب نموده گفتند: «چرا این اسراف شده است؟ [9] زیرا ممکن بود این عطر به قیمت گران فروخته و به فقرا داده شود.» [10] عیسی این را درک کرده به ایشان گفت: «چرا به این زن زحمت می‌دهید، زیرا کار نیکو به من کرده است. [11] زیرا که فقرا را همیشه نزد خود دارید، اما مرا همیشه ندارید. [12] این زن با ریختن این عطر بر بدنم، مرا برای دفن آماده کرده است. [13] به راستی به شما می‌گویم؛ هر جایی که در تمام عالم به این بشارت موعظه کرده شود، کار این زن نیز به یاد او بازگو خواهد شد.»[14] آنگاه یکی از آن دوازده که به یهودای اسخریوطی ملقب بود، نزد سران کاهنان رفته [15] گفت: «مرا چند خواهید داد تا او را به شما تسلیم کنم؟» ایشان سی پاره نقره به وی دادند. [16] و از آن وقت یهودا در پی فرصت شد تا او را به ایشان تسلیم کند. [17] پس در روز اوّل عید فطیر شاگردان نزد عیسی آمده گفتند: «کجا می‌خواهی پِسَخ را آماده کنیم تا بخوری؟» [18] گفت: «به شهر نزد فلان کس رفته به او گویید: ‘استاد می‌گوید: وقت من نزدیک شد و پِسَخ را در خانه تو با شاگردان خود صرف می‌نمایم.’» [19] شاگردان چنانکه عیسی ایشان را امر فرمود کردند و پِسَخ را آماده کردند. [20] چون وقت شام رسید، عیسی با آن دوازده بنشست.

[3] عیسی با اینکه می‌دانست که پدر همه ‌چیز را به ‌دست او داده است و از نزد خدا آمده و به ‌جانب خدا می‌رود، [4] از شام برخاست و لباس خود را بیرون کرد و حوله‌ای گرفته، به کمر بست. [5] پس آب در لگن ریخته، شروع کرد به شستن پایهای شاگردان و خشکانیدن آنها با حوله‌ای که بر کمر داشت. [6] پس چون به شمعون پطرس رسید، او به وی گفت: «ای آقا، تو پایهای مرا می‌شویی؟» [7] عیسی در جواب وی گفت: «آنچه من می‌کنم الان تو نمی‌دانی، لکن بعد خواهی فهمید.» [8] پطرس به او گفت: «پایهای مرا هرگز نخواهی شست.» عیسی او را جواب داد: «اگر تو را نشویم، تو را با من سهمی نیست.» [9] شمعون پطرس به او گفت: «ای آقا، نه پایهای مرا و بس، بلکه دستها و سر مرا نیز.» [10] عیسی به او گفت: «کسی ‌که حمام کرده، محتاج نیست مگر به شستن پایها، بلکه تمام او پاک است. و شما پاک هستید، لیکن نه همه.» [11] زیرا که تسلیم ‌کنندهٔ خود را می‌دانست و از این جهت گفت: «همگی شما پاک نیستید.» [12] و چون پایهای ایشان را شست، لباس خود را گرفته، باز بنشست و به ایشان گفت: «آیا فهمیدید آنچه به شما کردم؟ [13] شما مرا ‘استاد’ و ‘آقا’ می‌خوانید و خوب می‌گویید، زیرا که چنین هستم. [14] پس اگر من که آقا و معلّم هستم، پایهای شما را شستم، بر شما نیز واجب است که پایهای یکدیگر را بشویید. [15] زیرا به شما نمونه‌ای دادم تا چنانکه من با شما کردم، شما نیز بکنید. [16] به راستی به شما می‌گویم، غلام بزرگتر از آقای خود نیست و نه رسول از فرستنده خود. [17] هرگاه این را دانستید، خوشا به حال شما اگر آن را به عمل آرید.

