16 اوت (گریگوری) /29 اوت (جولیان)

آیات روز
تقویم جدید
یوحنا 21:‏15-‏25 (انجیل صبح)

[15] و بعد از غذا خوردن، عیسی به شَمعون پطرس گفت: «ای شَمعون، پسر یونا، آیا مرا بیشتر از اینها محبّت می‌نمایی؟» به او گفت: «بلی، ای خداوند، تو می‌دانی که تو را دوست می‌دارم.» به او گفت: «برّه‌های مرا خوراک بده.» [16] باز دوّمین بار به او گفت: «ای شَمعون، پسر یونا، آیا مرا محبّت می‌نمایی؟» به او گفت: «بلی، ای خداوند، تو می‌دانی که تو را دوست می‌دارم.» به او گفت: «گوسفندان مرا شبانی کن.» [17] مرتبه سوّم به او گفت: «ای شَمعون، پسر یونا، مرا دوست می‌داری؟» پطرس غمگین گشت، زیرا مرتبه سوم به او گفت «مرا دوست می‌داری؟» پس به او گفت: «ای خداوند، تو بر همه ‌چیز آگاه هستی. تو می‌دانی که تو را دوست می‌دارم.» عیسی به او گفت: «گوسفندان مرا خوراک ده. [18] به راستی به تو می‌گویم، وقتی که جوان بودی، کمر خود را می‌بستی و هر جا می‌خواستی، می‌رفتی؛ ولی زمانی که پیر شوی، دستهای خود را دراز خواهی کرد و دیگران تو را بسته به ‌جایی که نمی‌خواهی، تو را خواهند برد.» [19] و به این سخن اشاره کرد که به چه نوع مرگ خدا را جلال خواهد داد و چون این را گفت، به او فرمود: «از عقب من بیا.» [20] پطرس ملتفت شده، آن شاگردی که عیسی او را دوست می داشت، دید که از عقب می‌آید؛ و همان بود که بر سینه عیسی وقت شام تکیه می‌زد و گفت: «ای خداوند، کیست آن که تو را تسلیم می‌کند.» [21] پس چون پطرس او را دید، به عیسی گفت: «ای خداوند، و او چه شود؟» [22] عیسی به او گفت: «اگر بخواهم که او بماند تا باز آیم، تو را چه؟ تو از عقب من بیا.» [23] پس این سخن در میان برادران شهرت یافت که آن شاگرد نخواهد مرد. لیکن عیسی به او نگفت که نمی‌میرد، بلکه «اگر بخواهم که او بماند تا باز آیم، تو را چه؟» [24] و این همان شاگرد است که به این چیزها شهادت داد و اینها را نوشت و می‌دانیم که شهادت او راست است. [25] و دیگر کارهای بسیار عیسی به‌ جا آورد که اگر یک‌ به ‌یک نوشته شود، گمان ندارم که جهان هم گنجایش نوشته‌ها را داشته باشد.

کولُسیان 1:‏12-‏18 (رساله،تصویر)

[12] و پدر را شکر گزارید که ما را لایق بهره میراث مقدسین در نور گردانیده است، [13] و ما را از قدرت ظلمت رهانیده، به پادشاهی پسر محبّت خود منتقل ساخت، [14] که در وی رهایی خود یعنی بخشش گناهان خویش را یافته‌ایم. [15] و او صورت خدای نادیده است، نخست‌زاده تمامی آفریدگان. [16] زیرا که در او همه ‌چیز آفریده شد، آنچه در آسمان و آنچه بر زمین است از چیزهای دیدنی و نادیدنی و تختها و سلطنتها و ریاسات و قوات؛ همه به‌وسیلهٔ او و برای او آفریده شد. [17] و او قبل از همه است و در وی همه ‌چیز قوام دارد. [18] و او بدن یعنی کلیسا را سَر است، زیرا که او ابتدا است و نخست‌زاده از مردگان تا در همه ‌چیز، او اوّل شود.

