آیات روز
تقویم جدید
حِزقیال 37:1-14 (صبح, نبوت)
حِزقیال 37:1-14 (صبح, نبوت)[1] دست خداوند بر من فرود آمده، مرا در روح خداوند بیرون برد و در همواری قرار داد و آن از استخوانها پر بود. [2] و مرا به هر طرف آنها گردانید. و اینک آنها بر روی دشتی بینهایت زیاد و بسیار خشک بود. [3] و او مرا گفت: «ای پسر انسان، آیا میشود که این استخوانها زنده گردد؟» گفتم: «ای خداوند یهوه، تو میدانی.» [4] پس مرا فرمود: «بر این استخوانها نبوت نموده، به اینها بگو: ای استخوانهای خشک، کلام خداوند را بشنوید. [5] خداوند یهوه به این استخوانها چنین میگوید: اینک من روح به شما در میآورم تا زنده شوید. [6] و پیهها بر شما خواهم نهاد و گوشت بر شما خواهم آورد و شما را به پوست خواهم پوشانید و در شما روح خواهم نهاد تا زنده شوید. پس خواهید دانست که من یهوه هستم.» [7] پس من چنانکه امر شدم، نبوت کردم. و چون نبوت نمودم، صدایی شنیده شد. و اینک جنب و جوشی واقع شد و استخوانها به یکدیگر، یعنی هر استخوانی به استخوانش نزدیک شد. [8] و نگریستم و اینک پیهها و گوشت به آنها برآمد و پوست آنها را از بالا پوشانید. اما در آنها روح نبود. [9] پس او مرا گفت: «بر روح نبوت نما. ای پسر انسان، بر روح نبوت کرده، بگو: خداوند یهوه چنین میفرماید: ای روح، از بادهای چهارگانه بیا و به این کُشتگان بِدَم تا ایشان زنده شوند.» [10] پس چنانکه مرا امر فرمود، نبوت نمودم. و روح به آنها داخل شد و آنها زنده شدند و بر پایهای خود ایستاده، لشکری بینهایت بزرگ گردیدند. [11] و او مرا گفت: «ای پسر انسان، این استخوانها، تمامی خاندان اسرائیل میباشند. اینک ایشان میگویند: ”استخوانهای ما خشک شد و امید ما از بین رفت و خودمان ریشهکن گشتیم!“ [12] بنابراین نبوت کرده، به ایشان بگو: خداوند یهوه چنین میفرماید: اینک من قبرهای شما را میگشایم. و شما را، ای قوم من، از قبرهای شما بیرون آورده، به سرزمین اسرائیل خواهم آورد. [13] و ای قوم من، چون قبرهای شما را بگشایم و شما را از قبرهای شما بیرون آورم، آنگاه خواهید دانست که من یهوه هستم. [14] من روح خود را در شما خواهم نهاد تا زنده شوید. و شما را در سرزمین خودتان ساکن خواهم ساخت. پس خواهید دانست که من یهوه سخن گفته و به عمل آوردهام. سخن خداوند این است.»
اوّل قرنتیان 5:6-8 , غَلاطیان 3:13-14(انجیل صبح)
[6] فخر شما نیکو نیست. آیا آگاه نیستید که اندک خمیرمایه، تمام خمیر را وَر می آورد؟ [7] پس خود را از خمیرمایه کهنه پاک سازید تا فطیر تازه باشید، چنانکه بیخمیرمایه هستید؛ زیرا که پِسَخ ما مسیح در راه ما قربانی شده است. [8] پس عید را نگاه داریم نه به خمیرمایهٔ کهنه و نه به خمیرمایهٔ بدی و شرارت، بلکه به فطیر سادهدلی و راستی.
[13] مسیح ما را از لعنت شریعت بازخرید نمود چونکه در راه ما لعنت شد، چنانکه نوشته شده است «ملعون است هر که بر دار آویخته شود.» [14] تا برکت ابراهیم در مسیح عیسی بر غیریهودیان آید و تا وعدهٔ روح را بهوسیلهٔ ایمان حاصل کنیم.
متّی 27:62-66 (انجیل صبح)
[62] و در فردای آن روز که بعد از روز تهیه بود، سران کاهنان و فریسیان نزد پیلاتُس جمع شده [63] گفتند: «ای آقا، ما را یاد است که آن گمراه کننده وقتی که زنده بود گفت: ‘بعد از سه روز برمیخیزم.’ [64] پس بفرما قبر را تا سه روز نگاهبانی کنند، مبادا شاگردانش در شب آمده او را بدزدند و به مردم گویند که ‘از مردگان برخاسته است’ و گمراهی آخر از اوّل بدتر شود.» [65] پیلاتُس به ایشان فرمود: «شما کشیکچیان دارید. بروید چنانکه دانید، محافظت کنید.» [66] پس رفتند و سنگ را مختوم ساخته قبر را با کشیکچیان محافظت نمودند.
پیدایش 1:1-13 (عصر)
پیدایش 1:1-13 (عصر)[1] در ابتدا، خدا آسمانها و زمین را آفرید. [2] و زمین تهی و بایر بود و تاریکی بر روی ژرفا. و روح خدا سطح آبها را فرو گرفت. [3] و خدا گفت: «روشنایی بشود.» و روشنایی شد. [4] و خدا روشنایی را دید که نیکوست و خدا روشنایی را از تاریکی جدا ساخت. [5] و خدا روشنایی را روز نامید و تاریکی را شب نامید. و شام بود و صبح بود، روز اول. [6] و خدا گفت: «فلکی باشد در میان آبها و آبها را از آبها جدا کند.» [7] و خدا فلک را بساخت و آبهای زیر فلک را از آبهای بالای فلک جدا کرد. و چنین شد. [8] و خدا فلک را آسمان نامید. و شام بود و صبح بود، روز دوم. [9] و خدا گفت: «آبهای زیر آسمان در یکجا جمع شوند و خشکی ظاهر گردد.» و چنین شد. [10] و خدا خشکی را زمین نامید و اجتماع آبها را دریا نامید. و خدا دید که نیکوست. [11] و خدا گفت: «زمین نباتات برویاند، گیاهی که تخم بیاورد و درخت میوهای که موافق جنس خود میوه آورد که تخمش در آن باشد، بر روی زمین.» و چنین شد. [12] و زمین نباتات را رویانید، گیاهی که موافق جنس خود تخم آورد و درخت میوهداری که تخمش در آن، موافق جنس خود باشد. و خدا دید که نیکوست. [13] و شام بود و صبح بود، روز سوم.
اِشعیا 60:1-16
اِشعیا 60:1-16 [1] برخیز و درخشان شو، زیرا نور تو آمده و جلال خداوند بر تو تابان گردیده است. [2] زیرا اینک تاریکی، جهان را و ظلمت غلیظ، طایفهها را خواهد پوشانید، اما خداوند بر تو طلوع خواهد نمود و جلال او بر تو آشکار خواهد شد. [3] و قومها به سوی نور تو و پادشاهان به سوی درخشندگی طلوع تو خواهند آمد. [4] چشمان خود را به اطراف خویش برافراز و ببین که تمامی آنها جمع شده، نزد تو میآیند. پسرانت از دوردستها خواهند آمد و دخترانت را در آغوش خواهند آورد. [5] آنگاه خواهی دید و خواهی درخشید و دل تو لرزان شده، وسیع خواهد گردید، زیرا که توانگری دریا به سوی تو گردانیده خواهد شد و دولت قومها نزد تو خواهد آمد. [6] زیادی شتران، و شتران جوان مدیان و عِفه تو را خواهند پوشانید. تمامی اهل شِبا خواهند آمد و طلا و بخور آورده، به ستایش خداوند مژده خواهند داد. [7] تمامی گلههای قیدار نزد تو جمع خواهند شد و قوچهای نبایوت تو را خدمت خواهند نمود. به قربانگاه من با پذیرایی برخواهند آمد و خانه جلال خود را زینت خواهم داد. [8] اینها کیستند که مثل ابر پرواز میکنند، و مانند کبوتران به روزنههای خود؟ [9] به راستی که سواحل دوردست و کشتیهای ترشیش، در صف اول انتظار مرا خواهند کشید تا پسران تو را از دور، و نقره و طلای ایشان را با ایشان بیاورند، به جهت اسم یهوه خدای تو، و به جهت قدوس اسرائیل، زیرا که تو را زینت داده است. [10] و غریبان، حصارهای تو را بنا خواهند نمود، و پادشاهان ایشان تو را خدمت خواهند کرد، زیرا که در غضب خود تو را زدم، لیکن به لطف خویش تو را رحم خواهم نمود. [11] دروازههای تو نیز دائم باز خواهد بود، و شب و روز بسته نخواهد گردید، تا دولت قومها را نزد تو بیاورند و پادشاهان ایشان همراه آورده شوند. [12] زیرا هر قومی و مملکتی که تو را خدمت نکند، تلف خواهد شد، و آن قومها به تمامی هلاک خواهند گردید. [13] جلال لبنان با درختان صنوبر و کاج و چنار با هم برای تو آورده خواهند شد، تا مکان مقدس مرا زینت دهند و جای پایهای خود را شکوهمند خواهم نمود. [14] پسران آنانی که تو را ستم می رسانند خم شده، نزد تو خواهند آمد و تمامی آنانی که تو را اهانت مینمایند، نزد کف پایهای تو سجده خواهند نمود و تو را شهر یهوه و صَهیون قدوس اسرائیل خواهند نامید. [15] تو را که متروک و منفور بودی، و کسی از میان تو گذر نمیکرد. من تو را فخر جاودانی، و مایه شادمانی نسلهای بسیار خواهم گردانید. [16] و شیر قومها را خواهی مکید و از پستانهای پادشاهان شیر خواهی خورد و خواهی فهمید که من یهوه نجاتدهنده تو هستم و من قدیر اسرائیل، ولی تو میباشم.
