آیات روز
تقویم جدید
سوم یوحنا 1: 1-14
[1] من که پیرم، به غایس حبیب که او را در راستی محبت مینمایم. [2] ای حبیب، دعا میکنم که در هر وجه کامیاب و تندرست بوده باشی، چنانکه جان توکامیاب است. [3] زیرا که بسیار شاد شدم چون برادران آمدند و بر راستی تو شهادت دادند، چنانکه تو در راستی سلوک مینمایی. [4] مرا بیش از این شادی نیست که بشنوم که فرزندانم درراستی سلوک مینمایند. [5] ای حبیب، آنچه میکنی به برادران خصوص به غریبان، به امانت میکنی، [6] که در حضور کلیسا بر محبت توشهادت دادند و هرگاه ایشان را بطور شایسته خدابدرقه کنی، نیکویی مینمایی زیرا که بجهت اسم او بیرون رفتند و از امتها چیزی نمی گیرند. [7] پس بر ما واجب است که چنین اشخاص را بپذیریم تاشریک راستی بشویم. [8] به کلیسا چیزی نوشتم لکن دیوترفیس که سرداری بر ایشان را دوست میدارد ما را قبول نمی کند. [9] لهذا اگر آیم کارهایی را که او میکندبه یاد خواهم آورد زیرا به سخنان ناشایسته برما یاوهگویی میکند و به این قانع نشده، برادران را خود نمی پذیرد و کسانی را نیز که میخواهند، مانع ایشان میشود و از کلیسا بیرون میکند. [10] ای حبیب به بدی اقتدا منما بلکه به نیکویی زیرا نیکوکردار از خداست و بدکردار خدا راندیده است. [11] همه مردم و خود راستی نیز بردیمتریوس شهادت میدهند و ما هم شهادت میدهیم و آگاهید که شهادت ما راست است. [12] مرا چیزهای بسیار بود که به تو بنویسم، لکن نمی خواهم به مرکب و قلم به تو بنویسم. [13] لکن امیدوارم که به زودی تو را خواهم دید وزبانی گفتگو کنیم.
[14] زیرا امیدوارم بهزودی تو را ببینم تا حضوراً گفتگو کنیم.
لوقا 19: 29-40، 22: 7-39
[29] و چون نزدیک بیتفاجی وبیت عنیا بر کوه مسمی به زیتون رسید، دو نفر ازشاگردان خود را فرستاده، [30] گفت: «به آن قریهای که پیش روی شما است بروید و چون داخل آن شدید، کره الاغی بسته خواهید یافت که هیچکس بر آن هرگز سوار نشده. آن را باز کرده بیاورید. [31] و اگر کسی به شما گوید، چرا این راباز میکنید، به وی گویید خداوند او را لازم دارد.» [32] پس فرستادگان رفته آن چنانکه بدیشان گفته بود یافتند. [33] و چون کره را باز میکردند، مالکانش به ایشان گفتند چرا کره را باز میکنید؟ [34] گفتند خداوند او را لازم دارد. [35] پس او را به نزد عیسی آوردند و رخت خود را بر کره افکنده، عیسی را سوار کردند. [36] و هنگامی که او میرفت جامه های خود را در راه میگستردند. [37] و چون نزدیک بهسرازیری کوه زیتون رسید، تمامی شاگردانش شادی کرده، به آوازبلند خدا را حمد گفتن شروع کردند، بهسبب همه قواتی که از او دیده بودند. [38] و میگفتند مبارک باد آن پادشاهی که میآید، به نام خداوند سلامتی در آسمان و جلال در اعلی علیین باد. [39] آنگاه بعضی از فریسیان از آن میان بدو گفتند: «ای استاد شاگردان خود را نهیب نما.» [40] او درجواب ایشان گفت: «به شما میگویم اگراینها ساکت شوند، هرآینه سنگها به صداآیند.»
