آیات روز
تقویم جدید
اِشعیا 58:1-11
[1] صدای خود را بلند کن و دریغ مدار و صدای خود را همچون شیپور بلند کرده، به قوم من تقصیر ایشان را و به خاندان یعقوب گناهان ایشان را اعلام نما. [2] ایشان هر روز مرا میطلبند و از دانستن راههای من مسرور میباشند. مثل قومی که عدالت را به جا آورده، حکم خدای خود را ترک ننمودند. احکام عدالت را از من سؤال نموده، از نزدیک جستن به خدا شادمان میشوند [3] و میگویند: ”چرا روزه داشتیم و ندیدی؟ جانهای خویش را رنجانیدیم و توجه نکردی؟“ اینک شما در روز روزه خویش خوشی خود را مییابید و بر کارگران خود ظلم مینمایید. [4] اینک به جهت جدال و کشمکش روزه میگیرید و به شرارت به هم ضربه میزنید. امروز روزه نمیگیرید که صدای خود را در اوج آسمان بشنوانید. [5] آیا روزهای که من میپسندم مثل این است؟ روزی که آدمی جان خود را برنجاند و سر خود را مثل نی خم ساخته، پلاس و خاکستر زیر خود بگستراند؟ آیا این را روزه و روز مقبول خداوند میخوانی؟ [6] مگر روزهای که من میپسندم این نیست که بندهای شرارت را بگشایید و گرههای یوغ را باز کنید و مظلومان را آزاد سازید و هر یوغ را بشکنید؟ [7] مگر این نیست که نان خود را به گرسنگان تقسیم نمایی و فقیران رانده شده را به خانه خود بیاوری و چون برهنه را ببینی او را بپوشانی و خود را از آنانی که از گوشت تو میباشند، مخفی نسازی؟ [8] آنگاه نور تو مثل آفتاب وسط ظهر تابان خواهد شد و درستی تو به زودی خواهد رویید و عدالت تو پیش تو خواهد رفت و جلال خداوند از پشت تو را نگاهبان خواهد بود. [9] آنگاه دعا خواهی کرد و خداوند تو را قبول خواهد فرمود و التماس خواهی نمود و او خواهد گفت که ”اینک حاضر هستم!“ اگر یوغ و اشاره کردن به انگشت و گفتن ناحق را از میان خود دور کنی، [10] و آرزوی جان خود را به گرسنگان ببخشی و جان ستمدیدگان را سیر کنی. آنگاه نور تو در تاریکی خواهد درخشید و تاریکی سخت تو مثل ظهر خواهد بود. [11] و خداوند تو را همیشه هدایت نموده، جان تو را در مکانهای خشک سیر خواهد کرد و استخوانهایت را قوی خواهد ساخت و تو مثل باغ سیراب و مانند چشمه آب که آبش کم نشود، خواهی بود.
پیدایش 43:26-31 , 45:1-16
[26] و چون یوسف به خانه آمد، پیشکشی را که به دست ایشان بود، نزد او به خانه آوردند و به حضور وی رو به زمین نهادند. [27] پس از سلامتی ایشان پرسید و گفت: «آیا پدر پیر شما که صحبتش را کردید، به سلامت است؟ و تا به حال حیات دارد؟» [28] گفتند: «غلامت، پدر ما، به سلامت است، و تا به حال زنده.» پس تعظیم و سجده کردند. [29] و چون چشمان خود را باز کرده، برادر خود بِنیامین، پسر مادر خویش را دید، گفت: «آیا این است برادر کوچک شما که نزد من صحبت او را کردید؟» و گفت: «ای پسرم، خدا بر تو فیض عنایت کند.» [30] و یوسف چونکه محبت برادریاش شعله کشید، شتابان بیرون رفت تا جایی برای گریستن بیابد. پس به خلوت رفته، آنجا بگریست. [31] و روی خود را شسته، بیرون آمد. و خویشتنداری نموده، گفت: «خوراک بگذارید.»