[21] و وقتی که ایشان غذا می‌خوردند، او گفت: «به راستی به شما می‌گویم که یکی از شما مرا تسلیم می‌کند!» [22] شاگردان بسیار غمگین شده هر یک از ایشان به وی سخن آغاز کردند که «آقا، آیا من آنم؟» [23] او در جواب گفت: «آنکه دست با من در قاب فرو می‌برد، همان کس مرا تسلیم خواهد کرد! [24] پسر انسان به همانطور که در مورد او نوشته شده است، می‌میرد. لیکن وای بر آن کس ‌که پسر انسان به دست او تسلیم شود! آن شخص را بهتر می‌بود که تولد نمی‌یافت!» [25] و یهودا که تسلیم‌کننده وی بود، به جواب گفت: «ای استاد، آیا من آنم؟» به وی گفت: «تو خود گفتی!» [26] و چون ایشان غذا می‌خوردند عیسی نان را گرفته برکت داد و پاره کرده به شاگردان داد و گفت: «بگیرید و بخورید این است بدن من.» [27] و پیاله را گرفته شکر نمود و به ایشان داده گفت: «همه شما از این بنوشید. [28] زیرا که این است خون من در عهد جدید که در راه بسیاری به خاطر بخشش گناهان ریخته می‌شود. [29] اما به شما می‌گویم که بعد از این از میوه مو دیگر نخواهم نوشید تا روزی که آن را با شما در پادشاهی پدر خود تازه آشامم.» [30] پس از خواندن سرودی به سوی کوه زیتون روانه شدند. [31] آنگاه عیسی به ایشان گفت: «همهٔ شما امشب در مورد من لغزش می‌خورید چنانکه نوشته شده است که ‘شبان را می‌زنم و گوسفندان گله پراکنده می‌شوند.’ [32] لیکن بعد از برخاستنم، پیش از شما به جلیل خواهم رفت.» [33] پطرس در جواب وی گفت: «حتی اگر همه در مورد تو لغزش خورند، من هرگز نخورم.» [34] عیسی به وی گفت: «به راستی به تو می‌گویم که همین شب قبل از خروس‌خوان سه مرتبه مرا انکار خواهی کرد!» [35] پطرس به وی گفت: «حتی اگر مردنم با تو لازم شود، هرگز تو را انکار نکنم!» و سایر شاگردان نیز چنین گفتند. [36] آنگاه عیسی با ایشان به مکانی که ملقب به جِتسیمانی بود، رسیده به شاگردان خود گفت: «در اینجا بنشینید تا من رفته در آنجا دعا کنم.» [37] و پطرس و دو پسر زِبِدی را برداشته بی‌نهایت غمگین و مضطرب شد. [38] پس به ایشان گفت: «جان من از زیادی غصه به حال مرگ افتاده است. در اینجا مانده با من بیدار باشید.» [39] پس قدری پیش رفته به روی در ‌افتاد و دعا کرده گفت: «ای پدر من، اگر ممکن باشد این پیاله از من بگذرد، لیکن نه به خواهش من، بلکه به اراده تو.»

[43] و فرشته‌ای از آسمان بر او ظاهر شده او را تقویت می‌نمود. [44] پس به رنجی جانکاه افتاده به جدیّتی بیشتر دعا کرد، چنانکه عرق او مثل قطرات خون بود که بر زمین می‌ریخت. [45] پس از دعا برخاسته نزد شاگردان خود آمده ایشان را از غصه در خواب یافت.