[7] اما چون روز فطیر که در آن میبایست فصح را ذبح کنند رسید، [8] پطرس و یوحنا را فرستاده، گفت: «بروید و فصح را بجهت ما آماده کنید تابخوریم.» [9] به وی گفتند: «در کجا میخواهی مهیا کنیم؟» [10] ایشان را گفت: «اینک هنگامی که داخل شهر شوید، شخصی با سبوی آب به شمابرمی خورد. به خانهای که او درآید، از عقب وی بروید، [11] و به صاحبخانه گویید، استاد تو را می گوید مهمانخانه کجا است تا در آن فصح را باشاگردان خود بخورم. [12] او بالاخانهای بزرگ ومفروش به شما نشان خواهد داد در آنجا مهیاسازید.» [13] پس رفته چنانکه به ایشان گفته بودیافتند و فصح را آماده کردند. [14] و چون وقت رسید با دوازده رسول بنشست. [15] و به ایشان گفت: «اشتیاق بینهایت داشتم که پیش از زحمت دیدنم، این فصح را باشما بخورم. [16] زیرا به شما میگویم از این دیگرنمی خورم تا وقتی که در ملکوت خدا تمام شود.» [17] پس پیالهای گرفته، شکر نمود و گفت: «این رابگیرید و در میان خود تقسیم کنید. [18] زیرا به شما میگویم که تا ملکوت خدا نیاید، از میوه مودیگر نخواهم نوشید.» [19] و نان را گرفته، شکرنمود و پاره کرده، به ایشان داد و گفت: «این است جسد من که برای شما داده میشود، این را به یادمن بهجا آرید.» [20] و همچنین بعد از شام پیاله راگرفت و گفت: «این پیاله عهد جدید است در خون من که برای شما ریخته میشود. [21] لیکن اینک دست آن کسیکه مرا تسلیم میکند با من در سفره است. [22] زیرا که پسر انسان برحسب آنچه مقدراست، میرود لیکن وای بر آن کسیکه او را تسلیم کند.» [23] آنگاه از یکدیگر شروع کردند به پرسیدن که کدامیک از ایشان باشد که این کار بکند؟ [24] و در میان ایشان نزاعی نیز افتاد که کدامیک ازایشان بزرگتر میباشد؟ [25] آنگاه به ایشان گفت: «سلاطین امتها بر ایشان سروری میکنند وحکام خود را ولینعمت میخوانند. [26] لیکن شماچنین مباشید، بلکه بزرگتر از شما مثل کوچکترباشد و پیشوا چون خادم. [27] زیرا کدامیک بزرگتراست آنکه به غذا نشیند یا آنکه خدمت کند آیانیست آنکه نشسته است؟ لیکن من در میان شماچون خادم هستم. [28] و شما کسانی میباشید که در امتحانهای من با من بهسر بردید. [29] و من ملکوتی برای شما قرار میدهم چنانکه پدرم برای من مقرر فرمود. [30] تا در ملکوت من از خوان من بخورید و بنوشید و بر کرسیها نشسته بردوازده سبط اسرائیل داوری کنید.» [31] پس خداوند گفت: «ای شمعون، ای شمعون، اینک شیطان خواست شما را چون گندم غربال کند، [32] لیکن من برای تو دعا کردم تاایمانت تلف نشود و هنگامی که تو بازگشت کنی برادران خود را استوار نما.» [33] به وی گفت: «ای خداوند حاضرم که با تو بروم حتی در زندان و درموت.» [34] گفت: «تو را میگویمای پطرس امروزخروس بانگ نزده باشد که سه مرتبه انکار خواهی کرد که مرا نمی شناسی.» [35] و به ایشان گفت: «هنگامی که شما را بیکیسه و توشهدان و کفش فرستادم به هیچچیز محتاج شدید؟» گفتند هیچ. [36] پس به ایشان گفت: «لیکن الان هرکه کیسه دارد، آن را بردارد و همچنین توشهدان را و کسیکه شمشیر ندارد جامه خود را فروخته آن رابخرد. [37] زیرا به شما میگویم که این نوشته در من میباید به انجام رسید، یعنی با گناهکاران محسوب شد زیرا هرچه در خصوص من است، انقضا دارد. [38] گفتند: «ای خداوند اینک دوشمشیر.» به ایشان گفت: «کافی است.» [39] و برحسب عادت بیرون شده به کوه زیتون رفت و شاگردانش از عقب او رفتند.