اوّل قرنتیان 9:‏2-‏12

[2] هرگاه دیگران را رسول نباشم، البته شما را هستم، زیرا که مُهر رسالت من در خداوند شما هستید. [3] دفاع من برای آنانی که مرا امتحان می‌کنند، این است [4] که آیا اختیار خوردن و آشامیدن نداریم؟ [5] آیا اختیار نداریم که خواهر دینی را به زنی گرفته، همراه خود ببریم، مثل سایر رسولان و برادران خداوند و کیفا؟ [6] یا من و برنابا به تنهایی مختار نیستیم که کار نکنیم؟ [7] کیست که هرگز از خرجی خود جنگ کند؟ یا کیست که تاکستانی غرس نموده، از میوه‌اش نخورد؟ یا کیست که گلّه‌ای بچراند و از شیر گلّه ننوشد؟ [8] آیا این را به طور انسان می‌گویم، یا شریعت نیز این را نمی‌گوید؟ [9] زیرا که در تورات موسی نوشته شده است که «گاو را هنگامی که خرمن را خرد می‌کند، دهان مبند». آیا خدا در فکر گاوان می‌باشد؟ [10] آیا صرفا به خاطر ما این را نمی‌گوید؟ بلی، برای ما نوشته شده است که شخم کننده می‌باید به امید، شخم نماید و خُردکننده خرمن در امید یافتن سهم خود باشد. [11] چون ما روحانی‌ها را برای شما کاشتیم، آیا امر بزرگی است که ما جسمانیهای شما را درو کنیم؟ [12] اگر دیگران در این اختیار بر شما شریکند آیا نه ما؟ لیکن ما این اختیار را استفاده نکردیم، بلکه هر چیز را متحمّل می‌شویم، مبادا انجیل مسیح را مانع گردیم.

لوقا 9:‏51-‏56، 10: 22- 24 (انجیل، تصویر)

[51] و چون روزهای صعود او نزدیک می‌شد روی خود را با عزمی راسخ به سوی اورشلیم نهاد. [52] پس رسولان پیش از خود فرستاده، ایشان رفته به شهری از شهرهای سامریان وارد گشتند تا برای او تدارک بینند. [53] اما او را جای ندادند، از آن رو که عازم اورشلیم می‌بود. [54] و چون شاگردان او، یعقوب و یوحنا این را دیدند گفتند: «ای خداوند، آیا می‌خواهی بگوییم که آتش از آسمان باریده اینها را فرو‌ گیرد، چنانکه ایلیا نیز کرد؟ [55] آنگاه عیسی روی گردانیده به ایشان گفت: «نمی‌دانید که شما از کدام نوع روح هستید. [56] زیرا که پسر انسان نیامده است تا جان مردم را هلاک سازد، بلکه تا نجات دهد.» پس به دهکده‌ای دیگر رفتند.
[22] و به سوی شاگردان خود توجّه نموده گفت: «همه ‌چیز را پدر به من سپرده است. و هیچ‌ کس نمی‌شناسد که پسر کیست، جز پدر و نه که پدر کیست، غیر از پسر و هر ‌که پسر بخواهد برای او آشکار سازد.» [23] و در خلوت به شاگردان خود برگشته گفت: «خوشا به حال چشمانی که آنچه شما می‌بینید، می‌بینند. [24] زیرا به شما می‌گویم، چه بسیار انبیا و پادشاهان می‌خواستند آنچه شما می‌بینید، ببینند و ندیدند و آنچه شما می‌شنوید، بشنوند و نشنیدند.»

متّی 18:‏23-‏35

[23] از آن سبب پادشاهی آسمان پادشاهی را ماند که خواست به حسابهای غلامان خود رسیدگی کند. [24] و چون شروع به حساب نمود، شخصی را نزد او آوردند که ده هزار قنطار به او بدهکار بود. [25] و چون چیزی نداشت که پس دهد، آقایش امر کرد که او را با زن و فرزندان و تمام دارایی‌اش فروخته، طلب را وصول کنند. [26] پس آن غلام رو به زمین نهاده او را پرستش نمود و گفت: ‘ای آقا، مرا مهلت ده تا همه را به تو پس دهم.’ [27] آنگاه آقای آن غلام بر وی ترحم نموده، او را رها کرد و قرض او را بخشید. [28] لیکن چون آن غلام بیرون رفت، یکی از همقطاران خود را یافت که از او صد دینار طلب داشت. او را بگرفت و گلویش را فشرده، گفت: ‘طلب مرا پس بده!’ [29] پس آن همقطار بر پایهای او افتاده، التماس نموده، گفت: ‘مرا مهلت ده تا همه را به تو پس دهم.’ [30] اما او قبول نکرد بلکه رفته، او را در زندان انداخت تا قرض را پس دهد. [31] چون همقطاران وی این وقایع را دیدند، بسیار غمگین شده، رفتند و آنچه شده بود به آقای خود باز‌ گفتند. [32] آنگاه آقایش او را طلبیده، گفت: ‘ای غلام شریر، آیا تمام آن قرض را محض خواهش تو به تو نبخشیدم؟ [33] پس آیا تو را نیز لازم نبود که بر همقطار خود رحم کنی، چنانکه من بر تو رحم کردم؟’ [34] پس آقای او در غضب شده، او را به جلادان سپرد تا همه قرض را بدهد. [35] به همینطور پدر آسمانی من نیز با شما عمل خواهد نمود، اگر هر یکی از شما برادر خود را از دل نبخشد.»

