آیات روز
تقویم جدید
اعمال رسولان 15:35-41
[35] با بسیاری دیگر تعلیم و مژده به کلام خداوند میدادند. [36] و بعد از روزهایی چند پولُس به بَرنابا گفت: «برگردیم و برادران را در هر شهری که در آنها به کلام خداوند اعلام نمودیم، دیدن کنیم که چگونه میباشند.» [37] امّا بَرنابا چنان مصلحت دید که یوحنای معروف به مَرقُس را همراه نیز بردارد. [38] لیکن پولُس چنین صلاح دانست که شخصی را که از پامفیلیه از ایشان جدا شده بود و با ایشان در کار همراهی نکرده بود، با خود نبرد. [39] پس نزاعی سخت شد به حدّی که از یکدیگر جدا شده، بَرنابا مَرقُس را برداشته، به قِپرس از راه دریا رفت. [40] امّا پولُس سیلاس را انتخاب کرد و از برادران به فیض خداوند سپرده شده، رو به سفر نهاد. [41] و از سوریه و کیلیکیه عبور کرده، کلیساها را استوار مینمود.
یوحنا 10:27-38
[27] گوسفندان من صدای مرا میشنوند و من آنها را میشناسم و مرا پیروی میکنند. [28] و من به آنها حیات جاودانی میدهم و تا به ابد هلاک نخواهند شد و هیچکس آنها را از دست من نخواهد گرفت. [29] پدری که آنها را به من داد، از همه بزرگتر است و کسی نمیتواند آنها را از دست پدر من بگیرد. [30] من و پدر یک هستیم.» [31] آنگاه یهودیان باز سنگها برداشتند تا او را سنگسار کنند. [32] عیسی به ایشان جواب داد: «از جانب پدر خود بسیار کارهای نیک به شما نمودم. به خاطر کدامیک از آنها مرا سنگسار میکنید؟» [33] یهودیان در جواب گفتند: «به خاطر عمل نیک، تو را سنگسار نمیکنیم، بلکه به خاطر کُفر، زیرا تو انسان هستی و خود را خدا میخوانی.» [34] عیسی در جواب ایشان گفت: «آیا در تورات شما نوشته نشده است که ‘من گفتم شما خدایان هستید؟’ [35] پس اگر آنانی را که کلام خدا به ایشان نازل شد، ‘خدایان’ خواند و ممکن نیست که کتاب محو گردد، [36] آیا کسی را که پدر تقدیس کرده، به جهان فرستاد، به او میگویید ‘کفر میگویی’، از آن سبب که گفتم پسر خدا هستم؟ [37] اگر کارهای پدر خود را به جا نمیآورم، به من ایمان میاورید. [38] ولی چنانچه به جا میآورم، هرگاه به من ایمان نمیآورید، به آن کارها ایمان آورید تا بدانید و یقین کنید که پدر در من است و من در او.»
تقویم قدیم
اعمال رسولان 27:1-44
[1] چون تصمیم گرفته شد که به ایتالیا برویم، پولُس و چند زندانی دیگر را به یوزباشی از سپاه قیصر که یولیوس نام داشت، سپردند. [2] و به کشتی اَدرامیتیوم که عازم بنادر آسیا بود، سوار شده، کوچ کردیم و آریستارخوس از اهل مَقدونیه از تسالونیکی همراه ما بود. [3] روز دیگر به صِیدون فرود آمدیم و یولیوس به پولُس لطف نموده، او را اجازه داد که نزد دوستان خود برود تا نیازهایش را تأمین کنند. [4] و از آنجا روانه شده، از زیر قِپرس گذشتیم، زیرا که باد مخالف بود. [5] و از دریای کنار کیلیکیه و پامفیلیه گذشته، به میرای لیکیه رسیدیم [6] در آنجا یوزباشی کشتی اسکندریه را یافت که به ایتالیا میرفت و ما را بر آن سوار کرد. [7] و چند روز به آهستگی رفته، به کنیدوس به مشقت رسیدیم و چون باد مخالف ما می بود، در پناه کریت نزدیک سلمونی راندیم، [8] و به دشواری از آنجا گذشته، به جایی که به ‘بنادر نیک’ معروف و نزدیک به شهر لاسائیه است، رسیدیم. [9] و چون زمان از دست رفته بود و در این وقت سفر دریا خطرناک بود، زیرا که روزهای روزه گذشته بود، [10] پولُس ایشان را نصیحت کرده، گفت: «ای مردمان، میبینم که در این سفر ضرر و زیان بسیار پیدا خواهد شد، نه فقط بار و کشتی را، بلکه جانهای ما را