آیات روز
تقویم جدید
اعمال رسولان 8:40 - 9: 19
اعمال رسولان 8:40 - 9: 19[40] امّا فیلیپُس خود را در اَشدود پیدا کرد و در همهٔ شهرها گشته مژده میداد تا به قیصریه رسید.
[1] امّا سولُس هنوز تهدید و قتل بر شاگردان خداوند همی دمید و نزد کاهن اعظم آمد، [2] و از او نامهها خواست به سوی کنیسههایی که در دمشق بود، تا اگر کسی را از اهل طریقت، خواه مرد و خواه زن، بیابد، ایشان را بند برنهاده، به اورشلیم بیاورد. [3] و در طول راه، چون نزدیک به دمشق رسید، ناگاه نوری از آسمان دور او درخشید [4] و او به زمین افتاده، صدایی شنید که به وی گفت: «ای شائول، شائول، برای چه بر من جفا میکنی؟» [5] گفت: «ای خداوند، تو کیستی؟» خداوند گفت: «من آن عیسی هستم که تو به او جفا میکنی. [6] لیکن برخاسته، به شهر برو که آنجا به تو گفته میشود چه باید کرد.» [7] امّا آنانی که همسفر او بودند، خاموش ایستادند، چونکه آن صدا را شنیدند، لیکن هیچکس را ندیدند. [8] پس سولس از زمین برخاسته، چون چشمان خود را گشود، هیچکس را ندید و دستش را گرفته، او را به دمشق بردند، [9] و سه روز نابینا بوده، چیزی نخورد و نیاشامید. [10] و در دمشق، شاگردی حَنانیا نام بود که خداوند در رویا به او گفت: «ای حنانیا!» عرض کرد: «ای خداوند، گوش به فرمانم!» [11] خداوند وی را گفت: «برخیز و به کوچهای که آن را راست مینامند، بشتاب و در خانهٔ یهودا، سولُس نام طَرسوسی را طلب کن، زیرا که اینک دعا میکند، [12] و شخصی حَنانیا نام را در خواب دیده است که آمده، بر او دست گذارد تا بینا گردد.» [13] حنانیا جواب داد که «ای خداوند، دربارهٔ این شخص از بسیاری شنیدهام که به مقدّسین تو در اورشلیم چه مشقّتها رسانید، [14] و در اینجا نیز از سران کاهنان قدرت دارد که هر که نام تو را بخواند، او را به زندان افکند.» [15] خداوند وی را گفت: «برو، زیرا که او ظرف برگزیدهٔ من است تا نام مرا پیش غیریهودیان و پادشاهان و قوم اسرائیل ببرد. [16] زیرا که من او را نشان خواهم داد که چقدر زحمات برای نام من باید بکشد.» [17] پس حَنانیا رفته، به آن خانه وارد شد و دستها بر وی گذارده، گفت: «ای برادر شائول، خداوند یعنی عیسی که در راهی که میآمدی بر تو ظاهر گشت، مرا فرستاد تا بینایی بیابی و از روحالقدس پر شوی.» [18] همان لحظه از چشمان سولُس چیزی مثل فَلس افتاده، بینایی یافت و برخاسته، تعمید گرفت. [19] و غذا خورده، قوّت گرفت و روزی چند با شاگردان در دمشق توقف نمود.
یوحنا 6:48-54
[48] من نان حیات هستم. [49] پدران شما در بیابان مَنّا را خوردند و مردند. [50] این نانی است که از آسمان نازل شد تا هر که از آن بخورد نمیرد. [51] من هستم آن نان زنده که از آسمان نازل شد. اگر کسی از این نان بخورد، تا به ابد زنده خواهد ماند و نانی که من عطا میکنم، بدن من است که آن را برای حیات جهان میبخشم.» [52] پس یهودیان با یکدیگر به دعوا افتاده، میگفتند: «چگونه این شخص میتواند بدن خود را به ما دهد تا بخوریم؟» [53] عیسی به ایشان گفت: «به راستی به شما میگویم، اگر بدن پسر انسان را نخورید و خون او را ننوشید، در خود حیات ندارید. [54] و هر که بدن مرا خورد و خون مرا نوشید، حیات جاودانی دارد و من در روز آخر او را خواهم برخیزانید.