خروج 12:1-12
خروج 12:1-12[1] و خداوند موسی و هارون را در سرزمين مصر مخاطب ساخته، گفت: [2] «اين ماه برای شما سر ماهها باشد، اين اول از ماههای سال برای شماست. [3] تمامی جماعت اسرائيل را خطاب کرده، گوييد که در دهم اين ماه هر يکی از ايشان برهای مطابق خانههای پدران خود بگيرند، يعنی برای هر خانه يک بره. [4] و اگر اهل خانه برای بره کم باشند، آنگاه او و همسايهاش که مجاور خانه او باشد، آن را مطابق شماره افراد بگيرند، يعنی هر کس موافق خوراکش بره را حساب کند. [5] بره شما بیعيب و نرينه يکساله باشد؛ از گوسفندان يا از بزها آن را بگيريد. [6] و آن را تا چهاردهم اين ماه نگاه داريد و تمامی گروههای جماعت قوم اسرائیل آن را در عصر قربانی کنند. [7] و از خون آن بگيرند، و آن را بر هر دو تیر عمودی و سر در خانه که در آن بره را میخورند، بپاشند. [8] و گوشتش را در آن شب بخورند. به آتش بريان کرده، با نان فطير و سبزیهای تلخ آن را بخورند. [9] و از آن هيچ خام نخوريد، و نه پخته با آب، بلکه به آتش بريان شده؛ کلهاش و پاچههايش و اندرونش را. [10] و چيزی از آن تا صبح نگاه مداريد. و آنچه تا صبح مانده باشد، به آتش بسوزانيد. [11] و آن را به این طور بخوريد: کمر شما بسته، نعلين بر پايهای شما، عصا در دست شما، و آن را به عجله بخوريد، چونکه پِسَخ خداوند است. [12] و در آن شب از سرزمين مصر عبور خواهم کرد، و همه نخست زادگان سرزمين مصر را از انسان و چارپایان خواهم زد و بر تمامی خدايان مصر داوری خواهم کرد. من يهوه هستم.
یونس 1:1-4: 11
یونس 1:1-4: 11
[1] و کلام خداوند بر یونس پسر اَمِتّای نازل شده، گفت: [2] «برخیز و به نینوا شهر بزرگ برو و به ضد آن فریاد برآور، زیرا که شرارت ایشان به حضور من برآمده است.» [3] اما یونس برخاست تا از حضور خداوند به ترشیش فرار کند. پس به یافا فرود آمده، کشتیای یافت که عازم ترشیش بود. پس کرایهاش را داده، سوار شد تا همراه ایشان از حضور خداوند به ترشیش برود. [4] اما خداوند باد شدیدی بر دریا وزانید که تلاطم بزرگی در دریا پدید آمد، چنانکه نزدیک بود که کشتی در هم بشکند. [5] ملاحان ترسان شده، هر کدام نزد خدای خود التماس نمودند و باری را که در کشتی بود، به دریا ریختند تا آن را سبک سازند. اما یونس در درون کشتی آمده دراز کشید و خواب سنگینی او را در ربود. [6] و ناخدای کشتی نزد او آمده، وی را گفت: «چگونه میتوانی راحت بخوابی؟ برخیز و خدای خود را بخوان، شاید که آن خدا ما را به خاطر آوَرَد تا هلاک نشویم.» [7] و به یکدیگر گفتند: «بیایید قرعه بیندازیم تا بدانیم که این بلا به خاطر چه کسی بر ما وارد شده است؟» پس چون قرعه انداختند، قرعه به نام یونس افتاد. [8] پس او را گفتند: «ما را اطلاع ده که این بلا به خاطر چه کسی بر ما نازل شده؟ شغل تو چیست و از کجا آمدهای و وطنت کدام است و از چه قوم هستی؟» [9] او ایشان را جواب داد: «من عبرانی هستم و ترس یهوه خدای آسمان را به دل دارم که دریا و خشکی را آفریده است.» [10] پس آن مردمان سخت ترسان شدند و او را گفتند: «چه کردهای؟» زیرا که ایشان میدانستند که از حضور خداوند فرار کرده است، چونکه ایشان را اطلاع داده بود. [11] و او را گفتند: «با تو چه کنیم تا دریا برای ما ساکن شود؟» زیرا دریا در تلاطم همی افزود. [12] یونس به ایشان گفت: «مرا برداشته، به دریا بیندازید و دریا برای شما ساکن خواهد شد، زیرا میدانم این تلاطم بزرگ به سبب من بر شما وارد آمده است.» [13] اما آن مردمان سعی نمودند تا کشتی را به خشکی برسانند، اما نتوانستند، زیرا که دریا به ضد ایشان زیاده و زیاده تلاطم مینمود. [14] پس نزد یهوه دعا کرده، گفتند: «آه، ای خداوند، به خاطر جان این شخص هلاک نشویم و خون بیگناه را بر ما مگذار زیرا تو، ای خداوند، هر چه بخواهی، میکنی.» [15] پس یونس را برداشته، در دریا انداختند و دریا از تلاطمش آرام شد. [16] آن مردان از خداوند سخت ترسان شدند و برای خداوند قربانیها تقدیم کردند و نذرها نمودند. [17] و اما خداوند ماهی بزرگی برگماشت که یونس را فرو بلعید. یونس سه روز و سه شب در شکم ماهی ماند.
[1] و یونس از شکم ماهی نزد یهوه خدای خود دعا نمود [2] و گفت: «در تنگی خود خداوند را خواندم و مرا قبول فرمود. از شکم عالم مردگان التماس نمودم، و صدای مرا شنیدی. [3] زیرا که مرا به ژرفا در دل دریاها انداختی، و سیلها مرا احاطه نمود. تمامی خیزابها و موجهای تو بر من گذشت. [4] و گفتم: ”از چشم تو افتادم. لیکن معبد قُدس تو را باز خواهم دید.“ [5] آبها مرا به زیر کشید تا جانم را بگیرد؛ ژرفا مرا در میان گرفت؛ خزهها دور سرم پیچیده شد. [6] به بُن کوهها فرو رفتم، و زمین به بندهای خود مرا برای همیشه درگرفت. اما تو، ای یهوه خدایم، حیات مرا از گور بیرون کشیدی. [7] چون جان من در درونم بیتاب شد، خداوند را به یاد آوردم و دعای من نزد تو به معبد مقدست رسید. [8] آنانی که به بتهای پوچ ارزش میدهند، امیدشان را به محبت بیزوال ترک مینمایند. [9] اما من به آواز شکرگزاری برای تو قربانی خواهم گذرانید، و به آنچه نذر کردم، وفا خواهم نمود. نجات از آنِ خداوند است.» [10] پس خداوند ماهی را امر فرمود و ماهی یونس را بر خشکی قی کرد.
[1] پس کلام خداوند بار دوم بر یونس نازل شده، گفت: [2] «برخیز و به نینوا شهر بزرگ برو و آن پیامی را که من به تو خواهم گفت، به ایشان ندا کن.» [3] آنگاه یونس برخاسته، مطابق فرمان خداوند به نینوا رفت و نینوا شهری بزرگ بود و گردش در درون آن سه روز طول میکشید. [4] یونس به شهر داخل شده و به مسافت یک روز رفت و به ندا کردن آغاز کرد و گفت: «بعد از چهل روز نینوا سرنگون خواهد شد.» [5] مردمان نینوا به خدا ایمان آوردند و به روزه اعلام کرده، از بزرگ تا کوچک پلاس پوشیدند. [6] و چون پادشاه نینوا از این امر اطلاع یافت، از تخت خود برخاسته، ردای خود را از برکند و پلاس پوشیده، بر خاکستر نشست. [7] پادشاه فرمانی صادر کرد و فرمان در سراسر نینوا جار کشیده شد: «به فرمان پادشاه و بزرگانش، هیچ انسان یا حیوان، گله یا رمه، چیزی نخورند و نچرند و آب ننوشند. [8] انسان و حیوان پلاس پوشیده، نزد خدا به شدت التماس نمایند و هر کس از راه بد خود و از ظلمی که در دست او است، بازگشت نماید. [9] کسی چه میداند؟ شاید خدا منصرف شده، از شدت خشم خود برگردد، تا هلاک نشویم.» [10] پس چون خدا کارهای ایشان را دید که از راه زشت خود بازگشت نمودند، آنگاه خدا از بلایی که گفته بود که به ایشان برساند، منصرف شد و آن را به عمل نیاورد.
