آیات روز
تقویم جدید
اِشعیا 25:1-9
[1] ای یهوه، تو خدای من هستی، پس تو را سپاس میخوانم و نام تو را حمد می گویم، زیرا کارهای عجیب کردهای و تدبیرهای قدیم تو امانت و حقیقت است. [2] چونکه شهری را توده و قریه مستحکم را خرابه گردانیدهای و قصر غریبان را که شهر نباشد و هرگز بنا نگردد. [3] بنابراین قوم عظیم، تو را تمجید مینمایند و قریه قومهای ستمپیشه از تو خواهند ترسید. [4] چونکه برای فقیران قلعه و به جهت مسکینان در حین تنگی ایشان قلعه بودی و پناهگاه از طوفان و سایه از گرمی، هنگامی که نَفَس ستمکاران مثل طوفان بر دیوار میبود. [5] و غوغای غریبان را مثل گرمی در جای خشک فرود خواهی آورد و سرود ستمکاران مثل گرمی از سایه ابر فرو خواهد نشست. [6] و یهوه صِبایوت در این کوه برای همه قومها ضیافتی از لذایذ برپا خواهد نمود. یعنی مهمانی از شرابهای کهنه، از لذایذ پر مغز، و از شرابهای کهنه ناب. [7] و در این کوه روپوشی را که بر تمامی قومها گسترده است و پوششی را که تمامی قومها را میپوشاند، تلف خواهد کرد. [8] و مرگ را تا به ابد نابود خواهد ساخت و خداوند یهوه اشکها را از هر چهره پاک خواهد نمود و عار قوم خویش را از روی تمامی زمین رفع خواهد کرد، زیرا خداوند گفته است. [9] و در آن روز خواهند گفت: «اینک این خدای ما است که منتظر او بودهایم و ما را نجات خواهد داد. این خداوند است که منتظر او بودهایم. پس از نجات او مسرور و شادمان خواهیم شد.»
پیدایش 9:8-17
[8] و خدا نوح و پسرانش را با او خطاب کرده، گفت: [9] «اینک من عهد خود را با شما و بعد از شما، با نسل شما استوار سازم، [10] و با همه جانورانی که با شما باشند، از پرندگان و چارپایان و همه وحوش زمین با شما، با هر چه از کشتی بیرون آمد، حتی تمامی وحوش زمین. [11] عهد خود را با شما استوار میگردانم که بار دیگر هر جاندار از آب طوفان هلاک نشود، و طوفان بعد از این نباشد تا زمین را خراب کند.» [12] و خدا گفت: «این است نشان عهدی که من میبندم، در میان خود و شما، و همه جانورانی که با شما باشند، پشت به پشت تا به ابد؛ [13] رنگین کمان خود را در ابر میگذارم و همان نشان آن عهدی که در میان من و جهان است، خواهد بود. [14] و هنگامی که ابر را بالای زمین گسترانم و رنگین کمان در ابر نمایان شود، [15] آنگاه عهد خود را که در میان من و شما و همه جانوران جاندار میباشد، به یاد خواهم آورد. و آب طوفان دیگر نخواهد بود تا هر جانداری را هلاک کند. [16] و رنگین کمان در ابر خواهد بود و آن را خواهم نگریست، تا به یاد آورم آن عهد جاودانی را که در میان خدا و همه جانوران است، از هر جانداری که بر زمین است.» [17] و خدا به نوح گفت: «این است نشان عهدی که استوار ساختم در میان خود و هر جانداری که بر زمین است.»