تقویم قدیم
اعمال رسولان 14:20-27
[20] امّا چون شاگردان گرد او ایستادند، برخاسته، به شهر وارد شد و فردای آن روز با بَرنابا به سوی دِربِه روانه شد [21] و در آن شهر مژده داده، بسیاری را شاگرد ساختند. پس به لِسترِه و ایقونیه و اَنطاکیه برگشتند. [22] و دلهای شاگردان را تقویت داده، پند میدادند که در ایمان ثابت بمانند و اینکه «با مصیبتهای بسیار میباید داخل پادشاهی خدا گردیم.» [23] و در هر کلیسا برای ایشان کشیشان معین نمودند و دعا و روزه داشته، ایشان را به خداوندی که به او ایمان آورده بودند، سپردند. [24] و از پیسیدیه گذشته به پامفیلیه آمدند. [25] و در پِرجِه به کلام موعظه نمودند و به آتّالیه آمدند. [26] و از آنجا به قایق سوار شده، به اَنطاکیه آمدند که از همان جا ایشان را به فیض خدا سپرده بودند برای آن کاری که به انجام رسانیده بودند. [27] و چون وارد شهر شدند، کلیسا را جمع کرده، ایشان را آگاه ساختند از آنچه خدا با ایشان کرده بود و چگونه دروازهٔ ایمان را برای غیریهودیان باز کرده بود.
یوحنا 9:39-10: 9
[39] آنگاه عیسی گفت: «من در این جهان برای داوری آمدم تا کوران بینا و بینایان، کور شوند.» [40] بعضی از فریسیان که با او بودند، چون این کلام را شنیدند گفتند: «آیا ما نیز کور هستیم؟» [41] عیسی به ایشان گفت: «اگر کور میبودید گناهی نمیداشتید، ولی الان میگویید بینا هستیم. پس گناه شما میماند.
[1] «به راستی به شما میگویم، هر که از در به آغل گوسفند داخل نشود، بلکه از راه دیگر بالا رود، او دزد و راهزن است. [2] و امّا آنکه از در داخل شود، شبان گوسفندان است. [3] دربان در را برای او می گشاید و گوسفندان صدای او را می شنوند و گوسفندان خود را نام به نام میخواند و ایشان را بیرون میبرد. [4] و وقتی که گوسفندان خود را بیرون برد، پیش روی ایشان می رود و گوسفندان از عقب او میروند، زیرا که صدای او را میشناسند. [5] لیکن غریب را پیروی نمیکنند، بلکه از او میگریزند، زیرا که صدای غریبان را نمیشناسند.» [6] و این مثل را عیسی برای ایشان آورد، امّا ایشان نفهمیدند که چه چیز به ایشان میگوید. [7] آنگاه عیسی به ایشان باز گفت: «به راستی به شما میگویم که من دَرِ گوسفندان هستم. [8] تمامی کسانی که پیش از من آمدند، دزد و راهزن هستند، لیکن گوسفندان سخن ایشان را نشنیدند. [9] من در هستم هر که از من داخل گردد، نجات یابد و بیرون و درون خرامد و علوفه یابد.
مناسبت و قدیسین روز

پیامبر مقدس ارمیا
ارمیا حدود ۶۵۰ سال پیش از مسیح در روستای عناتوت، نزدیک اورشلیم، به دنیا آمد. در پانزدهسالگی، در زمان پادشاهی یوشیا، نبوت خود را آغاز کرد. او شاه، اشراف، انبیای دروغین و کاهنان را به توبه فرا میخواند. در دوران پادشاه یوشیا، ارمیا بهسختی از مرگ به دست اشراف خشمگین نجات یافت. درباره پادشاه یهویاقیم پیشگویی کرد که دفن او همچون دفن الاغ خواهد بود؛ یعنی جسدش بیرون از اورشلیم افکنده شده و بر زمین کشیده خواهد شد و دفن نخواهد شد. به همین سبب او را به زندان افکندند. چون در زندان نمیتوانست بنویسد، باروخ را فراخواند؛ او کنار پنجرهای کوچک میایستاد و ارمیا برایش دیکته میکرد. وقتی این نبوت برای پادشاه خوانده شد، او خشمگین شد، نوشته را گرفت و در آتش انداخت. اما مشیت الهی ارمیا را از زندان نجات داد و سخنانش درباره پادشاه به تحقق پیوست. درباره پادشاه یکونیا نیز پیشگویی کرد که او و تمام خانوادهاش به بابل برده خواهند شد و در همانجا خواهند مرد؛ و چنین نیز شد.