[1] یوسف پیش جمعی که به حضورش ایستاده بودند، نتوانست خویشتنداری کند. پس ندا کرد که «همه را از نزد من بیرون کنید!» و کسی نزد او نماند، وقتی که یوسف خویشتن را به برادران خود شناسانید. [2] و به صدای بلند گریست و مصریان و اهل خانه فرعون شنیدند. [3] و یوسف، برادران خود را گفت: «من یوسف هستم! آیا پدرم هنوز زنده است؟» و برادرانش جواب او را نتوانستند داد، زیرا که به حضور وی مضطرب شدند. [4] و یوسف به برادران خود گفت: «نزدیک من بیایید.» پس نزدیک آمدند، و گفت: «منم یوسف، برادر شما، که به مصر فروختید! [5] و حال مضطرب نشوید و پریشان نگردید که مرا به اینجا فروختید، زیرا خدا مرا پیش روی شما فرستاد تا حیات از بین نرود. [6] زیرا حال دو سال شده است که قحطی در سرزمین هست و پنج سال دیگر نیز نه شخم خواهد بود نه درو. [7] و خدا مرا پیش روی شما فرستاد تا برای شما باقیماندهای در سرزمین نگاه دارد و شما را به نجاتی عظیم باز برقرار سازد. [8] و الان شما مرا اینجا نفرستادید، بلکه خدا! و او مرا پدر بر فرعون و سرور بر تمامی اهل خانه او و حاکم بر همه سرزمین مصر ساخت. [9] بشتابید و نزد پدرم رفته، به او گویید: پسر تو، یوسف چنین میگوید که “خدا مرا حاکم تمامی مصر ساخته است؛ نزد من بیا و درنگ منما. [10] و در سرزمین جوشن ساکن شو، تا نزدیک من باشی؛ تو و پسرانت و پسران پسرانت و گلهات و رمهات با هر چه داری. [11] تا تو را در آنجا بپرورانم، زیرا که پنج سال قحطی باقی است، مبادا تو و اهل خانهات و متعلقانت فقیر گردید. [12] و اینک چشمان شما و چشمان برادرم بِنیامین میبیند که به راستی زبان من است که با شما سخن میگوید. [13] پس پدر مرا از همه حشمت من در مصر و از آنچه دیدهاید، خبر دهید و عجله نموده، پدر مرا به اینجا آورید.» [14] پس به گردن برادر خود بِنیامین آویخته، بگریست و بِنیامین بر گردن او گریست. [15] و همه برادران خود را بوسیده، بر ایشان بگریست و بعد از آن، برادرانش با وی گفتگو کردند. [16] و این خبر را در خانه فرعون شنیدند و گفتند برادران یوسف آمدهاند. و به نظر فرعون و به نظر بندگانش خوش آمد.
امثال سلیمان 21:23-22: 4
[23] هر که دهان و زبان خویش را نگاه دارد، جان خود را از تنگیها محافظت مینماید. [24] مرد متکبّر و مغرور به استهزا کننده معروف میشود و به افزونی تکبّر عمل میکند. [25] شهوت مرد تنبل او را میکشد، زیرا که دستهایش از کار کردن ابا مینماید. [26] هستند که همه اوقات به شدت حریص میباشند، امّا مرد عادل به سخاوتمندی میدهد و دریغ نمینماید. [27] قربانیهای شریران نفرتانگیز است، پس چند مرتبه زیاده هنگامی که به عوض بدی آنها را میگذرانند. [28] شاهد دروغگو هلاک میشود، امّا سخن کسی که گوش نماید، تا به ابد میماند. [29] مرد شریر روی خود را بیحیا میسازد و مرد راست، طریق خویش را استوار میکند. [30] حکمتی نیست و نه بصیرتی و نه مشورتی که به ضد خداوند به کار آید. [31] اسب برای روز جنگ مهیا است، امّا پیروزی از جانب خداوند است. [1] نیک نامی از زیادی دولتمندی برتر است، و فیض از نقره و طلا بهتر. [2] دولتمند و فقیر با هم ملاقات میکنند؛ آفریننده هر دوی ایشان خداوند است. [3] مرد زیرک، بلا را میبیند و خود را مخفی میسازد و جاهلان میگذرند و در تاوان آن گرفتار میشوند. [4] پاداش تواضع و ترس خداوند، دولت و جلال و حیات است.