امثال سلیمان 12:8-22
[8] انسان مطابق عقلش ستوده میشود، امّا کجدلان خجل خواهند گشت. [9] کسی که حقیر باشد و خادم داشته باشد، بهتر است از کسی که خود را برافرازد و محتاج نان باشد. [10] مرد عادل برای جان حیوان خود تفکّر می کند، امّا رحمتهای شریران ستمکیشی است. [11] کسی که زمین خود را زراعت کند، از نان سیر خواهد شد، امّا هر که چیزهای باطل را پیروی نماید، کمعقل است. [12] مرد شریر به شکار بدکاران طمع میورزد، امّا ریشه عادلان میوه میآورد. [13] در تقصیر لبها دام مرگبار است، امّا مرد عادل از تنگی بیرون میآید. [14] انسان از ثمره دهان خود از نیکویی سیر میشود و پاداش دست انسان به او رد خواهد شد. [15] راه احمق در نگاه خودش راست است، امّا هر که نصیحت را بشنود، حکیم است. [16] غضب احمق بیدرنگ آشکار میشود، امّا خردمند خجالت را میپوشاند. [17] هر که به راستی سخن گوید، حقیقت را آشکار میکند، و شاهد دروغ، فریب را. [18] هستند که مثل ضربت شمشیر حرفهای پوچ میزنند، امّا زبان حکیمان شفا میبخشد. [19] لب راستگو تا به ابد استوار میماند، امّا زبان دروغگو برای لحظهای است. [20] در دل هر که تدبیر فاسد کند، فریب است، امّا مشورت دهندگان صلح را شادمانی است. [21] هیچ بدی به مرد صالح واقع نمیشود، امّا شریران از بلا پر خواهند شد. [22] لبهای دروغگو نزد خداوند نفرت انگیز است، امّا عاملان راستی پسندیده او هستند.
تقویم قدیم
اِشعیا 48:17-49: 4
اِشعیا 48:17-49: 4[17] خداوند که ولی تو و قدوس اسرائیل است، چنین میگوید: «من یهوه خدای تو هستم و تو را تعلیم میدهم تا سود ببری و تو را به راهی که باید بروی، هدایت مینمایم. [18] کاش که به اوامر من گوش میدادی! آنگاه سلامتی تو مثل رود و عدالت تو مانند امواج دریا میبود. [19] آنگاه نسل تو مثل ریگ، بیشمار و ثمره نسل تو مانند دانههای آن میبود و نام او از حضور من ریشهکن و هلاک نمیگردید.» [20] از بابل بیرون شده، از میان کَلدانیان بگریزید و این را با فریادهای شادی جار زنید و اعلام نمایید و آن را تا کرانهای زمین شایع ساخته، بگویید که «خداوند خادم خود یعقوب را فدیه داده است.» [21] آنگاه تشنه نخواهند شد، اگرچه ایشان را در ویرانهها رهبری نماید، زیرا که آب از صخره برای ایشان جاری خواهد ساخت و صخره را خواهد شکافت تا آبها بجوشد. [22] و خداوند میگوید که «برای شریران سلامتی نخواهد بود.» [1] ای سرزمینهای ساحلی، از من بشنوید! و ای قومها، از جای دور گوش دهید! خداوند مرا از رَحِم دعوت کرده و از بطن مادرم اسم مرا اعلام نموده است. [2] و دهان مرا مثل شمشیر تیز ساخته، مرا زیر سایه دست خود پنهان کرده است. و مرا تیر صیقل یافته ساخته، در ترکش خود مخفی نموده است. [3] و مرا گفت: «ای اسرائیل، تو خادم من هستی، که در تو جلال خود آشکار نمودهام!» [4] اما من گفتم که: «بی جهت زحمت کشیدم و قوت خود را بیفایده و باطل صرف کردم، لیکن حق من با خداوند و مزد من با خدای من میباشد.»