تقویم قدیم
لوقا 24: 12-35 (انجیل صبح )
لوقا 24: 12-35 (انجیل صبح )[12] اما پطرس برخاسته، دوان دوان به سوی قبر رفت و خم شده کفن را تنها گذاشته دیدو از این ماجرا در عجب شده به خانه خود رفت. [13] و اینک در همان روز دو نفر از ایشان میرفتند به سوی قریهای که از اورشلیم به مسافت، شصت تیر پرتاب دور بود و عمواس نام داشت. [14] و با یک دیگر از تمام این وقایع گفتگومی کردند. [15] و چون ایشان در مکالمه و مباحثه میبودند، ناگاه خود عیسی نزدیک شده، با ایشان همراه شد. [16] ولی چشمان ایشان بسته شد تا اورا نشناسند. [17] او به ایشان گفت: «چه حرفها است که با یکدیگر میزنید و راه را به کدورت میپیمایید؟» [18] یکی که کلیوپاس نام داشت درجواب وی گفت: «مگر تو در اورشلیم غریب وتنها هستی و از آنچه در این ایام در اینجا واقع شدواقف نیستی؟» [19] به ایشان گفت: «چه چیزاست؟» گفتندش: «درباره عیسی ناصری که مردی بود نبی و قادر در فعل و قول در حضورخدا و تمام قوم، [20] و چگونه روسای کهنه وحکام ما او را به فتوای قتل سپردند و او رامصلوب ساختند. [21] اما ما امیدوار بودیم که همین است آنکه میباید اسرائیل را نجات دهد وعلاوه بر این همه، امروز از وقوع این امور روزسوم است، [22] و بعضی از زنان ما هم ما را به حیرت انداختند که بامدادان نزد قبر رفتند، [23] وجسد او را نیافته آمدند و گفتند که فرشتگان را دررویا دیدیم که گفتند او زنده شده است. [24] وجمعی از رفقای ما بهسر قبر رفته، آن چنانکه زنان گفته بودند یافتند لیکن او را ندیدند.» [25] او به ایشان گفت: «ای بیفهمان وسست دلان از ایمان آوردن به انچه انبیا گفتهاند. [26] آیا نمی بایست که مسیح این زحمات را بیند تابه جلال خود برسد؟» [27] پس از موسی و سایرانبیا شروع کرده، اخبار خود را در تمام کتب برای ایشان شرح فرمود. [28] و چون به آن دهی که عازم آن بودندرسیدند، او قصد نمود که دورتر رود. [29] و ایشان الحاح کرده، گفتند که «با ما باش. چونکه شب نزدیک است و روز به آخر رسیده.» پس داخل گشته با ایشان توقف نمود. [30] و چون با ایشان نشسته بود نان را گرفته برکت داد و پاره کرده به ایشان داد. [31] که ناگاه چشمانشان باز شده، او راشناختند و در ساعت از ایشان غایب شد. [32] پس با یکدیگر گفتند: «آیا دل در درون مانمی سوخت، وقتی که در راه با ما تکلم مینمود وکتب را بجهت ما تفسیر میکرد؟» [33] و در آن ساعت برخاسته به اورشلیم مراجعت کردند و آن یازده را یافتند که با رفقای خود جمع شده [34] می گفتند: «خداوند در حقیقت برخاسته و به شمعون ظاهر شده است.» [35] و آن دو نفر نیز ازسرگذشت راه و کیفیت شناختن او هنگام پاره کردن نان خبر دادند.