[1] اما این امر یونس را بسیار ناپسند آمد و خشمش افروخته شد. [2] و نزد خداوند دعا نموده، گفت: «آه، ای خداوند، همین را نمیگفتم حینی که در ولایت خود بودم؟ از این سبب بود که شتابان به ترشیش گریختم، زیرا میدانستم که تو خدای فیّاض و رحیم هستی، و دیر به خشم میآیی و محبت تو بیپایان است. و از فرستادن بلا منصرف میشوی؟ [3] پس حال، ای خداوند، جانم را از من بگیر، زیرا که مردن، از زنده ماندن برای من بهتر است.» [4] اما خداوند گفت: «آیا درست است که خشمناک شوی؟» [5] یونس از شهر بیرون رفته، به طرف شرقی شهر نشست و در آنجا سایهبانی برای خود ساخته، زیر سایهاش نشست تا ببیند بر شهر چه واقع خواهد شد. [6] یهوه خدا گیاهی رویانید و آن را بالای سر یونس رشد داد تا بر سر وی سایه افکنده، او را از ناراحتیاش بکاهد. یونس از آن گیاه بینهایت شادمان شد. [7] اما در فردای آن روز، در وقت سپیده صبح، خدا کِرمی را برگماشت که گیاه را زد و خشک شد. [8] و چون آفتاب برآمد، خدا بادی سوزان از جانب شرق وزانید و آفتاب بر سر یونس تابید به حدی که بیتاب شده، آرزوی مرگ نمود و گفت: «مردن برایم از زنده ماندن بهتر است.» [9] آنگاه خدا به یونس جواب داد: «آیا درست است که به جهت گیاهی غضبناک شوی؟» یونس گفت: «درست است که تا به حد مرگ غضبناک شوم.» [10] خداوند گفت: «تو برای گیاهی که برایش زحمتی نکشیدی و آن را نرویانیدی، دل سوزاندی، گیاهی که در یک شب سر برکشید و در یک شب پژمرد. [11] آیا دل من به جهت نینوا شهر بزرگ نسوزد که در آن بیشتر از صد و بیست هزار انسان میباشند که دست راست و چپ خود را تشخیص نمیدهند، با حیوانات بسیار؟»
یوشَع 5:10-15
یوشَع 5:10-15[10] و قوم اسرائیل در جِلجال اردو زدند و عيد پِسَخ را در شب روز چهاردهم ماه، در صحرای اَریحا نگاه داشتند. [11] و در فردای بعد از پِسَخ در همان روز، از حاصل زمين، نازکهای فطير و خوشههای برشته شده خوردند. [12] و در فردای آن روزی که از حاصل سرزمين خوردند، مَنّا متوقف شد و قوم اسرائیل ديگر مَنّا نداشتند. و در آن سال از محصول سرزمين کنعان میخوردند. [13] و واقع شد چون یوشَع نزد اَریحا بود که چشمان خود را بالا انداخته، ديد که اينک مردی با شمشير برهنه در دست خود پيش او ايستاده بود. و یوشَع نزد او آمده، او را گفت: «آيا تو از ما هستی يا از دشمنان ما؟» [14] گفت: «نه، بلکه من سردار لشکر خداوند هستم که الان آمدم.» پس یوشَع روی به زمين افتاده، سجده کرد و به او گفت: «آقايم به بنده خود چه میگويد؟» [15] سردار لشکر خداوند به یوشَع گفت: «نعلين خود را از پايت بيرون کن، زيرا جايی که تو ايستادهای، مقدس است.» و یوشَع چنين کرد.
خروج 13:20-15: 19
خروج 13:20-15: 19
[20] آنان از سُکّوت کوچ کرده، در ايتام به کنار صحرا اردو زدند. [21] و خداوند در روز، پيش روی قوم در ستون ابر میرفت تا راه را به ايشان نشان دهد و شبانگاه در ستون آتش، تا ايشان را روشنايی بخشد و روز و شب در سفر باشند. [22] و ستون ابر را در روز و ستون آتش را در شب، از پيش روی قوم برنداشت.
[1] و خداوند موسی را خطاب کرده، گفت: [2] «به قوم اسرائیل بگو که برگشته، برابر پیهاحیروت در ميان مِجدُل و دريا اردو زنند. و در مقابل بَعَلصِفون در برابر آن به کنار دريا اردو زنيد. [3] و فرعون درباره قوم اسرائیل خواهد گفت: ”در زمين گرفتار شدهاند، و صحرا آنها را محصور کرده است.“ [4] و دل فرعون را سخت گردانم تا ايشان را تعقیب کند. و در فرعون و تمامی لشکرش جلال خود را جلوه دهم، تا مصريان بدانند که من يهوه هستم.» پس چنين کردند. [5] و به پادشاه مصر گفته شد که قوم فرار کردند و دل فرعون و بندگانش بر قوم متغير شد. پس گفتند: «اين چيست که کرديم که قوم اسرائیل را از بندگی خود رهايی داديم؟» [6] پس ارابه خود را بياراست و قوم خود را با خود برداشت، [7] و ششصد ارابه برگزيده برداشت و همه ارابههای مصر را و سرداران را بر تمامی آنها. [8] و خداوند دل فرعون، پادشاه مصر را سخت ساخت تا قوم اسرائیل را تعقیب کرد. و فرزندان اسرائيل بیباکانه بيرون رفتند. [9] و مصريان با تمامی اسبان و ارابههای فرعون و سوارانش و لشکرش در عقب ايشان ریخته، به ایشان در رسيدند، وقتی که به کنار دريا نزد پیهاحیروت برابر بَعَلصِفون آمده بودند. [10] و چون فرعون نزديک شد، قوم اسرائیل چشمان خود را بالا کرده، ديدند که اينک مصريان از عقب ايشان میآيند. پس قوم اسرائیل سخت بترسيدند و نزد خداوند فرياد برآوردند. [11] و به موسی گفتند: «آيا در مصر قبرها نبود که ما را برداشتهای تا در صحرا بميريم؟ اين چيست به ما کردی که ما را از مصر بيرون آوردي؟ [12] آيا اين آن سخن نيست که به تو در مصر گفتيم که ما را بگذار تا مصريان را خدمت کنيم؟ زيرا که ما را خدمت مصريان بهتر است از مردن در صحرا!» [13] موسی به قوم گفت: «مترسيد. بايستيد و نجات خداوند را ببينيد که امروز آن را برای شما خواهد کرد. زيرا مصريان را که امروز ديديد، تا به ابد ديگر نخواهيد ديد. [14] خداوند برای شما جنگ خواهد کرد؛ شما فقط آرام باشيد.» [15] و خداوند به موسی گفت: «چرا نزد من فرياد میکنی؟ قوم اسرائیل را بگو که کوچ کنند. [16] و اما تو عصای خود را برافراز و دست خود را بر دريا دراز کرده، آن را از هم جدا کن، تا قوم اسرائیل از ميان دريا بر زمین خشک راه را سپری کنند. [17] و اما من اينک، دل مصريان را سخت میسازم، تا از عقب ايشان بيايند و از فرعون و تمامی لشکر او و ارابهها و سوارانش جلال خواهم يافت. [18] و مصريان خواهند دانست که من يهوه هستم، وقتی که از فرعون و ارابههايش و سوارانش جلال يافته باشم.» [19] و فرشته خدا که پيش اردوی اسرائيل میرفت، حرکت کرده، از عقب ايشان برفت و ستون ابر از پيش ايشان حرکت کرده، در عقب ايشان بايستاد. [20] و ميان اردوی مصريان و اردوی اسرائيلیان آمده، از برای آنها ابر و تاريکی میبود، و اينها را در شب روشنايی میداد که تمامی شب نزديک يکديگر نيامدند. [21] پس موسی دست خود را بر دريا دراز کرد و خداوند دريا را به باد شرقی شديد، تمامی آن شب برگردانيده، دريا را خشک ساخت و آب از هم جدا گرديد. [22] و فرزندان اسرائيل در ميان دريا بر خشکی میرفتند و آبها برای ايشان بر راست و چپ، ديوار بود. [23] و مصريان با تمامی اسبان و ارابهها و سواران فرعون از عقب ايشان ریخته، به ميان دريا وارد شدند. [24] و در پاس زمان سحر واقع شد که خداوند بر اردوی مصريان از ستون آتش و ابر نظر انداخت و اردوی مصريان را آشفته کرد. [25] و چرخهای ارابههای ايشان را بيرون کرد، تا آنها را به سنگينی برانند و مصريان گفتند: «از حضور قوم اسرائیل بگريزيم! زيرا خداوند برای ايشان با مصريان جنگ میکند.» [26] و خداوند به موسی گفت: «دست خود را بر دريا دراز کن، تا آبها بر مصريان برگردد و بر ارابهها و سواران ايشان.» [27] پس موسی دست خود را بر دريا دراز کرد و به وقت طلوع صبح، دريا به جريان خود برگشت و مصريان به مقابلش گريختند. و خداوند مصريان را در ميان دريا به زير انداخت. [28] و آبها برگشته، ارابهها و سواران و تمام لشکر فرعون را که از عقب ايشان به دريا درآمده بودند، پوشانيد، که يکی از ايشان هم باقی نماند. [29] اما قوم اسرائیل در ميان دريا به خشکی رفتند و آبها برای ايشان ديواری بود به طرف راست و به طرف چپ. [30] و در آن روز خداوند اسرائيل را از دست مصريان خلاصی داد و اسرائيل مصريان را به کنار دريا مرده ديدند. [31] و اسرائيل آن کار عظيمی را که خداوند به مصريان کرده بود ديدند و قوم از خداوند ترسيدند و به خداوند و به بنده او موسی ايمان آوردند.
[1] آنگاه موسی و قوم اسرائیل اين سرود را برای خداوند سراييده، گفتند که «يهوه را سرود میخوانم، زيرا که با جلال پیروز شده است. اسب و سوارش را به دريا انداخت. [2] خداوند قوت و تسبيح من است. و او نجات من گرديده است. اين خدای من است، پس او را تمجيد میکنم. خدای پدر من است، پس او را متعال میخوانم. [3] خداوند مرد جنگی است. نام او يهوه است. [4] ارابهها و لشکر فرعون را به دريا انداخت. مبارزان برگزيده او در دريای سرخ غرق شدند. [5] ژرفاها ايشان را پوشانيد. مثل سنگ به اعماق فرو شدند. [6] دست راست تو ای خداوند، به قوت جليل گرديده. دست راست تو ای خداوند، دشمن را در هم شکسته است. [7] به زیادی جلال خود دشمنان را منهدم ساختهاي. غضب خود را فرستاده، ايشان را چون خاشاک سوزانيدهاي. [8] به نفس بينی تو آبها بر روی هم انباشته شد. موجها مثل توده بايستاد. ژرفاها در ميان دريا منجمد گرديد. [9] دشمن گفت: ”تعقیب میکنم و ايشان را فرو می گيرم. غارت را تقسيم کرده، جانم از ايشان سير خواهد شد. شمشير خود را کشيده، دست من ايشان را هلاک خواهد ساخت. [10] و چون به نفس خود دميدی، دريا ايشان را پوشانيد. [11] کيست مانند تو ای خداوند، در ميان خدايان؟ کيست مانند تو جليل در قدّوسيت؟ [12] چون دست راست خود را دراز کردی، زمين ايشان را فرو برد. [13] اين قوم خويش را که فديه دادی، به رحمانيت خود، رهبری نمودي. ايشان را به قوت خويش به سوی مسکن قدس خود هدايت کردي. [14] قومها چون شنيدند، مضطرب گرديدند. لرزه بر ساکنان فلسطين مستولی گرديد. [15] آنگاه امیران اِدوم در حيرت افتادند. و بزرگان موآب را لرزه فرو گرفت، و تمامی ساکنان کنعان قالب تهی کردند. [16] ترس و هراس ايشان را فرو گرفت. از بزرگی بازوی تو مثل سنگ بیحرکت گشتند تا قوم تو ای خداوند، عبور کنند. تا اين قومی که تو خريدهای، عبور کنند. [17] ايشان را داخل ساخته، در کوه ميراث خود غرس خواهی کرد؛ به مکانی که تو ای خداوند، مسکن خود ساختهای، يعنی آن قُدسی که دستهای تو ای خداوند، استوار کرده است. [18] خداوند سلطنت خواهد کرد تا به ابد.» [19] زيرا که اسبهای فرعون با ارابهها و سوارانش به دريا درآمدند، و خداوند آب دريا را بر ايشان برگردانيد. اما قوم اسرائیل از ميان دريا به خشکی رفتند.