تقویم قدیم
اعمال رسولان 2:14-21
اعمال رسولان 2:14-21
[14] پس پطرس با آن یازده برخاسته، صدای خود را بلند کرده، به ایشان گفت: «ای مردان یهود و جمیع ساکنان اورشلیم، این را بدانید و سخنان مرا گوش دهید. [15] زیرا که اینها مست نیستند چنانکه شما گمان میبرید، زیرا که ساعت سوم از روز است. [16] بلکه این همان است که یوئیل نبی گفت که [17] ‘خدا میگوید: در روزهای آخر چنین خواهد بود که از روح خود بر تمام بشر خواهم ریخت و پسران و دختران شما نبوّت کنند و جوانان شما رویاها و پیران شما خوابها خواهند دید؛ [18] و بر غلامان و کنیزان خود در آن روزها از روح خود خواهم ریخت و ایشان نبوّت خواهند نمود. [19] واز بالا در آسمانها عجایب و از پایین در زمین، نشانهها را از خون و آتش و بخار دود به ظهور آورم. [20] خورشید به ظلمت و ماه به خون مبدل گردد قبل از وقوع روز عظیم مشهور خداوند. [21] و چنین خواهد بود که هر که نام خداوند را بخواند، نجات یابد.’
لوقا 24:12-35
[12] امّا پطرس برخاسته، دوان دوان به سوی قبر رفت و خم شده کفن را تنها گذاشته دید و از این ماجرا در عجب شده به خانهٔ خود رفت. (مَرقُس 16:12) [13] و اینک در همان روز دو نفر از ایشان میرفتند به سوی دهکدهای که از اورشلیم به مسافت، شصت تیر پرتاب دور بود و عِمائوس نام داشت. [14] و با یکدیگر از تمام این وقایع گفتگو می کردند. [15] و چون ایشان در مکالمه و مباحثه میبودند، ناگاه خود عیسی نزدیک شده، با ایشان همراه شد. [16] ولی چشمان ایشان بسته شد تا او را نشناسند. [17] او به ایشان گفت: «چه حرفها است که با یکدیگر میزنید و راه را به کدورت میپیمایید؟» [18] یکی که کِلیوپاس نام داشت در جواب وی گفت: «مگر تنها شخص غریب در اورشلیم تو هستی که از آنچه در این روزها در اینجا واقع شد، با خبر نیستی؟» [19] به ایشان گفت: «چه چیز است؟» گفتندش: «دربارهٔ عیسی ناصری که مردی بود نبی و قادر در عمل و تعلیم در حضور خدا و تمام قوم، [20] و چگونه سران کاهنان و حکام ما او را به فتوای قتل سپردند و او را مصلوب ساختند. [21] امّا ما امیدوار بودیم که همین است آنکه میباید اسرائیل را نجات دهد و علاوه بر این همه، امروز از وقوع این چیزها روز سوم است، [22] و بعضی از زنان ما هم ما را به حیرت انداختند که صبحگاهان نزد قبر رفتند، [23] و بدن او را نیافته آمدند و گفتند که فرشتگان را در رویا دیدیم که گفتند او زنده شده است. [24] و جمعی از رفقای ما به سر قبر رفته، آن چنانکه زنان گفته بودند یافتند، لیکن او را ندیدند.» [25] عیسی به ایشان گفت: «ای بیفهمان و سست دلان از ایمان آوردن به آنچه انبیا گفتهاند! [26] آیا نمیبایست که مسیح این زحمات را بیند تا به جلال خود برسد؟» [27] پس از موسی و سایر انبیا شروع کرده، اخبار خود را در تمام کتب برای ایشان شرح فرمود. [28] و چون به آن دهی که عازم آن بودند رسیدند، او قصد نمود که دورتر رود. [29] و ایشان اصرار کرده، گفتند که «با ما باش. چونکه شب نزدیک است و روز به آخر رسیده.» پس داخل گشته با ایشان توقف نمود. [30] و چون با ایشان نشسته بود نان را گرفته برکت داد و پاره کرده به ایشان داد. [31] که ناگاه چشمانشان باز شده، او را شناختند و همان لحظه از ایشان غایب شد. [32] پس با یکدیگر گفتند: «آیا دل در درون ما نمیسوخت، وقتی که در راه با ما صحبت میکرد و کتب را برای ما تفسیر میکرد؟» [33] و در آن لحظه برخاسته به اورشلیم مراجعت کردند و آن یازده را یافتند که با رفقای خود جمع شده [34] میگفتند: «خداوند در حقیقت برخاسته و به شمعون ظاهر شده است.» [35] و آن دو نفر نیز از سرگذشت راه و کیفیت شناختن او هنگام پاره کردن نان خبر دادند.