عبرانیان 11: 24-26، 32-12: 2
عبرانیان 11: 24-26، 32-12: 2[24] به ایمان چون موسی بزرگ شد، ابا نمود ازاینکه پسر دختر فرعون خوانده شود، [25] و ذلیل بودن با قوم خدا را پسندیده تر داشت از آنکه لذت اندک زمانی گناه را ببرد؛ [26] و عار مسیح رادولتی بزرگتر از خزائن مصر پنداشت زیرا که به سوی مجازات نظر میداشت.
[32] و دیگرچه گویم؟ زیرا که وقت مرا کفاف نمی دهد که از جدعون و باراق و شمشون و یفتاح و داود و سموئیل و انبیا اخبار نمایم، [33] که ازایمان، تسخیر ممالک کردند و به اعمال صالحه پرداختند و وعدهها را پذیرفتند و دهان شیران رابستند، [34] سورت آتش را خاموش کردند و از دم شمشیرها رستگار شدند و از ضعف، توانایی یافتند و در جنگ شجاع شدند و لشکرهای غربارا منهزم ساختند. [35] زنان، مردگان خود را به قیامتی بازیافتند، لکن دیگران معذب شدند وخلاصی را قبول نکردند تا به قیامت نیکوتربرسند. [36] و دیگران از استهزاها و تازیانهها بلکه از بندها و زندان آزموده شدند. [37] سنگسارگردیدند و با اره دوپاره گشتند. تجربه کرده شدندو به شمشیر مقتول گشتند. در پوستهای گوسفندان و بزها محتاج و مظلوم و ذلیل و آواره شدند. [38] آنانی که جهان لایق ایشان نبود، درصحراها و کوهها و مغارهها و شکافهای زمین پراکنده گشتند. [39] پس جمیع ایشان با اینکه از ایمان شهادت داده شدند، وعده را نیافتند. [40] زیرا خدا برای ماچیزی نیکوتر مهیا کرده است تا آنکه بدون ماکامل نشوند.
[1] تادیب الهی بنابراین چونکه ما نیز چنین ابر شاهدان را گرداگرد خود داریم، هر بار گران وگناهی را که ما را سخت میپیچد دور بکنیم و باصبر در آن میدان که پیش روی ما مقرر شده است بدویم، [2] و به سوی پیشوا و کامل کننده ایمان یعنی عیسی نگران باشیم که بجهت آن خوشی که پیش او موضوع بود، بیحرمتی را ناچیز شمرده، متحمل صلیب گردید و بهدست راست تخت خدا نشسته است.
یوحنا 1: 43-51
یوحنا 1: 43-51[43] بامدادان چون عیسی خواست به سوی جلیل روانه شود، فیلپس را یافته، بدو گفت: «ازعقب من بیا.» [44] و فیلپس از بیت صیدا از شهراندریاس وپطرس بود. [45] فیلیپس نتنائیل را یافته، بدو گفت: «آن کسی را که موسی در تورات و انبیامذکور داشتهاند، یافتهایم که عیسی پسر یوسف ناصری است.» [46] نتنائیل بدو گفت: «مگرمی شود که از ناصره چیزی خوب پیدا شود؟» فیلپس بدو گفت: «بیا و ببین.» [47] و عیسی چون دید که نتنائیل به سوی او میآید، درباره اوگفت: «اینک اسرائیلی حقیقی که در او مکری نیست.» [48] نتنائیل بدو گفت: «مرا از کجامی شناسی؟» عیسی در جواب وی گفت: «قبل ازآنکه فیلپس تو را دعوت کند، در حینی که زیردرخت انجیر بودی تو را دیدم.» [49] نتنائیل درجواب او گفت: «ای استاد تو پسر خدایی! توپادشاه اسرائیل هستی!» [50] عیسی در جواب اوگفت: «آیا از اینکه به تو گفتم که تو را زیر درخت انجیر دیدم، ایمان آوردی؟ بعد از این چیزهای بزرگتر از این خواهی دید.» [51] پس بدو گفت: «آمین آمین به شما میگویم که از کنون آسمان را گشاده، و فرشتگان خدا را که بر پسر انسان صعودو نزول میکنند خواهید دید.»