[40] و نزد شاگردان خود آمده ایشان را در خواب یافت. و به پطرس گفت: «آیا نمی‌توانستید یک ساعت با من بیدار باشید؟ [41] بیدار باشید و دعا کنید تا در امتحان نیفتید! روح راغب است لیکن جسم ناتوان.» [42] و بار دیگر رفته باز دعا نموده گفت: «ای پدر من، اگر ممکن نباشد که این پیاله بدون نوشیدن از من بگذرد، آنچه اراده تو است، بشود.» [43] و آمده باز ایشان را در خواب یافت، زیرا که چشمان ایشان سنگین شده بود. [44] پس ایشان را ترک کرده رفت و دفعه سوم به همان کلام دعا کرد. [45] آنگاه نزد شاگردان آمده به ایشان گفت: «خواب و استراحت خود را برای بعد بگذارید. اکنون وقت آن رسیده است که پسر انسان به ‌دست گناهکاران تسلیم شود. [46] برخیزید برویم. اینک تسلیم‌کننده من نزدیک است! [47] و هنوز سخن می‌گفت که ناگاه یهودا که یکی از آن دوازده بود، با جمعی بسیار با شمشیرها و چماقها از جانب سران کاهنان و مشایخ قوم آمدند. [48] و تسلیم‌کننده او به ایشان نشانی داده گفته بود: «هر‌ که را بوسه زنم، همان است. او را محکم بگیرید.» [49] در همان لحظه نزد عیسی آمده گفت: «سلام، استاد!» و او را بوسید. [50] عیسی وی را گفت: «ای دوست، از بهر‌ چه آمدی؟» آنگاه آن افراد پیش آمده، دست بر عیسی انداخته او را گرفتند. [51] و ناگاه یکی از همراهان عیسی دست آورده شمشیر خود را از غلاف کشیده، بر غلام کاهن اعظم زد و گوشش را از تن جدا کرد. [52] آنگاه عیسی وی را گفت: «شمشیر خود را غلاف کن، زیرا هر‌ که شمشیر گیرد، به شمشیر هلاک گردد. [53] آیا گمان می‌بری که نمی‌توانم هم‌اکنون از پدر خود درخواست کنم که زیاده از دوازده لشکر از فرشتگان برای من حاضر سازد؟ [54] لیکن در این صورت کتب چگونه به انجام خود رسد که می‌گوید این وقایع می‌بایست رخ دهد؟» [55] در آن ساعت به آن گروه گفت: «آیا برای گرفتن من با شمشیرها و چماقها چنان آمده‌اید که انگار دزد می‌گیرید؟ هر روز با شما در معبد نشسته تعلیم می‌دادم و مرا نگرفتید. [56] لیکن این همه شد تا کتب انبیا به انجام رسد.» در آن وقت همه شاگردان او را واگذارده فرار کردند. [57] و آنانی که عیسی را گرفته بودند، او را نزد قیافا کاهن اعظم جایی که کاتبان و مشایخ جمع بودند، بردند. [58] اما پطرس از دور در عقب او آمده، به خانه کاهن اعظم وارد شد و با خادمان بنشست تا انجام کار را ببیند. [59] پس سران کاهنان و مشایخ و تمامی اهل شورا به دنبال یافتن شهادت دروغ به ضدّ عیسی بودند تا او را به قتل رسانند [60] لیکن نیافتند. با آنکه چند شاهد دروغ پیش آمدند، هیچ نیافتند. آخر دو نفر آمده [61] گفتند: «این شخص گفت: ‘می‌توانم معبد خدا را خراب کنم و در سه روز بنایش نمایم.’» [62] پس کاهن اعظم برخاسته به او گفت: «هیچ جواب نمی‌دهی؟ چیست که اینها به ضدّ تو شهادت می‌دهند؟» [63] اما عیسی خاموش ماند. تا آنکه کاهن اعظم روی به وی کرده گفت: «تو را به خدای زنده قسم می‌دهم ما را بگوی: آیا تو مسیح، پسر خدا هستی؟» [64] عیسی به وی گفت: «تو گفتی! و نیز شما را می‌گویم: بعد از این پسر انسان را خواهید دید که بر دست راست قوت نشسته بر ابرهای آسمان می‌آید!» [65] در همان لحظه کاهن اعظم لباس خود را چاک زده گفت: «کفر گفت! دیگر ما را چه نیاز به شاهدان است؟ هم‌ اکنون کفرش را شنیدید! [66] حکم شما چیست؟» ایشان در جواب گفتند: «سزایش مرگ است!» [67] آنگاه آب دهان بر رویش انداخته، او را ‌زدند و بعضی سیلی زده [68] می‌گفتند: «ای مسیح، به ما نبوت کن! کیست که تو را زده است؟» [69] اما پطرس در حیاط بیرون نشسته بود که ناگاه کنیزکی نزد او آمده گفت: «تو هم با عیسی جلیلی بودی!» [70] پطرس در مقابل همه انکار نموده گفت: «نمی‌دانم چه می‌گویی!» [71] و چون به دهلیز بیرون رفت، کنیزی دیگر او را دیده به حاضرین گفت: «این شخص نیز از رفقای عیسی ناصری است!» [72] پطرس باز قسم خورده انکار نمود که «این مرد را نمی‌شناسم.» [73] بعد از چندی آنانی که ایستاده بودند، پیش آمده پطرس را گفتند: «البته تو هم از اینها هستی، زیرا که لهجه‌ات تو را لو می‌دهد!» [74] پس پطرس شروع به نفرین کردن و قسم خوردن نمود که «این شخص را نمی‌شناسم.» و در همان لحظه خروس خواند. [75] آنگاه پطرس سخن عیسی را به یاد آورد که گفته بود: «قبل از خروس‌خوان سه مرتبه مرا انکار خواهی کرد.» پس بیرون رفته، زار‌زار بگریست. [1] و چون صبح شد، همه سران کاهنان و مشایخ قوم بر عیسی شورا کردند که او را هلاک سازند. [2] پس او را بند نهاده بردند و به پیلاتُس والی تسلیم نمودند.