تقویم قدیم
یوحنا 21:‏15-‏25 (انجیل صبح)

[15] و بعد از غذا خوردن، عیسی به شَمعون پطرس گفت: «ای شَمعون، پسر یونا، آیا مرا بیشتر از اینها محبّت می‌نمایی؟» به او گفت: «بلی، ای خداوند، تو می‌دانی که تو را دوست می‌دارم.» به او گفت: «برّه‌های مرا خوراک بده.» [16] باز دوّمین بار به او گفت: «ای شَمعون، پسر یونا، آیا مرا محبّت می‌نمایی؟» به او گفت: «بلی، ای خداوند، تو می‌دانی که تو را دوست می‌دارم.» به او گفت: «گوسفندان مرا شبانی کن.» [17] مرتبه سوّم به او گفت: «ای شَمعون، پسر یونا، مرا دوست می‌داری؟» پطرس غمگین گشت، زیرا مرتبه سوم به او گفت «مرا دوست می‌داری؟» پس به او گفت: «ای خداوند، تو بر همه ‌چیز آگاه هستی. تو می‌دانی که تو را دوست می‌دارم.» عیسی به او گفت: «گوسفندان مرا خوراک ده. [18] به راستی به تو می‌گویم، وقتی که جوان بودی، کمر خود را می‌بستی و هر جا می‌خواستی، می‌رفتی؛ ولی زمانی که پیر شوی، دستهای خود را دراز خواهی کرد و دیگران تو را بسته به ‌جایی که نمی‌خواهی، تو را خواهند برد.» [19] و به این سخن اشاره کرد که به چه نوع مرگ خدا را جلال خواهد داد و چون این را گفت، به او فرمود: «از عقب من بیا.» [20] پطرس ملتفت شده، آن شاگردی که عیسی او را دوست می داشت، دید که از عقب می‌آید؛ و همان بود که بر سینه عیسی وقت شام تکیه می‌زد و گفت: «ای خداوند، کیست آن که تو را تسلیم می‌کند.» [21] پس چون پطرس او را دید، به عیسی گفت: «ای خداوند، و او چه شود؟» [22] عیسی به او گفت: «اگر بخواهم که او بماند تا باز آیم، تو را چه؟ تو از عقب من بیا.» [23] پس این سخن در میان برادران شهرت یافت که آن شاگرد نخواهد مرد. لیکن عیسی به او نگفت که نمی‌میرد، بلکه «اگر بخواهم که او بماند تا باز آیم، تو را چه؟» [24] و این همان شاگرد است که به این چیزها شهادت داد و اینها را نوشت و می‌دانیم که شهادت او راست است. [25] و دیگر کارهای بسیار عیسی به‌ جا آورد که اگر یک‌ به ‌یک نوشته شود، گمان ندارم که جهان هم گنجایش نوشته‌ها را داشته باشد.