مناسبت و قدیسین روز

دوازده شهید مقدس که در دوران سلطنت
امپراتور دیوکلتیان رنج کشیدند
پامفیلیوس، نخستینِ این شهیدان، کاهن کلیسای قیصریه در فلسطین بود. او مردی دانشمند و پرهیزگار بود که متن عهد جدید را از خطاهای نسخهنویسان گوناگون تصحیح کرد. او خود این کتاب نجاتبخش را بازنویسی میکرد و به کسانی که خواهان آن بودند میبخشید. دومین نفر، شماس والنتین بود—سالخورده از نظر سن و سپیدموی از نظر حکمت. او مرجعی برجسته در کتابهای مقدس بود و آنها را بهطور کامل از بر داشت. سومین نفر، پولس بود، مردی شریف و برجسته که در یکی از آزارهای پیشین، بهخاطر مسیح در آتش افکنده شده بود.
علاوه بر اینها، پنج برادر نیز بودند، هم از نظر جسم و هم از نظر روح، که در مصر زاده شده بودند و پس از آنکه به کار در معادن کیلیکیه وادار شده بودند، به سوی سرزمین خود بازمیگشتند. در دروازههای قیصریه اعلام کردند که مسیحی هستند و به همین سبب به دادگاه آورده شدند. وقتی از آنان نامشان را پرسیدند، پاسخ دادند: «نامهای بتپرستانهای را که مادرمان به ما داده بود کنار گذاشتهایم و خود را الیاس، اشعیا، ارمیا، سموئیل و دانیال مینامیم.» وقتی پرسیدند اهل کجا هستید، پاسخ دادند: «از اورشلیمِ اعلی.» همهٔ آنان را گردن زدند.
همچنین جوانی به نام پورفیریوس نیز رنج کشید که برای گردآوری پیکرهای شهیدان جهت دفن آمده بود. او را در آتش سوزاندند، و نیز سلئوکوس را، که پیشتر افسری بود و پیش از فرود آمدن شمشیر بر سر شهیدان، نزدیک شده و آنان را بوسیده بود. همچنین تئودولوس سالخورده، خدمتکار یک قاضی رومی، که یکی از شهیدان را در هنگام برده شدن در آغوش گرفته بود، کشته شد. سرانجام یولیانوس، که پیکرهای بیجان شهیدان را بوسیده و تکریم کرده بود، خود نیز به شهادت رسید. و بدینسان، اندک را در برابر بسیار، ناچیز را در برابر گرانبها، و فناپذیری را در برابر جاودانگی دادند. آنان در سال ۳۰۸ نزد خداوند ساکن شدند.

قدیس ماروتاس
ماروتاس اسقف تَغریت در بین النهرین بود و به ایمان و نیکوییاش شناخته میشد. او خشم شاه ایران، یزدگرد، را نسبت به مسیحیان فرو نشاند و از او بقایای چهارصد شهید در ایران را درخواست کرد. او همچنین شهری به نام مارتيروپوليس بنیان نهاد و این بقایای مقدس را در آنجا نهاد. او در سال ۴۲۲ زندگی زمینی خود را به پایان رساند و نزد خداوند ساکن شد.

شهید مقدس و مکرم، رومن
رومن دهقانی ساده و بیسواد از کارپِنِسیون بود. هنگامی که از دلاوری و جلال شهیدان مسیح آگاه شد، رومنِ جوان خود نیز آرزوی شهادت یافت. او به تسالونیکی رفت و در خیابانها به ستایش ایمان مسیح پرداخت و محمد را افسانهپرداز خواند. ترکها او را بهطرزی هولناک شکنجه کردند و سپس به ناخدای یک کشتی پارویی فروختند. مسیحیان او را از ناخدا بازخرید کردند و به کوه مقدس فرستادند، جایی که بهدست پیر نامدار آکاکیوس به رهبانیت درآمد.