نیز.» [11] ولی یوزباشی، ناخدا و صاحب کشتی را بیشتر از سخن پولُس اعتنا نمود. [12] و چون آن بندر نیکو نبود که زمستان را در آن به سر برند، اکثرا چنان مصلحت دانستند که از آنجا حرکت کنند تا اگر ممکن شود خود را به فینیکس رسانیده، زمستان را در آنجا به سر برند که آن بندری است از کریت، روبرو با مغرب جنوبی و مغرب شمالی. [13] و چون باد جنوبی وزیدن گرفت، گمان بردند که به مقصد خویش رسیدند. پس لنگر برداشتیم و از کنارهٔ کریت گذشتیم. [14] لیکن چیزی نگذشت که بادی شدید که آن را اورکلیدون مینامند، از بالای آن زدن گرفت. [15] در همان لحظه کشتی اسیر توفان شده رو به سوی باد نتوانست نهاد. پس اختیار آن را از دست داده، بیاختیار رانده شدیم. [16] پس در زیر جزیرهای کوچک که کودا نام داشت، پیش رفتیم و به دشواری قایق را در اختیار خود آوردیم. [17] و آن را برداشته و طنابها را به کار گرفته، کمر کشتی را بستند و چون ترسیدند که به ریگزار سیرتیس فرو روند، لنگر کشتی را فرو کشیدند و همچنان رانده شدند. [18] و چون طوفان بر ما غلبه مینمود، روز دیگر، بار کشتی را بیرون انداختند. [19] و روز سوم به دستهای خود لوازم کشتی را به دریا انداختیم. [20] و چون روزهای بسیار آفتاب و ستارگان را ندیدند و طوفانی شدید بر ما میافتاد، دیگر هیچ امید نجات برای ما نماند. [21] و بعد از گرسنگی بسیار، پولُس در میان ایشان ایستاده، گفت: «ای مردمان، نخست میبایست سخن مرا پذیرفته، از کریت نقل نمیکردید تا این ضرر و زیان را نبینید. [22] اکنون نیز شما را نصیحت میکنم که خاطرجمع باشید، زیرا که هیچ ضرری به جان یکی از شما نخواهد رسید، مگر به کشتی. [23] زیرا که دیشب فرشتهٔ آن خدایی که از آنِ او هستم و خدمت او را میکنم، به من ظاهر شده، [24] گفت: ‘ای پولُس، ترسان مباش زیرا باید تو در حضور قیصر حاضر شوی. و اینک خدا همه همسفران تو را به تو بخشیده است.’ [25] پس ای مردمان، خوشحال باشید زیرا ایمان دارم که به همانطور که خدا به من گفت، واقع خواهد شد. [26] لیکن باید در جزیرهای بیفتیم.» [27] و چون شب چهاردهم شد و هنوز در دریای آدِریابه هر سو رانده میشدیم، در نصف شب ملاحان گمان بردند که خشکی نزدیک است. [28] پس اندازه گرفته بیست قامت یافتند. و قدری پیشتر رفته، باز اندازه گرفته پانزده قامت یافتند. [29] و چون ترسیدند که به صخرهها بیفتیم، از پشت کشتی چهار لنگر انداخته، دعا میکردند که روز شود. [30] امّا چون ملاحان قصد داشتند که از کشتی فرار کنند و قایق را به دریا انداختند به بهانهای که لنگرها را از پیش کشتی بکشند، [31] پولُس یوزباشی و سپاهیان را گفت: «اگر اینها در کشتی نمانند، نجات شما ممکن نباشد.» [32] آنگاه سپاهیان ریسمانهای قایق را بریده، گذاشتند که بیفتد. [33] چون روز نزدیک شد، پولُس از همه خواهش نمود که چیزی بخورند. پس گفت: «امروز روز چهاردهم است که انتظار کشیده و چیزی نخورده، گرسنه ماندهاید. [34] پس خواهش من این است که غذا بخورید که شفا برای شما خواهد بود، زیرا که مویی از سر هیچیک از شما نخواهد افتاد.» [35] این بگفت و در حضور همه نان گرفته، خدا را شکر گفت و پاره کرده، خوردن گرفت. [36] پس همه قویدل گشته نیز غذا خوردند. [37] و همهٔ افراد در کشتی دویست و هفتاد و شش بودیم. [38] چون از غذا سیر شدند، گندم را به دریا ریخته، کشتی را سبک کردند. [39] امّا چون روز، روشن شد، زمین را نشناختند؛ لیکن خلیجی دیدند که ساحلی شنی داشت. پس بر آن شدند که اگر ممکن شود، کشتی را بر آن برانند.