کولُسیان 1:‏12-‏18 (رساله،تصویر)

[12] و پدر را شکر گزارید که ما را لایق بهره میراث مقدسین در نور گردانیده است، [13] و ما را از قدرت ظلمت رهانیده، به پادشاهی پسر محبّت خود منتقل ساخت، [14] که در وی رهایی خود یعنی بخشش گناهان خویش را یافته‌ایم. [15] و او صورت خدای نادیده است، نخست‌زاده تمامی آفریدگان. [16] زیرا که در او همه ‌چیز آفریده شد، آنچه در آسمان و آنچه بر زمین است از چیزهای دیدنی و نادیدنی و تختها و سلطنتها و ریاسات و قوات؛ همه به‌وسیلهٔ او و برای او آفریده شد. [17] و او قبل از همه است و در وی همه ‌چیز قوام دارد. [18] و او بدن یعنی کلیسا را سَر است، زیرا که او ابتدا است و نخست‌زاده از مردگان تا در همه ‌چیز، او اوّل شود.

اوّل قرنتیان 2:‏6-‏9

[6] لیکن حکمتی بیان می‌کنیم نزد کاملین، امّا حکمتی که از این عالم نیست و نه از سران این عالم که زوال می‌پذیرند. [7] بلکه حکمت خدا را در یک راز بیان می‌کنیم، یعنی آن حکمت مخفی را که خدا پیش از شروع عصرها برای جلال ما مقرر فرمود [8] که هیچ یک از سران این عالم آن را ندانست، زیرا اگر می‌دانستند خداوند جلال را مصلوب نمی‌کردند. [9] بلکه چنانکه نوشته شده است: «چیزهایی را که چشمی ندید و گوشی نشنید و از خاطر انسانی نگذشت، یعنی آنچه خدا برای دوستداران خود مهیّا کرده است.»

لوقا 9:‏51-‏56، 10: 22- 24 (انجیل، تصویر)

[51] و چون روزهای صعود او نزدیک می‌شد روی خود را با عزمی راسخ به سوی اورشلیم نهاد. [52] پس رسولان پیش از خود فرستاده، ایشان رفته به شهری از شهرهای سامریان وارد گشتند تا برای او تدارک بینند. [53] اما او را جای ندادند، از آن رو که عازم اورشلیم می‌بود. [54] و چون شاگردان او، یعقوب و یوحنا این را دیدند گفتند: «ای خداوند، آیا می‌خواهی بگوییم که آتش از آسمان باریده اینها را فرو‌ گیرد، چنانکه ایلیا نیز کرد؟ [55] آنگاه عیسی روی گردانیده به ایشان گفت: «نمی‌دانید که شما از کدام نوع روح هستید. [56] زیرا که پسر انسان نیامده است تا جان مردم را هلاک سازد، بلکه تا نجات دهد.» پس به دهکده‌ای دیگر رفتند.
[22] و به سوی شاگردان خود توجّه نموده گفت: «همه ‌چیز را پدر به من سپرده است. و هیچ‌ کس نمی‌شناسد که پسر کیست، جز پدر و نه که پدر کیست، غیر از پسر و هر ‌که پسر بخواهد برای او آشکار سازد.» [23] و در خلوت به شاگردان خود برگشته گفت: «خوشا به حال چشمانی که آنچه شما می‌بینید، می‌بینند. [24] زیرا به شما می‌گویم، چه بسیار انبیا و پادشاهان می‌خواستند آنچه شما می‌بینید، ببینند و ندیدند و آنچه شما می‌شنوید، بشنوند و نشنیدند.»

متّی 22:‏15-‏22

[15] پس فریسیان رفته شورا نمودند که چطور او را با سخنان خود گرفتار سازند. [16] و شاگردان خود را با هیرودیان نزد وی فرستاده گفتند: «استاد، می‌دانیم که صادق هستی و طریق خدا را به راستی تعلیم می‌‌دهی و از کسی باک نداری، زیرا که به ظاهر خلق نمی‌نگری. [17] پس به ما بگو رأی تو چیست؛ آیا خَراج دادن به قیصر رواست، یا نه؟» [18] عیسی بداندیشی ایشان را درک کرده گفت: «ای ریاکاران، چرا مرا امتحان می‌کنید؟ [19] سکه‌ برای خراج را به من نشان دهید.» ایشان یک دینار نزد وی آوردند. [20] به ایشان گفت: «این نقش و نام از آنِ کیست؟» [21] به او گفتند: «از آنِ قیصر.» به ایشان گفت: «مال قیصر را به قیصر دهید و مال خدا را به خدا!» [22] چون ایشان شنیدند، متعجّب شدند و او را واگذارده برفتند.