یوحنا 13:‏1-‏11 ( در مراسم شستن پاها)

[1] و قبل از عید پِسَخ، چون عیسی دانست که وقت او رسیده است تا از این جهان به ‌جانب پدر برود، خاصّان خود را که در این جهان محبّت می‌نمود، ایشان را تا به آخر محبّت نمود. [2] و چون شام می‌خوردند و ابلیس پیش از آن در دل یهودا پسر شمعون اِسخَریوطی نهاده بود که او را تسلیم کند، [3] عیسی با اینکه می‌دانست که پدر همه ‌چیز را به ‌دست او داده است و از نزد خدا آمده و به ‌جانب خدا می‌رود، [4] از شام برخاست و لباس خود را بیرون کرد و حوله‌ای گرفته، به کمر بست. [5] پس آب در لگن ریخته، شروع کرد به شستن پایهای شاگردان و خشکانیدن آنها با حوله‌ای که بر کمر داشت. [6] پس چون به شمعون پطرس رسید، او به وی گفت: «ای آقا، تو پایهای مرا می‌شویی؟» [7] عیسی در جواب وی گفت: «آنچه من می‌کنم الان تو نمی‌دانی، لکن بعد خواهی فهمید.» [8] پطرس به او گفت: «پایهای مرا هرگز نخواهی شست.» عیسی او را جواب داد: «اگر تو را نشویم، تو را با من سهمی نیست.» [9] شمعون پطرس به او گفت: «ای آقا، نه پایهای مرا و بس، بلکه دستها و سر مرا نیز.» [10] عیسی به او گفت: «کسی ‌که حمام کرده، محتاج نیست مگر به شستن پایها، بلکه تمام او پاک است. و شما پاک هستید، لیکن نه همه.» [11] زیرا که تسلیم ‌کنندهٔ خود را می‌دانست و از این جهت گفت: «همگی شما پاک نیستید.»

یوحنا 13:‏12-‏17 (پس از شستن پاها)

[12] و چون پایهای ایشان را شست، لباس خود را گرفته، باز بنشست و به ایشان گفت: «آیا فهمیدید آنچه به شما کردم؟ [13] شما مرا ‘استاد’ و ‘آقا’ می‌خوانید و خوب می‌گویید، زیرا که چنین هستم. [14] پس اگر من که آقا و معلّم هستم، پایهای شما را شستم، بر شما نیز واجب است که پایهای یکدیگر را بشویید. [15] زیرا به شما نمونه‌ای دادم تا چنانکه من با شما کردم، شما نیز بکنید. [16] به راستی به شما می‌گویم، غلام بزرگتر از آقای خود نیست و نه رسول از فرستنده خود. [17] هرگاه این را دانستید، خوشا به حال شما اگر آن را به عمل آرید