صِفَنیا 3:8-15
صِفَنیا 3:8-15[8] بنابراین خداوند میگوید: «برای من منتظر باشید تا روزی که به جهت غارت برخیزم، زیرا که قصد من این است که قومها را جمع نمایم، و ممالک را گرد آورم، تا غضب خود و تمامی شدت خشم خویش را، بر ایشان بریزم، زیرا که تمامی جهان به آتش غیرت من سوخته خواهد شد. [9] زیرا که در آن زمان، زبان پاک به قومها باز خواهم داد ، تا تمامی ایشان اسم یهوه را بخوانند، و به یک دل او را عبادت نمایند. [10] از فراسوی رودهای حبش، پرستندگانم، یعنی دختر پراکندگانم، هدیهای برای من خواهند آورد. [11] در آن روز از همه اعمالت که به من عصیان ورزیدهای، خجل نخواهی شد، زیرا که در آن زمان آنانی را که از تکبّر تو مسرورند، از میانت دور خواهم کرد، و بار دیگر در کوه مقدس من تکبّر نخواهی نمود. [12] اما در میان تو قومی ذلیل و مسکین باقی خواهم گذاشت و ایشان بر اسم خداوند توکل خواهند نمود. [13] و باقیماندگان اسرائیل بیانصافی نخواهند نمود و دروغ نخواهند گفت و در دهان ایشان زبان فریبنده یافت نخواهد شد، زیرا که ایشان چریده، خواهند آرمید و ترسانندهای نخواهد بود.» [14] ای دختر صَهیون، ترنم نما! ای اسرائیل آواز شادمانی ده! ای دختر اورشلیم، به تمامی دل شادمان شو و وجد نما! [15] خداوند مجازاتهای تو را برداشته و دشمنانت را دور کرده است. یهوه پادشاه اسرائیل در میان تو است، پس بار دیگر بلا را نخواهی دید.
اوّل پادشاهان 17:8-24
اوّل پادشاهان 17:8-24[8] و کلام خداوند بر او نازل شده، گفت: [9] «برخاسته، به صَرَفه که نزد صیدون است برو و در آنجا ساکن بشو. اینک به بیوهزنی در آنجا امر فرمودهام که تو را یاری کند.» [10] پس ایلیا برخاسته، به صَرَفه رفت و چون نزد دروازه شهر رسید، اینک بیوهزنی در آنجا هیزم برمیچید. او را صدا زده، گفت: «تمنا اینکه جرعهای آب در ظرفی برای من بیاوری تا بنوشم.» [11] و چون به جهت آوردن آن میرفت، ایلیا او را صدا زده، گفت: «لقمهای نان برای من در دست خود بیاور.» [12] آن زن گفت: «به حیات یهوه خدایت قسم که قرص نانی ندارم، بلکه فقط یک مشت آرد در ظرف و قدری روغن در کوزه، و اینک دو چوبی برمیچینم تا رفته، آن را برای خود و پسرم بپزم که بخوریم و بمیرم.» [13] ایلیا او را گفت: «مترس، برو و به طوری که گفتی بکن. لیکن اول قرص نانی کوچک از آن برای من بپز و نزد من بیاور، و بعد از آن برای خود و پسرت بپز. [14] زیرا که یهوه، خدای اسرائیل، چنین میگوید که ”تا روزی که خداوند باران بر زمین نباراند، ظرف آرد تمام نخواهد شد، و کوزه روغن کم نخواهد گردید.“» [15] آن زن رفته، مطابق کلام ایلیا عمل نمود. و زن و او و خاندان زن، روزهای بسیار خوردند. [16] و ظرف آرد تمام نشد و کوزه روغن کم نگردید، مطابق کلام خداوند که به واسطه ایلیا گفته بود. [17] و بعد از این امور واقع شد که پسر آن زن که صاحبخانه بود، بیمار شد. و بیماری او چنان سخت شد که نفسی در او باقی نماند. [18] آن زن به ایلیا گفت: «ای مرد خدا، مرا با تو چه کار است؟ آیا نزد من آمدی تا گناه مرا به یاد آوری و پسر مرا بکشی؟» [19] ایلیا او را گفت: «پسرت را به من بده.» پس او را از آغوش وی گرفته، به بالاخانهای که در آن ساکن بود، برد و او را بر بستر خود خوابانید. [20] و نزد خداوند التماس نموده، گفت: «ای یهوه خدای من، آیا به بیوهزنی نیز که من نزد او مسکن گزیدهام بلا رسانیدی و پسر او را کشتی؟» [21] آنگاه خویشتن را سه مرتبه بر پسر دراز کرده، نزد خداوند التماس نموده، گفت: «ای یهوه خدای من، تمنا اینکه جان این پسر به او برگردد.» [22] و خداوند صدای ایلیا را قبول نمود و جان پسر به وی برگشت که زنده شد. [23] و ایلیا پسر را گرفته، او را از بالاخانه به خانه به زیر آورد و به مادرش سپرد و ایلیا گفت: «ببین که پسرت زنده است!» [24] پس آن زن به ایلیا گفت: «الان از این دانستم که تو مرد خدا هستی و کلام خداوند در دهان تو راست است.»
اِشعیا 61:10-62: 5
اِشعیا 61:10-62: 5
[10] در خداوند شادی بسیار میکنم و جان من در خدای خود شادی مینماید، زیرا که مرا به جامه نجات آراسته ساخته، ردای عدالت را به من پوشانید. چنانکه داماد همچون کاهن خود را به تاج میآراید، و عروس، خود را به زیورها زینت میبخشد. [11] زیرا چنانکه زمین، گیاهان خود را میرویاند و باغ، زراعت خویش را رشد میدهد، همچنان خداوند یهوه عدالت و سپاس را پیش روی تمامی قومها خواهد رویانید.
[1] به خاطر صَهیون سکوت نخواهم کرد، و به خاطر اورشلیم خاموش نخواهم شد، تا عدالتش مثل نور طلوع کند، و نجاتش مثل چراغی که افروخته باشد. [2] و قومها، عدالت تو را، و تمامی پادشاهان، جلال تو را مشاهده خواهند نمود. و تو به اسم جدیدی که دهان خداوند آن را قرار میدهد، معروف خواهی شد. [3] و تو تاج جلال، در دست خداوند و افسر ملوکانه، در دست خدای خود خواهی بود. [4] و تو دیگر به متروک معروف نخواهی شد، و زمینت را بار دیگر خرابه نخواهند گفت، بلکه تو را حَفصیبه و زمینت را بعوله خواهند نامید، زیرا خداوند از تو شادمان خواهد شد و زمین تو شوهردار خواهد گردید. [5] زیرا چنانکه مردی جوان دوشیزهای را به زنی خویش در میآورد، هم چنان پسرانت تو را همسر خود خواهند ساخت و چنانکه داماد از عروس به وجد میآید، همچنان خدایت از تو شادمان خواهد بود.
پیدایش 22:1-18
پیدایش 22:1-18[1] و واقع شد بعد از این وقایع، که خدا ابراهیم را امتحان کرده، به او گفت: «ای ابراهیم!» عرض کرد: «گوش به فرمانم.» [2] گفت: «اکنون پسر خود را، که یگانه توست و او را دوست میداری، یعنی اسحاق را بردار و به زمین موریا برو، و او را در آنجا، بر یکی از کوههایی که به تو نشان میدهم، برای قربانی سوختنی بگذران.» [3] بامدادان، ابراهیم برخاسته، الاغ خود را پالان نهاد و دو نفر از نوکران خود را با پسر خویش اسحاق برداشته و هیزم برای قربانی سوختنی شکسته، روانه شد و به سوی آن مکانی که خدا او را فرموده بود، رفت. [4] و در روز سوم، ابراهیم چشمان خود را افراشته آن مکان را از دور دید. [5] آنگاه ابراهیم، به خادمان خود گفت: «شما در اینجا نزد الاغ بمانید، تا من با پسر به آنجا رویم و عبادت کرده، نزد شما باز آییم.» [6] پس ابراهیم، هیزم قربانی سوختنی را گرفته، بر پسر خود اسحاق نهاد و آتش و کارد را به دست خود گرفت؛ و هر دو با هم میرفتند. [7] و اسحاق پدر خود، ابراهیم را خطاب کرده، گفت: «ای پدر من!» گفت: «ای پسر من، بگو، میشنوم» گفت: «اینک آتش و هیزم، لیکن بره قربانی کجاست؟» [8] ابراهیم گفت: «ای پسر من، خدا بره قربانی را برای خود مهیا خواهد ساخت.» و هر دو با هم رفتند. [9] چون به آن مکانی که خدا به او فرموده بود، رسیدند، ابراهیم در آنجا قربانگاه را بنا نمود، و هیزم را بر هم نهاد و پسر خود اسحاق را بسته، بالای هیزم بر قربانگاه گذاشت. [10] و ابراهیم دست خود را دراز کرده، کارد را گرفت، تا پسر خویش را قربانی نماید. [11] در حال، فرشته خداوند از آسمان او را ندا در داد و گفت: «ای ابراهیم! ای ابراهیم!» عرض کرد: «گوش به فرمانم.» [12] گفت: «دست خود را بر پسر دراز مکن و به او هیچ مکن، زیرا که الان دانستم که تو از خدا میترسی، چونکه پسر یگانه خود را از من دریغ نداشتی.» [13] آنگاه، ابراهیم، چشمان خود را افراشته دید که اینک قوچی، در عقب وی، در بیشهای به شاخهایش گرفتار شده. پس ابراهیم رفت و قوچ را گرفته، آن را در عوض پسر خود برای قربانی سوختنی گذرانید. [14] و ابراهیم آن مکان را «یهوه یری» نامید، چنانکه تا امروز گفته میشود: «در کوه، یهوه، دیده خواهد شد.» [15] بار دیگر فرشته خداوند به ابراهیم از آسمان ندا در داد [16] و گفت: «خداوند میگوید: به ذات خود قسم میخورم، چونکه این کار را کردی و پسر یگانه خود را دریغ نداشتی، [17] به یقین تو را برکت دهم و نسل تو را زیاد سازم، مانند ستارگان آسمان و مثل ریگهایی که بر کناره دریاست. و نسل تو دروازههای دشمنان خود را متصرف خواهند شد. [18] و از نسل تو، تمامی امتهای زمین برکت خواهند یافت، چونکه سخن مرا شنیدی.»
