آیات روز
تقویم جدید
عبرانیان 1 : 1 - 12
[1] خدا که در زمان گذشته به اقسام گوناگون و راههای مختلف به واسطهٔ انبیا به پدران ما سخن گفت، [2] در این روزهای آخر با ما به واسطهٔ پسر خود صحبت کرد که او را وارث تمامی موجودات قرار داد و بهوسیلهٔ او جهان را آفرید؛ [3] که فروغ جلالش و خاتم جوهرش بوده و به کلمهٔ قوت خود حامل همه موجودات بوده، چون پاکی گناهان را به اتمام رسانید، به دست راست مقام عظمت در اوج آسمان بنشست، [4] و از فرشتگان برتر گردید، به اندازهٔ آنکه اسمی بزرگتر از ایشان به میراث یافته بود. [5] زیرا به کدامیک از فرشتگان هرگز گفت که «تو پسر من هستی. من امروز تو را مولود ساختهام؟» و نیز «من او را پدر خواهم بود و او پسر من خواهد بود»؟ [6] و هنگامی که نخستزاده را باز به جهان میآورَد، میگوید که: «همهٔ فرشتگان خدا او را پرستش کنند. [7] و در حق فرشتگان میگوید که: «فرشتگان خود را بادها میگرداند و خادمان خود را شعله آتش.» [8] امّا در حق پسر: «ای خدا، تخت تو تا به ابد است و عصای پادشاهی تو عصای عدالت است. [9] عدالت را دوست و شرارت را دشمن میداری. بنابراین خدا، خدای تو، تو را به روغن شادمانی بیشتر از رفقایت مسح کرده است.» [10] و نیز میگوید: «تو، ای خداوند، در ابتدا زمین را بنا کردی و آسمانها ساخته شده به دستهای توست. [11] آنها فانی، لیکن تو باقی هستی و تمامی آنها چون جامه، مندرس خواهد شد [12] و مثل ردا آنها را خواهی پیچید و تغییر خواهند یافت. لیکن تو همان هستی و سالهای تو تمام نخواهد شد.»
لوقا 2 : 1 - 20
[1] و در آن روزها حکمی از آگوستوسِ قیصر صادر گشت که تمام مردمان دنیا را سرشماری کنند. [2] و این سرشماری اوّل شد، هنگامی که کورینیوس والی سوریه بود. [3] پس همهٔ مردم هر یک به شهر خود برای سرشماری میرفتند. [4] و یوسف نیز از جلیل از شهر ناصره به یهودیه به شهر داوود که بِیتلِحِم نام داشت، رفت. زیرا که او از خاندان و تبار داوود بود. [5] تا نام او با مریم که نامزد او بود و نزدیک به زاییدن بود، ثبت گردد. [6] و وقتی که ایشان در آنجا بودند، هنگام وضع حمل او رسیده، [7] پسر نخستین خود را زایید. و او را در قنداق پیچیده، در آخور خوابانید. زیرا که برای ایشان در مهمانسرا جای نبود. [8] و در آن نواحی، شبانان در صحرا به سر میبردند و در شب نگهبانی گلّههای خویش میکردند. [9] ناگاه فرشتهٔ خداوند بر ایشان ظاهر شد و شوکت خداوند بر گرد ایشان تابید و بسیار ترسان گشتند. [10] فرشته ایشان را گفت: «مترسید، زیرا اینک مژده خوشی عظیم به شما میدهم که برای جمیع قوم خواهد بود. [11] که امروز برای شما در شهر داوود، نجاتدهندهای که مسیح خداوند باشد متولّد شد. [12] و نشانه برای شما این است که طفلی در قنداق پیچیده و در آخور خوابیده خواهید یافت.» [13] در همان حال فوجی از لشکر آسمانی با فرشته حاضر شده، خدا را تسبیحکنان میگفتند: [14] «خدا را در اوج آسمان جلال و بر زمین سلامتی و در میان مردم رضامندی باد.» [15] و چون فرشتگان از نزد ایشان به آسمان رفتند، شبانان با یکدیگر گفتند: «الان به بِیتلِحِم برویم و این چیزی را که واقع شده و خداوند آن را به ما معلوم داشته است، ببینیم.» [16] پس به شتاب رفته، مریم و یوسف و آن طفل را در آخور خوابیده یافتند. [17] چون این را دیدند، آن سخنی را که دربارهٔ طفل به ایشان گفته شده بود، شهرت دادند. [18] و هر که میشنید از آنچه شبانان به ایشان گفتند، تعجّب مینمود. [19] امّا مریم در دل خود متفکّر شده، این همه سخنان را نگاه میداشت. [20] و شبانان خدا را تمجید و حمدکنان برگشتند، به سبب همهٔ آن اموری که دیده و شنیده بودند چنانکه به ایشان گفته شده بود.