پیدایش 27:1-41
[1] و چون اسحاق پیر شد، و چشمانش از دیدن تار گشته بود، پسر بزرگ خود عیسو را طلبیده، به او گفت: «ای پسر من!» گفت: «گوش به فرمانم.» [2] گفت: «اینک پیر شدهام و وقت مرگ خود را نمیدانم. [3] پس اکنون سلاح خود یعنی ترکش و کمان خویش را گرفته، به صحرا برو و شکاری برای من بگیر [4] و خوراک خوشطعمی برای من چنانکه دوست میدارم درست کرده، نزد من حاضر کن، تا بخورم و جانم قبل از مردنم تو را برکت دهد.» [5] و چون اسحاق به پسر خود عیسو سخن میگفت، رفقه بشنید و عیسو به صحرا رفت تا شکاری صید کرده، بیاورد. [6] آنگاه رفقه پسر خود، یعقوب را خوانده، گفت: «اینک پدر تو را شنیدم که برادرت عیسو را خطاب کرده، میگفت: [7] ”برای من شکاری آورده، خوراک خوشطعمی درست کن تا آن را بخورم و قبل از مردنم تو را در حضور خداوند برکت دهم.“ [8] پس ای پسر من، الان سخن مرا بشنو در آنچه من به تو امر میکنم. [9] به سوی گله بشتاب و دو بزغاله خوب از بزها نزد من بیاور، تا از آنها غذایی برای پدرت به طوری که دوست میدارد، درست کنم. [10] و آن را نزد پدرت ببر تا بخورد و تو را قبل از وفاتش برکت دهد.» [11] یعقوب به مادر خود رفقه گفت: «اینک برادرم عیسو مردی پرمو است و من مردی بیمو هستم؛ [12] شاید که پدرم مرا لمس نماید و در نظرش چنین آید که گویی او را به مسخره گرفتهام و لعنت به عوض برکت بر خود آورم.» [13] مادرش به او گفت: «ای پسر من، لعنت تو بر من باد! فقط سخن مرا بشنو و رفته، آن را برای من بگیر.» [14] پس رفت و گرفته، نزد مادر خود آورد. و مادرش خوراک خوشطعمی درست کرد، به طوری که پدرش دوست میداشت. [15] و رفقه لباس فاخر پسر بزرگ خود عیسو را که نزد او در خانه بود گرفته، به پسر کوچکتر خود یعقوب پوشانید [16] و پوست بزغالهها را بر دستها و نرمه گردن او بست. [17] و خوراک و نانی که آماده کرده بود، به دست پسر خود یعقوب سپرد. [18] پس یعقوب نزد پدر خود آمده، گفت: «ای پدر من!» گفت: «بفرما، تو کیستی، پسرم؟» [19] یعقوب به پدر خود گفت: «من نخستزاده تو عیسو هستم. آنچه به من فرمودی کردم. اکنون برخیز و بنشین و از شکار من بخور، تا جانت مرا برکت دهد.» [20] اسحاق به پسر خود گفت: «ای پسر من! چگونه به این زودی یافتی؟» گفت: «یهوه خدای تو به من رسانید.» [21] اسحاق به یعقوب گفت: «ای پسر من، نزدیک بیا تا تو را لمس کنم، که آیا تو پسر من عیسو هستی یا نه.» [22] پس یعقوب نزد پدر خود اسحاق آمد، و او را لمس کرده، گفت: «صدا، صدای یعقوب است، لیکن دستها، دستهای عیسوست.» [23] و او را نشناخت، زیرا که دستهایش مثل دستهای برادرش عیسو، پرمو بود. پس او را برکت داد. [24] و گفت: «آیا تو همان پسر من، عیسو هستی؟» گفت: «من هستم.» [25] پس گفت: «نزدیک بیاور تا از شکار پسر خود بخورم و جانم تو را برکت دهد.» پس نزد او آورد و بخورد و شراب برایش آورد و نوشید. [26] و پدرش اسحاق به او گفت: «ای پسر من، نزدیک بیا و مرا ببوس.» [27] پس نزدیک آمده، او را بوسید و رایحه لباس او را بوییده، او را برکت داد و گفت: «به یقین بوی پسر من، مانند بوی صحرایی است که خداوند آن را برکت داده باشد. [28] پس خدا تو را از شبنم آسمان و از پری زمین و از فراوانی غله و شیره عطا فرماید. [29] قومها تو را بندگی نمایند و طایفهها تو را تعظیم کنند، بر برادران خود سرور شوی و پسران مادرت تو را تعظیم نمایند. ملعون باد هر که تو را لعنت کند و مبارک باد هر که تو را برکت دهد.» [30] و واقع شد چون اسحاق، برکت دادن یعقوب را تمام کرد، به محض بیرون رفتن یعقوب از حضور پدر خود اسحاق، که برادرش عیسو از شکار باز آمد. [31] و او نیز خوراک خوشطعمی درست کرد. و نزد پدر خود آورده، به پدر خود گفت: «پدر من برخیزد و از شکار پسر خود بخورد، تا جانت مرا برکت دهد.» [32] پدرش