در زمان صدقیا، ارمیا یوغی بر گردن خود نهاد و در اورشلیم راه رفت و از سقوط شهر و اسارت زیر یوغ بابلیان خبر داد. او به اسیران عبری در بابل نوشت که انتظار بازگشت زودهنگام نداشته باشند، زیرا هفتاد سال در آنجا خواهند ماند؛ و چنین شد. در دره توفت، جایی که یهودیان فرزندان خود را برای بتها قربانی میکردند، ارمیا کوزهای سفالی را در برابر مردم شکست و نابودی قریبالوقوع پادشاهی یهود را اعلام کرد. اندکی بعد، بابلیان اورشلیم را تصرف کردند، پادشاه صدقیا را کشتند، شهر را غارت و ویران کردند، و بسیاری از یهودیان را در همان دره توفت گردن زدند—همان جایی که کودکان برای بتها قربانی شده بودند و ارمیا کوزه را شکسته بود.
ارمیا همراه لاویان، تابوت عهد را از معبد برداشت و به کوه نبو—جایی که موسی درگذشته بود—برد و آن را در غاری پنهان کرد. همچنین آتش مقدس معبد را در چاهی عمیق پنهان نمود. سپس برخی یهودیان او را مجبور کردند با آنان به مصر برود. او چهار سال در آنجا زندگی کرد و سرانجام بهدست هموطنان خود سنگسار شد. او به مصریان نیز نابودی بتهایشان و آمدن باکره و کودک مسیح به مصر را پیشگویی کرد. روایتی هست که اسکندر مقدونی از آرامگاه او دیدار کرد و به فرمان او، بدن ارمیا به اسکندریه منتقل و دفن شد.

شهید مکرم آکاکیوس، کفاش
آکاکیوس از روستای نئوخوریون، نزدیک تسالونیکی بود. او در شهر سرس از سوی ارباب خود بهشدت آزار دید و در نتیجه به اسلام گروید. اما بعداً توبه کرد و بهعنوان راهب در صومعه هیلاندار در کوه آتوس زندگی نمود. مادر فقیر اما مسیحدوستش به او گفت: «چنانکه داوطلبانه خداوند را انکار کردی، اکنون نیز باید داوطلبانه و شجاعانه برای عیسی شیرین شهادت را بپذیری.» پسر به توصیه مادر گوش داد. با برکت پدران کوه مقدس، به کونستانتینوپل رفت و در آنجا ترکها در ۱ مه ۱۸۱۶ او را گردن زدند. سر او در محفظهای مقدس در صومعه روسی قدیس پانتلیمون در کوه آتوس نگهداری میشود.

پافنوتیوس مکرم از بوروفسک
پافنوتیوس فرزند یک نجیبزاده تاتار بود که بعدها ایمان مسیحی را پذیرفت. در بیستسالگی راهب شد و تا نودوچهار سالگی در صومعه زیست، تا آنکه در خداوند آرمید. او باکره و زاهد بود، و به همین سبب به معجزهگری بزرگ و دارای بصیرت روحانی تبدیل شد. او در سال ۱۴۷۸ درگذشت.
سرود ستایش
پیامبر مقدس ارمیا
ارمیا، پاکدامن و پیامبر،
اراده خدا را بر انسانها آشکار میسازد.
هنگامی که انسان در گناه فرو میرود،
و شریعت خدا را پایمال میکند،
پیامبر فریاد میزند، میگرید و هشدار میدهد،
سخنانش چون آتشی زنده است،
گناهکاران را میسوزاند و عادلان را روشن میسازد؛
اشکهایش چون اشکهای مادری است
بر فرزند در حال مرگش.
پیامبر از پیش میبیند: مجازات در راه است،
مجازاتی سزاوار، صد چندان.
رحمت خدا به عدالت بدل میشود.
پیامبر فریاد میزند، میگرید و هشدار میدهد،
مردم گناهکار را به توبه فرا میخواند.
اما مردم به سخن رهبران خود گوش میدهند،
و رهبران بر پیامبر میخندند
و سخنان او را دروغ میخوانند!