اِشعیا 61:1-9
اِشعیا 61:1-9[1] روح خداوند یهوه بر من است، زیرا خداوند مرا مسح کرده است تا مسکینان را مژده دهم و مرا فرستاده تا شکسته دلان را التیام بخشم و اسیران را به آزادی و محبوسان را به آزادی ندا کنم. [2] و تا از سال پسندیده خداوند و از روز انتقام خدای ما ندا نمایم و تمامی ماتمیان را تسلی بخشم. [3] تا قرار دهم برای ماتمیان صَهیون و به ایشان ببخشم تاجی را به عوض خاکستر و روغن شادمانی را به عوض سوگواری و ردای سپاس را به جای روح کدورت تا ایشان درختان عدالت، و نهالهای غرس شده خداوند، به جهت تمجید وی نامیده شوند. [4] ایشان خرابههای قدیم را بنا خواهند نمود و ویرانههای گذشته را بر پا خواهند داشت و شهرهای خراب شده و ویرانههای دهرهای بسیار را تعمیر خواهند نمود. [5] و غریبان برپا شده، غلههای شما را خواهند چرانید و بیگانگان، زارعان و باغبانان شما خواهند بود. [6] و شما کاهنان خداوند نامیده خواهید شد و شما را خادمان خدای ما خواهند خواند. دولت قومها را خواهید خورد و در جلال ایشان فخر خواهید نمود. [7] به عوض خجالت، سهم دو برابر خواهید یافت و به عوض رسوایی از سهم خود شادی خواهید کرد. بنابراین ایشان در سرزمین خود سهم دوبرابر خواهند یافت و شادی جاودانی برای ایشان خواهد بود. [8] زیرا من که یهوه هستم، عدالت را دوست میدارم و از غارت و ستم نفرت میدارم و مزد ایشان را به راستی به ایشان خواهم داد و عهد جاودانی با ایشان خواهم بست. [9] و نسل ایشان در میان قومها و آنها که از ایشان به وجود آمدند، در میان قومها معروف خواهند شد. هر که ایشان را بیند، اعتراف خواهد نمود که ایشان نسل مبارک خداوند میباشند.
دوّم پادشاهان 4:8-37
دوّم پادشاهان 4:8-37[8] و روزی واقع شد که اِلیشَع به شونیم رفت و در آنجا زنی دولتمند بود که بر او اصرار نمود که خوراک بخورد. از آن پس الیشَع هرگاه از آنجا عبور مینمود، به جهت نان خوردن به آنجا میرفت. [9] پس آن زن به شوهر خود گفت: «اینک فهمیدهام که این مرد مقدس خداست که همیشه از نزد ما میگذرد. [10] پس برای وی بالاخانهای کوچک بر دیوار بسازیم و بستر و سفره و تخت و شمعدانی در آن برای وی بگذرانیم که چون نزد ما آید، در آنجا منزل کند.» [11] پس روزی که اِلیشَع به آنجا آمد، به آن بالاخانه رفته، در آنجا خوابید. [12] و به خادم خود، جیحَزی گفت: «این زن شونَمی را بخوان.» و چون آن زن را خواند، او به حضور وی ایستاد. [13] اِلیشَع به خادم گفت: «به او بگو که ”اینک تمامی این زحمت را برای ما کشیدهای، پس برای تو چه شود؟ آیا با پادشاه یا سردار لشکر کاری داری؟“» او گفت: «نه، من در میان قوم خود ساکن هستم.» [14] اِلیشَع گفت: «پس برای این زن چه باید کرد؟» جیحَزی عرض کرد: «یقین که پسری ندارد و شوهرش سالخورده است.» [15] آنگاه اِلیشَع گفت: «او را بخوان.» پس آن زن را خوانده، او نزد در ایستاد. [16] و گفت: «سال آینده در همین روزها پسری در آغوش خواهی گرفت.» آن زن گفت: «نه، ای آقایم، ای مرد خدا، به کنیز خود دروغ مگو.» [17] پس آن زن حامله شده، سال بعد در همان روزها به موجب کلامی که اِلیشَع به او گفته بود، پسری زایید. [18] و چون آن پسر بزرگ شد روزی اتفاق افتاد که نزد پدر خود نزد دروگران رفت. [19] و به پدرش گفت: «آه سر من! آه سر من! و او به خادم خود گفت: «وی را نزد مادرش ببر.» [20] پس او را برداشته، نزد مادرش برد و او به زانوهایش تا ظهر نشست و مرد. [21] پس مادرش بالا رفته، او را بر بستر مرد خدا خوابانید و در را بر او بسته، بیرون رفت. [22] و شوهر خود را صدا داده، گفت: «تمنا اینکه یکی از جوانان و الاغی از الاغها بفرستی تا نزد مرد خدا بشتابم و برگردم. [23] او گفت: «امروز چرا نزد او بروی، نه اول ماه و نه سبّت است.» گفت: «سلامتی است.» [24] پس الاغ را آراسته، به خادم خود گفت: «بران و برو و تا تو را نگویم، در راندن کوتاهی منما.» [25] پس رفته، نزد مرد خدا به کوه کَرمِل رسید. چون مرد خدا زن را دید که از دور میآید، به خادم خود جِیحَزی گفت: «نگاه کن! این همان زن شونَمی است! [26] پس حال به استقبال او بشتاب و وی را بگو: ”آیا تو را سلامتی است و آیا شوهرت سالم و پسرت سالم است؟“» او گفت: «سلامتی است.» [27] و چون نزد مرد خدا به کوه رسید، به پایهایش چسبید. جیحَزی نزدیک آمد تا او را دور کند، اما مرد خدا گفت: «او را واگذار، زیرا که جانش در وی تلخ است و خداوند این را از من مخفی داشته، مرا خبر نداده است.» [28] آن زن گفت: «آیا پسری از آقایم درخواست نمودم؟ مگر نگفتم مرا فریب مده؟» [29] اِلیشَع به جیحَزی گفت: «کمر خود را ببند و عصای مرا به دستت گرفته، برو و اگر کسی را ملاقات کنی، او را سلام مگو و اگر کسی تو را سلام گوید، جوابش مده و عصای مرا بر روی کودک بگذار.» [30] اما مادر کودک گفت: «به حیات یهوه و به حیات خودت قسم که تو را ترک نکنم.» پس اِلیشَع برخاسته، در پی زن روانه شد. [31] و جیحَزی از ایشان پیش رفته، عصا را بر روی کودک نهاد، اما نه صدا داد و نه اعتنا نمود. پس به استقبال اِلیشَع برگشته، او را خبر داد و گفت که: «کودک بیدار نشد.» [32] پس اِلیشَع به خانه داخل شده، دید که کودک مرده و بر بستر او خوابیده است. [33] و چون داخل شد، در را بر هر دو بست و نزد خداوند دعا نمود. [34] و برآمده بر کودک دراز شد و دهان خود را بر دهان او و چشم خود را بر چشم او و دست خود را بر دست او گذاشته، بر وی خم گشت و گوشت پسر گرم شد. [35] و برگشته، در خانه یک مرتبه این طرف و آن طرف راه رفت و برآمده، بر وی خم شد که کودک هفت مرتبه عطسه کرد و چشمان خود را باز کرد. [36] اِلیشَع، جیحَزی را صدا کرده گفت: «این زن شونَمی را بخوان.» پس او را خواند و چون نزد او داخل شد، او وی را گفت: «پسر خود را بردار.» [37] پس آن زن داخل شده، نزد پایهایش افتاد و رو به زمین خم شد و پسر خود را برداشته، بیرون رفت.
اِشعیا 63:11-64: 5
اِشعیا 63:11-64: 5
[11] آنگاه دوران قدیم و موسی و قوم خویش را به یاد آورد، و گفت: کجاست آنکه ایشان را با شبان گله خود از میان دریا عبور داد؟ و کجا است آنکه روح قدوس خود را در میان ایشان نهاد؟ [12] که بازوی جلیل خود را به دست راست موسی روان ساخت و آبها را پیش روی ایشان از هم جدا گردانید، تا اسم جاودانی برای خویش پیدا کند؟ [13] آنکه ایشان را در ژرفاها مثل اسب در بیابان رهبری نمود که زمین نخورند. [14] مثل چارپایانی که به وادی فرود میروند، روح خداوند ایشان را آرامی بخشید. هم چنان قوم خود را رهبری نمودی تا برای خود اسم مجید پیدا نمایی. [15] از آسمان نگاه کن و از مسکن قدوسیت و جلال خویش نظر افکن. غیرت قدرت تو کجا است؟ جوشش دل و رحمت های تو که به من نمودی، بازداشته شده است. [16] به راستی که تو پدر ما هستی، اگرچه ابراهیم ما را نشناسد، و اسرائیل ما را به جا نیاورد. اما تو، ای یهوه، تو پدر ما و قیّم ما هستی و نام تو از ازل میباشد. [17] ای خداوند، ما را از راههای خود چرا گمراه ساختی، و دلهای ما را سخت گردانیدی تا از تو نترسیم؟ به خاطر بندگانت و قبایل میراث خود بازگشت نما. [18] قوم مقدس تو اندک زمانی آن را متصرف بودند و دشمنان ما مکان قُدس تو را پایمال نمودند. [19] و ما مثل کسانی که تو هرگز بر ایشان حکمرانی نکرده باشی، و به نام تو نامیده نشده باشند، گردیدهایم.