مناسبت و قدیسین روز

شهیدهٔ مقدس ماترونا

ماترونا که یتیم بود، در خانهٔ یک یهودی در تسالونیکی به‌عنوان خدمتکار زندگی می‌کرد. همسر آن مرد یهودی، پیوسته ایمان ماترونا به مسیح را مسخره می‌کرد و می‌کوشید او را وادار کند که مسیح را انکار کرده و به کنیسه برود.

اما ماترونای فروتن، با وجدان کامل به کارهای خود می‌پرداخت و چیزی به بانوی خود نمی‌گفت. او در پنهان به خداوند مسیح دعا می‌کرد.

روزی آن زن یهودی دریافت که ماترونا بدون اطلاع او به کلیسا می‌رود. با خشم از او پرسید چرا به‌جای کلیسا به کنیسه نمی‌رود. ماترونا پاسخ داد: «زیرا خدا در کلیساهای مسیحیان ساکن است و از کنیسه‌های یهودیان دوری می‌کند.»

آن زن از این پاسخ جسورانه به خشم آمد، ماترونا را کتک زد، او را در اتاقی تاریک زندانی کرد و دستانش را بست.

روز بعد، هنگامی که ماترونا زانو زده و در حال دعا و تمجید خدا بود، به قدرت الهی بندهایش گشوده شد. دو بار دیگر نیز او را زندانی کردند.

سرانجام، او از گرسنگی جان سپرد. آن زن شرور، بدن این دوشیزهٔ مقدس را از بام خانه‌اش به پایین افکند.

مسیحیان پیکر شهیده را برداشتند و با احترام دفن کردند. اسقف الکساندر، چون از معجزات فراوان این شهیده آگاه شد، کلیسایی بر فراز قبر او بنا کرد.

آن زن یهودی نیز به سزای اعمال خود رسید: همان‌جا که بدن ماترونا را به پایین افکنده بود، پایش لغزید، سقوط کرد و بر زمین کوبیده شد و جان داد.

جان مکرم، صاحب بصیرت

یوحنا تا بیست‌وپنج سالگی نجار بود، اما سپس به‌سبب اشتیاقی سیری‌ناپذیر برای دعا، به بیابان کناره‌گیری کرد. او تا زمان مرگش در نودسالگی در آنجا زیست.

او انسانی جسمانی بود، اما همچون موجودی غیرجسمانی زندگی می‌کرد. دل هر کسی را که نزدش می‌آمد، تشخیص می‌داد و نام، خواسته‌ها و افکار او را می‌دانست.

او نتیجهٔ جنگ‌ها را برای امپراتور تئودوسیوس پیشگویی کرد. همچنین برای سرداران، راهبان و هر کسی که نیاز داشت بداند در آیندهٔ پنهان چه در انتظار اوست، پیشگویی می‌نمود.

روزی شاهزاده‌ای از او خواست همسرش را بپذیرد، زیرا آن زن بسیار مشتاق دیدارش بود. اما قدیس، از برآوردن کنجکاوی بیهوده خودداری کرد و در عوض، در خواب بر همسر شاهزاده ظاهر شد و چهرهٔ خود را به او نشان داد. وقتی زن رؤیای خود را برای شوهرش تعریف کرد، او تأیید کرد که این همان سیمای قدیس است.

او به هر دیدارکننده‌ای فروتنی را به‌عنوان بنیاد همهٔ فضایل تعلیم می‌داد و همواره مثال‌هایی از زندگی می‌آورد که چگونه غرور، بسیاری از انسان‌های بلندمرتبه را به خاک افکنده و به گناهان سنگین کشانده است.