مناسبت و قدیسین روز

شمایل خداوند عیسی مسیح «به دست‌ساخته‌نشده»

در زمانی که خداوند ما عیسی مسیح بشارت انجیل را اعلام می‌کرد و هر بیماری و ناتوانی را شفا می‌بخشید، در شهر اِدِسا، در کنار رود فرات، فرمانروایی به نام اَبگار زندگی می‌کرد که سراسر بدنش به جذام مبتلا شده بود. او دربارهٔ مسیح، شفادهندهٔ هر درد و بیماری، شنید و نقاشی به نام حنانیا (آنانیاس) را با نامه‌ای نزد عیسی به فلسطین فرستاد. در آن نامه از خداوند درخواست کرد که به ادسا بیاید و او را از جذام شفا دهد. اگر آمدن برای او ممکن نبود، ابگار به حنانیا دستور داده بود چهرهٔ عیسی را نقاشی کند و تصویرش را برای او بیاورد، زیرا باور داشت که حتی تصویر او نیز می‌تواند سلامتی را به وی بازگرداند. خداوند پاسخ داد که نمی‌تواند به ادسا برود، زیرا زمان رنج و مصائب او نزدیک شده است. سپس صورت خود را با پارچه‌ای پاک کرد و نقش چهرهٔ مقدسش به‌گونه‌ای معجزه‌آسا بر آن پارچه نقش بست. او آن پارچه را به حنانیا سپرد و فرمود که شاهزاده به وسیلهٔ آن شفا خواهد یافت، اما شفا کامل نخواهد شد؛ زیرا بعداً فرستاده‌ای نزد او خواهد آمد که بیماری او را به طور کامل درمان خواهد کرد. ابگار با دریافت آن پارچه، آن را با احترام و اشک بوسید. همان لحظه جذام از تمام بدنش برطرف شد، اما اندکی از آثار آن بر صورتش باقی ماند. پس از آن، رسول تَدائوس نزد ابگار آمد، انجیل را به او بشارت داد، او را کاملاً شفا داد و تعمیدش داد. شاهزاده نیز بت‌هایی را که بر دروازه‌های شهر قرار داشتند، نابود کرد. سپس آن پارچهٔ مقدس را که تصویر مسیح بر آن نقش بسته بود، بر تخته‌ای نصب کرد، آن را در قاب طلایی آراسته به مروارید قرار داد و بالای دروازهٔ شهر نصب نمود. او زیر آن شمایل این جمله را نوشت: «ای مسیح خدا، هر که بر تو امید بندد، هرگز شرمسار نخواهد شد.» سال‌ها بعد، یکی از نتیجه‌های ابگار دوباره بت‌پرستی را رواج داد. اسقف ادسا شبانه آمد و برای محفوظ ماندن شمایل، آن را در داخل دیوار بالای دروازه پنهان و دیوار را مسدود کرد. قرن‌ها گذشت. در زمان امپراتور یوستی‌نیانوس، شاه ایران خسرو به ادسا حمله کرد و شهر در محاصره و سختی بزرگی قرار گرفت. در همان هنگام، اسقف اولابیوس رؤیایی از مادر مقدس خدا دید. تئوتوکوس جای شمایل فراموش‌شده را به او نشان داد. پس از گشودن دیوار، شمایل مقدس پیدا شد و به برکت قدرت الهی که از آن جاری بود، سپاه ایران شکست خورد و شهر نجات یافت.

شهید مقدس دیومیدس

دیومیدس پزشکی نامدار و از خانواده‌ای اشرافی در شهر طرسوس بود. او ضمن درمان بیماران، ایمان مسیحی را نیز به آنان تعلیم می‌داد. امپراتور دیوکلتیان فرمان داد که در سال ۲۹۸ میلادی در شهر نیکائه سر از تنش جدا کنند. کسانی که سر او را بریدند و آن را نزد امپراتور بردند، ناگهان نابینا شدند. اما هنگامی که سر مقدس را دوباره به بدن او بازگرداندند و با توبه دعا کردند، بینایی خود را بازیافتند.