اسحاق به او گفت: «تو کیستی؟» گفت: «من پسر نخستین تو، عیسو هستم.» [33] آنگاه لرزهای شدید بر اسحاق مستولی شده، گفت: «پس آن که بود که شکاری صید کرده، برایم آورد، و قبل از آمدن تو از همه خوردم و او را برکت دادم، و به راستی هم او مبارک خواهد بود؟» [34] عیسو چون سخنان پدر خود را شنید، نعرهای عظیم و بینهایت تلخ برآورده، به پدر خود گفت: «ای پدرم، به من، به من نیز برکت بده!» [35] گفت: «برادرت به حیله آمد و برکت تو را گرفت.» [36] گفت: «نام او را یعقوب به درستی نهادند، زیرا که دو مرتبه مرا از پا درآورد. اول نخستزادگی مرا گرفت و اکنون برکت مرا گرفته است.» پس گفت: «آیا برای من نیز برکتی نگاه نداشتی؟» [37] اسحاق در جواب عیسو گفت: «اینک او را بر تو سرور ساختم و همه برادرانش را غلامان او گردانیدم و غله و شیره را روزی او دادم. پس الان ای پسر من، برای تو چه کنم؟» [38] عیسو به پدر خود گفت: «ای پدر من، آیا همین یک برکت را داشتی؟ به من، به من نیز، ای پدرم، برکت بده!» و عیسو به آواز بلند بگریست. [39] پدرش اسحاق در جواب او گفت: «اینک مسکن تو دور از پری زمین، و دور از شبنم آسمان از بالا خواهد بود. [40] به شمشیرت خواهی زیست، و برادر خود را بندگی خواهی کرد. و واقع خواهد شد که چون سر باز زدی، یوغ او را از گردن خود خواهی انداخت.» [41] و عیسو به سبب آن برکتی که پدرش به یعقوب داده بود، بر او کینه ورزید؛ و عیسو در دل خود گفت: «روزهای عزاداری برای پدرم نزدیک است، آنگاه برادر خود یعقوب را خواهم کشت.»
امثال سلیمان 19:16-25
[16] هر که حکم را نگاه دارد، جان خویش را محافظت مینماید، امّا هر که طریق خود را سبک گیرد، خواهد مرد. [17] هر که بر فقیر ترحّم نماید، به خداوند قرض میدهد و نیکویی او را به او رد خواهد نمود. [18] پسر خود را تا هنوز امیدی هست، ادب کن؛ امّا خود را به کشتن او وامدار. [19] شخص تندخو متحمّل مکافات خواهد شد، زیرا اگر او را خلاصی دهی، آن را باید پی در پی به جا آوری. [20] پند را بشنو و رهنمود را قبول نما تا در عاقبت خود حکیم بشوی. [21] فکرهای بسیار در دل انسان است، امّا آنچه استوار ماند، مشورت خداوند است. [22] زینت انسان نیکویی او است، و فقیر از دروغگو بهتر است. [23] ترس خداوند به حیات منتهی میشود و هر که آن را دارد در سیری ساکن میماند و به هیچ بلا گرفتار نخواهد شد. [24] مرد تنبل دست خود را در بشقابش فرو میبرد، امّا آن را حتّی تا دهان خود برنمیآورد. [25] استهزا کننده را ادب کن تا جاهلان زیرک شوند، و شخص فهیم را تنبیه نما و معرفت را درک خواهد نمود.
مناسبت و قدیسین روز

قدیس آلکسیوس، مرد خدا
راههایی که خدا کسانی را که میخواهند او را خشنود سازند و شریعتش را بهجا آورند هدایت میکند، گوناگون است. در زمان امپراتور هونوریوس، در روم مردی بلندمرتبه و بسیار ثروتمند به نام اوفمیانوس میزیست که همگان او را احترام میگذاردند. او و همسرش آگلائیدا زندگی خداپسندانهای داشتند. با آنکه ثروتمند بود، اوفمیانوس تنها یکبار در روز، پس از غروب آفتاب، بر سر سفره مینشست. آنان پسری یگانه داشتند به نام آلکسیوس که چون به سن بلوغ رسید، او را به ازدواج واداشتند. اما در همان شب عروسی، آلکسیوس نهتنها همسرش بلکه خانهٔ پدر را نیز ترک کرد. سوار کشتی شد و به شهر ادسا در میانرودان رفت؛ جایی که تصویر شگفتانگیز خداوند ما قرار داشت، همان تصویری که بهدست خود خداوند برای شاه آبگار فرستاده شده بود. پس از ادای احترام به آن تصویر، جامهٔ گدایان بر تن کرد و هفده سال در آن شهر زیست و پیوسته در دهلیز کلیسای مریم مقدس دعا میکرد. چون آشکار شد که مردی مقدس است، از ستایش مردم هراسان شد، ادسا را ترک گفت و با کشتی رهسپار لائودیکیه شد. اما به مشیت الهی، کشتی از مسیر منحرف شد و تا روم پیش رفت.