او حملات بسیاری از ارواح شریر را تحمل کرد. یک‌بار، شیطان با گروهی از دیوها در هیئت فرشتگان نورانی بر او ظاهر شد و او را وادار می‌کردند که شیطان را، که خود را مسیح معرفی می‌کرد، پرستش کند.

اما یوحنا با حکمت پاسخ داد: «من هر روز در برابر پادشاه خود، عیسی مسیح، سر تعظیم فرود می‌آورم. اگر او همان بود، اکنون از من چنین درخواستی نمی‌کرد، به‌ویژه که من هم‌اکنون نیز او را پرستش می‌کنم.»

با این سخنان، نیروهای شر همچون دود ناپدید شدند. او در حالی که زانو زده و در دعا بود، در نودسالگی در آرامش رحلت کرد.

پافنوتیوس مکرم

پافنوتیوس شاگرد قدیس آنتونی کبیر بود. او با قداست زندگی خود، گناهکاران بسیاری را به راه توبه هدایت کرد، از جمله قدیسه تایس که در ۸ اکتبر یادبود او برگزار می‌شود.

پافنوتیوس بیش از آنکه شبیه انسان باشد، به فرشته‌ای غیرجسمانی شباهت داشت. او در اواخر قرن چهارم چشم از جهان فروبست.


سرود ستایش

جانِ مکرمِ بصیر، درباره‌ی فروتنی

جانِ بصیر، آموزگار فروتنی،
با اشک شادی، از فروتنی سخن گفت:
ای فرزندان محبوب، فرزندان باایمان،
هرچه فروتن‌تر باشید، نزد خدا محبوب‌تر خواهید بود.
ریاضت بدون فروتنی هیچ سودی ندارد،
آن که متکبر است، جان خود را به شیطان می‌سپارد.
اگر جانت را از خودخواهی خالی کنی،
خدای زنده آن را پر خواهد کرد.
چه کسی فروتن‌تر از خود خداست؟
هیچ‌گاه اولویت برای خود قائل نشده است.
در خفا، بی‌هیاهو، جهان را اداره می‌کند،
از همین‌رو دیوانگان گمان می‌برند که او وجود ندارد!
اگر باد نوّزد، نه فریاد زند و نه زوزه کشد،
دیوانگان خواهند گفت که آن هم وجود ندارد!
کسی که فروتنی دارد، خود را سرزنش می‌کند،
و در هر فضیلتی به آسانی پیش می‌رود.
فروتنی چیزی جز فقر در روح نیست،
این است تعلیم مبارک نجات‌دهنده:
به خود هیچ امیدی نداشته باش،
و تمام امیدت را بر خدا بگذار،
این است فروتنی مقدس. هرکه آن را زیر پا گذارد،
تاریک‌ترین تباهی را برای جان خود مهیا می‌سازد.
اندیشه‌ی همه‌ی مقدسین در این مورد سخت‌گیر است:
بی فروتنی بسیار، هیچ‌کس نجات نمی‌یابد!
فروتن شادمان است، زیرا خدا با او فرمانروایی می‌کند.
ای فرزندان محبوب، فروتن بودن، همان نجات یافتن است!


تأمل

«در کسی که بد می‌اندیشد، پاکی نیست»، این را قدیس سیمئون الهی‌دان نوین می‌گوید؛ و او در ادامه می‌افزاید: «چگونه می‌توان قلبی پاک داشت، وقتی آن را با اندیشه‌های ناپاک می‌آلاید، به مانند آیینه که با گرد و غبار تار می‌شود؟»

آیا اکنون می‌بینی که دین مسیح تا چه اندازه از دیگر باورها و حکمت‌های دنیوی فراتر است؟ کسی که فقط به شر می‌اندیشد—حتی اگر آن را انجام ندهد—در برابر خدا و جان خود گناهکار است. چرا که خدا را می‌رنجاند و جان خویش را از دست می‌دهد.