قدیس یوآخیمِ اوسوگوفسکی

قدیس یوآخیم در نیمهٔ دوم قرن یازدهم زندگی زاهدانه‌ای را بر کوه اوسوگوفسک، در غاری واقع در محلی به نام ساراندوپور گذراند. سال‌ها بعد، زاهد دیگری به نام تئودورِ اووچِه‌پولسکی (تئودور دشت گوسفندان)، که یوآخیم در خواب بر او ظاهر شده بود، در همان مکان کلیسایی بنا کرد. در طول قرن‌ها، معجزات فراوانی از طریق بقایای مقدس این قدیس رخ داده و تا امروز نیز ادامه دارد.

شهید مقدس استاماتیوس

استاماتیوس دهقانی از شهر وُلوس در منطقهٔ تسالیا بود. روزی آغایی ستمگر هنگام جمع‌آوری مالیات سلطنتی، مردم را به‌شدت آزار می‌داد. استاماتیوس همراه چند تن از یارانش به کونستانتینوپل رفت تا از آن آغا نزد وزیر اعظم شکایت کند. اما به سبب انتقادهای تندش از آن حاکم، بزرگان دربار سلطان از او خشمگین شدند و او را زندانی کردند. نخست کوشیدند با وعدهٔ ثروت، مقام و افتخار، او را وادار به پذیرش اسلام کنند. اما او با شجاعت پاسخ داد: «مسیح ثروت، جلال و افتخار من است.» ترکان او را شکنجه کردند و سرانجام در برابر کلیسای ایاصوفیه سر از تنش جدا نمودند. بدین‌گونه این سرباز وفادار مسیح در سال ۱۶۸۰ میلادی تاج شهادت را دریافت کرد.


سرود ستایش

شاهزاده ابگار

ای خدای مهربان، که رازهای شگفت را آشکار می‌سازی، رازهایی که هرگز پیش از آن شنیده نشده بود؛
تو روزی در کنار دریاچه اعلام کردی که ملت‌های بی‌شمارِ بت‌پرست، از شرق تا غرب، با ابراهیم بر یک سفره خواهند نشست،
اما فرزندان بی‌ایمان یهود، به سبب سختی دل خود، به تاریکی بیرون افکنده خواهند شد.
تو این راز را بیان کردی، و همان‌گونه نیز تحقق یافت.
یهودیان چهرهٔ تو را دیدند، اما در پشت سر، مرگت را تدارک دیدند.

اما شاهزاده ابگار، از سرزمینی دور، که هم جسمش جذامی بود و هم روحش گرفتار بیماری بت‌پرستی،
تنها از راه شنیدن، با تو آشنا شد.
از سخنانت شنید، از معجزاتت شنید، و به تو ایمان آورد.
و هنگامی که تصویر چهرهٔ پاک تو را دید، آن را با اشک بوسید،
و هم جسمش شفا یافت و هم روحش.
اکنون روح او در بهشت، همراه ابراهیم، تا ابد شادی می‌کند.


تأمل

کلیسای ارتدوکس، از نظر غنای سنت مقدس، بر همهٔ دیگر گروه‌های مسیحی برتری دارد. پروتستان‌ها تنها می‌خواهند به کتاب مقدس تکیه کنند. اما کتاب مقدس را نمی‌توان جدا از سنت کلیسا به‌درستی تفسیر کرد. خودِ رسول پولس می‌فرماید: «پس ای برادران، استوار بمانید و به سنت‌هایی که خواه به وسیلهٔ گفتار و خواه به وسیلهٔ نامهٔ ما آموخته‌اید، پایبند باشید.» (دوم تسالونیکیان ۲: ۱۵) روایت مربوط به شاهزاده ابگار، بی‌تردید بخشی از سنت رسولی است، هرچند رسولان آن را در نوشته‌های خود ثبت نکرده‌اند. رسول تدائوس هیچ کتابی ننوشته است. اگر بر اساس منطق پروتستان‌ها قضاوت کنیم، باید نتیجه بگیریم که او چیزی نگفته و هیچ تعلیمی نداده است! پس چگونه رسول مسیح بود؟ قدیس یوحنای دمشقی در دفاع از تکریم شمایل‌های مقدس، همین سنت مربوط به ابگار را نقل می‌کند. نامهٔ ابگار به مسیح حقیقتاً زیبا و تأثیرگذار است. او نخست نوشت که دربارهٔ قدرت شگفت‌انگیز مسیح در شفای بیماران شنیده است. سپس از او درخواست کرد که برای درمانش به ادسا بیاید و در ادامه نوشت: «همچنین شنیده‌ام که یهودیان از تو نفرت دارند و در اندیشهٔ آزار رساندن به تو هستند. من شهری دارم که هرچند بزرگ نیست، اما زیبا و سرشار از هر نعمت است. نزد من بیا و با من در شهرم زندگی کن؛ این شهر برای هر دوی ما کاملاً کافی است.» این سخنان را یک فرمانروای بت‌پرست نوشت؛ در حالی که فرمانروایان اورشلیم، در همان زمان، برای خداوندِ دوستدار انسان نقشهٔ قتل می‌کشیدند.