اما رومن همچنان مشتاق شهادت برای مسیح بود. با برکت پیر آکاکیوس، رومن به کونستانتینوپل رفت و وانمود کرد که دیوانه است و سگی را در خیابانهای ترکنشین میگرداند. وقتی از او پرسیدند چه میکند، پاسخ داد که همانگونه که مسیحیان ترکها را اطعام میکنند، او نیز سگ را غذا میدهد. ترکها او را به چاهی خشک انداختند و چهل روز بدون نان نگه داشتند. سپس او را از چاه بیرون آوردند و گردن زدند. نوری به مدت سه روز از بدن او ساطع میشد. مردی انگلیسی پیکر او را برداشت و به انگلستان برد. راهبی پارچهای را به خون شهید آغشته کرد. این پارچه تا امروز در صومعهٔ دوخیاریو نگهداری میشود. این سرباز جلیلِ مسیح در سال ۱۶۹۴ رنج کشید.

شهیدان پارسیِ مارتروپولیس
راهب ماروف اسقف شهر تیگریتا (به یونانی: مارتروپولیس) بود؛ شهری مرزی میان امپراتوری بیزانس و ایران که خود او آن را بنیان نهاد. او به سبب دانش و پارساییاش شهرت یافت و دربارهٔ شهیدانی که بهخاطر ایمان به مسیح به دست شاه ایران، شاپور، رنج کشیدند نوشت و آثار دیگری نیز به زبان سریانی از خود بهجا گذاشت که از مشهورترین آنها میتوان به «تفسیر انجیل»، «سرودهای ماروف»، «لیتورگی ماروف» و «هفتاد و سه قانون شورای جهانی نیقیه» (۳۲۵ میلادی) همراه با شرح اعمال شورا اشاره کرد.
در سال ۳۸۱، قدیس ماروف در دومین شورای جهانی کونستانتینوپل که بر ضد بدعت مقدونیوس تشکیل شده بود شرکت کرد و در سال ۳۸۳ نیز در شورای محلی انطاکیه علیه مسالیانیان حضور یافت.
در سالهای ۴۰۳ تا ۴۰۴، قدیس ماروف به کونستانتینوپل رفت تا نزد امپراتور آرکادیوس برای حمایت و شفاعت از مسیحیان ایران میانجیگری کند. او دو بار به دستور امپراتور تئودوسیوس دوم به نزد شاه یزدگرد فرستاده شد تا میان امپراتوری و ایران صلح برقرار کند.
در سال ۴۱۴، قدیس ماروف که بهعنوان سفیر به دربار یزدگرد رفته بود، شاه را نسبت به مسیحیان خوشنظر ساخت و آزادی اعتراف به ایمان راستین را در ایران بهطور چشمگیری گسترش داد. او کلیساهای مسیحیای را که در دوران آزار و شکنجهٔ شاه شاپور ویران شده بودند بازسازی کرد و همچنین تقاضای دریافت آثار شهیدانی را که رنج کشیده بودند نمود و آنها را به مارتروپولیس (تیگریتا) منتقل کرد. او در همانجا حدود سال ۴۲۲ درگذشت. آثار قدیس ماروف بعدها به مصر منتقل شد و در صومعهٔ مادر خدا قرار داده شد.
سرود ستایش
برای شهیدان مقدس
ای شهیدانِ مسیح، گلهای پُربار،
که هرگز پژمرده نمیشوید.
ای شهیدانِ مسیح، همیشهسبزانِ زنده در زمستان،
به خون آغشته، به سوی آسمان قد کشیدهاید.
ای شهیدانِ مسیح، عطرهای بخور،
و چراغهای نذری که به دست خدا روشن شدهاند.
شما برای زیباییِ مسیح در میدان دویدید،
و برای همیشه با مسیح در بهشتید.
جهان زمانی خواهد پایید و سپس از میان خواهد رفت،
اما شما همیشه با خداوند در بهشت خواهید بود،
و تا ابد در شادی خواهید زیست.