مسیحی بودن، به معنای واقعی کلمه، یعنی تلاش فراوان برای پاک کردن افکار شریرانه از دل و ذهن. این چه نوع تلاشی است؟ درباره‌ی این موضوع، یک پژوهش کامل وجود دارد که در روزگار ما حتی برای ما مسیحیان نیز کاملاً پنهان و فراموش شده است، و همچنین تجربه‌ی عظیم و واقعی قدیسان و قدیسه‌هایی که این پژوهش را با زندگی خود اثبات کردند. پاک‌سازی خود از این افکار شرور و ناپاک—که ریشه‌ی تمام بدی‌ها هستند—هدف همه‌ی راهبان بزرگ، عزلت‌نشینان، و خاموش‌یگزینان بود.


تعمق


تعمق درباره مرگ خداوند عیسی:

۱. چگونه او که مردگان را برخیزانید، اکنون خود بر صلیب، با پیکری بی‌جان آویخته شده است.
۲. چگونه او برای خاطر ما مُرد، تا ما حیاتی افزون‌تر و حقیقتی کامل‌تر درباره‌ی زندگی جاودان داشته باشیم.


موعظه

-درباره‌ی مسیحیان همچون پادشاهان و کاهنان –

و ایشان را برای خدای ما پادشاهان و کاهنان ساختی .»  (مکاشفه ۵ :۱۰).

خداوند عیسی می‌خواهد همه‌ی انسان‌ها را همچون خود سازد. چنان‌که او پسر خداست، می‌خواهد همه‌ی انسان‌ها فرزندان پذیرفته‌شده‌ی خدا شوند. چون او پادشاه است، می‌خواهد آنان نیز با او در سلطنت شریک باشند. چون او کاهن است، می‌خواهد آنان نیز شریکِ در کهانت باشند. چون قادر مطلق است، می‌خواهد قدرتش را با ایشان شریک شود. چون جاودانه است، می‌خواهد جاودانگی را با ما قسمت کند. چون مقدس است، می‌خواهد ما را در قدوسیت سهیم سازد. و چون او قیام کرده از مردگان است، می‌خواهد که همه فرزندان قیام شوند.

این آرزوی خداوند بود و به همین دلیل به زمین فرود آمد: تا ما را از زندگی حیوان‌گونه جدا کند، و ما را بالاتر از حیات حیوانات بّرکِشاند، و کرامتی برتر از کل آفرینش مرئی به ما ببخشد، همان کرامتی که آدم در بهشت پیش از سقوط داشت.

به خاطر این محبت عظیم به انسان، و این تدبیر نجات‌بخش برای همه‌ی مردم، خداوند به دست بزرگان یهود بر صلیب شد. و حتی امروزه از سوی ما مسیحیان، که بارها و بارها خار ناسپاسی و کج‌فهمی را بر سر مبارکش گذاشتیم.

ما هر بار که احکام او را زیر پا می‌گذاریم، ناسپاس و بی‌منطق ظاهر می‌شویم. هر گناهکار با گناهانش تاجی تازه از خار می‌بافد و بر سر مقدس او می‌نهد.
کِی او ما را رنجاند که چنین کردیم؟
کی درباره‌ی ما فکر بدی کرد که ما در پاسخ بدی کردیم؟

او خود را تا ژرفای چاه متعفنی که ما به آن خو گرفته بودیم—در کنار مارها و عقرب‌ها—پایین آورد، تا ما را به سوی نور و پاکی در ملکوت، بالا بکشد.

او می‌خواهد ما را پادشاه و کاهن سازد، و ما دست نجات‌بخشش را پس می‌زنیم و به چاه تاریکی بازمی‌گردیم.

ای برادران، بس است، و بیش از بس! بس است این خواری دادن او و نابود کردن خویشتن.
دست نجات‌دهنده‌مان را محکم بگیریم و از او پیروی کنیم.
او برای ما نیکویی می‌خواهد. او برای ما نیکویی می‌کند.
او برای خیر ما رنج کشید.
او تنها دوست حقیقی ماست که هرگز تغییر نمی‌کند.

ای خداوند، جلال و سپاس تا ابد از آن تو باد،. آمین.

error: Content is protected !!