[1] کاش که آسمانها را از هم جدا ساخته، نازل می شدی، و کوهها از حضور تو به لرزه درمیآمد. [2] مثل آتشی که خُردهچوبها را مشتعل سازد و آب را به جوش آورد- تا نام خود را بر دشمنانت بشناسانی و قومها از دیدن تو به لرزه درآیند. [3] حینی که کارهای هولناک را که منتظر آنها نبودیم، به جا آوردی. آنگاه نزول فرمودی و کوهها از حضور تو به لرزه درآمد. [4] زیرا که از دوران قدیم نشنیدند و گوش ننمودند و چشم خدایی را غیر از تو که برای منتظران خویش عمل کند، ندید. [5] تو آنانی را که شادمانند و عدالت را به جا میآورند و به راههای تو، تو را به یاد میآورند، ملاقات میکنی. اینک تو غضبناک شدی و ما گناه کردهایم، در اینها مدت مدیدی به سر بردیم، پس حال چگونه نجات توانیم یافت؟
اِرمیا 31:31-34
اِرمیا 31:31-34[31] خداوند میگوید: «اینک روزهایی میآید که با خاندان اسرائیل و خاندان یهودا عهد تازهای خواهم بست. [32] نه مثل آن عهدی که با پدران ایشان بستم در روزی که دست ایشان را گرفتم تا از سرزمین مصر بیرون آورم، زیرا که ایشان عهد مرا شکستند، با آنکه خداوند میگوید من شوهر ایشان بودم.» [33] اما خداوند میگوید: «این است عهدی که بعد از این روزها با خاندان اسرائیل خواهم بست. شریعت خود را در باطن ایشان خواهم نهاد و آن را بر دل ایشان خواهم نوشت و من خدای ایشان خواهم بود و ایشان قوم من خواهند بود. [34] و بار دیگر کسی به همسایهاش و شخصی به برادرش تعلیم نخواهد داد و نخواهد گفت ”خداوند را بشناس.“ زیرا خداوند میگوید: تمامی ایشان از کوچک و بزرگ مرا خواهند شناخت، چونکه عصیان ایشان را خواهم آمرزید و گناه ایشان را دیگر به یاد نخواهم آورد.»
دانیال 3:1-23 و سرود سه مرد جوان (عصر)
دانیال 3:1-23 و سرود سه مرد جوان (عصر)[1] نِبوکَدنِصَر پادشاه تمثالی از طلا که ارتفاعش شصت ذراع و عرضش شش ذراع بود ساخت و آن را در دشت دورا در ولایت بابل برپا کرد. [2] و نِبوکَدنِصَر پادشاه فرستاد که امیران و سران و والیان و داوران و خزانهداران و مشاوران و وکیلان و تمامی سروران ولایتها را جمع کنند تا به جهت تبرک تمثالی که نِبوکَدنِصَر پادشاه برپا نموده بود، بیایند. [3] پس امیران و سران و والیان و داوران و خزانهداران و مشاوران و وکیلان و تمامی سروران ولایتها به جهت تبرک تمثالی که نِبوکَدنِصَر پادشاه برپا نموده بود، جمع شده، پیش تمثالی که نِبوکَدنِصَر نصب کرده بود، ایستادند. [4] و مُنادی به صدای بلند ندا کرده، میگفت: «ای قومها و ملتها و زبانها، برای شما حکم است؛ [5] که چون صدای شیپور و سُرنا و عود و بربط و سنتور و کمانچه و هر قسم آلات موسیقی را بشنوید، آنگاه به رو افتاده، تمثال طلا را که نِبوکَدنِصَر پادشاه برپا کرده است، سجده نمایید. [6] و هر که به رو نیفتد و سجده ننماید، در همان لحظه در میان تون آتش شعله ور افکنده خواهد شد.» [7] بنابراین چون همه قومها صدای شیپور و سُرنا و عود و بربط و سنتور و هر قسم آلات موسیقی را شنیدند، همه قومها و ملتها و زبانها به رو افتاده، تمثال طلا را که نِبوکَدنِصَر پادشاه برپا کرده بود، سجده نمودند. [8] اما در آن وقت بعضی کَلدانیان نزدیک آمده، بر یهودیان شکایت آوردند، [9] و به نِبوکَدنِصَر پادشاه عرض کرده، گفتند: «ای پادشاه، تا به ابد زنده باش! [10] تو، ای پادشاه فرمانی صادر نمودی که هر که صدای شیپور و سُرنا و عود و بربط و سنتور و کمانچه و هر قسم آلات موسیقی را بشنود به رو افتاده، تمثال طلا را سجده نماید. [11] و هر که به رو نیفتد و سجده ننماید، در میان تون آتش شعلهور افکنده شود. [12] پس چند نفر یهود که ایشان را بر کارهای ولایت بابل گماشتهای، هستند، یعنی شَدرَک و میشَک و عَبِدنِغو. این اشخاص، ای پادشاه، تو را احترام نمینمایند و خدایان تو را عبادت نمی کنند و تمثال طلا را که برپا نمودهای، سجده نمینمایند.» [13] آنگاه نِبوکَدنِصَر با خشم و غضب فرمود تا شَدرک و میشَک و عَبِدنِغو را حاضر کنند. پس این اشخاص را در حضور پادشاه آوردند. [14] پس نِبوکَدنِصَر ایشان را خطاب کرده، گفت: «ای شَدرَک و میشَک و عَبِدنِغو، آیا شما به عمد خدایان مرا نمیپرستید و تمثال طلا را که برپا نمودهام، سجده نمیکنید؟ [15] الان اگر حاضر بشوید که چون صدای شیپور و سُرنا و عود و بربط و سنتور و کمانچه و هر قسم آلات موسیقی را بشنوید به رو افتاده، تمثالی را که ساختهام سجده نمایید، چه خوب. اما اگر سجده ننمایید، در همان لحظه در میان تون آتش شعلهور انداخته خواهید شد و کدام خدایی است که شما را از دست من رهایی دهد.» [16] شَدرَک و میشَک و عَبِدنِغو در جواب پادشاه گفتند: «ای نِبوکَدنِصَر، درباره این امر ما را باکی نیست که تو را جواب دهیم. [17] اگر چنین است، خدای ما که او را میپرستیم، قادر است که ما را از تون آتش شعلهور برهاند. و او ما را از دست تو، ای پادشاه، خواهد رهانید. [18] ولی حتی اگر نرهاند، ای پادشاه، تو را معلوم باد که خدایان تو را عبادت نخواهیم کرد و تمثال طلا را که برپا نمودهای، سجده نخواهیم نمود.» [19] آنگاه نِبوکَدنِصَر از خشم پر گردید و حالت چهرهاش بر شَدرَک و میشَک و عبدنغو دگرگون گشت و صحبت کرده فرمود تا تون آتش را هفت چندان زیادتر از معمول داغتر کنند. [20] او به برخی از قویترین شجاعان لشکر خود فرمود که شَدرَک و میشَک و عَبِدنِغو را ببندند و در تون آتش شعلهور بیندازند. [21] پس این اشخاص را در رداها و جبّهها و عمامهها و سایر لباسهای ایشان بستند و در میان تون آتش شعلهور افکندند. [22] و چونکه فرمان پادشاه سخت بود و تون بینهایت داغ شده، شعله آتش آن کسان را که شَدرَک و میشَک و عَبِدنِغو را برداشته بودند، کشت. [23] و این سه مرد، یعنی شَدرَک و میشَک و عَبِدنِغو در میان تون آتش شعلهور بسته افتادند.
۲۸ سپس هر سه نفر یک صدا شروع به خواندن سرود کردند، آنها درست در وسط کوره آتش خداوند را متبارک خوانده و ستایش کردند ۲۹ نام تو متبارک باشد ای خداوند خدای نیاکان ما؛
تو لایق ستایش و تا ابد، برتر از همه هستی؛
متبارک است عظمت و نام مقدس تو
تو لایق ستایش و تا ابد، برتر از همه هستی؛
۳۰ تو را در جلال معبد مقدست متبارک باد
ای لایق سرود و تمجید ای برتر از همه تا ابد؛ ۳۱ بر موجودات بالدار جلوس کرده
و نظاره گر عمیق ترین نقاط است تو لایق ستایش و تا ابد، برتر از همه هستی؛ ۳۲ خداوند را بر تخت سلطنتش متبارک باد تو لایق ستایش و تا ابد، برتر از همه هستی ۳۳ خداوند را در آسمان اعلى متبارک باد
الیق سرود و تمجید، تا ابداآلباد؛ ،۳۴ تمامی اعمال خداوند را متبارک باد سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۳۵ آسمانها خداوند را متبارک بخوانند سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۳۶ فرشتگان خداوند را خدمت کنند ،متبارک است خداوند خدای ما سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۳۷ تمامی آبهای باالی آسمان، خداوند را متبارک بخوانند سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۳۸ ای تمامی قدرتهای آسمانی، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۳۹ خورشید و ماه، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۴۰ ستارگان آسمان، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۴۱ باران و کوالک، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۴۲ ای تمامی بادها، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۴۳ آتشهای سوزان، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۴۴ سرما و گرما، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۴۵ قطرات شبنم و ریزش برف، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۴۶ شب و روز، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۴۷ روشنایی و تاریکی، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۴۸ یخها و زمستان، خداوند را متبارک بخوانید
،۴۹ برف و بوران، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۵۰ رعد و برق و ابرها، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۵۱ بگذارید زمین خداوند را متبارک بخواند بگذارید سرود خوانده و خداوند را در ورای همه تمجید کند، تا ابداآلباد؛ ،۵۲ کوه ها و تپه ها، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۵۳ تمامی جانداران زمین، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۵۴ اقیانوسها و رودخانه ها، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۵۵ آبهای جاری، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۵۶ هیوالهای دریا و و تمامی جانداران آبزی، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۵۷ تمامی پرندگان آسمان، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۵۸ حیوانات اهلی و وحشی، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۵۹ ای تمامی انسانها، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۶۰ اسرائیل، خداوند را متبارک بخواند سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۶۱ تمامی کاهنان، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۶۲ ای آنانی که خداوند را خدمت می کنید، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ،۶۳ روح و جان تمامی نیکوکاران، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید، تا ابداآلباد؛ ۶۴ ای مردمانی که افتاده دل و مقدس هستید، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید تا ابدالآباد؛ ۶۵ حَنَنیا و ميشائيل و عَزَريا، خداوند را متبارک بخوانید سرود بخوانید و خداوند را در ورای همه تمجید کنید تا ابدالآباد؛
زیرا ما را از اعماق گور نجات
و از مرگ رهایی داده است؛
خداوند ما را از وسط کوره سوزان بیرون کشیده
و از وسط آتش بیرون آورده است.