مناسبت و قدیسین روز

قدیسه مریم مصری
زندگینامهی این قدیسهی شگفتانگیز توسط قدیس سوفرونیوس نوشته شده است. روزی در طول روزهی بزرگ، کاهنی راهب به نام زوسیمای پیر در سفری بیست روزه به بیابان آن سوی رود اردن رفت. ناگهان انسانی را دید با بدنی نحیف و برهنه، با موهایی سفید همچون برف، که از دید او گریخت. پیرمرد مدت زیادی به دنبالش دوید تا اینکه آن شخص کنار جویباری ایستاد و فریاد زد: «ای ابا زوسیما، به خاطر خداوند مرا ببخش. نمیتوانم خود را به تو نشان دهم، زیرا زنی برهنهام.» زوسیما ردای خود را به سوی او انداخت و زن خود را پوشاند و سپس نزد او آمد. پیر از اینکه این زن نام او را میدانست شگفتزده شد. پس از اصرار فراوان، زن داستان زندگی خود را بازگو کرد. او در مصر به دنیا آمده بود و از دوازدهسالگی زندگیای پر از فساد را در اسکندریه آغاز کرد و هفده سال در این راه گناهآلود زندگی نمود. روزی که در آتش شهوت میسوخت، سوار کشتیای شد که به سوی اورشلیم میرفت. وقتی به شهر مقدس رسید، خواست وارد کلیسا شود تا صلیب مقدس را تکریم کند، اما نیرویی نامرئی مانع او شد. با ترس فراوان، به شمایل مادر خدا در ورودی کلیسا نگاه کرد و دعا کرد که اجازه یابد وارد شود، در حالی که به گناه و ناپاکی خود اعتراف میکرد و وعده میداد هرجا مادر خدا او را هدایت کند برود. پس از آن اجازه یافت وارد شود. پس از تکریم صلیب، دوباره نزد شمایل بازگشت و شکرگزاری کرد. در همان لحظه صدایی شنید: «اگر از اردن عبور کنی، آرامش حقیقی خواهی یافت!» بلافاصله سه قرص نان خرید و به سوی اردن رفت و همان شب به آنجا رسید. روز بعد در صومعهی قدیس یوحنا عشای ربانی را دریافت کرد و از رود اردن عبور نمود.
او چهلوهشت سال در بیابان ماند، در رنج و ترس عظیم، با افکار گناهآلود مانند حیوانات وحشی مبارزه میکرد و از گیاهان تغذیه مینمود. پس از پایان داستانش، وقتی برای دعا ایستاد، زوسیما دید که او در هوا بلند شد. از او خواست سال بعد در کنار اردن برایش عشای ربانی بیاورد. سال بعد، زوسیما آمد و در نور ماه دید که او بر آب راه میرود، همانند زمین خشک. پس از دریافت عشای ربانی، از او خواست سال بعد به همان محل ملاقات اول بازگردد. زوسیما بازگشت و جسد بیجان او را یافت. در شن بالای سرش نوشته شده بود:
«ای ابا زوسیما، بدن فروتن مریم را در اینجا دفن کن؛ خاک را به خاک بسپار. من در اول آوریل، در همان شب رنج نجاتبخش مسیح، پس از دریافت اسرار الهی، درگذشتم.» بدین ترتیب زوسیما نام او و معجزهی شگفت دیگر را دانست: او همان شب پس از دریافت عشای ربانی، مسافتی بیستروزه را پیموده بود. زوسیما بدن او را دفن کرد و پس از بازگشت، داستان زندگی و معجزاتش را نقل نمود.