اما پیامبر خسته نمیشود؛
با رنجهای خود بر سخنانش مُهر مینهد.
مردان شریر او را کشتند
و نامش را جاودانه ساختند.
همه سخنان پیامبر تحقق یافت—
پادشاهی سقوط کرد، و پیامبر جلال یافت.
تأمل
پافنوتیوسِ مکرم از بورُفسکی به شاگردانش گفت که روح انسان و اعمال پنهانش را میتوان از نگاه چشمهایش شناخت. این سخن برای شاگردانش باورنکردنی مینمود تا آنکه این مرد خدا بارها در واقعیت آن را تأیید کرد. همانگونه که سرنوشت دیگران را تشخیص میداد، پافنوتیوس سرنوشت خود را نیز شناخت. یک هفته پیش، در حالی که هنوز در سلامت کامل بود، پیشگویی کرد که پنجشنبهٔ آینده از این جهان خواهد رفت. وقتی پنجشنبه فرا رسید، با شادی فریاد زد: «اینک روز خداوند! شاد باشید ای مردم، اینک روز موعود آمد!» این است چگونگی رویارویی انسان با مرگ؛ انسانی که در تمام زندگیاش دربارهٔ جدایی از این جهان و ملاقات با خدا تعمق کرده بود.
تعمق
تعمق درباره صعود خداوند عیسی:
۱. چگونه دو فرشته بر شاگردان ظاهر شدند، هنگامی که ایشان هنوز با نگاه به آسمان، صعود خداوند را دنبال میکردند؛
۲. چگونه فرشتگان اعلام کردند که خداوند به همان طریقی بازخواهد گشت که شاگردان او را هنگام صعود به آسمان دیدند.
موعظه
-درباره قدرت کلام خداوند-
«آیا کلام من مانند آتش نیست؟ میفرماید خداوند، و مانند چکشی که سنگ را خرد میکند؟» (ارمیا ۲۳:۲۹)
آری، ای خداوند، کلام تو واقعاً مانند آتش است؛ آتشی که پارسایان را گرم میکند و شریران را میسوزاند. و در حقیقت، کلام تو مانند چکشی است؛ چکشی که سنگدلی قلب توبهکار را نرم میسازد و دلهای گناهکارانِ توبهناپذیر را به خاک تبدیل میکند.
«آیا دل ما در درونمان نمیسوخت وقتی با ما سخن میگفت؟» (لوقا ۲۴: ۳۲) رسولان پس از گفتگو با خداوند قیام کرده چنین پرسیدند. وقتی دل انسان راست باشد، از کلام خداوند میسوزد و از خوشی ذوب میشود و از محبت وسعت مییابد. اما وقتی دل انسان راست نباشد و بهواسطه گناه سخت شده باشد، دل از کلام خداوند خشک و سختتر میشود. «و دل فرعون سخت گردید» (خروج ۸: ۱۹).
بیهوده است که گناهکاران خود را در دژهای سنگی، در دژهای آهنین، در دژهای نقره و طلا پناه دهند و زره عدالت خدا را رد کنند. کلام خداوند مانند چکشی نیرومند و توقفناپذیر است که چون داوری را اعلام کند، بر این دژهای سنگی که گناهکاران در آن پناه میگیرند فرود میآید.
بیهوده است که بیایمان خانه خود را با سنگهای نفوذناپذیر مستحکم سازد و سیاستمدار دولت را با حکمت دنیوی سخت گرداند و امیدی به خدای زنده نداشته باشد. کلام خداوند همچون چکشی نیرومند بر همه آنچه بدون خدا یا بر ضد خدا ساخته شده فرود میآید؛ چکشی نیرومند و شکستناپذیر.
ای برادران، بر ساختههای سنگی خود اعتماد نکنیم، نه بر مرمر، نه بر طلا و نقره، و نه بر سنگهای بیخدای افکار فردیمان. همه اینها در برابر قدرت خداوند از غبار در برابر باد نیز ضعیفترند.
ای خدای قادر مطلق، یاریمان فرما تا کلام تو را بپذیریم و بر کلام تو، تمام زندگی خود را هم در این جهان و هم در جهان دیگر بنا کنیم.
جلال و سپاس تا ابد از آنِ تو باد. آمین.