۶۶ به همه بگویید که خداوند نیکوست
زیرا رحمت او تا ابدالآباد است.
۶۷ ای تمام آنهایی که خداوند را ستایش میکنید
خدای خدایان را متبارک بخوانید
سرود خوانده و به همه بگویید
که رحمت خداوند تا ابدالآباد است
رومیان 6:3-11
رومیان 6:3-11[3] یا نمیدانید که همگی ما که در مسیح عیسی تعمید یافتیم، در مرگ او تعمید یافتیم؟ [4] پس چونکه در مرگ او تعمید یافتیم، با او دفن شدیم تا آنکه به همین نوع که مسیح به جلال پدر از مردگان برخاست، ما نیز در تازگی حیات رفتار نماییم. [5] زیرا اگر بر مثال مرگ او متّحد گشتیم، بدون شک در زنده شدن وی نیز چنین خواهیم شد. [6] زیرا این را میدانیم که انسانیت کهنه ما با او مصلوب شد تا جسد گناه هیچ گردد و دیگر گناه را بندگی نکنیم. [7] زیرا هر که مرد، از گناه آزاد شده است. [8] پس هرگاه با مسیح مردیم، یقین میدانیم که با او زندگی هم خواهیم کرد. [9] زیرا میدانیم که چون مسیح از مردگان برخاست، دیگر نمیمیرد و بعد از این مرگ بر او تسلّطی ندارد. [10] زیرا به آنچه مُرد، یک مرتبه برای گناه مرد و به آنچه زندگی میکند، برای خدا زندگی میکند. [11] همچنین شما نیز خود را برای گناه مرده انگارید، امّا برای خدا در مسیح عیسی زنده.
متّی 28:1-20
متّی 28:1-20[1] و بعد از سبّت، هنگام سپیدهدم روز اوّل هفته، مریم مجدلیه و مریم دیگر برای دیدن قبر آمدند. [2] که ناگاه زلزلهای بزرگ به وقوع پیوست، از آنرو که فرشته خداوند از آسمان نزول کرده آمد و سنگ را از در قبر غلطانیده بر آن بنشست. [3] و صورت او مثل برق آسمان و لباسش چون برف سفید بود. [4] از ترس او کشیکچیان به لرزه درآمده مثل مرده گردیدند. [5] اما فرشته به زنان متوجّه شده گفت: «شما ترسان مباشید!میدانم که عیسی مصلوب را میطلبید. [6] او در اینجا نیست زیرا چنانکه گفته بود، برخاسته است. بیایید جایی که خداوند خوابیده بود، ملاحظه کنید [7] و بیدرنگ رفته شاگردانش را خبر دهید که از مردگان برخاسته است. اینک پیش از شما به جلیل میرود. در آنجا او را خواهید دید. اینک شما را گفتم.» [8] پس از قبر با ترس و شادی زیاد به زودی روانه شده رفتند تا شاگردان او را اطلاع دهند. [9] و در هنگامی که برای مطلع ساختن شاگردان او میرفتند، ناگاه عیسی به ایشان برخورده گفت: «سلام بر شما باد!» پس پیش آمده به پاهای او افتاده، او را پرستش کردند. [10] آنگاه عیسی به ایشان گفت: «مترسید! رفته برادرانم را بگویید که به جلیل بروند که در آنجا مرا خواهند دید.» [11] و چون ایشان میرفتند، ناگاه بعضی از کشیکچیان به شهر شده سران کاهنان را از همه این وقایع آگاه ساختند. [12] ایشان با مشایخ جمع شده شورا نمودند و نقره بسیار به سپاهیان داده [13] گفتند: «بگویید که شبانگاه شاگردانش آمده وقتی که ما در خواب بودیم، او را دزدیدند. [14] و هرگاه این سخن به گوش والی رسد، ما خود او را متقاعد میکنیم و شما را ایمن میسازیم.» [15] ایشان پول را گرفته چنانکه تعلیم یافتند، کردند و این سخن تا امروز در میان یهود شایع است. [16] امّا یازده رسول به جلیل بر کوهی که عیسی ایشان را نشان داده بود، رفتند. [17] و چون او را دیدند، پرستش نمودند. لیکن بعضی شک کردند. [18] پس عیسی پیش آمده به ایشان خطاب کرده گفت: «تمامی قدرت در آسمان و بر زمین به من داده شده است. [19] پس رفته همهٔ قومها را شاگرد سازید و ایشان را به اسم پدر و پسر و روحالقدس تعمید دهید. [20] وایشان را تعلیم دهید که همه آنچه را که به شما حکم کردهام، حفظ کنند. و اینک من هر روزه تا پایان این عصر همراه شما میباشم.»
تقویم قدیم
اعمال رسولان 5:1-11
اعمال رسولان 5:1-11[1] امّا شخصی حَنانیا نام، با همسرش سَفیره مِلکی فروخته، [2] قدری از قیمت آن را به اطلاع زن خود نگاه داشت و قدری از آن را آورده، نزد قدمهای رسولان نهاد. [3] آنگاه پطرس گفت: «ای حَنانیا، چرا شیطان دل تو را پر ساخته است تا روحالقدس را فریب دهی و مقداری از قیمت زمین را نگاه داری؟ [4] آیا چون داشتی از آنِ تو نبود و چون فروخته شد، در اختیار تو نبود؟ چرا این را در دل خود نهادی؟ به انسان دروغ نگفتی، بلکه به خدا.» [5] حَنانیا چون این سخنان را شنید افتاده جان بداد و ترسی شدید بر همهٔ شنوندگان این چیزها چیره گشت. [6] آنگاه جوانان برخاسته، او را کفن کردند و بیرون برده، دفن نمودند. [7] و حدود سه ساعت گذشت که همسرش از ماجرا آگاه نشده وارد شد. [8] پطرس به او گفت: «مرا بگو که آیا زمین را به همین قیمت فروختید؟» گفت: «بلی، به همین.» [9] پطرس به وی گفت: «برای چه یکی شدید تا روح خداوند را امتحان کنید؟ اینک پایهای آنانی که شوهر تو را دفن کردند، بر آستانه است و تو را هم بیرون خواهند برد.» [10] سَفیره همان لحظه پیش قدمهای او افتاده، جان بداد و جوانان داخل شده، او را مرده یافتند. پس بیرون برده، به پهلوی شوهرش دفن کردند. [11] و ترسی شدید تمامی کلیسا و همهٔ آنانی را که این را شنیدند، فرو گرفت.
یوحنا 5:30-6: 2
[30] من از خود هیچ نمیتوانم کرد، بلکه چنانکه شنیدهام، داوری میکنم و داوری من عادل است، زیرا که اراده خود را طالب نیستم، بلکه ارادهٔ پدری که مرا فرستاده است. [31] اگر من بر خود شهادت دهم، شهادت من راست نیست. [32] دیگری هست که بر من شهادت میدهد و میدانم که شهادتی که او بر من میدهد، راست است. [33] شما نزد یحیی فرستادید و او به حقیقت شهادت داد. [34] امّا من شهادت انسان را قبول نمیکنم و لیکن این سخنان را میگویم تا شما نجات یابید. [35] او چراغ افروخته و درخشندهای بود و شما خواستید که ساعتی به نور او شادی کنید. [36] و امّا من شهادت بزرگتر از یحیی دارم، زیرا آن کارهایی که پدر به من عطا کرد تا به انجام رسانم، یعنی این کارهایی که من میکنم، بر من شهادت میدهد که پدر مرا فرستاده است. [37] و خود پدر که مرا فرستاد، به من شهادت داده است که هرگز صدای او را نشنیده و او را ندیدهاید [38] و کلام او در شما ساکن نیست، زیرا کسی را که پدر فرستاد، شما به او ایمان نیاوردید. [39] کتب را تفتیش میکنید، زیرا شما گمان میبرید که در آنها حیات جاودانی دارید و آنها است که به من شهادت میدهد. [40] و نمیخواهید نزد من آیید تا حیات یابید. [41] جلال را از مردم نمیپذیرم. [42] ولی شما را میشناسم که در درون خویش محبّت خدا را ندارید. [43] من به اسم پدر خود آمدهام و مرا قبول نمیکنید، ولی هرگاه دیگری به اسم خود آید، او را قبول خواهید کرد. [44] شما چگونه میتوانید ایمان آرید و حال آنکه جلال از یکدیگر میطلبید و جلالی را که از خدای واحد است، طالب نیستید؟ [45] گمان مبرید که من نزد پدر بر شما ادعا خواهم کرد. کسی هست که شاکی شما میباشد و آن موسی است که بر او امیدوار هستید. [46] زیرا اگر موسی را تصدیق میکردید، مرا نیز تصدیق میکردید، چونکه او دربارهٔ من نوشته است. [47] امّا چون نوشتههای او را تصدیق نمیکنید، پس چگونه سخنان مرا قبول خواهید کرد؟» [1] و بعد از آن عیسی به آن طرف دریای جلیل که دریای تیبِریه باشد، رفت. [2] و جمعی زیاد از عقب او آمدند، زیرا آن معجزاتی را که به مریضان مینمود، میدیدند.