اینگونه خداوند توبهکنندگان را جلال میدهد. یاد این قدیسه در یکشنبهی پنجم روزهی بزرگ نیز گرامی داشته میشود و کلیسا او را نمونهی توبه قرار میدهد. او حدود سال ۵۳۰ میلادی درگذشت.

قدیس ملیتون، اسقف ساردیس در آسیای صغیر
ملیتون یکی از شبانان برجستهی کلیسای قرن دوم بود. او با توانایی بسیار اداره میکرد و تلاش داشت همهی کتابهای کتاب مقدس را در یک مجموعه گردآوری کند.
او همچنین با فروتنی و پارسایی برای برقراری صلح در کلیسای لائودیسه که بر سر زمان جشن عید پاک دچار اختلاف شده بود، تلاش کرد. علاوه بر این، از مسیحیت در برابر بتپرستان دفاع نمود.
حدود سال ۱۷۰ به روم رفت تا دفاعیهای از ایمان مسیحی را به امپراتور مارکوس اورلیوس ارائه دهد. این مرد دانشمند و پارسا در سال ۱۷۷ در صلح با خداوند درگذشت.

قدیس پروکوپیوس از چک
پروکوپیوس در منطقهای به نام هوتیش (در جمهوری چک امروزی) به دنیا آمد. او به مقام کهانت رسید و سپس به کوهستان رفت تا مانند زاهدان شرقی زندگی کند.
روزی دوک اولریخ بهطور اتفاقی او را یافت و به او کمک کرد تا صومعهای به نام قدیس یحیی تعمیددهنده در کنار رود سازاوا بنا کند.
این مرد مقدس در سال ۱۰۵۳ درگذشت.
سرود ستایش
قدیسه مریم مصری
توبهکار شگفتانگیز، خودآزار و فروتن،
مریم از چشمان مردم پنهان شد.
آری، منِ گناهکار،
تاریکشده بهواسطهی هوسها.
هوسها، چون درندگانی قلب ما را میخورند،
چون مارانی درون ما، پنهانی آشیانه میسازند.
آری، منِ گناهکار،
سوخته در آتش شهوت!
برای نجات گناهکاران رنج کشیدی، ای مسیح،
اکنون از من ناپاک بیزار مشو.
فریاد مریم را بشنو،
گناهکارتر از همه!
خداوند رحم آورد، مریم را شفا داد،
جان تیرهاش را چون برف، سپید ساخت.
سپاس بر تو، ای نیکوترین،
ای خداوندِ محبوب!
ظرفی ناپاک را پاک ساختی و،
با طلا زراندودش کردی،
آن را از فیض خود لبریز کردی—
این است رحمت راستین،
ای خدا، بر تو جلال باد!
و مریم با روحالقدس فروزان شد،
چون فرشتهای از سوی خدا، در قدرت آراسته،
به قوت تو، ای مسیح،
رحمت، ای پاکترین!
در این بیابان پرهیبت چه خوش میبوید؟
همچو بخور مقدس در صندوقچهی معبد؟
این، نفس مریم است—
که از قداست، عطر برمیآورد!
تأمل
چرا دربارهٔ رنجهای مردان و زنان مقدّس اینهمه گفته و نوشته شده است؟ زیرا فقط قدیسان بهعنوان پیروزمندان شناخته میشوند. آیا کسی میتواند بیدرگیری، درد و رنج، پیروز شود؟ حتی در نبردهای معمول زمینی، کسی را نمیتوان پیروز یا قهرمان دانست مگر اینکه وارد جنگ شده، شکنجه دیده یا رنج فراوان کشیده باشد. چه رسد به نبرد روحانی، جایی که حقیقت شناخته میشود و خودستایی نهتنها کمکی نمیکند، بلکه مانع نیز میشود. کسی که برای خاطر مسیح با دنیا، با شیطان یا با خود نجنگیده است، چگونه میتواند در شمار سربازان مسیح باشد؟ و چگونه میتواند در زمرهٔ همپیروزمندان مسیح قرار گیرد؟
قدیسه مریم مصری دربارهٔ نبرد روحانی وحشیانهاش به پیر زوسیماس چنین گفت:
«در نخستین هفده سالی که در این بیابان بودم، با امیال جنسی دیوانهوار خود چون با جانورانی درنده میجنگیدم. هوس گوشت و ماهی داشتم که در مصر به وفور در دسترسم بود. دلم شراب میخواست، و اینجا حتی آب هم برای نوشیدن نداشتم. دلم میخواست آوازهای شهوانی بشنوم. گریه میکردم و بر سینهام میکوبیدم. به مادر پاکسرشت خدا دعا میکردم تا چنین افکاری را از من دور سازد. زمانی که بهقدر کافی گریستم و سینهکوبی کردم، نوری مرا از هر سو دربرگرفت و آرامشی شگفتانگیز وجودم را پر کرد.»