آلکسیوس این را دست خدا دانست و تصمیم گرفت به خانهٔ پدر بازگردد و ناشناس، زندگی زهدآمیز خود را ادامه دهد. پدرش او را نشناخت، اما از روی ترحم اجازه داد در حیاط خانه، در کلبهای زندگی کند. او هفده سال دیگر در آنجا ماند و تنها با نان و آب زیست. خدمتکاران او را آزار میدادند، اما همه را تا پایان با صبر تحمل کرد. چون زمان رفتنش نزدیک شد، نامهای نوشت، آن را در دست فشرد و در ۱۷ مارس سال ۴۱۱ درگذشت. همان زمان در کلیسای دوازده رسول مکاشفهای رخ داد: در حضور امپراتور و پاتریارک ندایی شنیده شد که گفت: «مرد خدا را بیابید.» اندکی بعد آشکار شد که این «مرد خدا» در خانهٔ اوفمیانوس است. امپراتور همراه با اسقف روم و جمعی بسیار به خانه آمدند. پس از گفتوگویی طولانی دریافتند که آن گدا همان مرد خداست. وقتی به کلبهاش رفتند، آلکسیوس را درگذشته یافتند، اما چهرهاش چون خورشید میدرخشید. از نامه دانستند که او پسرشان آلکسیوس است و عروسش، که سیوچهار سال بیاو زیسته بود، فهمید که او همسرش بوده است. همه در اندوهی عظیم فرو رفتند، اما سپس با دیدن جلالی که خدا به برگزیدهٔ خویش داده بود تسلی یافتند.
بسیاری از بیماران با لمس بدن او شفا یافتند و از بدنش روغنی خوشبو جاری شد. پیکرش را در تابوتی از مرمر و یشم به خاک سپردند. سر او در کلیسای قدیس لاوروس در پلوپونز نگهداری میشود.

شهید مقدس مارینوس
مارینوس سرباز بود. نهتنها خود از تقدیم قربانی به بتها سر باز میزد، بلکه اگر دیگران قربانی میکردند، آنها را پراکنده میساخت و زیر پا لگدمال میکرد. به همین سبب، در سدهٔ سوم او را شکنجه کردند و سرانجام گردن زدند. سناتوری به نام آستریوس که جامهای سفید و گرانبها بر تن داشت، رنجهای مارینوس را دید. او چنان از غیرت ایمان به مسیح، که به پیروانش چنین شجاعتی میبخشد، لبریز شد که بدن شهید را بر دوش گرفت و با احترام به خاک سپرد. بتپرستان چون این را دیدند، او را نیز به جرم مسیحی بودن کشتند.

قدیس پاتریک، روشنگر ایرلند
قدیس پاتریک، رسول ایرلندیها، در شانزدهسالگی توسط غارتگران ایرلندی از سرزمین زادگاهش، بریتانیا، ربوده شد. با اینکه او پسر یک شماس و نوهٔ یک کاهن بود، اما تا پیش از زمان اسارتش با تمام دل خود بهسوی خدا بازنگشت. او در کتاب اعترافات خود، که در پایان عمرش نوشت، میگوید:
“پس از آنکه به ایرلند آمدم — هر روز مجبور بودم از گوسفندان نگهداری کنم و بارها در روز دعا میکردم — محبت خدا و ترس از او در من بیشتر و بیشتر شد و ایمانم تقویت گشت. و روح من چنان برانگیخته شد که در یک روز صد دعا میگفتم و تقریباً به همان اندازه در شب، حتی زمانی که در جنگلها و کوهها بودم؛ و پیش از سپیدهدم برای دعا برمیخاستم، در میان برف و یخبندان و باران، و هیچ آسیبی احساس نمیکردم.”