مناسبت و قدیسین روز

شهید مقدس و اسقف آنتیپاس، اسقف پرگاموم در آسیای صغیر
آنتیپاس در کتاب مکاشفه چنین یاد شده است: «آنتیپاس، شهید امین من که در میان شما آنجا که شیطان ساکن است, کشته شد» (مکاشفه ۲: ۱۳)، یعنی در شهر پرگاموم. ساکنان این شهر در تاریکی بتپرستی و در نهایت ناپاکی زندگی میکردند. آنان بردگان هوسها بودند؛ تهمتزن، ستمگر و گرفتار روابط ناپاک. بهعبارتی، خادمان شیطان بودند. در میان آنان، آنتیپاس زندگی میکرد «چون نوری در میان تاریکی، چون گلی در میان خارها و چون طلا در میان گلولای.»
در این شهر، کسی که یک مسیحی را دستگیر و به قتل میرساند، نیک و عادل شمرده میشد. تمام باورهای بتپرستانه آنان شامل فالگیری، تعبیر خواب، خدمت به شیاطین و انحرافات شدید بود. شیاطین که از آنتیپاس همچون آتش میترسیدند، در خواب بر جادوگران ظاهر شدند و اعتراف کردند که چقدر از او هراس دارند و بهسبب او مجبور شدهاند شهر را ترک کنند. کاهنان بتپرست جمعیت زیادی را علیه آنتیپاس گرد آوردند و او را بازجویی کردند تا وادارش کنند مسیح را انکار کند و بتها را بپرستد. آنتیپاس به آنان گفت: «وقتی خدایان بهاصطلاح شما، که ارباب جهان میدانیدشان، از منِ انسان فانی میترسند و از این شهر میگریزند، آیا از این نمیفهمید که ایمان شما فریب است؟»
قدیس سپس درباره ایمان مسیحی بهعنوان یگانه ایمان راستین و نجاتبخش با آنان سخن گفت. آنان چون حیوانات وحشی خشمگین شدند و آنتیپاس سالخورده را به معبد آرتمیس کشاندند، جایی که گاوی از برنز قرار داشت. آن گاو برنزی را داغ کردند و خادم خدا را درون آن انداختند. از درون آن گاو آتشین، آنتیپاس خدا را با شکرگزاری تمجید میکرد، همچون یونس در شکم نهنگ یا مانند سه جوان مقدس در کوره آتشین. او برای گله خود و برای تمام جهان دعا میکرد تا آنکه روحش از بدن رنجدیدهاش جدا شد و بهسوی فرشتگان و ملکوت مسیح صعود کرد. او در سال ۹۲ میلادی در میان عذابها جان داد و با جلالی فناناپذیر تاجگذاری شد.

شهیدان مقدس پروسسوس و مارتینیان
پروسسوس و مارتینیان زندانبانان زندان روم بودند، جایی که رسولان پطرس و پولس در آن زندانی بودند. آنان با شنیدن سخنان و دیدن معجزات رسولان، تعمید گرفتند و رسولان را از زندان آزاد کردند. رسولان روم را ترک کردند، اما در راه، خداوند بر پطرس ظاهر شد. پطرس پرسید: «ای خداوند، کجا میروی؟» خداوند پاسخ داد: «به روم میروم تا بار دیگر مصلوب شوم.» رسولان که شرمگین شدند، به روم بازگشتند، جایی که دستگیر و کشته شدند. همراه با رسولان، این دو شهید شجاع، پروسسوس و مارتینیان نیز به شهادت رسیدند.
سرود ستایش
قدیس آنتیپاس
در گاوی سوزان، چون در معبدی نورانی،
آنتیپاسِ مسیحی از تنهایی رنج نمیبرد:
زیرا در دل پاکش، خداوند ساکن است؛
نه آتش او را میسوزاند و نه از آن هراسان است.
قدیس برای خاطر مسیح، همه چیز را با صبر تحمل میکند،
و دعاهایش از دل آتش به سوی مسیح بلند میشود:
ای مسیحِ قادر مطلق، ای پادشاهِ اعصار،
برای این رنجها، صد چندان تو را سپاس باد!
هر آنچه در من گناهآلود است، بگذار با آتش بسوزد،
تا به ارزش آسمانی، گرانبهاتر شوم.
ای نجاتدهنده، به تو استدعا میکنم:
گلهام را در این شهر، در این پلیدی هولناک، محافظت نما!
بگذار خون من، ایشان را در ایمان استوار سازد،
و دلهایشان را به سوی تو پیوند دهد.
و برای بیگانگان نیز، ای مبارک، به تو دعا میکنم:
آنان را از دروغهای اهریمنی برای همیشه رهایی بخش!
و برای همه گناهکارانی که قانون تو را استهزا میکنند،
آنان را هدایت کن که تنها تو را خدمت کنند.
اینک، همه چیز در حاکمیت اراده مقدس توست،
و در پایان، به تو دعا میکنم: کلیسا را به خیر و برکت برسان!
تأمل
«بر روی زمین برای آنان که آرزوی نجات دارند، هیچ آسایشی نیست»، این را قدیس افرایم سوری میگوید.
مبارزه پیوسته ادامه دارد، چه بیرونی باشد و چه درونی.
دشمن گاهی آشکارا از طریق انسانها و چیزهای دیگر عمل میکند، و گاهی به طور نامرئی از راه افکار.
گاه دشمن آشکارا ظاهر میشود و چون دشمنی بیرحم و خشن رفتار میکند، و گاه در لباس دوستی چاپلوس، با حیله و نیرنگ فریب میدهد.
همان چیزی که در میدان جنگ بین دو سپاه رخ میدهد، در زندگی هر انسان، در نبرد با هوسهای این جهان نیز اتفاق میافتد.
بهراستی، «بر روی زمین برای آنان که آرزوی نجات دارند، هیچ آسایشی نیست.»
و زمانی که نجات میآید، آنگاه آسایش نیز میآید.
تعمق
تعمق دربارهی خداوند عیسی مسیح قیام کرده:
۱. چگونه شمعون پطرس و شاگرد دیگر به سرعت به سوی مقبره دویدند تا خبر قیام را تأیید کنند؛
۲. چگونه یکی پس از دیگری وارد مقبره شدند و کفن و دستمال را دیدند؛
۳. چگونه هر دو دیدند و ایمان آوردند و پس از آن شهادت دادند و برای شهادت خود جان سپردند.
موعظه
– دربارهی دو آدم: مرگآفرین و حیاتبخش-
« و چنانکه در آدم همه میمیرند، در مسیح نیز همه زنده خواهند گشت. » (اول قرنتیان ۱۵: ۲۲)
به پیروی از نمونهی آدم، زندگی در شرم کاشته میشود، و به پیروی از نمونهی مسیح، زندگی در جلال برافراشته میشود. گناه از آدم است و عدالت از مسیح. ناتوانی و مرگ از آدم میآید و قدرت و حیات از مسیح. از این رو، در آدم همه میمیرند؛ و در مسیح، همه زنده خواهند شد.
آن یکی، [آدم] انسان زمینی است؛ و این یکی، [مسیح] انسان آسمانی است. آن یکی، [آدم] انسان جسمانی است و این یکی، [مسیح]انسان روحانی است.
مسیح برای خود رستاخیز نکرد، بلکه برای ما؛ همانگونه که برای خود نمرد، بلکه برای ما مرد. اگر رستاخیز او نشانهی رستاخیز ما نباشد، رستاخیز او تلخی است نه شیرینی. پس محبت خدا کجا خواهد بود؟ معنای این تجربهی پررنج زمینی ما چه خواهد شد؟ و هدف آمدن مسیح به زمین چه میشود؟
آنجا که آدم پایان مییابد، مسیح آغاز میکند. آدم در قبر به پایان میرسد و مسیح با رستاخیز از قبر آغاز میکند.
نسل آدم، یعنی دانهای که در زیر خاک میپوسد و فاسد میشود، خورشید را نمیبیند و باور ندارد که بتواند از دل خاک بیرون آید و به گیاهی سبز، با برگها، گلها و میوههای فراوان تبدیل شود. اما نسل مسیح همچون کشتزاری سبز است که گندم در آن میروید، برگ میآورد، شکوفه میدهد و میوهی بسیار میآورد.
«در آدم» بودن تنها به این معنا نیست که روزی خواهیم مرد، بلکه به این معناست که هماکنون مردهایم؛ همهی ما مردهایم. و «در مسیح» بودن تنها به این معنا نیست که روزی زنده خواهیم شد، بلکه به این معناست که هماکنون زندهایم؛ یعنی دانهی زیر خاک شروع به جوانه زدن کرده و به سوی نور خورشید راه گشوده است.
کمال مرگ در قبر نمایان میشود، اما کمال حیات جاودان در ملکوت خدا.
ذهن فرزندان آدم با مرگ سازگار است، ، و هر چه بیشتر در زمین فرو میرود به فساد رضایت میدهد . اما ذهن فرزندان مسیح بر ضد مرگ و فساد شورش میکند و با تمام توان میکوشد انسان را به سوی نور شکوفا کند؛ که در این راه، فیض خدا یاریگر آنان است.
ای خداوند رستاخیز کرده، ذهنهای همهی فرزندان انسان را هوشیار ساز تا از تاریکی و هلاکت بگریزند و به سوی نور و حیات جاودان که در توست، دست دراز کنند.
جلال و سپاس تا ابد از آن تو باد. آمین.