تعمق

دربارهٔ یاری شگفت‌انگیز خدا به یوناتان، پسر شائول، تفکر کن (اول سموئیل، فصل‌های ۱۳ و ۱۴):

۱. چگونه فلسطینیان بر ضد اسرائیل برخاستند و لشکرشان همچون شن‌های کنار دریا بی‌شمار بود.
۲. چگونه یوناتان، تنها همراه سلاح‌دار جوان خود، با اعتماد کامل به خدا بر آنان حمله کرد و خدا دشمنان را آشفته ساخت و شکست داد.
۳. چگونه ما نیز باید به حقیقت این سخن یوناتان ایمان داشته باشیم: «برای خداوند فرقی ندارد که به وسیلهٔ بسیار نجات دهد یا به وسیلهٔ اندک.» (اول سموئیل ۱۴ :۶)


موعظه

-دربارهٔ شاخهٔ الهی که از ریشهٔ یَسّی رویید-

«نهالی از تنهٔ یَسّی خواهد رویید و شاخه‌ای از ریشه‌های او خواهد شکفت.» (اشعیا ۱۱: ۱)

با وجود چنین نبوت‌های روشن دربارهٔ مسیح، چرا یهودیان او را به‌عنوان مسیح موعود نپذیرفتند؟ زیرا گرفتار غروری دیوانه‌وار بودند و با جنایت‌های خود علیه قدیسان و صالحان، دل‌هایشان را سخت کرده بودند. آن نهال از تنهٔ یَسّی جز خداوند عیسی مسیح چه کسی می‌تواند باشد؟ یَسّی پدر داوود پادشاه بود و انتظار می‌رفت که مسیح از نسل داوود ظهور کند. و او نیز از همان نسل و از شهر بیت‌لحم، شهر داوود، ظهور کرد. «نهال از تنهٔ یَسّی» به تبار جسمانی خداوند از طریق مریم باکره، که از نسل یَسّی و داوود بود، اشاره دارد. و «شاخه‌ای از ریشه‌های او» به ظهور دوبارهٔ آن عدالتی اشاره می‌کند که در خاندان داوود، به سبب گناه بسیاری از پادشاهان، لگدمال شده بود. عدالتِ پایمال‌شده همچون کندهٔ درختی خشک است؛ اما گاه از همان ریشهٔ خشک، شاخه‌ای سبز می‌روید. خداوند عیسی همان شاخهٔ روییده به قدرت الهی است. از سوی مادر، از نسل داوود است؛ از جهت عدالت، وارث حقیقی داوود است؛ و از جهت تولد الهی، از روح‌القدس است. در ازلیت، از پدر است، بی‌آنکه مادری داشته باشد؛ و در زمان، از مادری است، بی‌آنکه پدری زمینی داشته باشد. در ازلیت، راز انسان‌شدن او در پردهٔ الوهیت پنهان بود؛ و در زمان، الوهیتش در پردهٔ انسانیت پوشیده شد. پیلاطس با نگاهی ظاهری به این «نهال یَسّی» نگریست و گفت: «اینک انسان!» (یوحنا ۱۹: ۵) او همانند کسی بود که تنها سیم برق را ببیند و بگوید: «این یک سیم است»، اما نیروی برق را که در آن جریان دارد، درک نکند. پیلاطس نیز خدا را در آن انسان نشناخت.
ای خداوند عیسی مسیح، خدای انسان‌دوست و انسانِ خدا، به ما عطا فرما که خدا را دوست بداریم و ما را نجات بخش.

زیرا جلال و ستایش تا ابد از آنِ توست. آمین.

error: Content is protected !!