[40] و طناب لنگرها را بریده، آنها را در دریا گذاشتند و بندهای سکان را باز کرده، و بادبان را برای باد گشاده، راه ساحل را پیش گرفتند. [41] امّا کشتی به یکی از برآمدگیهای زیر آب برخورد و به گل نشست. سینه کشتی ثابت و بیحرکت ماند ولی قسمت عقب آن از ضربات امواج درهم شکست. [42] آنگاه سپاهیان قصد قتل زندانیان کردند که مبادا کسی شنا کرده، بگریزد. [43] لیکن یوزباشی چون خواست پولُس را برهاند، ایشان را از این قصد بازداشت و فرمود تا هر که شنا کردن داند، نخست خود را به دریا انداخته به ساحل رساند. [44] و بعضی بر تختها و بعضی بر چیزهای کشتی و همچنین همه به سلامتی به خشکی رسیدند.
یوحنا 17:18-26
[18] همچنان که مرا در جهان فرستادی، من نیز ایشان را در جهان فرستادم. [19] و به خاطر ایشان من خود را تقدیس میکنم تا ایشان نیز در حقیقت تقدیس کرده شوند. [20] «و نه برای اینها فقط درخواست میکنم، بلکه برای آنها نیز که بهوسیله کلام ایشان به من ایمان خواهند آورد. [21] تا همه یک گردند چنانکه تو، ای پدر، در من هستی و من در تو، تا ایشان نیز در ما یک باشند تا جهان ایمان آرد که تو مرا فرستادی. [22] و من جلالی را که به من دادی، به ایشان دادم تا یک باشند، چنانکه ما یک هستیم. [23] من در ایشان و تو در من، تا در یکی کامل گردند و تا جهان بداند که تو مرا فرستادی و ایشان را محبّت نمودی، چنانکه مرا محبّت نمودی. [24] ای پدر، میخواهم آنانی که به من دادهای، با من باشند در جایی که من میباشم تا جلال مرا که به من دادهای ببینند، زیرا که مرا پیش از ابتدای جهان محبّت نمودی. [25] ای پدر عادل، جهان تو را نشناخت، امّا من تو را شناختم؛ و اینها شناختهاند که تو مرا فرستادی. [26] و اسم تو را به ایشان شناسانیدم و خواهم شناسانید تا آن محبّتی که به من نمودهای در ایشان باشد و من نیز در ایشان باشم.»
مناسبت و قدیسین روز

تئودورِ مکرم، تقدیسشده
تئودور شاگرد قدیس پاخومیوس بود. او در خانوادهای بتپرست به دنیا آمد و پرورش یافت، اما در جوانی به شناخت ایمان راستین رسید و تعمید یافت. وقتی از قدیس پاخومیوس آگاه شد، پنهانی از خانهٔ والدینش گریخت و به صومعهٔ او رفت. پاخومیوس او را راهب کرد و بهسبب غیرت و اطاعت شگفتانگیزش او را دوست میداشت. وقتی مادرش آمد تا او را به خانه بازگرداند، تئودور حتی نخواست او را ببیند، بلکه دعا کرد خدا حقیقت را بر او آشکار کند. در نتیجه، نهتنها تئودور به خانه بازنگشت، بلکه مادرش نیز بازنگشت؛ او صومعهای نزدیک را که تحت هدایت خواهر پاخومیوس بود دید، وارد آن شد و راهبه گردید. پس از مدتی، پافنوتیوس، برادر تئودور، نیز به صومعه آمد و راهب شد. بعدها اسقف پانُپولیس از پاخومیوس خواست صومعهای برای مشتاقان زندگی رهبانی تأسیس کند. پاخومیوس تئودور را با خود برد و مسئولیت این کار را به او سپرد. پس از مرگ پاخومیوس، تئودور رئیس همهٔ صومعههای او شد و تا سنین پیری زندگی کرد. او زندگیای خداپسندانه داشت و بسیاری از راهبان را در مسیر نجات هدایت کرد. در سال ۳۶۸ در آرامش درگذشت و به ملکوت نور جاودان وارد شد.