پس از شش سال بردگی در ایرلند، به هدایت خدا گریخت و سپس در زندگی رهبانی در گُل (فرانسهٔ امروزی)، در مکانی به نام آسیِر، تحت هدایت اسقف مقدس ژرمانوس، تلاش و مجاهده کرد. سالها بعد، او به مقام اسقفی منصوب شد و حدود سال ۴۳۲ بار دیگر به ایرلند فرستاده شد تا ایرلندیها را به سوی ایمان به مسیح آورد. تلاشهای سخت او چنان ثمر داد که در عرض هفت سال، سه اسقف از گُل برای کمک به شبانی قوم او فرستاده شدند. او در اعترافات خود میگوید:
“برادران و فرزندان من که در خداوند تعمید دادهام , هزاران هزار نفراند.”
خدمت رسولی او بدون «رنج و مشقت بسیار» نبود؛ سفرهای طولانی در سرزمینهای دشوار و خطرهای فراوان. او خود میگوید که جانش دوازده بار در خطر قرار گرفت. وقتی او بهعنوان روشنگر وارد ایرلند شد، آنجا سرزمینی بتپرست بود؛ اما زمانی که حدود سی سال بعد، در حدود سال ۴۶۱، زندگی زمینی خود را به پایان رساند، ایمان به مسیح در سراسر آن سرزمین استقرار یافته بود. کار قدیس پاتریک و همراهانش بهعنوان موفقترین مأموریت بشارتی در تاریخ کلیسا شناخته شده است. گفته میشود که قدیس پاتریک هر روز تمام مزامیر را تلاوت میکرد.
سرود ستایش
قدیس الکسیس، مرد خدا
الکسیس تمام آنچه را که دنیا باشکوه میداند، رها کرد،
و به سوی خدا، راه باریک اما واقعی را آغاز کرد.
او ابتدا تصمیم گرفت که برای خاطر مسیح فقیر شود،
پس از آن، او با عجله از ثروت والدینش دور شد.
و هنگامی که به سرزمین دوری رفت و هنگامی که بازگشت
نه در شکوه و نه در فقر، به گناه نیفتاد.
ذهن به سوی خدا بالا رفت، – مانند شمع روشن او را نگه داشت،،
با ایمانی قوی و دعایی که کوهها را به حرکت در میآورد.
مادر غمگین، تسلیناپذیر، مادر آلگِی،
افیمیاس، پدر پیر، اندوه و هق هق ،
و عروس، که زمانی جوان بود، به دلیل غم پژمرده شد.
روزی، خدمتکاران بر سر گدا فریاد زدند،
و اینکه این گدای پژمرده کیست، هیچکس حتی مظنون نیست.
وارث آن خانواده، اوست! اما در مورد آن، او سکوت میکند.
او در حالی که در اوایل شکوفایی بود، از ارث خود چشم پوشی کرد
تا در دنیای آسمانی هم ارث شود.
اما قدیس نتوانست پنهان شود، خداوند قدیس را میشناساند،
کسی که با زندگی خود خدا را تجلیل میکند، خدا او را تجلیل میکند.
الکسیس خدا را تجلیل کرد، به همین دلیل تجلیل شد،
به درستی، او مرد خدا بود و باقی ماند.
تأمل
چرا ما بر روی این زمین هستیم؟ برای نشان دادن عشـقِ خود به خدا. برای آموختنِ دوست داشتنِ خدا بیشتر از گناه. اینکه با این عشـقِ ناچیزِمان، بتوانیم به عشـقِ بزرگترِ خدا پاسخ دهیم. تنها عشـقِ خداست که عشـقی بزرگ است و عشـقِ ما همیشه ناچیز است. خدا به فراوانی عشـقِ خود را به انسان هم در فردوس و هم بر روی زمین نشان داده است. این زندگـیِ زمینیِ کوتاه به ما داده شده است همچون مدرسهای و امتحانی تا از خود بپرسیم که آیا با عشـق به عشـقِ عظیمِ خدا پاسخ خواهیم داد یا خیر. قدیس اسحاقِ سوری میفرماید: «هر روز و هر ساعت، گواهی بر عشـقِ ما به خدا از ما خواسته میشود». خدا عشـقِ خود را هر روز و هر ساعت به ما نشان میدهد. هر روز و هر لحظه ما بین خدا و گناه قرار میگیریم. یا عشـقِ خود را به خدا میدهیم و خود را در میان فرشتگان بالا میبریم یا گناه را انتخاب میکنیم و به تاریکـیِ هاویه سقوط میکنیم. الکسیس، مردِ خدا، خدا را بیشتر از پدر و مادر، همسر و ثروت دوست داشت. او هفده سال را به عنوان گدایی دور از خانه پدری خود گذراند و هفده سال دیگر را الکسیس در خانه پدری خود به عنوان فردی ناشناخته و مورد تحقیر گذراند. او این کار را به خاطر عشـقِ به خدا انجام داد. خدای رحیم در پاسخ به این سی و چهار سال رنج، عشـق در مقابل عشـق داد. او به الکسیس زندگـیِ جاودانه و شادمانی در میان فرشتگانش در آسمانها و جلال بر روی زمین داد..