تقویم قدیم
مناسبت و قدیسین روز

شهیدهٔ فاضله اوجنیا و کسانی که همراه او بودند
اوجنیا دختر فیلیپ، اِپارخِ تمام مصر بود و در روم به دنیا آمد. در آن زمان، مسیحیان از اسکندریه رانده شده بودند و بیرون از شهر زندگی میکردند. اوجنیا، این دوشیزهٔ پاک، نزد مسیحیان رفت و با تمام دل ایمان ایشان را پذیرفت. سپس با دو خواجهٔ امین خود از والدینش گریخت و توسّط اسقف الیاس تعمید یافت. او با پوشیدن لباس مردانه وارد یک دیر مردان شد و جامهٔ رهبانی پوشید.
او آنقدر با ریاضتِ داوطلبانه دل خود را پاک کرد که خدا به او فیض شفای بیماران را عطا فرمود. او زن ثروتمندی به نام ملانتیا را شفا داد. امّا بعد از شفا، ملانتیا خواست اوجنیا را به گناه جسمانی بکشاند، بیآنکه بداند اوجنیا زن است. چون با ردّ قاطع اوجنیا روبهرو شد، از سر انتقام نزد اِپارخ رفت و همانگونه که زن فوطیفار یوسف پاکدامن را بدنام کرده بود، اوجنیا را نیز تهمت زد.
اِپارخ فرمان داد که همهٔ راهبان را همراه اوجنیا ببندند و به زندان افکنند. امّا وقتی اوجنیا را به دادگاه آوردند، او خود را به پدرش آشکار کرد و گفت که دختر اوست. فیلیپ سرشار از شادی شد، با تمام خانواده تعمید یافت و پس از آن به عنوان اسقف اسکندریه برگزیده شد.
وقتی امپراتور روم از این امر آگاه شد، فرماندهای شرور به نام ترنتیوس را فرستاد تا پنهانی فیلیپ را بکشد؛ و چنین شد. اوجنیا با مادر و برادرانش به روم رفت و در آنجا بیباکانه و با غیرت، بتپرستان—بهویژه دوشیزگان—را به ایمان راستین آورد. یکی از ایشان دختر زیبایی به نام باسیلا بود که به دست شمشیر برای مسیح شهید شد، همانگونه که اوجنیا پیشتر به او گفته بود.
سپس دو خواجهٔ او، پروتوس و هیاسینت، نیز گردن زده شدند.
سرانجام نوبت شهادت خود اوجنیا رسید. حضور او سبب شده بود که معبد دیانا فرو ریزد و نابود شود. شکنجهگران ابتدا او را در آب انداختند و سپس در آتش، امّا خدا او را حفظ کرد. خداوند عیسی در زندان بر او ظاهر شد و به او خبر داد که در روز میلاد او رنج خواهد کشید. و همینگونه شد: او در ۲۵ دسامبر سال ۲۶۲ میلادی در روم به شمشیر شهید شد. پس از شهادت، اوجنیا با جلال فراوان بر مادرش ظاهر شد و او را دلگرم ساخت.

نیکولای فاضل فرمانده
برخی میگویند این قدیس بزرگ، اسلاوی از تبار بالکان بوده است. در زمان امپراتور نیقیفور، نیکولای فرماندهٔ سپاهی بود که به جنگ با بلغارها رفت. در مسیر، شبی را در یک مهمانخانه گذراند و در آنجا گرفتار وسوسهٔ بزرگی شد و خوابی عجیب دید—خوابی که کاملاً در جنگ به وقوع پیوست، آن هنگام که یونانیان در سال ۸۱۱ میلادی بهطور کامل از بلغارها شکست خوردند.
نیکولای جان سالم به در برد و از سر شکرگزاری نسبت به تدبیر خدا، رتبهٔ نظامی خود را ترک گفت و راهب شد. او عمری طولانی در ریاضت زیست و آنقدر کامل شد که صاحب دید الهامآمیز و محبوب خدا گشت. او در قرن نهم میلادی با آرامش درگذشت و در ملکوت مبارک خداوند مسیح جای گرفت.
همچنین یاد میشود از احمد شهید جدید، ترکتبار و سنگتراش، که ایمان مسیحی را پذیرفت و جان خود را برای آن نهاد. او در سال ۱۶۸۲ میلادی به دست ترکان در قسطنطنیه رنج کشید و شهید شد.
سرود ستایش
شهیدهٔ فاضله اوجنیا
اوجنیا، دوشیزهای پرجلال، خدا را شناخت
و خود را تماماً وقف خدمت او کرد.
او این زندگیِ گذرا را فدای زندگیِ جاودانه و بیپایان نمود؛
دل خود را به مسیحِ ازلی سپرد.
با شکیبایی، رذیلتِ شر را در هم شکست
و فیض شگفتانگیز خدا را به دست آورد.
اکنون با فرشتگان در آسمان شادی میکند؛
با قدیسان ضیافت جاودانی را باشکوه جشن میگیرد.
اوجنیا، ای دوشیزهٔ زیبا، خدا تو را تقدیس کرد؛
هماکنون نیز ما گناهکاران را نزد خدا یاد کن.
تأمل
پیروزی بر وسوسه، پیروزی بر مرگ است. این حقیقت را تجربهای حیرتانگیز از نیکولای فرمانده نشان میدهد. زمانی که او همراه سپاهِ امپراتور نیقیفور به جنگ با بلغارها میرفت، شبی را در یک مهمانخانه گذراند. صاحب مهمانخانه دختری جوان داشت که مجذوب زیبایی ظاهری فرماندهٔ امپراتوری شد و کوشید او را به گناه بکشاند.