تأمل
مهمترین چیز در یک چمنزار، علف است. در یک مزرعه، گندم است. در یک باغ، سبزیجات است. هیچکس به حصار چمنزار بیشتر از یونجه در چمنزار افتخار نمیکند. همچنین هیچکس به سوله در مزرعه بیشتر از گندم در مزرعه افتخار نمیکند. همچنین هیچکس به جویهای باغ بیشتر از سبزیجات در باغ افتخار نمیکند. چرا مردم به کشورهای خود افتخار میکنند؛ به جادههای سراسر کشور؛ به مرزها و حدود یک کشور و شهرهای سراسر کشور و هر چیز دیگری که از حصار چمنزارها مهمتر نیست، نه سوله در مزرعه، نه جویهای باغ، وقتی که با محصول اصلی مقایسه میشود، یعنی با انسان؟ انسانها برای کشور وجود ندارند، بلکه کشور برای انسانها وجود دارد. مسیح نیامد تا کشورها را نجات دهد، بلکه انسانها را نجات دهد. یک کشور ارزش خود را از شهروندان خوب دریافت میکند. و مردم شرور از یک کشور بزرگ چه دریافت میکنند؟ خار در یک مزرعه وسیع.
تعمق
تعمق درباره خداوند عیسی که در شبهای تاریک، تنها در کوهها، برای نجات من، نجات شما و نجات همه انسانها دعا میکند:
۱. چگونه دستان خود را به سوی آسمان بلند میکند؛ چگونه به زمین خم میشود؛ چگونه شبهای بسیاری در دعا زانو میزند؛ در دعا برای نجات من، نجات شما و نجات همه انسانها؛
۲. چگونه در دعا عرق میکند و برای نجات من، نجات شما و نجات همه انسانها گریه میکند؛
۳. چگونه در دعا بیدار میماند و بدن خود را بدون خواب و استراحت برای نجات من، نجات شما و نجات همه انسانها عذاب میدهد.
موعظه
-درباره آن سنگ مهیب-
“هر کس بر آن سنگ بیفتد، خرد خواهد شد” (لوقا ۲۰ :۱۸).
خداوند عیسی مسیح سنگ زاویه است. یهودا بر آن سنگ افتاد و خرد شد. هیرودیس بر آن سنگ افتاد و خرد شد. جولیان مرتد بر آن سنگ افتاد و خرد شد. آریوس بر آن سنگ افتاد و خرد شد. منکران و مسخرهکنندگان مسیح بر آن سنگ افتادند و مانند کوزههای سفالین کوزهگر خرد شدند.
این سنگ بر سدوم و عموره افتاد و سدوم و عموره نابود شدند. این سنگ بر مصر افتاد و مصر نابود شد. این سنگ بر اورشلیم افتاد و اورشلیم نابود شد. این سنگ بر مردم یهود افتاد و مردم یهود پراکنده شدند. این سنگ بر بسیاری از نسلها و امپراتوریهای گناهکار افتاد و آن نسلها و امپراتوریهای گناهکار به گرد و غبار و خاکستر تبدیل شدند.
خداوند گناهکاران را هفتاد بار هفت بار بخشید، اما اگر گناهکاران همچنان گناهکار باقی بمانند، آیا خداوند آنها را بر خلاف میلشان نجات خواهد داد؟ نخواهد داد، زیرا این اصل نجات انسانها نیست. اصل نجات این است که انسانها داوطلبانه به نجات از سوی خدا رضایت دهند. اگر انسانها هفتاد بار هفت بار و بیشتر نخواهند که توسط خدا نجات یابند، پس خدا آنها را نجات نخواهد داد. سپس انسانها بر آن سنگی که نمیتوانند از آن بگذرند، خرد خواهند شد و توسط آن سنگی که آن را بلند کردهاند تا از خود دور کنند، نابود خواهند شد. آیا میتوان گفت که خدا بیرحم است که دزد توبهکار روی صلیب را نجات داد؟ آیا میتوان گفت که او ناعادل است که دزد را به نابودی سپرد که حتی در آخرین ساعت مرگ او را مسخره کرد؟
ای خداوند قادر مطلق، ما را نجات ده!
ستایش و جلال تا ابد از آن تو باد. آمین.