موسای سعادتمند
قدیس گریگوریوس دیالوگوس نقل میکند که موسا تنها نه سال داشت که در دو نوبت مادر مقدس خدا، در میان باکرگان نورانی، بر او ظاهر شد. وقتی موسا آرزو کرد که او نیز به آن جمع نورانی بپیوندد، مادر خدا به او گفت که پس از یک ماه بازخواهد گشت و او را با خود خواهد برد. همچنین به او آموخت که در آن سی روز چگونه زندگی کند. در روز بیستوپنجم، موسا به بستر افتاد. در روز سیام، بانوی اقدس دوباره ظاهر شد و با صدایی ملایم او را فراخواند. موسا پاسخ داد: «اینک میآیم، ای بانو، اینک میآیم!» و جان خود را سپرد. او در قرن پنجم از این زندگی به زندگی جاودان منتقل شد.

نیکولای میستیکوس، پاتریارک کونستانتینوپل
نیکولای بهسبب سختگیری ویژه در زندگیاش مشهور بود. هنگامی که امپراتور لئون دانا برای بار چهارم ازدواج کرد، پاتریارک او را از ورود به کلیسا منع کرد و کاهنی را که این ازدواج را انجام داده بود از مقامش خلع نمود. در نتیجه، امپراتور او را برکنار و به صومعه تبعید کرد. نمایندگان پاپ سرجیوس دوم از این ازدواج چهارم حمایت کردند. پس از مرگ امپراتور، نیکولای دوباره به مقام خود بازگردانده شد و در سال ۹۲۵ مجمعی تشکیل داد که در آن ازدواج چهارم برای مسیحیان بهطور کلی ممنوع شد.
نام «میستیکوس» بهمعنای عضو ارشد شورای امپراتور است. او در آغاز مقام بالایی در دربار داشت، اما بعدها دنیا را ترک کرد و راهب شد. او در سال ۹۳۰ در آرامش درگذشت.

شهید نوین مقدس نیکولای
نیکولای در اپیروس به دنیا آمد. او بهخاطر ایمان مسیحی توسط ترکها شکنجه شد و در سال ۱۶۱۷ در تریکالا گردن زده شد. جعبهٔ مقدسی که سر این شهید را در خود دارد، امروز در یکی از صومعههای متئورا در تسالی نگهداری میشود. او معجزات بسیاری انجام میدهد و سختترین بیماریها را شفا میدهد، و بهویژه بهعنوان دورکنندهٔ ملخها از مزارع شناخته میشود.

شهیدان مکرم صومعهٔ قدیس ساوا تقدیسشده
در زمان سلطنت امپراتور هراکلیوس، حدود سال ۶۱۰، چهلوچهار راهب از صومعهٔ قدیس ساوا تقدیسشده در نزدیکی اورشلیم بهخاطر ایمان مسیحی رنج کشیدند. دلاوریها و رنجهای آنان توسط قدیس آنتیوخوس، که خود شاهد این وقایع بود، ثبت شده است.
سرود ستایش
نیکلاس مقدس، شهید نوین
نیکلاسِ شهید، برای مسیح رنج کشید
و با صبر دردناک، شیطان را شکست داد؛
و نخواست منکر نجاتدهندهاش شود، آن دلیر،
بلکه تا زمانی که صدایی داشت، خدا را تمجید کرد؛
و چون صدایش خاموش شد، در دل خود او را تمجید نمود
و از دشمنان خود، برای رنجهای بیشتر، طلب کرد.
ترکها چون گرگانی بیرحم، او را زدند،
و هر رنج غیرانسانی را بر او روا داشتند.
و سرانجام، سر مقدس او را بریدند.
سر در چمنزار سبز غلتید،
سر قدیس، که نور میپراکند؛
و مسیحیای با پارچهای ابریشمی، این سر را پیچید
و آن را به کلیسا برد، تا شفا باشد برای بسیاری،
تا زشترویان را درمان کند، کوران و دیوانگان را.
از هر سو، خداوند بیایمانان را مجازات کرد،
و نیکلاسِ باایمان را تا ابد تمجید نمود.