نیکولای یکبار او را رد کرد و گفت که این کار، او را به سمت عمل شیطانی میکشاند.
با این حال، دختر بیشرم بار دوم و سوم به اتاق فرمانده آمد و دوباره پیشنهاد ناپاک داد. فرمانده در بار دوم و سوم نیز با قاطعیت بیشتری رد کرد و به او نصیحت نمود که پاکدامنی خود را حفظ کند و بدن و روحش را به شیطان نسپارد.
در نهایت، به او گفت که او یک سرباز است و راهی جنگ، و سزاوار و ایمن نیست که سربازی خود را با چنین گناهی آلوده کند؛ چراکه خشم خدا را برمیانگیزد و او را به مرگ حتمی میکشاند.
به این ترتیب این مردِ خدادوست بر وسوسه پیروز شد.
روز بعد او همراه سپاه به راه خود ادامه داد. شب بعد، خوابی دید:
خود را در دشتی وسیع دید و در کنار او مردی نیرومند نشسته بود، با پای راست روی پای چپ. روبهروی آنها دو سپاه در میدان بودند: یونانیها و بلغارها. آن مرد نیرومند به او گفت که با دقت نگاه کند.
نیکولای دید تا زمانی که آن مرد پای راست را روی پای چپ نگه میداشت، سپاه یونان بر بلغارها پیروز میشد؛ و هنگامی که پاهایش را جابهجا کرد و پای چپ را روی پای راست گذاشت، بلغارها حمله کردند و یونانیان را بیرحمانه کشتند.
آن مرد سپس فرمانده را به میان اجساد یونانیان برد. تمام دشت پوشیده از پیکرهای کشتهشدگان بود، تن کنار تن. در میانهٔ این اجساد، تنها یک جای خالی به اندازهٔ بدن یک انسان وجود داشت.
مرد نیرومند به نیکولای گفت:
«این جای خالی برای بدن تو تعیین شده بود، اما چون دیشب سه بار وسوسهٔ شیطان را شکست دادی، بدن و روحت را از مرگ رهایی بخشیدی.»
آنچه نیکولای در خواب دید، دقیقاً در جنگ رخ داد: تمام سپاه یونان در میدان نبرد نابود شد، امّا نیکولای زنده ماند و به خانه بازگشت—نه به پادگان، بلکه به دیر، برای سپردن باقی عمرش به خدا.
تعمق
تعمّق کن بر گردهمایی نیاکان، پیامبران و صالحان در آسمان:
چگونه اکنون در ملکوت مسیح شادماناند.
چگونه آنان پیش از آمدن مسیح، شریعت خدا را بهجا آوردند؛
چگونه آنان، هم با کلام و هم با الگوی زندگی خود، آمدن خداوند مسیح را پیشتر اعلان کردند؛
موعظه
در باب یوسف صالح
«و چون یوسفِ شوهرِ او مردی عادل بود… چنانکه فرشتهٔ خداوند به او فرمان داد عمل کرد.»
(متی ۱: ۱۹، ۲۴)
باید از خدا بیش از انسان ترسید، و باید خدا را بیشتر از انسان اطاعت کرد. این درس را باید از زندگیِ یوسفِ صالح—خویشاوند و نگاهبان مریم عذرا—آموخت.
او در زمانِ گذار میان شریعت و فیض میزیست: تا پیش از ظهور فیض، به شریعت وفادار بود، و چون فیض تازهٔ خدا آشکار شد، به آن نیز وفادار گردید.
در اطاعت از ظاهرِ شریعت، قصد داشت مریم مقدّس را، وقتی که منجی جهان در رحم پاک او حلول کرد، پنهانی رها کند. امّا هنگامی که فرشتهٔ خدا بدو گفت که مریم از روحالقدس حامله شده است (متی ۱:۲۰)، از این تصمیم دست کشید و او را رها نکرد، بلکه همان کرد که فرشتهٔ خداوند به او فرمان داده بود.
او به عقل خود تکیه نکرد، بلکه به ارادهٔ خدا فرمانبردار شد. از اینرو خدا او را شایستهٔ جلالی عظیم ساخت—هم در زمین و هم در آسمان. او در سکوت و پنهانی خدا را خدمت کرد، و خدا او را آشکارا تمجید نمود.
او نه تنها خود شایستهٔ ملکوت خدا شد، بلکه فرزندانش نیز چنین شدند. کدام پدر چیزی بالاتر از آن میخواهد که پسرش رسولِ مسیح باشد؟ و یوسف دو پسر داشت که رسولان مسیح شدند.
بدینگونه خدا آنان را که از او میترسند و فرمان او را بجا میآورند، سربلند میسازد.
ای خداوند بزرگ، خدای یوسف صالح، ما گناهکاران را نیز یاری ده تا عدالت تو را دوست بداریم و تنها از تو بترسیم.
جلال و سپاس تا ابد از آنِ تو باد. آمین.