تعمق
تعمق بر مرگِ خداوندْ عیسی:
۱. چگونه پیکر بیجانِ او در قبر آرمیده بود، همان کسی که در زندگیاش به مردگان حیات میبخشید؛
۲. چگونه حتی در مرگ، کینهٔ دشمنانش علیه او شعلهور بود؛ و چگونه شاگردانش از «ترس یهودیان» خود را در خانهای محبوس کرده بودند (یوحنا ۲۰ :۱۹).
موعظه
–دربارهٔ تحقق نبوت عظیم–
«همچون برّهای که به کشتارگاه برده میشود» (اشعیا ۵۳: ۷)
در گذر قرنها، اشعیای نبی، قربانی هولناک جلجتا را از پیش دید. از دور دید که خداوندْ عیسی مسیح همچون برّهای به سوی کشتارگاه برده میشود. برّهای که خود را همانگونه که به چراگاه میبرند، بیدفاع، بیهراس و بیکینه به کشتارگاه نیز میسپارد. خداوندِ ما، مسیح نیز بدون دفاع، بدون ترس و بدون کینه به سوی مرگ برده شد. نه گفت: «ای مردم، این کار را نکنید!» نه پرسید: «چرا چنین میکنید؟» نه کسی را محکوم کرد. نه اعتراض نمود. نه خشمگین شد. نه دربارهٔ داوران خود بد اندیشید. هنگامی که خون از تاج خارین بر او جاری شد، خاموش بود. وقتی چهرهاش از تفآلودگی پلید گشت، خاموش بود. وقتی صلیب بر دوشش سنگینی کرد، تحمّل کرد. وقتی دردهایش بر صلیب غیرقابل تحمّل شد، شکایت را نزد مردم نبرد، بلکه نزد پدر برد. و چون آخرین نفس را کشید، نگاه و آه خود را به سوی آسمان روانه ساخت، نه زمین. زیرا سرچشمهٔ قوت او آسمان است، نه زمین. سرچشمهٔ تسلّی او در خداست، نه در انسان. وطن حقیقی او، ملکوت آسمانی است، نه پادشاهی زمینی.
«اینک برّهٔ خدا که گناه جهان را برمیدارد» (یوحنا ۱: ۲۹) — این نخستین فریادِ تعمقیِ یحیای تعمیددهنده بود، وقتی خداوند را دید. و اینک، در جلجتا، این نبوت به انجام رسید. اینک، زیر بار گناهان تمام جهان، برّهٔ خدا بیجان و ذبحشده دراز کشیده است.
ای برادران، این قربانی، بهای گرانبهایی برای گناهان ماست. خون این برّهٔ بیگناه و فروتن، برای همهٔ زمانها و همهٔ نسلها مقدّر شده بود؛ از نخستین انسان تا واپسین. مسیح حتی دردهای صلیب را برای گناهان ما کشید، حتی گناهان امروزین ما. او همچنین در باغ جتسیمانی برای شرارت، ضعف و گناه ما گریست. او خون خود را برای ما نیز اختصاص داد. پس ای برادران، مبادا این بهای توصیفناپذیر و گرانقدر را که با آن فدیه یافتهایم، خوار شماریم. به واسطهٔ این قربانیهای مسیح است که ما حقیقتاً ارزشی داریم. بدون این قربانیها، یا اگر آنها را انکار کنیم، ارزش ما بهتنهایی برابر است با هیچ؛ همچون دودی بیآتش یا ابری بینور.
ای خداوند، ای بیهمتا در رحمت، بر ما نیز رحم فرما!
جلال و سپاس تا ابد بر تو باد،. آمین.