تأمل
وقتی تئودور مقدس در پاناپولیس همراه با پدر روحانیاش، قدیس پاکومیوس، بود، فیلسوفی نزد او آمد و پیشنهاد داد که درباره ایمان با او مناظره کند. آن فیلسوف سه پرسش را مطرح کرد: «چه کسی زاده نشد اما مرد؟» «چه کسی زاده شد اما نمرد؟» «چه کسی مرد اما نپوسید؟» تئودور مقدس چنین پاسخ داد: «آدم زاده نشد و مرد. خُنوخ زاده شد و نمرد. زن لوط مرد اما نپوسید.» و آن قدیس این پند را نیز به فیلسوف داد: «به نصیحت نیکوی ما گوش کن؛ از این پرسشهای بیثمر و قیاسهای مدرسهای دست بردار؛ به مسیح ای که ما خدمتگزار اوییم نزدیک شو و آمرزش گناهان را خواهی یافت.» فیلسوف از این پاسخ کوبنده لال شد و از شرمساری، آنجا را ترک کرد. از این رو، تفاوت عظیم میان یک فیلسوف مشرک و یک قدیس مسیحی آشکار میشود. یکی [فیلسوف] در انتزاعات، واژههای پیچیده، تحریکات منطقی و بازیهای فکری غرق میشود؛ در حالی که دیگری [قدیس] تمام فکر و ذهن خود را به خدای زنده و نجات جان خویش معطوف کرده است. یکی انتزاعی و مرده است، و دیگری واقعی و زنده.
تعمق
تعمق درباره عمل روحالقدس بر رسولان:
۱. چگونه روحالقدس بهطرزی معجزهآسا گامهای رسولان را به سرزمینهای دور هدایت میکند؛
۲. چگونه روحالقدس آنان را از سرزمینهای دور برای تدفین والدۀ قدوس خدا به اورشلیم گرد هم میآورد.
موعظه
– درباره ظهورِ ارمیای نبی از جهان دیگر –
«پس از آن، مردی با موهای سپید و جلالی بس شکوهمند ظاهر شد، که هیبتی شگرف و باوقار داشت. آنگاه اونیا گفت: این کسی است که دوستدار برادران خویش است، که بسیار برای مردم و شهر مقدس دعا میکند، یعنی ارمیا پیامبر خدا.»
(دوم مکابیان ۱۵:۱۳–۱۴)
این رؤیایی بود که یهودای دلیر مکابی آن را دید. نخستین کسی که از جهان دیگر بر او ظاهر شد، اونیا کاهن اعظم بود، و پس از او، نبیِ مقدس، ارمیا. همانگونه که موسی و ایلیا بر کوه تابور در جلال بر رسولان ظاهر شدند، در زمانی دیگر، ارمیا ی نبی در جلال بر یهودای مکابی ظاهر گشت. حتی پیش از قیام مسیح، خدای مهربان انسانها را بیدلیل و بینشانه از حیات پس از مرگ رها نکرد. اما در روزگار مسیحی، این نشانهها بیشمار و بیپایاناند. هر که با اینهمه باز هم در زندگی پس از مرگ تردید دارد، همانگونه که زیر سنگقبر خود خفته است، زیر لعنت گناه خویش نیز ایستاده است. همانگونه که چیزهای بیجان نمیتوانند نور روز را ببینند، کسی که در زندگی بیپایان تردید دارد نیز نمیتواند آن را ببیند.
اما ببینید که ارمیای نبی در آن جهان با چه جلالی آراسته شده است! «موهای سپید و بسیار با شکوه.» پیرامون او، وقاری وصفناپذیر، نوری تابناک، لذتی غیرقابل بیان و زیباییای آسمانی دیده میشود. همان کسی که بهدست مردمانی که پیام ارادۀ خدا را به آنان میرساند، کشیده و کتک خورده بود؛ همان که زندانی بود، شهیدی در چالهای متعفن، کسی که او را به مسخره گرفتند، دیوانه خواندند، خائن دانستند و در نهایت به عنوان متخلفی سنگسار شد. اما حکم گناهکاران یک چیز است و حکم خدا چیز دیگر. آنکه نزد مردم خوارترین بود، نزد خدا با جلال فرشتگان پیوند یافت.
و ببینید که آسمان چه کسی را «دوستدار برادران» مینامد، همان که زمین او را کذاب، خائن و متخلف میخواند! «دوستدار برادران» کسی که بسیار برای مردم دعا میکند. و در نهایت، ببینید که چگونه مقدسین در آسمان برای ما دعا میکنند! در حالی که ما خوابیدهایم، آنان در خواب نیستند بلکه در دعا هستند؛ در حالی که ما میخوریم و پرخوردهایم، آنان نخوردهاند اما در دعا هستند؛ در حالی که ما در گناهیم، آنان بیگناه ماندهاند و در دعا هستند. ای برادران، از اینهمه دوستان صادق و دعای بسیار آنان برای ما، شرم کنیم. شرم کنیم، شرم کنیم از این همه شفاعت و ما نیز در دعایشان شریک شویم.
ای خداوند شگرف، سستی و بیحسی گناهآلود ما را ببخش.
جلال و سپاس تا ابد از آن تو باد. آمین.