تعمق
تعمق دربارۀ خداوند عیسی در جلجتا:
۱. اینکه چگونه سربازان لباسهای او را درآوردند و او ساکت ماند و از خود دفاع نکرد.
۲. اینکه چگونه او را با میخ به چوب میخکوب کردند و او ساکت ماند و از خود دفاع نکرد.
۳. اینکه چگونه با هیاهو و همهمه، صلیب را از زمین بلند کردند، آن را عَلَم کردند و خداوند ساکت ماند.
موعظه
-درباره ظهور دوباره مسیح-
” زیرا همانطور که صاعقه در یک لحظه از شرق تا غرب را روشن میسازد، آمدن پسر انسان نیز چنین خواهد بود. ” ( متی ۲۴: ۲۷).
بازگشت ثانوی خداوند ما عیسی، ظهوری در جلال خواهد بود. خداوندِ ما این را بارها تکرار کرد. در اینجا او با جزئیات بیشتر به ما میگوید که این ظهور او به چه چیزی شبیه خواهد بود. او میفرماید که به صاعقه شبیه خواهد بود. از این طریق او پنج ویژگی ظهور باشکوه خود را آشکار میکند.
اول: ظهور دوم او مانند صاعقه غیرمنتظره خواهد بود. به همین دلیل است که او به ما یادآوری کرد: «پس بیدار باشید! چون نمیدانید در چه روز و ساعتی بازمیگردم » ( متی ۲۵: ۱۳).
دوم: ظهور دوم او به روشنیِ صاعقه خواهد بود. خورشید و ستارگان تاریک خواهند شد. تمام عالم در هنگام درخششِ او، درخششِ چهره خود را از دست خواهد داد. او که گناه میکند، نور و روشنایی کمتری خواهد داشت. گناهکار در زیر این آتش آسمانی چقدر تاریکتر خواهد بود. به همین دلیل است که او به ما یادآوری کرد که چراغهای ذهن های خود را پر از روغن و آماده نگه داریم. ای برادرانم، مبادا خود را در آن ساعت وحشتناک در تاریکـی بیابیم!
سوم: ظهور دوم او به قدرتمندیِ صاعقه خواهد بود. زیرا او، به تنهایی، با دیگران صحبت کرد و گفت که او «با شکوه و جلالِ بسیار» خواهد آمد ( متی ۲۵: ۳۱)..
چهارم: ظهور دوم او فراگیر و عمومی برای همه خواهد بود، از مشرق تا مغرب. یعنی او مانند بار اول ظاهر نخواهد شد که فقط توسط شاگردانش یا فقط یک قوم یا یک ملت یا یک کشور یا یک ایالت دیده شود، بلکه مانند صاعقه ظاهر خواهد شد که همه ملل و همه مردم روی زمین به طور همزمان خواهند دید.
پنجم: همانطور که صاعقه قبل از باران و تگرگ میآید، ظهور دوم او نیز قبل از داوری هولناکی خواهد بود که برای پارسایان و وفاداران مانند باران مطلوب است. و برای کافران و بی ایمانان، مانند تگرگ.
ای برادران من، بیایید آماده شویم، زیرا ابرها در حال جمع شدن هستند و صاعقهی الهی ممکن است هر لحظه از آنها فرود آید.
ای خداوند، بزرگ و مهیب، به چراغهای اذهان ما روغن عطا کن تا در هنگام ظهور نور جاودانه تو، خود را در تاریکـیِ ابدی نیابیم.
جلال و سپاس تا ابد از آن تو باد. آمین.